گنجور

حاشیه‌ها

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مَستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس آنها بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت..........وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت............درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی..........در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 127 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مَستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس آنها بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت..........وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت............درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی..........در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 127 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مَستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس آنها بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت..........وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت............درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی..........در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 127 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مَستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس آنها بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت..........وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت............درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی..........در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 127 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

علیرضا در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۳ - مطلع دوم:

معنی این بیت کاملا" مشغص است
درد و غم به گونه ای فیل را از پای انداخته که برای جلوی خفتان یا زرهش سینه ی پشه سزاوار شده ... کنایه از لاعلاجی کامل دارد

قشقایی در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

منظور از چکنده به ضم چ همان چوکنده می باشد.

قشقایی در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

- لطفا اجازه ندهید به کسانی که از شعر شهریار چیزی نمی فهمند به شاعر توهین کنند و القاب خودشان را به شاعر نسبت دهند
2- چکنده به معنی این است که کسی یا چیزی در جایی (معمولا در گل) گیر نماید و تکان نخورد که احتمالا منظور شاعر همان است که ابرها در آنجا می بارد و تکان نمی خورد.

قشقایی در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۷ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

1- لطفا اجازه ندهید به کسانی که از شعر شهریار چیزی نمی فهمند به شاعر توهین کنند و القاب خودشان را به شاعر نسبت دهند
2- چکنده به معنی این است که کسی یا چیزی در جایی (معمولا در گل) گیر نماید و تکان نخورد که احتمالا منظور شاعر همان است که ابرها در آنجا می بارد و تکان نمی خورد.

ناز بانو در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

هژیر جان این را که دیگه فوق العاده عالی خوانده ای

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

تضمین این غزل
تجلیت زازل آتشی بجان انداخت
زپرده گنج نهانرا چو در میان انداخت
مرا به خیل بلا دیده عاشقان انداخت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت بقصد جان من زار و نا توان انداخت
نصیب عشق کسان را بقدر همت بود
زبان عشق چوتیغی ز برق غیرت بود
بسوخت آتش آن هرچه نقش آفت بود
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
دغای چرخ فلک با منش چو بازد نرد
حکیم عشق نویسد به نسخه درمان درد
زدرد عشق گریزان نبا شد اینجا مرد
بیک کرشمه که نر گس به خود فروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
سرای دل که بود بهر دلبران مسکن
مرا به سینه نباشدجز عشق دیگر فن
بفصل گل صنما جام گیرو توبه شکن
شراب خورده و خوی کرده میرود بچمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به پیر درهمه عمرعهد خویش نشکستم
زخیل ما و منی های این جهان رستم
منی که از دوجهان دل بعشق تو بستم
زبزمگاه چمن نیک لولی و مستم چو از دهان تو ام غنچه در گمان انداخت
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
بپای نو گل عشقش زچشم خون ریزد
بس آبروی که با خاک ره بر آمیزد
بنفشه طرّه مفتول خود گره میزد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
به سنگ خاره اگرقطره میزند تن خویش
خیال بحر پزد بر سر آن محال اندیش
سریر و ملک جهان را چه میکند درویش
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغ بچگانم درین و آن انداخت
ز رنگ دیده که خونست عیان شود دردم
به لعل می چوشود آتش این دم سردم
دم از سیاهی زلفش همی زنم هر دم
زشرم آنکه بروی تو نسبتش کردم سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت
چو من نسیم حیات از پیاله میجویم
سرم خوشست و ببانگ بلند میگویم
مثال لاله بدستم قدح لب جویم
کنون بآب می لعل خرقه میشویم نصیبۀ ازل از خود نمیتوان انداخت
بسینه ام چو زگنج محبت است نشان
براه عشق همی پویمش بدور جهان
مگر بدست کنم گوهرش به قیمت جان
جهان بکام من اکنون شود که دور زمان مرا به بندگی خواجۀ جهان انداخت
کشش چو نبود از آن سو دلا گلایه چه سود
چو یار بی غم هجران بکام و خوش بغنود
رواق دیدۀ رافض زقلب پست نمود
مگر گشایش حافظ دراین خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰:

تضمین این غزل
تو بـا آن قـامـت والا چو بردل سایه افکـنـدی
مرا این عشق آتش شد،میانش دل چو اسپندی
اگـر صـبرم روا باشـد خدایـا صبر تا چـنـدی
سـحـر بـا بـاد میـگفـتم حـد یـث آرزومـنـدی خطاب آمد که واثق شو بالطاف خداوندی
..........................................
اگر عاشق دلش تارست ،معشوقش وَرا پودست
زداغ هـجردر دیده مدامم اشک چـون رودست
بـراه عشـق ودلـداری دل عـاشق نـیاسـودسـت
دعـای صـبح و آه شـب کـلـید گـنج مقـصودست بد ین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
.........................................
مـرا پـند سـت از پیرم که با دشمن نگویم راز
زشهر آشوبی جانان که دارد صد هزاران ناز
خـداونـد دل و دینـست با نـازش شـوم دمساز
قـلم را آن زبـان نـبود کـه سـرّ عشق گوید باز ورای حد تقریرست شرح آرزومندی
.........................................
جَـلائی ده دل از زنـگش که بـینی نـورغَرق نور
به صبر از پاکی دل عشق را آخر شوی منصور
بشـاهی گـر بود لایـق ، پدر جان دل بکن از پور
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فر زندی
.......................................
مـقـام و مـال دنیـا دوسـت ،را بـرعشـق همـت نیسـت
دلا با عشق خوش می زی که دنیا جای حسرت نیست
دل عشـاق دریـائـیـسـت کـا نـرا کـُنج عُزلـت نـیـسـت
جــهان پـیـر رعـنـا را تـَرّحُـم در جّـَـبـَلت نـیـســت زمهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی
......................................
بجانان سر توان دادن ،مرید تن ز جان تا کی
بدنیا اهل ایمان را سرشک خون روان تا کی
برندی عشق را دریاب این زهد گران تا کی
همائی چون توعالی قدرحرص استخوان تا کی دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی
.........................................
زتـاب آتـش عشـقـش دل عشـاق اسـپـند ســت
عتاب وپند درویشان مریدان را چُنان قـندست
همای همتِ ایشان به رضوان سایه افکند ست
درین بازار گر سودیست با در ویش خرسند ست خدا یا منعمم گردان بدرویشی و خرسندی
..........................................
چـو تـُرکـان پـارسـی گویـند شـعری نـغز پـردازنـد
خوشا شیراز،شـهر عشق، عـُشاقش خوش آوازنـد
بیا (رافض) درین هیئات که خوبان عشق می بازند
بـشـعر حـافـظ شـیراز مـیرقـصـند و مـینـازنــد سیه چشمان کشمیری وتـُرکان سمر قندی
..................................................
جاوید مدرس (رافض) تبریز 13. 85.11.

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷:

تضمین این غزل
زلـفت آشـفـته نـمـود ایـن دل مـا ایـاّمــی
بـسته ام در طلب ای،کعـبـه دل ا حــرامــی
سـا قیـا شافـی و مـنجـی ز غم و آلامــــی
زان می عشق کزو پخته شود هر خامــی گر چه ماه رمضانست بیاور جامی
بیفـروغ می لعلش به لبم بستم چِفـت
گر شِکُفت از نَفَسَش این گـُل طبعم نه شِِگِـفت
دامنـش گر برسـد دست مرا گیرم سِـفـت
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
عَــَطـش عشـق بسـوزد دل و جان را کامـِل
جام دل صاف چو شد عکس رخ او حاصل
بـه صــیامم مـی عشـقش نشـدی گر حـائـل
روزه هر چند که مهمان عزیزاست ایـدِل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
فلسفی چاره کار از ره منطِق سِـپَرَد
فتح دل از ره عشقست نی از راه خرد
زاهد از کردة خود ره بسلامت نبرد
مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نپرد که نهادست بهر مجلس وعظی دامی
کار رندی همه عشقست ونیاز آئینست
خم ابروی نگار آیتـی از یاسـین اسـت
بت پرستی صنما پیش صمد گر دینست
گله از زاهد بد خو نکنم رسم اینست که چو صبحی بدمد در پیش افتد شامی
دل که اندر کنف یار بود مستـأمن
سایة دولت اوبر سر این تر دامـن
آورد لطف نسیم ازرُخ او بوی سمن
یارمن چون بخرامد بتماشای چمن برسانش زمن ای پیک صبا پیغامی
برسر کوی تو آن رنج که طـّواف کشد
مرغ دل صیت ره عشق چو تا قاف کشد
کار سیمرغ در این راه به اجحاف کشد
آن حریفی که شب وروز می صاف کشد بود آیا که کند یاد زدُرد آشامی
در ره عشـق تلاشی بکن ای طالب جهد
به دو عالم زجهادت ببری صافی شـهد
"رافض" اندر طلب یارروان گشت ز مهد
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار بدست آوری از خود کامی

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

تضمین این غزل
هر گلی در عین زیبائی نصـیـب از خـار داشت
قصه ای میگویم از عشقی که با خود نار داشت
شکوه با شکری که عاشق در وصال یار داشت
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت وندر آن برگ ونوا خوش ناله های زار داشت
..............................
گفتمش سرّی بگو زین ناله گفتا هیچ نیست
لیک پرسیدم که بازرگان این بازار کیست؟
گفت رند عافیت سوزی که با فقرش غنیست
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟ گفت مارا جلوۀ معشوق در این کار داشت
...............................
از سواد زلف چون شب نیست روز ما بیا ض
چرخ دارد بس بکارش انبساط و انقباض
دولت بختش خدا یا دور باد از انقراض
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
...............................
هر شـَبـی را تاسحر با خون بچشـمم شـسـت و شـوست
برگ ریزانست حالم، زردیم بررنگ وروست
چنـگ مارا دسـتگیر از تـار و بـند مـوی اوسـت
در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت بر خوردار داشت
..............................
شکوه با شکری اگر با صاحب دیوان کنیم
یار تا پـُـر میـکنـد ساغـر چـرا افغـان کنـیم
نقطه پر گـار او را قصد بر قربان کنیم
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشـان کنـیم کین همه نقش عجب در گردش پر گار داشت
..............................
مه بیفتد زیر جانا قصد بر بامی مکن
عشق پاید تا ابد پس قصد فرجامی مکن
پختگی باید بکار عشق دل خامی مکن
گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمّارداشت
..............................
طاعت از پیر مغان داریم حاشا پند غیر
حاجتی نبود دلا تأ خیر و فال از کار خیر
منطق سالک براه عشق باشد سـِلک طیر
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقۀ زناّر داشت
............................
زیر سر دارد قلندر جای بالش کاه وخشت
رند عاشق با رضا، آسایش از دل را بهشـت
دفتر حافظ بخواند این نکته ها (رافض) نوشــت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوۀ جنا تُ تَجری تحتها الانهار داشت
............................
جاوید مدرس ( رافض) تبریز 85.11.9

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

بسم مقلب القلوب.بیت هفتم به مقام فنا اشاره میکند.فنا به معنی نابودی نیس بلکه مندک شدن در حق است.معنای مندک سخت است تنها انسان کامل به ان سوق می یابد.حافظ در مقام عرفانی پایین تری قرار داشته است(در زمانی که شعر را سروده است)واین مطلب از مصرع دوم استنباط می شود.یا حق

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

بسم مقلب القلوب

محمد در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

در بیت آخر گره گیر یعنی چه؟ به نظر گره دار است یا گلو گیر که هم معنی کمند می دهد هم معنی عاشق کش !

محمد در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

در بیت 5مصرع 2 کلمه بدر باید اضافه شود تا معنی سر راستری بدهد فکر کنم وزن هم خراب نشود

مریم در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱:

چند تا غلط املایی داره شعر :
بیت پنجم : خاک جولانکه = خاک جولان که
بیت ششم : آشوت = آشوب
بیت هفتم : پی تو = بی تو
بیت نهم : بیدستگاهی = بی دستگاهی

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

تضمین این غزل
برقع فکن ای ماه رو تا چشم دیداری کند
پروانه ای خواهم که با شمع رخت کاری کند
عشاق را آیا بود صاحبدلی یاری کند
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند
.......................................
گم کردم آن دلدار را شد روزگارانم چو دی
وین دهشت سرمای دی ساقی بیا سازیم طی
باشد که آن دلدار ما آری بگوید جای نـِی
اول ببا نگ نای ونی آرد بدل پیغام وی وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
.....................................
جستیم بس یاری نکو آن کیمیا را کو بکو
پیدا نشد آن نیک خو، پیری خطابم زد نجو
یارب چرا آن ماهرو ازمهر نشنید ست بو
دلبر که جان فرسود ازو کام و دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
....................................
گفتا امید مرهم است از آن دری بگشوده ام
گفتم ندیدم من کسی گوید که دل آسوده ام
گفتا که راه عشق را با رنج و غمز آلوده ام
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه من تا بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
..................................
گویم شبی با زلف تو درد دلم را مو به مو
از نقد صوفی خرقه را صافی نخیزد هیچ ازاو
خواهد که صافی در کـِشد با رهن خرقه از سَبو
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
..................................
امـّا نه با دیوانگی از کف بهشتم من جنا ن
آواره شد مجنون دل از د ست لیلای زمان
در شاهراه وصلتش از دست شد دل را عنان
چون من گدائی بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کی عیش نهان با رند بازاری کند
..................................
از کن فکان ربم صمد اعجاز راند در قلم
پر گار صنعش زد رقم در تکیه بر خال صنم
آغشت از روی کرم معجون عشقش بر ا َلـَم
زان طـّره پر پیچ و خم سهلست گر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عـّیاری کند
..................................
عیسی دم آن باد صبا جان در تن ما میدمد
وآن شیر گیر دشت دل همچون غزال میرمد
ساقی بزن کوس ظفر کین خیل دشمن در صَدَد
شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
.................................
(رافض ) کمان نرگسش در حرب چون سر هنگ او
دل واله صا نع که چون آراستی فرهنگ او
افتاد دل در چنگ او غرقم به دنگ و فنگ او
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طـّره شبرنگ او بسیار طـّراری کند
...................................
تبریز 85.11.6

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

تضمین این غزل
برقع فکن ای ماه رو تا چشم دیداری کند
پروانه ای خواهم که با شمع رخت کاری کند
عشاق را آیا بود صاحبدلی یاری کند
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند
.......................................
گم کردم آن دلدار را شد روزگارانم چو دی
وین دهشت سرمای دی ساقی بیا سازیم طی
باشد که آن دلدار ما آری بگوید جای نـِی
اول ببا نگ نای ونی آرد بدل پیغام وی وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
.....................................
جستیم بس یاری نکو آن کیمیا را کو بکو
پیدا نشد آن نیک خو، پیری خطابم زد نجو
یارب چرا آن ماهرو ازمهر نشنید ست بو
دلبر که جان فرسود ازو کام و دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
....................................
گفتا امید مرهم است از آن دری بگشوده ام
گفتم ندیدم من کسی گوید که دل آسوده ام
گفتا که راه عشق را با رنج و غمز آلوده ام
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه من تا بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
..................................
گویم شبی با زلف تو درد دلم را مو به مو
از نقد صوفی خرقه را صافی نخیزد هیچ ازاو
خواهد که صافی در کـِشد با رهن خرقه از سَبو
پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
..................................
امـّا نه با دیوانگی از کف بهشتم من جنا ن
آواره شد مجنون دل از د ست لیلای زمان
در شاهراه وصلتش از دست شد دل را عنان
چون من گدائی بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کی عیش نهان با رند بازاری کند
..................................
از کن فکان ربم صمد اعجاز راند در قلم
پر گار صنعش زد رقم در تکیه بر خال صنم
آغشت از روی کرم معجون عشقش بر ا َلـَم
زان طـّره پر پیچ و خم سهلست گر بینم ستم از بند وزنجیرش چه غم هرکس که عـّیاری کند
..................................
عیسی دم آن باد صبا جان در تن ما میدمد
وآن شیر گیر دشت دل همچون غزال میرمد
ساقی بزن کوس ظفر کین خیل دشمن در صَدَد
شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
.................................
(رافض ) کمان نرگسش در حرب چون سر هنگ او
دل واله صا نع که چون آراستی فرهنگ او
افتاد دل در چنگ او غرقم به دنگ و فنگ او
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طـّره شبرنگ او بسیار طـّراری کند
...................................
تبریز 85.11.6

۱
۴۷۷۲
۴۷۷۳
۴۷۷۴
۴۷۷۵
۴۷۷۶
۵۷۰۸