گنجور

 
واقف لاهوری

چرا در گریه آوردی چو من آزرده‌جانی را

خراب از سیل کردی خانه آبادان! جهانی را

ندانم کز صف مژگان خوبان رو بگردانم

توانم سرخ کرد از خون خود نوک سنانی را

ز سوزم رونقی در خاندان عشق پیدا شد

چراغ داغم آخر کرد روشن دودمانی را

خدنگ غمزه‌اش خوردم، پرید از من چنان هوشم

که می‌گیرم به دعوی هر زمان ابروکمانی را

درین فکرم که رنگین‌قصهٔ خود را کنم انشاء

به خون دل نویسم سرخی هر داستانی را

نظیری گفت، چون آن شوخ آمد بر سرم واقف

«کجا بودی که امشب سوختی آزده‌جانی را»

 
 
نامبردگان شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکس

که چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را

ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایت

مربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را

ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لب

[...]

مولانا

عطارد مشتری باید‌، متاعِ آسِمانی را

مَهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغِ آن جهانی را

چو چشمی مُقتَرِن گردد بدان غیبی چراغِ جان

ببیند بی‌قرینه او قرینانِ نهانی را

یکی جان‌ِ عجب باید که داند جان فدا کردن

[...]

حکیم نزاری

نظر از جانب ما کن زکات زندگانی را

دلی ده باز ما را صدقة جان و جوانی را

به بوسی از سرم کردن توانی دفع صفرا را

به بویی از دلم بردن توانی ناتوانی را

چه بادش گر به دلداری دمی با بی دلی داری

[...]

نظیری نیشابوری

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

[...]

کلیم

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه