ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱
بس خوب و زیبا میروی ای شاه خوبان تا کجا
دلشاد و خندان میروی ای شادی جان تا کجا
با عارضی آراسته با طرهای پیراسته
مه را ز غیرت کاسته بر حسن از این سان تا کجا
از چرخ یکران کردهای وز مشک چوگان کردهای
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۲
لَنا قَلَقٌ و هُم کانوا جوارا
فکیفَ اذا تَباعَدنا الدِّیارا
قضای ایزد و تقدیر یزدان
ز ما بیگانه کرد آن آشنا را
فَطارَ الصَّبرُ مِنّا حینَ وَلّی
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۳
نگارا دلبرا چابک سوارا
بتا کافردلا بیرحم یارا
به جان تو که بیتو زار زارم
بکن رحمی مکن دوری خدا را
مکن دوری مجوی از من جدایی
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۴
شد جام طرب لبالب امشب
آخر چه شب است یا رب امشب
تا حشر شوم چو چشم تو مست
گر بر لب من نهی لب امشب
من با تو نشسته شاد و دشمن
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۵
صبا مشاطگی از سر گرفته است
چمن را باز در زیور گرفته است
زمین از سبزه چون لعل لب یار
قبای فُستُقی در بر گرفته است
ز لطف باد نوروز آب چشمه
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۶
شوریدگان مستیم از ساغر حقیقت
خورده زلال معنی از کوثر حقیقت
همچون خضر کشیدیم آب حیات تحقیق
در ملک عشق گشتیم اسکندر حقیقت
هر چند نیست ما را نه لشکری نه گنجی
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۷
سوگند به زلف پر ز چینت
یعنی به کمند عنبرینت
سوگند به پیکر سعادت
یعنی که به روی نازنینت
سوگند به آب زندگانی
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۸
جمالش آفتاب هر نظر باد
ز خوبی روی خوبش خوبتر باد
همیشه تا که کعبه قبله باشد
مرا قبله رخ آن خوشپسر باد
همای زلف شاهین شهپرش را
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۹
کس چو من در عشق سرگردان مباد
کس چو من سرگشته هجران مباد
هیچ درمانی ندارد درد عشق
هیچکس را درد دل درمان مباد
گر چه بنیاد دلم ویران از اوست
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
همیشه سنبلت عنبرفشان باد
قد چون سرو تو دائم روان باد
به رسم بندگان سلطان انجم
چو گردون در رکاب تو روان باد
خط سرسبز تو سلطان جان است
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
برقع از روی دلستان بگشاد
در فردوس بر جهان بگشاد
سنبل زلف را ز رخ برداشت
پرده از روی جان عیان بگشاد
(قاب قوسین) طاق ابرویش
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
چه کنم که آن شکر لب سر وصل ما ندارد
دل سخت کافر او خبر از خدا ندارد
نه نظر کند به اشکم نه نگه کند به رویم
چه کنم که گوهر و زر بر او بها ندارد
دل ما ز غصه خود شد تن ما ز هجر بگداخت
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
هر کس که نیست عاشق داند که جان ندارد
وآن را که نیست یاری عیش جهان ندارد
جان بیهوای دلبر پیوند دل نجوید
دل بیخیال جانان سودای جان ندارد
گر ذوق عمر خواهی یاری طلب که الحق
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
سپیدهدم چو صبا بوی گلستان آورد
مرا ز خاک درش کیمیای جان آورد
ز چین زلف سیاهت شمال مشکفشان
حیات جان مرا خط جاودان آورد
زهی صنایع بیچون قادری مطلق
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
لب تو عمر جاودان ارزد
نی غلط رفت بیش از آن ارزد
از نسیمی که خیزد از کویت
شمهای صدهزار جان ارزد
شکل نعل سمند میمونت
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
حاش لله که مرا بیتو قراری باشد
یا مرا در دو جهان جز تو نگاری باشد
در دلش میل گل و عشق گلستان نبود
هر که را در جگر از بهر تو خاری باشد
گر کناره کنم از عشق تو من جای خود است
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
بیا ای خسرو خوبان که کار از دست بیرون شد
دلم بیلعل شیرینت پریشان گشت مجنون شد
بیا ای درد و درمانم بیا ای کفر و ایمانم
بیا ای شادی جانم که غم زاندازه بیرون شد
بیا ای شمع محفلها بیا بگشای مشکلها
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
تا خط بر آن عقیق درافشان نوشتهاند
دل را ز درد آیت درمان نوشتهاند
بر لعل نقش بین که فیروزه بستهاند
بر لاله خط نگر که ز ریحان نوشتهاند
گویی تظلمی بر سلطان حسن تو
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
نعل سمندت ای صنم تاج بتان چین بود
فضله خاک پای تو سرمه حور عین بود
روم رخت که دارد از شام دو زلف زنگبار
شمسه خلخ و ختن ماه خطا و چین بود
ترک فلک که بر فلک دعوی خسروی کند
[...]
ناصر بجهای » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
بت لشکرشکن ترک جهانگیر
نهاده چشم مستش در کمان تیر
به فال فرخ و عزم همایون
درآمد از درم سرمست شبگیر
ز قدش سرو با صدگونه خجلت
[...]
