گنجور

 
واقف لاهوری

ابر گرید به اشکباری ما

برق خندد به بی‌قراری ما

بر سر خاک ما نمی‌آیی

خاک بر فرق خاکساری ما

بار خاطر شدیم یاران را

چه ثمر داد نخل یاری ما

همچو زلفت دراز افتاده است

قصهٔ تیره‌روزگاری ما

دشمن جان ما شدی آخر

وای بر جان دوستداری ما

دامن از ما به جرم گریه مکش

نیست والله اختیاری ما

گر کنی سیر کوچهٔ زنجیر

کس نبینی به پایداری ما

ما ضعیفان مریض تصویریم

هست بی‌صوت آه و زاری ما

عزت ما همین بس است که یار

بسته واقف کمر به خواری ما

 
 
نسکبان اندروید