گنجور

 
قاسم انوار
 

بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم

بجان دوست، که از غیر دوست بیزارم

یکی چو من نبود در جهان کون و فساد

اگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم

گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیم

ولی برحمت و فضلش امیدها دارم

بپیش تیغ تو هر دم هزار جان بدهم

بجان دوست، که با تیغ تو سری دارم

بگفتمش: بکرم رفع کن حجابم، گفت :

تویی حجاب، ترا از میانه بردارم

هزار بحر کشیدم، هنوز یک قطره

اگر بدست من آید بجان خریدارم

ز قاسمی خبر این جهان چه می پرسی؟

بدوستی، اگر از خویشتن خبر دارم