گنجور

 
واقف لاهوری

آب گردید دل و از نظر افتاد مرا

نوبت گریه به خون جگر افتاد مرا

چشم روزی که برآن خاک در افتاد مرا

سرمه چون خاک سیه از نظر افتاد مرا

ای که گویی در و دیوار تو افتاد چرا

همه از دولت این چشم تر افتاد مرا

نفتاده ا‌ست به یعقوب ز هجر یوسف

آنچه از دوری آن خوش پسر افتاد مرا

غنچه ماند این دل و هنگام جوانی بگذشت

گل‌شدن‌ها به بهار دگر افتاد مرا

تا شود مانع من از سفر دشت جنون

در قدم، آبله با چشمِ تر افتاد مرا

آه با این که نه دست است و نه پا چون اشکم

سفر بادیه‌ی غم به سر افتاد مرا

طرفه‌پرواز نصیب تو شد ای پروانه

آتش از رشک تو در بال و پر افتاد مرا

سخت افسرده‌ام امروز ندانم واقف

در کدامین دل بی‌غم گذر افتاد مرا

 
 
نسکبان اندروید