دلارامی که غافل نیستم یک لحظه از یادش
مباد از یاد من هرگز غمی در خاطر شادش
به هر گلشن که گردد جلوه گر قد چو شمشادش
به صد دل چون صنوبر بنده گردد سرو آزادش
مگو ای همنشین بهر چه دادی دل به دست او
که گر گوید به پای من بده جان می توان دادش
به تعمیر دلم اکنون چه می کوشی که از اول
خرابش کرده ای زانسان که نتوان کرد آبادش
نمی داند ره و رسم وفا دلدار من گویا
همین تعلیم بیداد و جفا داده است استادش
تو را دی گفت فردا می کشم اما نمی دانم
پشیمان گشته است امروز یا رفته است از یادش
رفیق از هجر فریادش به گردون می رسد شبها
بود کز روی مهر ای مه رسی روزی به فریادش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس عمیق عاشقانه و حسرت شاعر را نسبت به معشوقش بیان میکند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از شرم و درد دلش که نمیتواند آن را با او در میان بگذارد، سخن میگوید. او به دیگران میگوید که نباید به گلستانهای دیگر نظر کنند، چرا که زیبایی معشوق فراتر از همه آنهاست. شاعر از عشق خود به شدت متاثر است و در حسرت دیدن معشوقش گداز است. در نهایت، او به شدت تحت تاثیر زیبایی معشوق قرار دارد و بر اثر این عشق، عقل و ایمانش را نیز از دست داده است.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی بیان میکند که فرد هیچگاه از آرامش و یاد محبوبش غافل نیست و هرگز اجازه نمیدهد که غمی در ذهن او وارد شود. او همیشه در فکر خوشیها و شادیهای محبوبش است و به خاطر او دلش شاد و آرام است.
هوش مصنوعی: هرگاه که در هر باغی، قامت او نمایان گردد، دلها به زیباییاش شگفتزده میشوند و آنقدر به او ارادت پیدا میکنند که همچون درختانی سرسبز و آزاد به احترامش خم میشوند.
هوش مصنوعی: هرگز نگو به یارت که چرا دل به او سپردی؛ چرا که اگر او بگوید جانم را به پای تو میدهم، جان خود را هم میتوان فدای او کرد.
هوش مصنوعی: در تلاش برای اصلاح دل من چه فایدهای دارد، وقتی که از نخست، آن را ویران کردهای؟ از دست کسی که قابل ساختن نیست.
هوش مصنوعی: دلدار من نمیداند که چگونه باید به وفا رفتار کند، به نظر میرسد که استادش او را فقط به تنهایی و دردی که میکشد، آشنا کرده است و به او یاد نداده که چگونه وفادار باشد.
هوش مصنوعی: دیروز به من گفتند که فردا تو را خواهم کشت، اما نمیدانم امروز چه شده است؛ آیا از تصمیمش پشیمان شده یا این که اصلاً یادش رفته است.
هوش مصنوعی: دوست از پریشانی و دوری فریادش به آسمان میرسد. شبها که به خاطر محبت تو، ای ماه، انتظار میکشد، روزی به یاریاش میرسی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
[...]
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی
وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان، شراب از حور می بستان
[...]
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن
که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش
چنین کان غمزه را تعلیم شوخی میدهد چشمت
[...]
چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادش
که گر میبیندم صد ره، نمیآید زمن یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم
کند بیاعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم
[...]
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.