گنجور

 
ناصر بجه‌ای

بت لشکرشکن ترک جهان‌گیر

نهاده چشم مستش در کمان تیر

به فال فرخ و عزم همایون

درآمد از درم سرمست شبگیر

ز قدش سرو با صدگونه خجلت

ز رویش باغ باد گونه تشویر

مه از روی چو روزش گشت روشن

شب از زلف سیاهش گشت چون قیر

معربد نرگسش خون‌ریز و خون‌خوار

مشعبد سنبلش دل‌سوز و دل‌گیر

کشیده خط او در حلقه خورشید

نهاده زلف او بر ماه زنجیر

سر زلفش ربایان از کف عقل

قرار و اختیار و صبر و تدبیر

بر اطراف رخش اسرار خوبی

قضا کرده به مشک سوده تحریر

عیان در زیر هر چینی ز زلفش

هزاران خلخ و فرخار و کشمیر

به شیوه غمزه جادو فریبش

کمال هجر را می‌کرد تحریر

نمی‌آمد ز بس و لطافت

نظر را صورتش در قید تصویر

نکرده نقش‌بندان حقیقت

حقیقت در حق او هیچ تقصیر

چنین لطفی بفرموده وزآن پس

نفرمود آن صنم یک لحظه تاخیر

همی رفت او و ناصر زار می‌گفت

که از خاطر فرو مگذارم ای میر

 
 
نسکبان اندروید