گنجور

 
واقف لاهوری

مکن‌ بی‌‌جا به کوی خود چو من بی‌خانمانی را

غریبی، دردمندی، خاکساری، ناتوانی را

مکن تکلیف شرح درد دل‌آزرده جانی را

مزن انگشت بر لب، ناتوانی، بی‌زبانی را

غمم بسیار و من از یار دارم رخصت آهی

چسان یارب ادا سازم به سطری داستانی را

سواری تاخت آورده است بر معمورهٔ هوشم

که بر هم می‌زند از یک عنان‌گردش، جهانی را

مرا دیوانه می‌دانند طفلان، جای آن دارد

که در پیری به دل جا داده‌ام عشق جوانی را

شکایت چون کنم در پیش او از شوربختی‌ها

چرا در تلخ گفتن آورم شیرین‌دهانی را

به پای خود ازین گلزار نتوانم برون رفتن

مگر چون سایه گیرم دامن سرو روانی را

فلک از سیر دور خود ندارد غیر ازین مطلب

که آمد بر سر نامهربانی مهربانی را

صبا ار یار از حال منت پرسد، بگو، دیدم

در آتش از تبِ سوزنده مشتِ استخوانی را

ندانم مشهد خود را ولیکن این‌قدر دانم

که خونم سرخ خواهد کرد خاک آستانی را

مشو مغرور از رنگین نوای خویشتن بلبل

بیا بشنو زمن یک‌ره صفیری خون‌چکانی را

ندارم بیش ازین طاقت که باشم پاسبان دل

خداوندا به سر رفتم رسانی دلستانی را

به گلشن بر غریب افتاده مستان عندلیب من

برای خاطرش خالی توان کرد آشیانی را

کجا آن گل خبر از رنگ‌زردی‌های من دارد

به‌جای نامه بفرستم به او برگ خزانی را

سواد رخش تازی سوی من ترکانه می‌تازی

مبادا سردهد دل نالهٔ آتش‌عنانی را

عزیز وقتم و چرخم به چاه ‌خواری افکنده

نمی‌افتد به ‌سروقتم گذاری کاروانی را

«نظیری» گفت، چون آن ماه آمد بر سر واقف

«کجا بودی که امشب سوختی آزرده‌جانی را»

 
 
نامبردگان شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکس

که چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را

ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایت

مربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را

ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لب

[...]

مولانا

عطارد مشتری باید‌، متاعِ آسِمانی را

مَهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغِ آن جهانی را

چو چشمی مُقتَرِن گردد بدان غیبی چراغِ جان

ببیند بی‌قرینه او قرینانِ نهانی را

یکی جان‌ِ عجب باید که داند جان فدا کردن

[...]

حکیم نزاری

نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را

دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را

به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را

به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را

چه بادش گر به دلداری دمی با بی دلی داری

[...]

نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

[...]

کلیم

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه