ز حد بردی به ما جور و جفا را
مدارا میتوان کردن خدا را
بسی خاصیّت است آن خاک پا را
خبر زان نیست روح توتیا را
مکن جور ای کمانابرو مبادا
فرستم بر فلک تیر دعا را
برافکندی نقاب از رخ به شوخی
خجل کردی ز روی خود حیا را
هواداران خود را قدر بشناس
مده بر باد مشت خاک پا را
وفا از عمر میخواهم نکویان!
شمارم تا وفاهای شما را
مرا بست و گشاد از دست غیر است
من خونینجگر مانم حنا را
نه یار آمد به کار من نه اغیار
نیام ممنونِ کس، منت خدا را!
خریدی چون دلم ردکردنش چیست
مگر دریافتی عیب وفا را؟
خورم گر آب حیوان بی تو مشکل
که در عمر خضر گردد گوا را
ببندد گل دکان عطر واقف
گشاید یار چون بند قبا را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحرگاهان چو بر گلبن هَزارا
قضا گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی میبسوزد
[...]
خداوندا بگردانی بلا را
ز آفتها نگه داری تو ما را
سپاس و آفرین آن پادشا را
که گیتی را پدید آورد و ما را
سر و سرهنگ، میدان وفا را
سپهسالار و سرخِیلْ انبیا را
نصیبی ده ز گنج خود گدا را
نوائی ده بلطفت بی نوارا
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.