گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

پیام داد بکس کیر اژدها پیکر

که ای کشیده بعمر دراز آزارم

توئیکه جز در تو کهف خود نمیدانم

در آنزمان که بسختی همی رسد کارم

جواب دادش و گفتا چه سخت دل یاری

بیا که جز تو کسی نیست مونس غارم

ولی تمامت عضوم خدای سنگ کناد

بغیر باد گر از عشق تو بکف دارم

فرو چکد سبکت آب شرم از دیده

گر آنچه در پس من کرده ئی بپیش آرم

هوای من به پس پشت اگر چه افکندی

هنوز من حق صحبت زیاد نگذارم

ز روزگار وصالت چو یاد میآرم

هزار قطره خونین ز دیده میبارم