گنجور

 
رفیق اصفهانی

منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درش

تا سرش خاک نشد یار نیامد به سرش

هست زرین کمر و سیم تن آن شوخ مرا

بی زر و سیم کجا دست رود در کمرش

می کنم شب همه شب ناله در آن کو تا کی

کند از حال من آگاه نسیم سحرش

نظری کرد نهان سوی من و پنداری

که نهانی نظری هست به اهل نظرش

سر برآرند ز شوق رخش از خاک اگر

روزی افتد به سر خاک شهیدان گذرش

چون سگ کوی تو گردید رفیق از در خویش

مکنش دور و مگردان چو سگان دربدرش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش

خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش

پس به صاروج بیندود همه بام و برش

جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش

سنایی

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش

چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم

از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف

[...]

مجد همگر

پای بر خاک نهادم چو تو بودی زبرش

چو تو در خاک شدی جای کنم فرق سرش

جهان ملک خاتون

منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش

گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش

گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک

توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش

غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان

[...]

جامی

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش

هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش

نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز

کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش

گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه