گنجور

 
کلیم

چو هست قدرت دست و دل توانگر نیست

صدف گشاده کفست آنزمان که گوهر نیست

دل فسرده بحالش رواست گریه ولی

سپند را چکند مجمری کش اخگر نیست

اسیر صید گه او شوم که نخجیرش

چو دست و تیغ بخون سرخ کرد لاغر نیست

حلال زاده اخوان، نفاق پیشه ترست

اگر بچاه نیندازت برادر نیست

ز ذره روی دل آفتاب می جویم

در آن دیار که خورشید ذره پرور نیست

ز ترس نیست اگر میفروش دکان بست

که خودنمائی آئین کیمیاگر نیست

مدار دهر بنا در برابر افتادست

وگرنه آینه با روی تو برابر نیست

ز بزم قرب بتقصیر خویش محرومم

وگرنه حلقه این خانه تیر بر در نیست

ز جای خویش خضر کعبه را نیارد پیش

برو که دوری منزل گناه رهبر نیست

بششدر جهت افتاده ام کلیم، افسوس

نبسته بال و پرم لیک راه دیگر نیست