خوشنگاهان بس که شوخ افتاد مژگان شما
پیشدستی میکند بر چشمِ فتان شما
کار کرد از بس به دلها تیر مژگان شما
دستهٔ ابروکمانان گشته قربان شما
از گلستان میستاند باج زندان شما
وقت آنکس خوش که باشد از اسیران شما
رشک داغ دل مرا بسیار میآرد به شور
تا سیه کرده است چشمی بر نمکدان شما
دور چشم بد که چون بادام توأم با دلم
سخت چسبان اختلاط افتاد پیکان شما
قابل رنگ شهادت نیستم لیک از هوس
گاهگاهی میکشم خود را به میدان شما
میفروشان خرقه میخواهم کنم رهن شراب
گر قبول افتد شوم مرهون احسان شما
ملک دل را از نگاهی میتوان تسخیر کرد
چیست از لشکرکشی منظور مژگان شما؟
بود جانبردن ز ضعف دل بسی مشکل مرا
بو نمیکردم اگر سیب زنخدان شما
قطرههای خون من چون گل گریبان میدرد
جامهزیبان از هوای طرف دامان شما
برنتابد از خِضِر هم منّت تعمیر را
همّت رندی که باشد خانهویران شما
نیست در دامان من این طفل را یکدم قرار
بعد ازین میافکنم دل در گریبان شما
گردش چشم تو باشد کارساز عالمی
آسمان بیکار میگردد به دوران شما
خواه بد گویید خوبان خواه دشنامم دهید
ما دعاگوی شماییم و ثناخوان شما
افتدم سررشتهٔ جمعیت عالم به دست
گر دهد تاری به من زلف پریشان شما
میکنی نسبت لب شیرین خود را با عسل
این سخن هرگز مناسب نیست با شان شما
حیرتم کشتهست خون عالمی چون ریخته؟
با دم برگشته خنجرهای مژگان شما
با دل پرخون بسان زخم خندان زیستن
جان من هست اختراع دردمندان شما
بیاثر نَبوَد صدایی کز شکست دل بُوَد
کاش افتد شیشهام از طاق نسیان شما
همچون من تلخینصیبی نیست ای شیرینلبان
روزی من زهر شد از شکّرستان شما
واقفِ آتش بهجان هرگز نخواهد برد جان
همچو شمعِ صبح از لبهای خندان شما



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما
آبِروی خوبی از چاه زَنَخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
کَس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
[...]
می کند دل آرزوی سفره و خوان شما
زان که قوت جان بود پالوده و نان شما
کی بود یارب که اندر پیش ما جمع آورند
آن برنج روح افزای پریشان شما
خوان حلوائی همی بردند بس آراسته
[...]
ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شما
مغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما
عاصیان را در تنت از مژدهٔ جانی نو که هست
دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما
طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقل
[...]
ای فروغ شرع و دین از روی رخشان شما
آبروی طاعت از مهر محبان شما
عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید، چیست فرمان شما؟
خاک شد سرها بسی در انتظار مقدمت
[...]
ای جگرها داغدار شوق پیکان شما
چاکهای دل نیام تیغ مژگان شما
از شکستِ کارها آشفتهحالان نسخهایست
دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما
شعله در جانی که خاکِ حسرت دیدار نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.