گنجور

 
واقف لاهوری

سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما

چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما

مزاج ما بدین‌سان در قفس تغییر اگر یابد

شود آب‌وهوای گلسِتان ناسازگار ما

به ما این گرم‌خویی‌ها که دیدی نیست امروزش

به‌ طفلی روی ما می‌شست چشم اشکبار ما

ازین سختی رهایی نیست ما را بعد مردن هم

که باشد پاره‌ای از کوه غم سنگ مزار ما

نداریم از کسی در گریه امید مددکاری

دل خون گشته شاید ساعتی آید به کار ما

به صد خون جگر کردیم دل را پرورش لیکن

چو طفل شوخ رفت آخر برون از اختیار ما

ثبات بندگی بنگر که نقش سجده در کویش

پس از ما همچو خاتم ماند عمری یادگار ما

چه بیرون می‌کنی از کوی خود ما خاکساران را

که آداب نشست و خاست می‌داند غبار ما

تمام سال از تأثیر اشک و آه خود واقف

هوای سرد و آب گرم باشد در دیار ما

 
 
نامبردگان شاهنامه
اوحدی مراغه‌ای

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره

نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش

[...]

صائب

ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما

پر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما

زمین از سایه ما گر شود نیلی، عجب نبود

که کوه قاف می بازد کمر در زیر بار ما

ز طوف ما دل بی درد صاحب درد می گردد

[...]

واعظ قزوینی

عرق ناکرده پاک، از محفل ما شد نگار ما

درین گلشن سبکتر خاست از شبنم بهار ما

بروی سخت ما گفتار ناصح برنمی آید

صدا را سرمه برگرداند از خود کوهسار ما

نمی آید ز ما اظهار هستی پیش کس کردن

[...]

حزین لاهیجی

جنون را کارها باقی ست با مشت غبار ما

که بان بکاه طفلان می‌شود خاک مزار ما

غالب دهلوی

به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ما

ز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما

به بیم افگنده می را چاره رنج خمار ما

قدح بر خویش می لرزد ز دست رعشه دار ما

خوشا جانی که اندوهی فرو گیرد سراپایش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه