گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۳

 

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارمکه لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتمکه من تو را نگذارم به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهمسر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاستاگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
ببسته‌ست میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۷

 

بیار باده که اندر خمار خمارمخدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید استبه جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف استبدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آنک نگنجد در این دهان نامشکه می شکافد از او شقه‌های گفتارم
بیار آنک چو او نیست گولم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۶

 

شب دراز به امید صبح بیدارممگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارمکه بر وی این همه باران شوق می‌بارم
از آستانه خدمت نمی‌توانم رفتاگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم
به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتیبیا و زنده جاوید کن دگربارم
چه روزها به شب آورده‌ام در این امیدکه با وجود عزیزت شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۷

 

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارمو گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم
نه روی رفتنم از خاک آستانه دوستنه احتمال نشستن نه پای رفتارم
کجا روم که دلم پای بند مهر کسیستسفر کنید رفیقان که من گرفتارم
نه او به چشم ارادت نظر به جانب مانمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم
اگر هزار تعنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۴ - در موعظه و نصیحت و تخلص به ستایش بهاء الدین سعد بن احمد

 

از آن قبل که سر عالم بقا دارمبدین سرای فنا سر فرو نمی‌آرم
نشاط من همه زی آشیان نه فلک استاگرچه در قفس پنج حس گرفتارم
نه آن کسم که درین دام‌گاه دیو و ستورچو عقل مختصران تخم کاهلی کارم
به کاه برگی برگ جهان نخواهم جستچنان که نیست به یک جو جهان خریدارم
دلا جهان همه باد است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۴۷ - شکوه از روزگار

 

خدایگانا سالی مقیم بنشستمبه بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم
همی نیاید نقشی به خیره چه خروشمهمی نگردد کارم نفیر چون دارم
نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورمنه شاخ شادیم از باد می‌دهد بارم
نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزمنه دست آنکه در این رنج پای بفشارم
نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابمنه روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

درون خود نپسندم که از تو باز آرمبدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم
مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیستبه بوی تست شبی گر به روز می‌آرم
حکایت شب هجران و روز تنهاییزمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم
ز شهر نیز بدر می‌روم، که خانهٔ خلقخراب می‌شود از آب چشم خونبارم
میان ما و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷

 

منازل سفرت پیش دیده می‌آرماگر چه هیچ به منزل نمی‌رسد بارم
گیاه مهر بروید ز خاک منزل توکه من ز دیده برو آب مهر می‌بارم
از آن به روز وداعت نهان شدم ز نظرکز آب چشم روان فاش میشد اسرارم
مجال آمدن و پای راه رفتن نیستکه رخت خویش بر آن خاک آستان دارم
به روز گویمت: امشب به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱

 

بیک نظر دل خلقی همی برد یارم
بمن نگر که بدان یک نظر گرفتارم
مرا خود از خبرش بود حال شوریده
کنون بیک نظر او تمام شد کارم
ورا اگر دگری یافت و از طلب بنشست
من آن کسم که پس از یافتن طلب کارم
شبی بخدمت او خلوتی خوهم تا روز
که او ز لب شکر و من ز دیده دربارم
چراغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶۰

 

به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
چه وقت بود که افتاد به تو آم سر و کار
که کار سر شد و در سر نمی شود کارم
کجا روم، چه کنم کز تو هر کجا که روم
کمند گیسوی تو می کند گرفتارم
کنون که پیش رخت همچو زلف می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - درطلب آمرزش

 

منم ، که نیست شب و روز جز گنه کارم
گناهکار وامید عفو می دارم
امیدوار به فضل خدا هر روزی
هزار بار خدا را زخود بیازارم
شکم بسان صراحی مدام پرز حرام
سجود می کنم وز ان سجود بی زارم
چون من مخالف دین می زیم چو ساغر وچنگ
چا سود گریه ی خونین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۰

 

حباب‌وارکه کرد اینقدرگرفتارم

سری ندارم و زحمت پرست دستارم

ز ناله چند خجالت‌کشم‌؟ قفس تنگ است

به بال بسته چه سازد گشاد منقارم

هزار زخمه چو مژگان اگر خورند بهم

نمی‌برد چو نگه بی‌صدایی از تارم

به راه سیل فنا خواب غفلتم برجاست

گذشت قافله و کس نکرد بیدارم

ز انقلاپ بنای نفس مگوی و مپرس

گسسته بود طنابی‌که داشت معمارم

طلب چو کاغذم آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم

گمان مبرکه ز عشق تو دست بردارم

مگوکه جان مرا با تو آشنایی نیست

که با وجود تو از هرکه هست بیزارم

از آن سبب که زبان راز دل نمی‌داند

حدیث عشق ترا بر زبان نمی‌آرم

مرا دلیل بس این درگشاد و بست جهان

که رخ گشودی و بستی زبان گفتارم

صمدپرست نخواهد صنم من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

دو روز شد که ز درد فراق بیمارم
ازین دو روزه حیاتی که هست بیزارم
چو لاله سینه من چاک شد، بیا و ببین
که از تو بر دل پر خون چه داغها دارم؟
مرا ز گریه مکن منع، ساعتی بگذار
که زار زار بگریم، که عاشق زارم
رسید جان بلب و نیست غیر ازین هوسم
که آیم و بسگان در تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۸

 

اگر وصال میسّر شود دگر بارم
فراق بیش فریبم دهد نپندارم
ز بس که خیلِ خیالت عذاب می دارد
هزار جهد کنم تا شبی به روز آرم
چو ژاله بر ورقِ سرخ گل شقایقِ اشک
ز ابرِ دیدۀ پرخون چنان فرو بارم
که موج تا به گریبان برآید از دامن
گر آستین زرهِ سیلِ دیده بردارم
چو با خیالش هم خانه می توانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری