گنجور

 
رفیق اصفهانی

به صورت ماه را گفتم شبی چون روی نیکویش

وزین معنی بسی شرمنده‌ام امروز از رویش

به سرو جویباری ننگرد در بوستان دیگر

به طرف جوی بیند هر که سرو قد دلجویش

من بی‌دل چسان درد دل خود پیش او گویم

رقیب سنگدل زینسان که جا کرده است پهلویش

به پهلویش نشیند مدعی تا چند و من یا رب

نشینم گوشه‌ای از چشم حسرت بنگرم سویش

کند گل پیرهن صد چاک و بلبل در فغان آید

اگر باد صبا روزی سوی گلشن بود بویش

بهشتی عاشقان را نیست چون بوی بتان زاهد

به باغ جنتم چندین مخوان از گلشن کویش

کسی کز یک نگه دل از بر خلقی برد بیرون

چسان جان می‌توان برد از فریب چشم جادویش

ز بس گرمست خوی او رفیق از یاد او امشب

متاع عقل و دینم سوخت، آه از گرمی خوبش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش

معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش

گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی

زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش

گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی

[...]

ناصر بخارایی

از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش

که جان‌ها سجده می‌آرند در محراب ابرویش

سواد خال او دارم به جای نور در دیده

مباد از چشم من خالی، خیال خال هندویش

صبا می‌برد با ضعفی قوی پیغام ما امشب

[...]

شمس مغربی

مرا از روی هر دلبر تجلی میکند رویش

نه از یکسوش می بینم که میبینم ز هر سویش

کشد هر دم مرا سویی کمند زلف مه رویی

که اندر هر سر موئی نمیبینم بجز مویش

ندانم چشم جادویش چو افسون خواند بر چشمم

[...]

اهلی شیرازی

نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویش

بود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش

چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدم

که میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش

پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکن

[...]

فضولی

بکویش می روم بهر تماشای مه رویش

تماشاییست از رسواییم امروز در کویش

ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو

مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش

چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه