گنجور

 
واقف لاهوری

خیال آن‌ قد رعنا شگفته کرد مرا

هوای عالم بالا شگفته کرد مرا

چو گلبنی که صبا را برو گذر افتد

پیام دوست ز صد جا شگفته کرد مرا

بسان قطره بسی دل گرفته بودم لیک

قبول خاطر دریا شگفته کرد مرا

به گلستانِ جان غنچه‌ای چو من نبود

نسیم، سوخت نفس تا شگفته کرد مرا

هزار شکر خدا را که تنگدستی فکر

به‌رغم مردم دنیا شگفته کرد مرا

ز مهر او به گریبان من، چو گل چاکی‌ست

که همچون صبح، سراپا شگفته کرد مرا

به خویش تنگ نگیرد گلِ گشاده‌جبین

که غنچه‌خفتنِ شب‌ها شگفته کرد مرا

فلک کند اگر احسان ملول می‌گردد

گرفته شد دل او تا شگفته کرد مرا

نگشت وا گره من ز ناخن مه عید

ز ابروی تو یک ایما شگفته کرد مرا

درین حدیقه فلک تنگدل بسی دارد

ازین چه سود که تنها شگفته کرد مرا

تو را به لطف زبانی به من مضایقه چیست؟

چو می‌توان به دل‌آسا شگفته کرد مرا

کسی نبود که بر لب زند مرا انگشت

به بزم قلقل مینا شگفته کرد مرا

نبود غمکدهٔ دهر جای خندیدن

فلک ببین که چه بی‌جا شگفته کرد مرا

دم نسیم سحر کارگر نشد در من

لبش به باد مسیحا شگفته کرد مرا

ببین تصرف دلتنگی‌ام که یار آخر

گشاد بند قبا را شگفته کرد مرا

من و تو غنچهٔ یک گلشنیم لیک صبا

شگفته کرد تو را، ناشگفته کرد مرا

رهینِ عشقِ بیابانیِ خودم واقف

ز شهر برد و به صحرا شگفته کرد مرا

 
 
نسکبان اندروید