واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱
ای به بزم شوق تو نالان به هر سو سازها
رفته در هر گوشهای زان سازها آوازها
مهجبینان جبههسا بر آستانت از نیاز
نازنینان بر درت از سر نهاده نازها
در هوای اوج توحید تو از کف میرود
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲
خیال آن قد رعنا شگفته کرد مرا
هوای عالم بالا شگفته کرد مرا
چو گلبنی که صبا را برو گذر افتد
پیام دوست ز صد جا شگفته کرد مرا
بسان قطره بسی دل گرفته بودم لیک
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳
ز حد بردی به ما جور و جفا را
مدارا میتوان کردن خدا را
بسی خاصیّت است آن خاک پا را
خبر زان نیست روح توتیا را
مکن جور ای کمانابرو مبادا
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴
خوشنگاهان بس که شوخ افتاد مژگان شما
پیشدستی میکند بر چشمِ فتان شما
کار کرد از بس به دلها تیر مژگان شما
دستهٔ ابروکمانان گشته قربان شما
از گلستان میستاند باج زندان شما
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵
آب گردید دل و از نظر افتاد مرا
نوبت گریه به خون جگر افتاد مرا
چشم روزی که برآن خاک در افتاد مرا
سرمه چون خاک سیه از نظر افتاد مرا
ای که گویی در و دیوار تو افتاد چرا
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶
سیه کرد از تغافل بسکه چشمش روزگار ما
چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما
مزاج ما بدینسان در قفس تغییر اگر یابد
شود آبوهوای گلسِتان ناسازگار ما
به ما این گرمخوییها که دیدی نیست امروزش
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷
چرا در گریه آوردی چو من آزردهجانی را
خراب از سیل کردی خانه آبادان! جهانی را
ندانم کز صف مژگان خوبان رو بگردانم
توانم سرخ کرد از خون خود نوک سنانی را
ز سوزم رونقی در خاندان عشق پیدا شد
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸
مکن بیجا به کوی خود چو من بیخانمانی را
غریبی، دردمندی، خاکساری، ناتوانی را
مکن تکلیف شرح درد دلآزرده جانی را
مزن انگشت بر لب، ناتوانی، بیزبانی را
غمم بسیار و من از یار دارم رخصت آهی
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹
دلا نمیشنوم از دو شب فغان تو را
که مُهر کرده ندانم دگر دهان تو را
چنین که خانهٔ دلها خراب تیر تو شد
خدا خراب کند خانهٔ کمان تو را
از آن به کوی تو شبها خموش میباشم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
بسیار کردم با غم مدارا
بر بنده رحمی ای بت خدا را
رفتیم یاران تخفیف تصدیع
گر دردسر بود از ما شما را
اشکم برآمد از پرده افسوس
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
شبها ز شور گریه نیاسودهایم ما
همسایه را به چشم نمکسودهایم ما
گاهی به دیر و گه به حرم بودهایم ما
در جستوجوی دوست نیاسودهایم ما
یکبار زارنالی ما میتوان شنید
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
بتان ز بسکه به دل خانه کردهاند مرا
قسم به کعبه که بتخانه کردهاند مرا
خجل ز انجمنم، شرمسار از چمنم
نه عندلیب، نه پروانه کردهاند مرا
نه فکر آخرتی نی تلاش دنیایی
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
گاهی به درد من نرسیدی چه شد تو را
یکبار زاریام نشنیدی چه شد تو را
زین پیش یک دو روز چنین شوخیات نبود
امروز آهوانه رمیدی چه شد تو را
تلخ است زندگانیام ای دل ز پهلویت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
مده یا رب دل بیمار کس را
مکن از زندگی بیزار کس را
بت من بعد ازین در پرده میباش
که کافر کردهای بسیار کس را
رواج کفر گر میداد زلفت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
تا کی خرد ز وسوسه در خون کشد مرا
کو عشق تا ز مجهله بیرون کشد مرا
در طالعام کجاست ترقی، مگر به زور
گاهی عروج ناله به گردون کشد مرا
قصاب غم دگر به جفا تیزدست شد
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
ابر گرید به اشکباری ما
برق خندد به بیقراری ما
بر سر خاک ما نمیآیی
خاک بر فرق خاکساری ما
بار خاطر شدیم یاران را
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
ز حد گذشت شب هجر بس که زاری ما
اجل رسید شتابان به غمگساری ما
به خاک ما نکنی ای نسیم بیرحمی
که مانده است در آن کو به یادگاری ما
به گریه شهرهٔ صحرا و شهر گردیدیم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
عشق تو چنان گرفت ما را
کز هر دو جهان گرفت ما را
سر در سر کار او نکردیم
تیغش به زبان گرفت ما را
گفتم که ز درد و غم گریزم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
پرورد گرچه عشق به خون جگر مرا
افکند باز همچو سرشک از نظر مرا
رفتی به سوی یار و نکردی خبر مرا
خون شد ز بیوفاییات ای دل جگر مرا
ای اشک رفتن تو به این رنگ خوب نیست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
یار تا از نظر افکند مرا
بیکسی دربهدر افکند مرا
چون زنم آه که مژگان کسی
رخنهها در جگر افکند مرا
کوه تمکین تو ای سنگیندل
[...]
