رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸
گر بهای می ستاند خرقه پیر میفروش
خرقه را بفروش [و] در پیرانهسر جامی بنوش
از پی ترک سماع و منع می ای محتسب
هر نفس مخروش چون نی هر زمان چون خم مجوش
من نه آن رندم که تا جان در بدن دارم دمی
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹
شکر کز انجام خوب و خوبتر ز آغاز خویش
سازگاری یافتم از طالع ناساز خویش
ذره بودم آفتابم همنشین خویش کرد
صعوه بودم شاهبازم کرد هم پرواز خویش
بی زبانی را زبان دانی نمود از روی لطف
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰
ای همه جای تو خوش ای همه اعضای تو خوش
رخ زیبای تو نیکو قد رعنای تو خوش
سرو خوش باشد و گل لیک نباشد گل و سرو
چون رخ دلکش و چون قد دلارای تو خوش
نیست رخسار گلی چون گل رخسار تو خوب
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
دل هر کس به کاری خوش من و عشق نگاری خوش
که چون عشق نگاری خوش نباشد هیچ کاری خوش
چه خوش روزی بود خرم چه خرم روزگار خوش
که باشد دوستی از دوستی یاری ز یاری خوش
برآر امیدش ای امیدگاه من که خوش باشد
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲
مهی دارم ندیده کس مثالش
فزون از مهر و بیش از حد جمالش
به قد سرو چمن در شرمساریش
به رخ ماه فلک در انفعالش
به دور ماه رخ از هاله خطش
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳
اگر روزی دهم صد بار جان نادیده دیدارش
بسی زان به که روزی بنگرم در بزم اغیارش
به حال مردنم از رشک او با غیر در صحبت
چسان یارب ز حال خویشتن سازم خبردارش
به خاک کویش ار نسپاردم پیش سگان او
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴
دلارامی که غافل نیستم یک لحظه از یادش
مباد از یاد من هرگز غمی در خاطر شادش
به هر گلشن که گردد جلوه گر قد چو شمشادش
به صد دل چون صنوبر بنده گردد سرو آزادش
مگو ای همنشین بهر چه دادی دل به دست او
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵
به صورت ماه را گفتم شبی چون روی نیکویش
وزین معنی بسی شرمندهام امروز از رویش
به سرو جویباری ننگرد در بوستان دیگر
به طرف جوی بیند هر که سرو قد دلجویش
من بیدل چسان درد دل خود پیش او گویم
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶
ترا یک بار اگر گیرم در آغوش
کنم یکبارگی خود را فراموش
چو گل پیراهنم چاکست چون نیست
در آغوش من آن سرو قباپوش
دهد از خضر و آب زندگی یاد
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷
منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درش
تا سرش خاک نشد یار نیامد به سرش
هست زرین کمر و سیم تن آن شوخ مرا
بی زر و سیم کجا دست رود در کمرش
می کنم شب همه شب ناله در آن کو تا کی
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸
از عشق تو در ملالتم کاش
این راز نهان نمی شدی فاش
با غیر جفا و صلح تا چند
با من تا کی ستیز و پرخاش
تا چشم بدان نبیندت روی
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹
با ناله و آه همنشین باش
تا می باشی دلا چنین باش
پیوسته به درد باش همدم
همواره به داغ همنشین باش
درمان طلبی مباش بی درد
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۰
به گلشن بگذرد گر با چنین قد و چنان عارض
شود شرمنده سرو و گل از آن قد و از آن عارض
ز قد خویش سرو و از رخ خود گل خجل گردد
نمایی گر خرامان قد و گر سازی عیان عارض
به سرو و گل نمایی گر قد و عارض تو، ننماید
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱
صبر کردم بر جفای او غلط کردم غلط
دل نهادم بر وفای او غلط کردم غلط
باختم دل در هوای او عبث کردم عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم غلط
سو به سو کردم سراغ او خطا کردم خطا
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲
بی تو ای رخشنده اختر زاختر رخشان چه حظ
بی تو ای تابنده انجم ز انجم تابان چه حظ
جان غم پرورده را با عیش و با عشرت چکار
با قفس خو کرده را از باغ و از بستان چه حظ
تشنه ی لعل لب یارم من لب تشنه را
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳
منم از چشم سیاهی به نگاهی قانع
به نگاهی شده از چشم سیاهی قانع
صبح تا شام به نظاره ی مهری محظوظ
شام تا صبح به اندیشه ی ماهی قانع
به تمنای رخی بر سر کویی ساکن
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴
با رقیب از سر نو عهد و وفا بست دریغ
مدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
آن که با اهل وفا عهدی اگر بست شکست
عهدها بست به اغیار که نشکست دریغ
من جز او با کس دیگر ننشستم جایی
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵
صدق و کذب من و اغیار نمیدانی حیف
عاشق از بلهوس ای یار نمیدانی حیف
طفلی و دوست ز دشمن نشناسی افسوس
کودکی یار ز اغیار نمیدانی حیف
به اسیران وفادار به جز جور و جفا
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶
ای دلبر نازنین شمائل
ای دل به شمائل تو مائل
ای کوی تو کعبه ی طوائف
ای روی تو قبله ی قبائل
ای داغ غم تو همچو تعویذ
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷
کشد بهر وفا تا کی جفا دل
چو دلبر کاش بودی بی وفا دل
به جورش گر همه عمر آزماید
ندارد دست از آن جور آزما دل
به هر موئی دلی دارم تمنا
[...]
