گنجور

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

در خفا و در ملا دیدم خدا

در نشیب و در علا دیدم خدا

در بلاها دیدمش با خود ولی

در نعیم و در عطا دیدم خدا

چشم بگشادم به نور روی او

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

ما نمی بینیم جز ذات خدا

گر نمی بینی تو خود با ما بیا

ما و من جز اختیاری بیش نیست

صادق و کاذب بود صوت و ندا

بگذر از تقلید کانجا ظلمت است

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

دیده ام آن ماه را در نیم شب

گفته ام الله اکبر نیم شب

وه چه شب بود آنکه در یکدم رسول

رفت او از چرخ برترینم شب

خواند حق بر مصطفی از روی سر

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷

 

درد جان داریم درمان الغیاث

داد خواهانیم سلطان الغیاث

از تطاول های زلف سرکشت

صبح وصل و شام هجران الغیاث

راند ما را همچو سگ از در بدر

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹

 

واجب و ممکن بهم پیوسته اند

خار و گل از شاخ واحد رسته اند

نیست بی واجب وجود ممکنات

واجب الذات این چنین پیوسته اند

وهم و پندار و خیال و اعتبار

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸

 

ایدل از درد و غم جانان مپرس

بر امید وصل از هجران مپرس

نوحه میکن همچو نوح از درد دل

در سرشک خویش از طوفان مپرس

همچو ابراهیم در آتش نشین

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

 

کشف شد اسرار پیدا و نهان

تا نهادم بر خم دل شمع جان

صد هزار آواز بشنیدم بدرد

در دل اول از خدای غیب دان

گفتمش در گوش و چشمم جز تو نیست

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸

 

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

یعنی جان در باز اندر راه او

نفقه کن جان و دل دنیا و دین

خویش را بر خاک افکن سر نکو

فانی مطلق شو معدوم شو

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱

 

در تو حیرانم که چونم ساختی

چار عنصر را بهم پرداختی

وز دل و ز دیده ی ما ای حبیب

خویشتن را دیده و بشناختی

قلب مؤمن گفته عرش من است

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷

 

از قدم تا فرق زیبا آمدی

از برای چشم بینا آمدی

کردی از ظاهر بباطن التفات

از دل اندر دیده ما آمدی

آمدی بالذات بر اشیا محیط

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۳

 

ای که منظور و برخود ناظری

روی خود بینی به هرجا بنگری

ما به غیب آورده ایم ایمان بلی

هم تو در غیبی و هم تو حاضری

قوت روح جمله اشیا شدی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۴

 

باد و گیسوی سیاه عنبری

آمدی در صورت پیغمبری

شرح اسماء و صفات خویش را

خوانده‌ای بر جمله از جان آفری

بر همه اسرار غیب الغیب را

[...]

کوهی