گنجور

 
واقف لاهوری

تا کی خرد ز وسوسه در خون کشد مرا

کو عشق تا ز مجهله بیرون کشد مرا

در طالع‌ام کجاست ترقی، مگر به‌ زور

گاهی عروج ناله به گردون کشد مرا

قصاب غم دگر به جفا تیزدست شد

یک پشت‌کار مانده که در خون کشد مرا

تنگ آمدم ز شهر خدایا نصیب کن

آشفته‌خاطری که به هامون کشد مرا

سرو بهشت اگر به مثل جلوه‌گر شود

دل بیشتر به آن قد موزون کشد مرا

منت ز دستگیری دونان نمی‌کشم

در خاک و خون اگر فلک دون کشد مرا

خوش گوشه‌ای گرفته‌ام از مردمان ولی

چشم کسی ز گوشه به افسون کشد مرا

واقف ز صحبت عقلا خاطرم گرفت

کو جذبه‌ای که پهلوی مجنون کشد مرا

 
 
نسکبان اندروید