گنجور

 
واقف لاهوری

بسیار کردم با غم مدارا

بر بنده رحمی ای بت خدا را

رفتیم یاران تخفیف تصدیع

گر دردسر بود از ما شما را

اشکم برآمد از پرده افسوس

آن راز پنهان شد آشکارا

جانان ندارد غیر از جفا هیچ

پس از که گیرم مزد وفا را

مگذار ما را محروم دشنام

باطل‌ مگردان حق دعا را

خاکی بیاور ای باد زان کوی

چشم از تو دارم این توتیا را

افتد ز چشمش کحل‌الجواهر

هرکس که بیند آن خاک پا را

تا چند بوسد پای نگارم

کم کن الهی تخم حنا را

سیلاب اشکم بگذشت از سر

با او رسانید این ماجرا را

شد غرق واقف در آب دیده

یاران بگویید آن آشنا را

 
 
نسکبان اندروید