گنجور

 
ناصر بجه‌ای

چه کنم که آن شکر لب سر وصل ما ندارد

دل سخت کافر او خبر از خدا ندارد

نه نظر کند به اشکم نه نگه کند به رویم

چه کنم که گوهر و زر بر او بها ندارد

دل ما ز غصه خود شد تن ما ز هجر بگداخت

غم ما خورید کآن مه غم کار ما ندارد

به یقین اگر بداند که چه می‌کشم ز هجرش

پس از این به هیچ رویی ز خودم جدا ندارد

اگر ای پسر دل من به دعات خواهد از حق

چه کند که پایمردی به جز از دعا ندارد

چو به شیوه دل ببردی به ستیزه هجر منما

مکن آن چه هیچ کافر به خطا روا ندارد

همه را زر است و مال است و مرا به جز خدا نیست

بپذیر عاشقی را که به جز خدا ندارد

کمر کرشمه بگشای و قبای ناز برکن

که چو گل لباس خوبی علم بقا ندارد

به غرض حسود گفتت که فلان هوا پرست است

به دو چشم تو که ناصر نظر خطا ندارد

دل و دین و ننگ و نامش همه در سر شما شد

عجب آن که جز سلامی طمع از شما ندارد

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد

بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم

به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همی‌رسیدم خبری که می‌پزیدم

[...]

بیدل دهلوی

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد

چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد

سحر چه‌گلستانیم‌که به حکم بی‌نشانی

گل رنگ‌، راه بویی به دماغ ما ندارد

به ‌رموز خلوت ‌دل‌، من ‌و محرمی چه حرف ‌است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه