گنجور

 
واقف لاهوری

ای به بزم شوق تو نالان به هر سو سازها

رفته در هر گوشه‌ای زان سازها آوازها

مه‌جبینان جبهه‌سا بر آستانت از نیاز

نازنینان بر درت از سر نهاده نازها

در هوای اوج توحید تو از کف می‌رود

طائران قدس را سررشتهٔ پروازها

نیست عکس شاهد عرفان تو صورت‌پذیر

فکر گو آیینهٔ خود را کند پروازها

گرچه اسرارت بسی گفتند از طال‌اللسان

همچنان هستند لیکن سر به‌مهر آن رازها

راه بی‌انجام حمدت سر چو کردند اهل فکر

کرد در اول قدم گم خویش را آغازها

پَر نیارد زد به گرد صیدگاهِ حمد تو

می‌کند هر چند شاهینِ خرد، اندازها

صید کردن، مرغ حمدت را نه کار چون منی‌ست

کمترند از صَعوه‌ای در چنگ او، شهبازها

از رگ و پی بنده واقف نی همین در ناله است

ای به بزم شوق تو نالان به هر سو سازها

 
 
نسکبان اندروید