گر بهای می ستاند خرقه پیر میفروش
خرقه را بفروش [و] در پیرانهسر جامی بنوش
از پی ترک سماع و منع می ای محتسب
هر نفس مخروش چون نی هر زمان چون خم مجوش
من نه آن رندم که تا جان در بدن دارم دمی
ساغر صهبا نهم از کف سبوی می ز دوش
بیتو روز و شب دل و جانم نیاساید دمی
صبح تا شام از فغان و شام تا صبح از خروش
بازگرد ای مایهٔ تسکین که تا رفتی تو رفت
از تن من تاب و طاقت وز دل من صبر و هوش
دل شود در بر تپان آید چو رخسارت به چشم
جان رود از تن برون آید چو گفتارت به گوش
پیش یار نکتهدان از عرض حال خود رفیق
با زبان بیزبانی باش گویا و خموش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تحولات و پیشرفتهای خود سخن میگوید. او از گذشتهاش به عنوان یک ذره کوچک یاد میکند که با همراهی و لطف دیگران توانسته به آفتابی درخشان تبدیل شود. در این مسیر، او با کمبودها و ناتوانیهایش مواجه بوده اما با حمایت دیگران توانسته جان تازهای بگیرد. شاعر بیان میکند که در بین دیگران، زمانی احساس ناتوانی و شرمندگی داشته، اما اکنون به فردی ممتاز و خاص تبدیل شده است. او به وفاداری و انسانی بودن تاکید میکند و به دوستی و احترام به دیگران دعوت مینماید. شاعر در نهایت بر اهمیت و ارزش دوستی و همدلی تأکید میکند و به یادآوری خوبان و همراهانش میپردازد.
هوش مصنوعی: اگر کسی بهای خاصی برای می طلبد، یعنی قیمت می را میگیرد، پیرِ میفروش هم که خرقهای دارد، بهتر است که آن خرقه را بفروشد و در سن پیری، نوشیدن یک جام را تجربه کند.
هوش مصنوعی: به خاطر منع کردن از گوش دادن به موسیقی و نوشیدن شراب، ای نگهبان، هر لحظه مانند نی ناله کن و همانند جرعهای که در حال چرخش است، بیوقفه در حرکت باش.
هوش مصنوعی: من آن شخصی نیستم که تا زمانی که زندهام، لحظهای از نوشیدن شراب و لذت بردن از آن خودداری کنم.
هوش مصنوعی: بدون تو، نه روز و نه شب، دلم و جانم آرام نمیگیرد. صبح تا شب از ناله و زاری، و شب تا صبح از فریاد و سر و صدا در رنج هستم.
هوش مصنوعی: ای تسکیندهنده، برگرد. وقتی تو رفتی، توان و طاقت از وجودم رفت و صبر و آرامش از دل من رخت بر بست.
هوش مصنوعی: وقتی چهرهات را میبینم، دل شاد و سرزنده میشود. گویا صدای تو که به گوش میرسد، جان از تنم پرواز میکند و از من جدا میشود.
هوش مصنوعی: در حضور دوست دانا، با حال خودت به صورت غیرمستقیم و بدون حرف زدن، ولی واضح و روشن، خودت را معرفی کن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست از قدر و خطر در هفت کشور هم کفوش
زین همی نازد ولیش و زان همی سوزد عدوش
گر عدو خواهد که در راه خلافش دم زند
نم نماند در دهانش دم بگیرد در گلوش
اوج علیین نخوانم همت عالیش را
[...]
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار
از پی یک جرعه می بر باد داده عقل و هوش
مطربان افتاده بی خود هر یکی بر یک طرف
[...]
ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدن
با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
[...]
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش
ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش
روی گندمگون نمود و جان ما یک جو فروخت
از چه شد باز اینچنین گندم نمای جو فروش
شاهدان از گوشها کردند درها را رها
[...]
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.