گنجور

 
رفیق اصفهانی

اگر روزی دهم صد بار جان نادیده دیدارش

بسی زان به که روزی بنگرم در بزم اغیارش

به حال مردنم از رشک او با غیر در صحبت

چسان یارب ز حال خویشتن سازم خبردارش

به خاک کویش ار نسپاردم پیش سگان او

بیندازید بعد از مردنم در پای دیوارش

چه شوقیست اینکه آیم چون برون از بزم او دردم

روم در کوی آن مه تا مگر بینم دگر بارش

بود تا گردد از حال دل من اندکی آگه

دلم خواهد که پیش چون خودی بینم گرفتارش

اگر چه سیم و زر دادند مردم در بهای او

به نقد جان و دل گشتم من مفلس خریدارش

به سودای من ار سر درنیارد ماه من شاید

که چون خورشید هر جامی رود گرمست بازارش

دهم گر جان به تلخی دور نبود ز آنکه نشنیدم

بعمر خود بجز تلخ از لب لعل شکربارش

رفیق امروز باشد بلبل و گلزار او کویت

چو در کوی تو آید ای گل رعنا مکن خارش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارش

همه آفاق را روزی است از دست‌ گهربارش

همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونش

که روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش

به طلعت هست خورشیدی‌ که برگیتی همی تابد

[...]

ادیب صابر

ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش

نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش

اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل

مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش

نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش

[...]

عراقی

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش

دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی

همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش

چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او

[...]

مولانا

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش

چه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا

چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش

به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگه

[...]

حکیم نزاری

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه