گنجور

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

درین چمن چو گلی نشنود فغان مرا

کجاست برق که بردارد آشیان مرا

حدیث زلف تو از دل بلب چو می آید

بسان خامه سیه می کند زبان مرا

زبسکه مانده ز پروازم اندرین گلشن

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

بغیر خانه زنجیر و دیده تر ما

کدام خانه که ویران نگشت بر سر ما

بحیرتم که خبر چون بسنگ حادثه رفت

که صلح کرد می مدعا بساغر ما

زگرمی تب ما تا شود طبیب آگه

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

قرار می برد از خلق آه و زاری ما

باین قرار اگر مانده بیقراری ما

شویم گرد و بدنبال محملش افتیم

دگر برای چه روزست خاکساری ما

خمار صحبت تو عقل و هوش از من برد

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شادست

ز یمن جور تو اقلیم درد آبادست

اجل زهر غمم آسوده کرد و دانستم

که شمع را اگر آسایشی است از با دست

بآن رسیده که رامم شود، رمش ندهی

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست

بچشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست

ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود

دلیل راهروان کس درین بیابان نیست

زبهر تن زرهی نیست به زنقش حصیر

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

بملک حسن که فیضی ز آشنائی نیست

در آشنائی خورشید روشنائی نیست

هر آنچه رفت زدستم برون ز دل هم رفت

میان دست و دلم چون صدف جدائی نیست

غبار خاطرم از شش جهت گرفته فرو

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفت

بخاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت

ز دستبرد حوادث گریخت یک سر تیر

هدف بدشت بلا نیز جای ما نگرفت

رمیده اند چنان از خط هواداران

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

تمام کاهش تن جمله آفت جانست

مگوی عشق که این آتش و نیستانست

براه عشق که پائی نمی رسد بزمین

غمی که هست ز محرومی مغیلانست

بکن لباس تعلق که خار وادی قرب

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست

صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست

دل فسرده بحالش رواست گریه ولی

سپند را چکند مجمری کش اخگر نیست

اسیر صید گه او شوم که نخجیرش

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

منم که تنگدلی باغ دلگشای منست

بدستم آبله جام جهان نمای منست

رسید همرهی بخت واژگون جائی

که هر که خاک رهم بود خار پای منست

بدستگیری افلاک احتیاجی نیست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

شمیم خلد، گدای دیار کشمیرست

شکفتگی گل خار بهار کشمیرست

لب پیاله ز تبخال رشک می سوزد

که نشئه وقف لب جویبار کشمیرست

اگرچه مایه دلبستگیست قامت سرو

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

اگر ز هستی ما نام بینشانی هست

در آشیان هما مشت استخوانی هست

جمال اختر بختم نمی شود زایل

چو شمع دایم در طالعم زیانی هست

تو بیزبانی ما را حریف حرف نئی

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

چو ساخت چشم تو کارم، نهفته دیدن چیست

بر آتشی که به نی درگرفت دامن چیست

اگر نه صبح سیه بخت کار شام کند

سیاه روزی ما زان بیاض گردن چیست

دلا تو چشم مرا کرده ای ز گریه سفید

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

منم که داغ بلا گلشنی بنام منست

گل شکفته من حلقه های دام منست

چنان نمک که توان بست خون ناحق از آن

ملاحتی است که با سرو خوشخرام منست

قلم نمی شکند، نامه ات نمی سوزد

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

دگر بهار چمن را چه دلگشا کردست

شکوفه بر سر سبزه نثارها کردست

چمن زلاله و گل آنچنان که آب روان

اگر گذشته، از آن روی بر قفا کردست

چنینکه چوب قفس پر گلست بلبل را

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

همیشه کارم در کار خیر تأخیرست

که توبه مانده درست و بهار کشمیرست

درین چمن نرود عهد خوشدلی بشتاب

ز موج سبزه بپای نشاط زنجیرست

نقیض گیری افلاک را چه می دانی

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت

گیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت

چو من مباد کس آواره هزار وطن

فلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت

زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶

 

بوقت گرسنگی نفس دون گدائی کرد

چو یافت یک لب نای دعوی خدائی کرد

گره گشاد ز کارم که سخت تر بندد

جز این نبود فلک گر گره گشائی کرد

شهید تیغ تو خون را حلال چون نکند

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

به بی تکلفی آن عارفی که خو دارد

نظر به بندد از آن گل که رنگ و بو دارد

ببین بجذبه نسبت که خامه دو زبان

همیشه الفت با صفحه دورو دارد

کسیکه بنده عشقست بی نشان نبود

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

وداع ناشده دل حال صبر در هم دید

عنان گسستگی گریه دمادم دید

چنین که رو بقفا می روم ز خاک درت

گرفتم اینکه بجنت روم چه خواهم دید

هر آن نگاه که از گریه پاکدامن شد

[...]

کلیم
 
 
۱
۲
۳
۴