سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این غزل درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از عمق دردی سخن میگوید که نمیتواند آن را به زبان آورد، اما چهرهاش از حال درونش خبر میدهد. او میگوید که در اغلب اوقات حتی نیازی به بیان احساساتش نیست زیرا وضعیت او به وضوح مشخص است. شاعر به این نکته اشاره میکند که علاقهاش به معشوقش آنقدر عمیق است که از دنیا و آخرت غافل است و تنها به دیدار معشوق میاندیشد.
او از قدرت عشق و دیوانگیاش سخن میگوید و میخواهد که معشوق نگاهی به او بیندازد. شاعر احساس غربت دارد و در عین حال دلخوش به صبوری است. او مجذوب معشوقشده و در فکر است تا زمانی که جانش به جانان برسد. در نهایت، شاعر از عبور عمرش و نزدیک شدن به پایان زندگیاش سخن میگوید و نشان میدهد که به عشق خود بسیار پایبند است.
من بدون آنکه از عشق تو سخنی بگویم ( همه کس عاشق بودن مرا درک میکنند) زیرا رنگ چهرهی من به گونهای هست که از حال و درون من خبر میدهد.
گاه با خود چنین فکر میکنم که به خاطر داشتن چنین احوال پریشانی ناله سر دهم (تا شاید معشوق از حال و روز من با خبر شود) اما باز به خود میگویم که حال و روز من آشکار است و نیازی به بیان آن نیست.
از هنگامی که مشغول و سرگرم دیدن تو هستم سرسوزنی یه دنیا و آخرت توجه ندارم، و از هر دو جهان فارغ و رها گشتهام.
اگر چنان مقرر شده است که روزی من بیچاره و گدا، به در خانهی کسی غیر از تو بروم همین حالا مرا از درگاه خود دور کن.
من مدام در این فکر و اندیشه هستم که جان خود را تقدیم تو کنم و هرگز به این فکر نکردهام که خود را از دست تو نجات بخشم.
اگر تو در حال حاضر شیرین روزگار و شاه خوبرویان هستی، نظر و عنایتی نیز به من داشته باش؛ چرا که من از شدت عشق به تو تبدیل به فرهاد روزگار شدهام.
نه من تاب و توان تحمل دوری از تو را دارم و نه تو میلی به نزدیک شدن به مرا داری، بنابراین تصمیم به صبوری و شکیبایی گرفتهام؛ چرا که جز این راه چارهای دیگر ندارم.
از همان روزی که قدم در راه عشق تو گذاشتم با خود گفتم: تا به مرگ نرسم، محال است که به وصال او برسم.
به یاد لب سرخگونت بسیار اشک خونین از چشمان خود میریزم، نگاه و عنایتی به من داشته باش تا ببینی چگونه زبانم کلمات مروارید مانند به پای تو نثار میکند.
شعر خود را که هنوز کامل نشده است و نیمه راه است به پایان میرسانم؛ چرا که هر چند نگاه و بررسی میکنم میبینم که اگر تا آخر عمر نیز مشغول سُرایش شعر در وصف و مدح تو باشم باز نیز مدح و وصف تو را به پایان نمیتوانم برسانم.(نکته: اگر چه این بیت، بیت آخر غزل سعدی است اما از این جهت که میخواهد شور و شوق خود را در وصف معشوق بیان کند، گفتار خود را تا اینجا نیمه میانگارد و تکمیل آن را تا آخر عمر به حساب میآورد.)
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
ای خدایی که به جز تو ملکالعرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم
بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
[...]
من اگر دست زنانم نه من از دستْ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
[...]
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم
گر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم
چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینم
آتش سینه به آب مژه تا چند نشانم
در کمند خودم آوردی و چون نیر بجستی
[...]
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
روز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم
خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادت
دوست بنشیند و جان در قدم دوست فشانم
آرزو میکندم پیش قدمهای تو مردن
[...]
خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانم
گاه و بیگاه که نام تو برآید به زبانم
گویم این غایت حسن است و ملاحت که تو داری
باز چون بنگرمت در نظر آیی به از آنم
در کمالات تو چندانکه سخن می کنم آخر
[...]
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۳۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.