گنجور

 
کمال خجندی
 

رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم

گر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم

چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینم

آتش سینه به آب مژه تا چند نشانم

در کمند خودم آوردی و چون نیر بجستی

کی کمان ابروی من بر نو به این بود گمانم

روی زردم نگر و روی گردان که نشاید

اشک من بین و چو اشک از نظر خویش مرانم

جان به رسمی چو به پای تو کمال اندازد

قدمی رنجه کن ای جان و ز خود باز رهانم