گنجور

 
رفیق اصفهانی

ترا یک بار اگر گیرم در آغوش

کنم یکبارگی خود را فراموش

چو گل پیراهنم چاکست چون نیست

در آغوش من آن سرو قباپوش

دهد از خضر و آب زندگی یاد

خط سبزش به گرد چشمه ی نوش

شب قدر است و روز عید با هم

سیه شام خط و صبح بناگوش

فراموشش مکن آن را که دانی

نخواهی گشتنش هرگز فراموش

من از غم سر به روی دوش دارم

نشسته با رقیبان دوش بر دوش

خورم خون من رفیق از رشک و باشد

به بزم مدعی یارم قدح نوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بود زودا، که آیی نیک خاموش

چو مرغابی زنی در آب پاغوش

سنایی

چه رسم‌ست آن نهادن زلف بر دوش

نمودن روز را در زیر شب‌پوش

گه از بادام کردن جعبهٔ نیش

گه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش

برآوردن برای فتنهٔ خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه