گنجور

حاشیه‌ها

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:

تضمین این غزل
بدرس و مدرسه حرف از حدیث و امثله بود
مقال زهد ریایی قرین مـَزبـَله بود
حروف عشق به مکتب ورای مرحله بود
"بکوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع مشعله بود"
.................................................
بتی که ساخته ام من نماد بت شکنیست
دلا عبوسی زاهد دلیل ما و منیست
زلب چو خنده زدایی طریق اهرمنیست
"حدیث عشق که از حرف وصوت مستغنیست
بنالۀ دف و نی در خروش و ولوله بود"
..............................................
نگار من نه زمشاطه صاحب هر هفت
حریر باد صبا گشته بر تنش زر بـَفت
درین مغازله از عشق او دلم در تـَفت
"مباحثی که درآن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه وقیل وقال مسئله بود"
...........................................
مراد کی دهد عشقش مرا زبی عـَملی
بجرعه ای که چشیدم زبادۀ ازَلی
بجای عشق دلم را نیافتم بـَدَلی
"دل از کرشمۀ ساقی بشکر بود ولی
زنا مساعدی بختش اندکی گـِله بود"
...........................................
دل از مسیح دَمت بر غـَمست چابک وچـُست
که بذز عشق بدل کِشته ای تو روز نخست
هزار ناوک مژگان زنی ندارم مـُست
"قیاس کردم و آن چشم جاودانۀ تـُست
هزار ساحر چون سامریش در گـَله بود"
...........................................
غزل بخوانمت ای ساقیا عنایت کن
بدور گردش می سعی خویش غایت کن
زعقل بر ره عشق وجنون هدایت کن
"بگفتمش بلبم بوسه ای حوالت کن
بخنده گفت کیـَت با من این معامله بود"
...........................................
دلا تو زهد ریایی بدیگران مفروش
سیه دلی کند آنکس که گشته ازرق پوش
منم که در غم عشقش غریق و دریانوش
"زاخترم نظری سعد در رهست که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود"
...........................................
خدا که با قلمش حرف عشق را بنگا شت
میان باغ دلم تخم مهر او میکا شت
وزان به سینۀ( رافض) محبتی انبا شت
"دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروّت چه تنگ حوصله بود" هرهفت= آرایش هفتگانه
.........................................
جاوید مدرس رافض تبریز 85.12.15

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

تضمین این غزل:
من در طلبت گمشدة راه حجازم
شوری بدل افتاده که قلب است جوازم
کا ن کعبه توئی کوی تو گشتست نیازم
گر دست دهد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سر ها که به چوگان تو بازم

.....
از چشم تو آسوده ام امـّا نی از ابرو‌‌‌‌‌

زان چشم امان خواهم و زان ناوک و ابرو
تیرم زند ازغمزه به هر جانب وهر سو
آرایش خال وخط تو سایة مینو
زلف تومرا عمر دراز است ولی کو؟.‌. در دست سر موئی از آن عمر درازم

....
فرهادم واز عشق تواینم شده منصب
در کوه کنی طاقت من نیست لبالب
افتاده بجان تاب تومیسوزم از این تب
پروانه راحت بده ای شمع که امشب .‌از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

....
ای غم نشوی طی چو زانفاس طبیبان
درمان نشود درد دل جمله غریبان
من زار وفلک داده همه کام رقیبان
آندم چو صراحی که بیک خنده دهم جان.. مستان تو خواهم که گزارند نمازم

....
چون لعبتکی این دل ما طالب بازی
در چنگ تذروی شده با طینت بازی
شاها زتو فرمان وزما راز ونیازی
گر نیست نماز من آلوده نمازی ..در میکده زان کم نشود سوز وگدازم

....
بن بست وصالش ، اگرم بخت گشاید
بر کـُنگـُرَةی عرش سر فرش بساید
ره بر کنف ذات تو این عقل نشاید
در مسجد ومیخانه خیال تو گر.‌ آید محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم

....
باید به غم عشق چو جانانه بسوزی
بر لطف نگاهش زکرم چشم بدوزی
پروانة وصلی بطلب شمع که روزی
گرخلوت مارا شبی از رخ بفروزی.. چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

....
بر بال صبا دل شده با زلف تو همراه
آن سلسله زنجیر وزنخ نیز شده چاه
گه در ته چاهیم وگه اندر بر آن ماه
محمود بود عاقبت کار در این راه.. گر سر برود در سر سودای ایازم

....
برغارت جان چشم سیاهش چو کند عزم
رندان قلندر همه تسلیم در این رزم
رافض همه کار صنم ما بود از حـَزم
حافظ غم دل با که بگویم که دراین بزم ..جز جام نشاید کس بود محرم رازم
حـَزم = دور اندیشی ، استواری ،آگاهی

Email: javid.modarres@gmail.com
Email: neo_shams@yahoo.com
Weblog: www.rafezm .persianblog.ir

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

دیر مغان شدست دلا گرمـُقام ما
عشقست راه و پیرمغانش هُمام ما
آبش چو آتشست و پزد عقل خام ما
ساقی بنور باده بر افروز جام ما.. مطرب بگو که دور فلک شد بکام ما
تلخی روزگار بسی گر چشیده ایم
وز مدعی هزار کنایت شنیده ایم
از خود گذشته تا به خدایی رسیده ایم
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ا یم.. ای بیخبر زلذت شرب مدام ما
این دل زرشّ نور ازل بنده شد بعشق
وز بند تن برید چو افکنده شد بعشق
جنت بهشت هرکه چو آکنده شد بعشق
هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق.. ثبت است بر جریده عالم دوام ما
از اشک دیده راز نهانم شود عیان
جوئیست همچو رنگ شفق بر رخم روان
تیر جفا روانه مکن ازخم کمان
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان.. کاید بجلوه سرو صنوبر خرام ما
بر چشم و دل بجز رخ او نیست منظری
مجنون صفت دلا چو به لیلا تو ننگری
در عشق هرگزت نبود میل همسری
ای باد اگر بگلشن احباب بگذری.. زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
ایمان بیابد عاشق از آئین کافری
بُِردست دین و دل زکف آن ماهرو پری
ای دل زعشق جوی تو رندی و افسری
گو یاد ما زیاد بعمدا چه میبری ..خود آید آنکه یاد نیاری زنام ما
برق نگاه مست نگارم چو آتشست
فلاح دل ز خرمن عشقش مشوشست
هر روز و شب میان من و دل کشاکشست
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست .‌.زانرو سپرده اند بمستی زمام ما
عیسی دمست باد سحر گه چو جان فزاست
وی کز کرامتت همه جا کار ماست راست
تا جام پـُر مُدام ز وصلت بدست ماست
ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست ..نان حلال شیخ زآب حرام ما
از کشتی پیاله ندید ست کس زوال
روز ازل ز رحمت حق باده شد حلال
زان مستی ام همی رسد آوازه کمال
دریای اخضر فلک و کشتی هلال ..هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
از عرش ،مرغ جان زچه آمد به خاکدان
در دام تن شدیم صباحی چو میهمان
رافض بترک تن بجهان کوش دف زنان
حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان.‌ باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
جاوید مدرس اول (رافض)

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

مدرس (رافض)
.........................
تضمین این غزل
بر تن پیک صبا پیرهن از بوی تو بود
دیده را قبلۀ آمال همه روی تو بود
داغ دل را هوس از آن لب دلجوی تو بود
"دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسلۀ موی تو بود"
...................................................
در بهاران همه دلداده براه گلگشت
سرخی لاله زده آتش نمرود بدَشت
من بمحراب دو ابروی تو درسجده و یَشت
"دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود"
................................................
لاله در نطع چمن وعده ی جامی میداد
بلبلی نعره زنان شکر و سلامی میداد
جویباران به چمن لطف مدامی میداد
"هم عفا الله، صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود"
...............................................
کاف و نون ازلی تخم محبت می کاشت
زاهد خام طمع عشق عبث می پنداشت
گر عبوس رخ او وجه خماری ننگاشت
ادامه در پشت صفحه-------->>>>>>>>

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزۀ جادوی تو بود"
...............................................
گر ز دون پروری چرخ فلک فرسودم
من نه آنم که بتزویر قدح پیمودم
باسرشک از رخ خود گرد ریا پالودم
"من سر گشته هم از اهل سلامت بودم
دام ره هم شکن طـّرۀ هندوی تو بود"
.............................................
تا می نا ب بسوزد غم دل را خرمن
باهمه رنج مرا عشق قرینش مأ من
مرغ شیدای گل و غنچه گره دار چمن
"بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود"
...........................................
در ره عشق جهادست و نیاز و آذر
بس خطر ناک رهی دارد و سالک ا َحذ َر*
رافضا کوش درین ره ز ریا جوی حـَذ َر
"بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود"
..............* احذ ر=هشیار تر دور اندیش تر
تبریز 85.11.6

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

در تفال از خواجه حافظ غزل بالا امد و بنده تضمینش کردم

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

تفعل از خواجه حافظ شیراز در باب اینکه تضمین اشعارش بوسیله حقیر را مناسب میدانند یا نه .......
زفال حافظ اگر غمگسار ما نرسد
اگر چه لشگر غم بر وَقار مانرسد
جواب فال چنین داد خواجه شیراز
بحسن و خلق و وفا کس بیار ما نرسد ترا درین سخن انکار کار ما نرسد
ز لطف و بنده نوازی عطیه داد ز پند
غزال این دل ما رابه نظم خود در بند
به بیت زیر بجانم دوباره زد پیوند
اگر چه حسن فروشان بجلوه آمده اند کسی بحسن وملاحت بیار ما نرسد
براه عشق بسی طی شود نشیب وفراز
زتعن حرف حسودان دگر چه گویم با ز
بگفت حافظ شیراز یار بنده نواز
بحق صحبت دیرین که هیچ محرم راز بیار یک جهت حق گزار ما نرسد
چو نظم و دفترم از شعراوبود حاکی
زدودم از دل خود صوت و گفت غمناکی
اگر به شعر تو حافظ زدیم ناخنکی
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی بدلپزیری نقش نگار ما نرسد
چو خیل بد گهران تخم کینه میکارند
ز رَشک و تعنت ناحق زحق بیزارند
به چنته جای گهر قلب ناسره دارند
هزار نقد ببازارکا ئنات آرند یکی بسکه صاحب عیار ما نرسد
گر عارفان همه از کــُنه دل ز حق گفتند
چو اهل ریب نبودند جمله دّرسـُفتند
به زَعم فکرت ما تا که در لحد خفتند
دریغ قافلة عمر کانچنان رفتند که گردشان بهوای دیار ما نرسد
بنظم چون گهراز خبره گان طلب کنکا ش
عنا ن گوش تو نسپر به حرف هر اوبا ش
مجوی آن بصراز نور دیدة خفا ش
دلا زرنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امـّید وار مانرسد
ز شمّ ،زاغ و زغن هیچ داند اَنـفـَس را ؟
شمیم لاشه رُباید مشام کرکس را
به زیر سایة آنرو که زر کند مس را
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بدرز نظم تو حافظ نمیرود گر مو
ز تار دفتر تو پود کلک ما ست رفو
به قبله گاه تو، رافض نموده است چو رو
بسوخت حافظ وترسم که شرح قصة او بسمع پادشه کامکار ما نرسد

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

تضمین غزلی از حافظ (زدرآو سبشتان ما منور کن)
مسمط مخمس
دلا به فرقت آن ماه شبنما سر کن
به یمن میل حضورش هوا زسر در کن
تو کوثری نسبی یاد حال ابتر کن
" زدر درا و شبستان ما منور کن "
" هوای مجلس روحانیان معطر کن"
...........
زچشم دل رقم لوح جان نباشد دور
دلی که غیب نما نیست به که باشد کور
زروی ماه تو این دیده کی شود منصور
" ستاره ی شب هجران نمی فشاند نور"
" به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن"
.........
امان زدست فراق الامان ازین هجران
زکفر سلسله ات رفت دین وهم ایمان
به دین عشق درآیم نمی کنم کتمان
" به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل وجان"
"بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن"
........
زخاک پای تو این دیده و دلست خجل
چو توتیاست بچشم سرو بدیده ی دل
مُقام عالم لاهوت گشته این محفل
"بگو به خازن جنت که خاک این منزل"
"به تحفه بر سوی فردوس وعود ومجمر کن"
........
تبارک الله ازین جنبش و کرشمه وناز
زپنجه تیز چو شاهین و با پلنگ انباز
زدام او نتوان رست عاشقا دلباز
"اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز"
"پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن"
.......
به خط جام کـُند دل زدیده مشاقی
ز طاق و جفت حقیقت،تو ساقیا طاقی
عطش نشان قلندر بود می باقی
"فضول نفس حکایت بسی کند ساقی"
"تو کار خود مده از دست و می بساغر کن"
........
دل رمیده زهجران رسد به میل وصال
چگونه دیده به تحریر آورد زخیال
مداد دیده ی ما کی رسد به حد کمال
"حجاب دیده ی ادراک شد شعاع جمال"
"بیا و خرگه خورشید را منور کن"
هوای جنت و فردوس عشق را نبود
مقام عشق بجر دار و جز بلا نبود
بغیرقرب وجوارت مرا سرا نبود
"طمع به قند وصال توحـّد ما نبود"
"حوالتی بلب لعل همچو شکر کن"
.......
چو یار جان طلبد جان بپای پیمان ده
بقصد قربت جانانه تن بقربان ده
بهارو موسم گل دل بپای خوبان ده
"لب پیاله ببوس آنگهی بمستان ده"
" بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن"
........
سحر پیاله ی می همچو لاله ی نعمان
بنوش چند پیاله به یاد خوش نوشان
گرفته ای چو تو" رافض" زخواجه سِحر بیان
" پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان"
"زکارها که کنی شعر حافظ از بر کن"
جاوید مدرس (رافض) 89.4.22 تبریز

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت.......................وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت...................درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی...................در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 721 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه ماه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

شرح غزل ( بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد )
حافظ در این غزل استادانه ،عرفان را با ملاحت طنز ممزوج و رندانه،غرور زاهدان ظاهر ساز و ظاهر پرست و رفتارشان با دیگران را به چالش و انتقاد میکشاند.واز حقیقت ماه رمضان و ظاهر و باطن این ماه صحبت میکند از طرفی ( می= باده) که سکر آور و مستی آفرین است،در غزلیات حافظ بدو حالت استفاده شده یکی می انگوری و دیگرمی معرفت و استغراق در عالم معنی و معارف است، کسی از می انگوری مست میشود و عارف و سالک راه حق و خراباتی همیشه از باده معرفت و عشق مست میباشد و ساکن میخانه عشق است.. و میگوید :
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی .....( گرچه)، تا که ماه رمضانست بیاور جامی
شرح غزل:::::::::::::::
1-**بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد..هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ترک و غارتگری=:تا تارها از قبایل ترک مشهور به غارت و چپاول
خوان =سفره ،متمولان سفره های بسیار وسیع میگستردند با انواع خوراکی و اشربه که جماعت با خوردن و بردن آنرا نمیتوانستند تهی کنند. ولی ترکان غارتگر( تاتار ها) هویی میزدند و در یک چشم بهم زدن همه را غارت میکردند.
هلال عید =بازگشت و حلول هلال ماه شوال بعد از رمضان ( عید فطر)
دور قدح= گردش یا گردانیدن قدح در مجلس یا شکل قدح که گرد است اشاره به آن دارد.و سمبل آن میشود.
شرح بیت:: گردش ایام و گذران جبری زمان همچون ترکی غارتگر مظاهرو ظاهر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرد و برد این مظاهر که وسیله ای بود برای ظاهر پرستان و زاهدان خشک ازبرای خود نمایی و بازار گرمی و جولان در این ایام روزه ، همه با گردش ایام به غارت رفت .اما باطن این سفره ماه رمضان که معرفت و استغراق و قرب حضرت حق است هر گز به غارت و چپاول نمیرود و هیچ عاملی قدرت غارت آنرا ندارد. چرا که حضرت حق فرموده (کُلُّ عَمَل ِابنِ آدَمَ هُوَ لَهُ غَیر الصِّیامِ هُوَ لی وَ اَنا اجزی بِهِ همه اعمال بنی آدم برای اوست ، مگر روزه که خاص من است و من جزای آن هستم )
اینک حلول ماه شوال و عید فطر و نیم دایره هلال آن اشارت و سمبل، قدحی شده که حاوی باده معرفت و استغراق به حق است. بدور از غارت و تعدی.
در بیتی گوید: عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست.......دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
گرچه ظاهر ماه رمضان غارت شد و رفت ولی باطنش که همان می معرفت و استغراقست هنوز در قدح ایام پر و باقیست و در دسترس انسان های وارسته و سالکین راستین راه حق در گردش است تا از آن باده خود را مست گردانند. در بیتی دیگر فرماید:
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید...........هلال عید در ابروی یار باید دید
2-** ثواب روزه و حج قبول آن کس برد.. ......که خاک میکده عشق را زیارت کرد
این بیت قویاً تفسیرو تائید بر مضمون بیت اول است میگوید ثواب و سود این ایام و حتی حج را کسی میبرد که بدور از کبر و غرور عبادات و ظاهر پرستی ،عاشقانه از می معرفت ماه رمضان و اعمال حج بهره مند و مست میشود.و لایق قرب حق میشود.چرا که او به باطن ماه رمضان توجه داشته واز روی محبت و عشق بدور از تزویر و ریا از میکده معرفت خویش را مست و بهره مند ساخته است و هلال عید پر بودن قدح وجود او از می معرفت را تائید میکند.
3-** مقام اصلی ما گوشه خرابات است.......خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
خرابات = محل خراب شدن سالک است یعنی این خرابی،درجهت مظاهر و تعلقات دنیوی و نفسانیات و شهوانی اوست (شیخ شبستر خرابات و خراباتی را چنین بیان میکند)
خراباتی شدن از خود رهایی است......

خودی کفر است ور خود پارسایی است
نشانی داده‌اندت از خرابات..............

.که «التوحید اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بی‌مثالی است.......

..مقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جان است....

خرابات آستان لامکان است
خراباتی خراب اندر خراب است...

که در صحرای او عالم سراب است
خراباتی است بی حد و نهایت.....

نه آغازش کسی دیده نه غایت
با این اوصاف از خرابات و خراباتی سالک خویش را متصف این اوصاف کرده ودر قدح عشق از می معرفت و استغراق شرب مدام دارد.و این اولیا ی حق و عارفان بنام بودند کهخرابات را عمارت کردند و راه را برای سالکان نشان دادند خدا از آنها راضی باشد و خیرشان دهد.
4-**بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل....بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
باده چون لعل = عشق و معرفت به حق
قبل از شرح این بیت که باده در آن می معرفت است به ابیاتی اشاره میکنیم که منظور از باده در آن می انگوریست و عقل همان عقل معاشست:
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب................که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را........دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد
گویا این بیت بیت الغزل است: کسانی که در وادی معرفت راه ندارند همیشه عقل را در تقابل عشق میدانند آری عقل معاش و حسابگر چنین است چون غرق در تعلقات دنیوی و نفسانیات است و تمییز اودر این حد است چون هنوز خراب نشده است و خراباتی نیست.و این کسان که چنین میپندارند عقلشان در این حد است.
کسی کو عقل دوراندیش دارد......بسی سرگشتگی در پیش دارد
ز دوراندیشی عقل فضولی............یکی شد فلسفی دیگر حلولی
خرد از دیدن احوال عقبا..................بود چون کور مادرزاد دنیا
ورای عقل طوری دارد انسان..........که بشناسد بدان اسرار پنهان
لذا عقل در هر طریق با سالک است چنانکه عقل مراحل و مراتبی دارد عقل چراغ راه سالک است
سالک قبل از طلب صاحب عقل معاش و حسابگر است و در بند نفسانیات و تعلقات دنیوی در مرحله طلب او خراب میشود و اهل خرابات میگردد و پا به مرحله عشق میگذارد در مرحله عشق چراغ عقل او نورانی تر میشود. و نام آنرا دل نیز میتوان گفت عطار گوید:
دل شناسد که چیست جوهر عشق.......عقل را ذره‌ای بصارت نیست(عقل معاش)
شیخ شبستر هم فرماید:
چو عشق آمد چه جای عقل و هوشست.........چو گوید عشق عقل آنجا خموش است
در آن منزل که آمد عشق کاری.........................در آمد عقل چون طفلان بزاری
اگرچه کارها از عقل شد راست...........................ولیکن کارها با عشق بالاست
سالک در این مرحله در نیت و قصد دنیا داری نیست بلکه در قصد بذل و بخشش است. بخشیدن برای او همان گرفتن و بدست آوردن است و منطق درست اینست.سالک در طی طریق و با پشت سر گذاشتن هر منزل عقلش کاملتر و فربهتر میشود . او این گوهر عقل و نور این چراغ را با می معرفت و استغراق در حق معامله میکند و خرج و صرف آن میکند. و در این معامله سود ازآن اوست. چون نه تنها از مایه اصلی گوهر عقلش در این خرج کردن ها کاسته نمیشود بلکه افزونتر میشود.بنابر این بدون گوهر عقل نمیتوان صاحب معرفت شد.که بهای معرفت گوهر عقل است
5-** نماز در خم آن ابروان محرابی............کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
این بیت اشاره و تلمیح دارد به سخنان حلاج و و ماجرای قتل او حلاج میگفت (رکعتانی فی عشق لایصح الوضوهما الا بدم ) یعنی در عشق دو رکعت نماز هست و وضوی ان صحیح نیست مگر با خون خود.
و بخون جگر طهارت کردن هم اشاره به مصائب و سختی های راه سالک است که با بجان خریدن آن مشکلات در جهت وصول به حضرت حق و معشوق ابدی میکوشد.
این دشواریها جان سالک را سوخته پاک و منزه میکند تا ملاقی حضرت حق کردد
در بیتی دیگر گوید : خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد...به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
ویا طهارت ار نه بخون جگر کند عاشق........به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
محراب هم جای عبادت است و زیبایی مطلق که به ابروان یار تشبیه شده است همان حضورعاشق و معشوق را نشانه است. و محل وصال.
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست........که هر چیزی به جای خویش نیکوست
تجلی گه جمال و گه جلال است.........................رخ و زلف آن معانی را مثال است

6-** فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز....نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
نرگس جماش =چشم دریده شوخ و فتنه انگیز.در اینجا با حالات چشم غضب و خشم و تحقیرنگاه کردن در عربی به معنی نیشگون و نیش زدن هم آمده.مغازله و ملاعبه
شیخ مزّور و ظاهر پرست و ظاهر ساز شهر که از معرفت بویی نبرده در ایام روزه به عبادات و اعمال خود مغرور گشته و توجه مردم را بخود جلب میکند..و از طرف دیگر رندان دردی کش و از می معرفت نوشیده که ساکن میخانه عشق هستند بر عکس شیخ بدون تظاهر، بلکه با برانگیختن تکفیر مردم نسبت بخود و ملامت شنیدن غرور و کبررا ازخود دور ساخته و از باطن ماه رمضان برخودار شده اند و از می معرفت نوشیده اند .حال این شیخ مغرور که توجه مردم را نیز پشتوانه دارد با چشم خشم و غضب نسبت به این رندان دردی کش نگاه میکند و تحقیر و تحدیدشان میکند.
7-** به روی یار نظر کن ز دیده منت دار.......که کار دیده، نظر از سر بصارت کرد
بصارت=چشم دل ،دیده جان بین،
کار دیده =خبره ، کار دان
حافظ: دیدن روی تو را دیده جان بین باید...............وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
فردوسی: به بیندگان آفریننده را................نبینی مرنجان دوبینده را
دهلوی: لیکن چه کنم روی تو دیدن نتواند.............چشمی که درو، نی بصرست و نه بصارت
سیف فرغانی: چو آسمان اگرش صدهزار باشد چشم.......همیشه کور بود مرد بی‌بصارت عشق
سعدی: آن را که بصارت نبود یوسف صدیق...................... جایی بفروشد که خریدار نباشد

یعنی بعد از آنی که بخون دل طهارت کردی و و جوهر عقل صرف باده معرفت و وحدت نمودی حال در محضر آن ابروان محرابی مقام حضور را دریات وغرق در استغراق باش و اینک مشاهده آن جمال زیبا بنما و خود را سیراب ساز و از این چشم کار دیده و خبره خود منت پذیر که این دیده جان بین هر کسی را نشاید و نباید
8-** حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ.......اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حدیث عشق =رمزو راز عشقی و علم معرفت
صنعت = هنر و استادی در فن بدیع ، حیله و ظاهر سازی
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت......عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی.......بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم
میگوید بیا رمز و راز عاشقی و معرفت را از حافظ بشنو منی که حقیقت عشق و معرفت حاصل از ماه رمضان و در کل را با تو عاشقانه و رندانه بیان میکنم.
راز درون پرده زرندان مست پرس......کین حال نیست زاهد عالی مقام را
بیا و بشنو که جان مطلب و حقیقت در سخنان منست واعظ بی خبر از عالم عشق مغرور عبادات و حیله گر با طمطراق و لفاظی در وعظ هایش و فریبایی ریایی اش در عبارات به بازار گرمی خودش مشغولست
در بیتی میگوید: * عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
........................ که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
مولا نا گوید : طمطراق این عدو مشنو گریز............کو چو ابلیسست در لـَجّ و ستیز
در غزلی دیگر که باز مربوط به رمضانست حافظ میفرماید:
مرغ زیرک به در خانقه اینک نپرد........که نهادست به هر مجلس وعظی دامی
ورای دیگر حافظ اینست
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی.......گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد.........که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ......مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ......که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست .....می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت.......................وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت...................درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم..............عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی...................در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید............تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه......................رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه 721 از سوره الانعام (6) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
.............
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه ماه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد............هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ................که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل ............صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ رهی معیری » منظومه‌ها » مریم سپید:

داستان پنهان عشق رهی معیری به مریم فیروز، [دختر نصرت الدوله فرمانفرما] نخست در خاطرات پزشک معتمد خاندان فرمانفرما آفتابی شد. او که به نظر می‌رسد خود نیز شیفته‌ی مریم فیروز بوده باشد، با خشم و نفرت فراوانی از این «جوان سی‌ساله مبتلا به تریاک، خوش‌گل، خوش‌اندام، جذاب، شاعر و عاشق‌پیشه، تصنیف‌ساز، غزل‌سرا، گوینده‌ی خوب، موسیقی‌دان، با دو دانگ آواز»، یاد می‌کند. البته رهی معیری در سال‌های مورد بحث این پزشک «نامعتمد» و فاش‌گوی اسرار خانواده، هنوز محلی از اعراب در شعر و شاعری نداشت و اثر قابل توجهی نیز از او دیده نشده بود، اما طبع‌ شعری داشت و گاه شعری می‌سرود.
نخستین ملاقات مریم و رهی در یکی از روزهای اردیبهشت، پیش از مرگ فرمانفرما، و در روزهای تلاش برای جدایی از همسر اجباری‌ش، در یک مهمانی در خانه‌ی مصطفی فاتح صورت می‌گیرد. و همین ملاقات است که پایه‌ی یکی از شورانگیز‌ترین و عجیب‌ترین حکایت‌های عاشقانه‌ معاصر قرار می‌گیرد. از آن به بعد، هسته‌ی اصلی ترانه‌ها و غزلیات رهی معیری، که به گفته‌ی برخی، از بهترین آثار ادبیات کلاسیک معاصر به شمار می‌رود، مایه از این عشق می‌گیرد.
عروس چمن مریم تاب‌ناک
گرو برده از نوعروسان خاک
به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به پاکی چواشک و به صافی چو آب
دواند مرا ریشه در قلب ریش
دهم آب‌ش از قطره‌ی اشک خویش
به نقل از سایت "کمونیزم ایرانی" ادامه آن را بخوانید! به نظرم مطلب جالبی است.
iranian-comunism.blogspot.com/2012/07/blog-post_7099.html

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲:

حافظ و رندی های او ......
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به غزل شانه زدند
از جائی که حافظ لسان الغیب لقب گرفته دلیلش بیان حکمت و مضامین غیبی منبعث از کتاب مقدس قرآن کریم میباشد وی به عنوان عارفی حکیم و آشنا به آیات قرآن و از طرفی در مواجهه با زاهدان خشک و افراد مقدس نما و ریاکار که دین را و قرآن را ابزار برای مقا صد فرصت طلبانه خود قرارداده بودند و با پوشش دادن به حقایق معنوی دین، و جعل آن به نفع خویش و مقا صد قدرت طلبی و شوم، مانع ازرشد حقایق معرفتی و معنوی صحیح و نص ایات الهی و نشر آن میشدند و افراد ظاهر بین و قشری و متحجر با تبعیت از اینگونه افراد فرصت طلب و تزویرکار، آنها را تقویت و به آنها بیعت میکردند. و حافظ در میان چنین آتشی افروخته از ریاکاری، تلبیس و رندی مُزوّرانه بود که (مکتب رندی خود را بنانهاد، رندی بمعنای انسان کامل و آزاده ای که در برابر زاهد دروغین قد علم میکند و آنتی تز آن میشود ،رند حافظ اهل نیاز و شکسته دل در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق و مستی و راستی است مست از باده روحانی و عشقست ،چنانکه واژه رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید ) و شخصیتی شد برای اشاعه حقیقت دین با توسل به قرآن و احادیث نبوی. و میگوید
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با نکات قرآنی
از اعجاز و شاهکار های شعر حافظ ذو جنبتین بودن مفاهیم ومضامین آنست،شعر اودر تمثیل همانند انسان کامل ظاهری آراسته و صورتی مقبول دارد که دعوت به ظاهرمیکند و درلباس عبارات تعلق خویش را بدنیا و ظواهر آن دارد ولیکن باطن یک چنین موجودی حامل اسماء و صفات حقست،که در پوشش ایهام وممذوج به حکمت و عرفان در بطن شعر او نهفته است.و از این لحاظ هم اهل دنیا و اهل معنی و ادب را به کمال کامیابی در صنایع و بدایع شعر میرساند واهل حق را به حق و هرکسی برحسب تشنگی خویش ازآن سیراب میشود.
حافظ در رابطه با قشریون متظاهر به مقدس معاب و بی خبراز حکمت های قرآنی میفرماید:
راز درون پرده ز رندان مست پرس ------- کین حال نیست زاهد عالی مقام را
لسان الغیب درغزلیات خود به کمک صناعت و بداعت و ایهام ،ایجاز و استعاره و تلمیح به حقایق معرفت و دین به مبارزه با این ریاکاران وزاهدان جعلی میپردازد
و میگوید که: بدِ رندان مگو ای شیخ و هشدار که با حُکم خدائی کینه داری
نمی ترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری
به همین دلیل برای فهم معانی دور ازذهن باید اهل معرفت و بینش و باطن بود. تا معانی اصیل ابیات حافظ را در یافت و به ظاهر عبارات قناعت نکرد . به اشارات و لطایف و حقایق مکتوم در آن نیز توجه بکنیم بطوری که در حدیث نبوی برای درک قرآن میخوانیم العبارات للعوام ، والاشارات للخواص، واللطائف لل اولیاء،والحقایق للانبیاء
همین راز جاودانگی حافظ میباشد که شعر اورا براساس عرفان ناب ومعارف اسلامی عوام و خواص برحسب استعداد خود درک کرده و بهره مند میشوند. حافظ خود نوشته است که:
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست ----- تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
انشالله که ما از خیل غیر نباشیم و گوش دل و جان به حقایق و لطایف و اشارات او بدهیم و کسب فیض و معرفت کنیم.
حافظ و مکتب رندی
............................
برای فهم روح ایرانی، چه در تصوف و چه در هنر و ادبیات، باید مفهوم رندی و قلندری را شناخت. این بحث به ویژه در بارهٔ حافظ که «رند» یکی از اصلی ترین کلیدواژه های ذهن و زبان اوست بسیار مهم است. این مفهوم را به نظر من حتی پیش از اسلام هم داریم و یکی از خصیصه‌های روح ایرانی است. سرخوشی و ولنگاری و بی اعتنا بودن به جهان و هر چه درو هست و بازیگوشی کودکانه در برابر جهان پیر… مصداق این رندی را به وفور در شعر و موسیقی و خط (به ویژه در سیاه مشق ها) و نقاشی و معماری و چه و جها می توان دید. کمی پیش داشتم برای دوستی (یا بهتر بگویم، استادی که جسارت می کنم و دوست می ناممش)، از تخت جمشید گفتم و دیوارنگاره های آن. شاید دیده باشید، و اگر ندیده اید حتماً این بار با دقت بیشتری ببینید، تصویر سربازان در نظر اول همه یکنواخت و قالبی است، گویی که شابلونی برای این کار داشته باشند، ولی دقیق که می شوی می بینی به عمد جزئیاتی در بسیاری از تصاویر جا مانده: ریش یکی فر ندارد، کلاه آن یکی فقط با دوسه خط ساده کشیده شده و هیچ جزئیاتی ندارد، این یکی لب ندارد و آن یکی چشم و دیگری اصلاً چهره ندارد… من همیشه فکر می کنم پیکرتراش یا پیکرتراشان رندانه و آگاهانه این کار را کرده اند، مثل خطاطی که گاهی قلم را یله می گذارد تا به بازیگوشی قاعده را بشکند و از قید نقطه و خط رها شود و «دور» بگیرد، یا نوازنده ای که در شور نواختن زخمه ها را را به هر سبک و سیاق که می خواهد بر هر جای ساز که باید به هر ریتمی که بشاید می زند و بداهه می آفریند، یا مثل حافظ، که رندانه آن چه را که می خواهد می گوید و می آفریند و ابایی ندارد که من خواننده از آن چه برداشتی می کنم، اگر غیر باشم یک برداشت، و اگر با جان جهان او آشنا باشم برداشت دیگری، مهم آنست که آن که باید رندی های او را فهم می کند. امروز یا فردا یا صد سال دیگر… .دوست دارم دوستان و اساتید من مصداق های رندی در شعر حافظ و در روح حافظ که روح «ایرانشهر» است را در این گفتمان بیان کنند، من هم فهم ناقصم را با همین بیان الکن بیان خواهم کرد، که به لطف دوستان خامم پخته شود. حدیث عشق بیان کن، به هر زبان که تو دانی…
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد/ آصف صاحبقران جرم بخش عیب پوش…
رند از بر ساخته‌های اساطیری حافظ است، مثل پیر مغان، دیرمغان(= خرابات) و جام جم [گاه = جام باده]. حافظ در ساختن رند انگیزه‌ها و الگوهای متعددی داشته است.
از یک سو «انسان کامل» را از عرفان می‌گیرد، و از سوی دیگر رند را به معنای قدیمی‌اش که شخص لاابالی یک لا قبای آسمان جل و در عین حال آزاده و گردنکش است و در برابر ارزش‌های تحمیلی و دروغین طغیان می‌کند.
انگیزه دیگرش میل به آفریدن شخصیتی است در برابر زاهد که نقطه مقابل و آنتی تز زاهد باشد. و در تحلیل آخر رند را بر صورت خویش حافظ) می‌پردازد. و همه آرزوهای خود را که می‌خواهد آزاده و بی‌قید و وارسته و ملامتی باشد در شخصیت ملامتی و قلندروار او باز می‌آفریند. حافظ از آنجا که می‌خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیبایی‌های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات می‌سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته‌گو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی‌اعتبار دنیوی است.
حافظ از آنجا که می‌خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیبایی‌های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد، رند را نیز با همین صفات می‌سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته‌گو و بیزار از زهد و ریا و منکر طمطراق دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی‌اعتبار دنیوی است.
در یک کلام حافظ در جامه رند و رندی شخصیتی می‌سازد پاد زهر تکلف ، پادزهر ریو و ریا و سراپا امیدوار و پاک‌باز و عشق اندیش و جسوراندیش- و نه زبون اندیش- در یک جا رندی را برابر با عشق می‌گیرد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
در جای دیگر فرار زاهد را از رندی خود، همانند فرار دیو از قرآن خوانان می‌گیرد، رند در عین حال شخصیت طنز‌آمیزی هم هست. ولی چندان ژرف و شگرف است که در بادی نظر طنز‌آمیز بودنش محسوس نمی‌گردد.
رند کلمه پربار شگرفی است و در سایر فرهنگی‌ها و زبان‌های قدیم و جدید جهان معادل ندارد. تا کمی پیش از حافظ ، و بلکه حتی در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته است. چنانکه همین امروزه هم، بعد از آن‌همه مساعی حافظ، دوباره رند، به‌صورت کهنه رند، مردرند و خرمرد رند درآمده است.
معنای اولیه رند برابر با سفله‌ و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره می‌سنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود هم‌پیمان و هم‌پیمانه کرد. و رند در دیوان او «ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید». چنانکه اشاره شد حافظ نظریه عرفانی «انسان کامل» یا «آدم حقیقی» را از عرفان پیش از خود گرفت و آن را با همان طبع آفرینشگر اسطوره‌ساز خود بر رند بی‌سروسامان اطلاق کرد و رندان تشنه لب را «ولی» نامید:
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت
شرح مقام رند با آن گذشته و امروز ننگین، ولی با آن شأن و شکوه درخشان که در دیوان حافظ دارد براستی دشوارست. رند انسان برتر یا انسان کامل یا بلکه اولیاء الله به روایت حافظ است. و اگر تصویرش از لابلای اشعار او درست فرا گرفته نشود، مهمترین پیام و کوشش هنری- فکری حافظ نامفهوم خواهد ماند.
معنای اولیه رند برابر با سفله‌ و اراذل و اوباش بوده است. حافظ از آنجا که نگرش ملامتی داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی، و همچنین هر نهاد یا امر مردود اجتماعی را با دید انتقادی و ارزیابی دوباره می‌سنجید، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مال و مقام و از صفت تعال بیرون کشید و با خود هم‌پیمان و هم‌پیمانه کرد.
کلمه رند و رندی در حدود هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است، و اگر اشاره‌ای او به رند ورندی را بدون این دو کلمه هم در نظر بگیریم سیمای واضحی از رند و رندی در دیوان او ترسیم شده است.
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

تضمین الا یا ایهالساقی از (حضرت حافظ)
بیا سـاقـی سئوالی هست ،ما وخیل ســائـلها
بیا کز لـَمعة ساغر، شود روشن مسـائلـها
بزن آتش زبرق می به عـقل و جان عـاقلها
الا یا ایـها الـساقی ادر کـاسـاً و نـاولـها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
شکنج ، طـُرّه افشان توان از ما چوفرساید
زپیچ و تاب زلفش گر نگار ما بپیراید
ازآن ماه جهان افروز دل ها را بیا سـاید
ببوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشایـد
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاده در دلها
بقصد قربت از عشقش وضو با خون دل کردم
مگر میلش کـِشد مارا دریغ اَرمی کند طردَم
بلای عشق را جویم که خواهان غم و دردم
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
دل از جام الستی گر نشان یار میجوید
وزان پیمانه تا درحبـّة دل مهر میروید
چو ازرق پوش از مکرش زدامن ریب میشوید
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سا لک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها
دلا بر تنگی ره تاب کن خود را مکن زائل
درین سودا بسی گنج است رنجش را مشو قـائـل
بدریـای غـم عـشـقـش اگـر گـشـتـیم ما نـائـل
شب تاریک وبـیـم موج و گـردابی چنیــن هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
بیا ساقی خـَرابم کن که روحم را توئی فاطـِر
مدامم ده مرا جامی کزان دل را کنی عامِر
به کیش ار باده نستانم شوم من عشق را کافِر
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخِر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
چو مستوری کند کلکم زنـظم شـعرنو حافظ
مدامم باشد از اکسیرِ شعرو نظم تو حافظ
طنین قلب رافـض را زنظم او شـنـو حـافـظ
حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
متی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع ِالد نیا و اهملها
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

حافظ و تفاوت زاهد و واعظ
تفاوتی بین زاهد و واعظ وجود دارد و خیلی ها از آن غافل اند. شما فکر می کنید که رقیب اصلی حافظ کدامیک از این دو نفر است؟ خود حافظ با یقین از برتری اش نسبت به واعظ سخن می گوید؛ امّا به زاهد که می رسد دراین که خدا نظرش با حافظ رند است یا با زاهد دچار شک می شود:
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ی کردگار چیست
یا این که می گوید:
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
یا:
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
خودش نسبت به رند نظر مثبتی دارد که رندی را انتخاب کرده است، برای همین می گوید:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسّلام رفت
ولی بعد که دوباره به خدا و رأی او فکر می کند به رندی خودش نیز با شک نگاه می کند، تصمیم می گیرد دلسردی اش را با زاهد قسمت کند. پس می نشیند و به حال هر دو گریه می کند:
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
و نتیجه می گیرد:
چون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
برای این که ببینیم چرا حافظ زاهد را به واعظ ترجیح می دهد و خود را از بعضی جهات با او هم سنگ می داند خوب است به برخی از تفاوت های ما بین زاهد و واعظ در کلام حافظ بپردازیم تا رقیب جدی تراو را بهتر بشناسیم:
باید بدانیم که هر آدمی که دارای اطلاعات و یا ادعا و تعصب و یا شغل مذهبی است زاهد به شمار نمی آید؛ البته زاهد ممکن است این خصوصیات را هم داشته باشد. فرق بین واعظ و زاهد فرق بین حرف و عمل است. واعظ در امر تبلیغ، کارش حرف زدن است، زاهد با رفتارش افکار و اعتقاداتش را تبلیغ می کند. واعظ بودن یک شغل است که چه کارش دولتی باشد یا نباشد برای انجام و ادامه ی کار نیازمند مجوز رسمی و دولتی است؛ در حالی که زاهد بودن شغل نیست. زاهد گاه گاهی دیگران را با نصیحت امر به معروف و نهی از منکر می کند، ولی برای این کار دستمزدی نمی گیرد، و در ضمن، تنها با حرف دیگران را نصیحت نمی کند.
زاهد ممکن است خوش سخن باشد، ولی وجود این صفت هیچ ربطی به زهد او ندارد؛ و فقدان آن هم مانع زهد او نیست.
واعظ چون خوب سخن می گوید و برای انجام این کار که حافظ آن را صنعت می نامد آموزش دیده است فقط در حوزه ی سخنوری می تواند رقیب سرسختی برای حافظ باشد که البته شما از نتیجه ی نهایی این رقابت بهتر از من خبر دارید.
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حافظ خودش نیز از بردش در رقابت با واعظ مطمئن است که می گوید:
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
زاهد به پیمانی که با خدا بسته عمل می کند به همین خاطر زاهد است. وقتی هم که با پیمانه این پیمان را بشکند دیگر زاهد نیست و خودش هم دیگر ادعای زهد نمی کند. حافظ معتقد است که زاهد از ناپختگی اش است که رندی نمی کند؛ اگر پخته شود تازه می شود حافظ.
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
حافظ تنها هنگامی که زاهد دست به سوی پیمانه می برد مطمئن می شود که او هم فرق چندانی با خودش ندارد. برای او کُرکُری می خواند وامیدوار است که این اتفاق بیفتد:
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
زاهدِ پخته سرانجام راهش را به سمت میخانه کج خواهد کرد و همانی می شود که حافظ دلش می خواهد:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
واعظ و شحنه دست شان معمولاً در دست هم است، در حالی که زاهد با شحنه سر و سرّی و یا سر و کاری ندارد.
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
واعظ دارای شغل و اعتبار رسمی و کارش منوط به مجوز دولتی است. مقامی که زاهد در میان مردم دارد مقامی معنوی و روحانی است.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(می خواهد بگوید «حتی اگر مقام زاهد آن قدر عالی شده باشد که خود را به داننده ی غیب نزدیک بداند باز هم آن قدری نمی داند که رندِ مست از سر مستی می داند.»)
زاهد گرچه ممکن است گاهی به گونه ای عمل کند و یا سکوت کند که کمکی به حکام باشد و یا حکام از آن سوء استفاده کنند ولی زهد او هیچ ربطی به تلقی این و آن از رفتار و گفتارش ندارد. در عوض، واعظ وعظ اش را به حکام چیش فروش کرده است و با مِهر و مُهر آنها کار می کند:
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
ریاکاری واعظ در این است که دیگران را نصیحت به انجام کاری می کند که نه به آن اعتقادی دارد و نه خودش آن را انجام می دهد. در صورتی که ریاکاری زاهد به این است که اعتقادات و عباداتش پیش چشم مردم است. ممکن است در این گونه به چشم آمدن تعمدی نداشته باشد، ولی اگر به عمد می خواهد آنها را به رخ این و آن بکشد می شود زاهد ظاهرپرست. حافظ زاهد ظاهرپرست را متهم به شرکی می کند که ممکن است خودِ زاهد هم از آن بی خبر باشد، و مهم تر از آن این که ممکن است خودِ حافظ هم از آن بَری نباشد.
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
(البته زاهد در هر صورت زاهد است. یعنی ریای او در صفتی که شغل به حساب نمی آید باعث تکذیب زهد او نمی شود.)
ولی حافظ دل خونی از ریا کاری واعظان دارد و در خصوص آنان این گونه سخن می گوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
در ریاکاری واعظ سودجویی دنیایی وجود دارد، ولی ریاکاری زاهد و یا حتی زهد بدون ریای او براساس تصوراتی است که او از نحوه ی رسیدن به بهشت در ذهن خود دارد.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
واعظ ریاکار بیهوده گوست چون عامل به انچه که می گوید نیست ؛ دلیل اش این است که از بوی حق به مشامش نخورده است، در حالی که عیب زاهد در ظاهرنمایی اوست نه در ظاهر سازی اش.
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن
در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
زهد اگر بی ریا باشد چیز بدی نیست تا جایی که حافظ هم خودش را نوعی زاهد می داند. دلیلش این است که برخلاف زاهد ظاهرپرست که حال او را درک نمی کند، او حال زاهد را درک می کند امّا به گونه ای دیگر:
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
آرزوی حافظ این است که زاهد هم حال او را درک کند و بفهمد که زاهدی و رندی تفاوت شان بیش تر صوری است:
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
خوب، این چه نفعی برای حافظ دارد؟
اگر زاهد خودبین خودبینی را کنار بگذارد و فقظ عیب حافظ را نبیند و حُسن اش را نیز ببیند دیگر حافظ را از خودی ها به حساب می آورد. ولی حافظ چه حُسنی دارد که باید چشم زاهد را بگیرد؟ خودش می گوید:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به نظر من، منظور حافظ این است که زاهد فکر می کند شیطان سراغ افرادی مانند حافطِ رند می رود، در صورتی که شیطان از کسانی که قران می خوانند می گریزد. و حافظ هم برای این که به زاهد بفهماند که نسبت به او بیهوده ظنّ بد برده است بالاخره ریایی می ورزد و می گوید که «بله! ما هم قران می خوانیم. چه خیال کرده ای؟»
بعید است با توجه به ابیات دیگری که حافظ در معرفی زاهد در غزلیاتش دارد منظورش از «دیو» خود زاهد باشد. بد نیست که تمام غزلی را که این بیت از آن گرفته شده است در اینجا بخوانید و همچنان منتظر بررسی بیت پنجم از غزل مورد بررسی این صفحه بمانید:
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره ی اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بود تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد( یا به روایت احمد شاملو «چه باک؟»)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

حافظ دشمن ، تزویر و ریاکاری و سالوس
در برهه ای که حافظ در آن می زیسته، دست اندر کاران حکومتی وتازه بدوران رسیده برای دوام قدرت خود و از روی مصلحت باعوام فریبی، دین وقرآن و زهد و تقوی را ریا کارانه ابزار کار خود قرار میدهند ودر جامعه با بستن در میخانه و خرابات خود نمایانه جولان میدهند وابراز پاکی وقـِداست میکنند.و اودر ستیزه با این ریاکاران میگوید:
در میخانه ببستند خدایا مپسند..................... که در خانه تزویر و ریا بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند ...............دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
او میگوید می خوردن صوابترو اصلح تر است از ریا کاری در لباس زهد و تقوی است
*می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب................ بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
باده نوشی گناه است ولیکن شخص باده.نوش که در او تزویر و ریا نیست بهتر و برتر اززهد فروشان ریا کار است
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود................بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
در مکتب رندی ساخته و پرداخته خود حافظ مستی و راستی حرف اول را میزند و از ریاکاری خبری نیست
* ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق................. آن که او عالم سر است بدین حال گواست
حافظ معتقد است که صفت رندی بی ریایی ودیعه ای ازلی است که نصیب او شده است
* حافظ مکن ملامت رندان که در ازل................ ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد
بوی ریا و تزویر سا حت معابد و خانقاه ها را پر کرده و اهالی آن مست ریا و تزویرند
حافظ بر ان واقف شده و از آن گریزان میشود.
* ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظ........ ........... مگر ز مستی زهد ریا به هوش
این ریاکاران مردم را با وعظ و خطابه امر به معروف و نهی از منکر میکنند در حالی که خود گمراه اند.
*گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود.................تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
در عالم رندی حافظ گناه باده نوشی بهتر از زهد و تقوای ریا کارانه است
*اگر به باده مشکین دلم کشد شاید.................که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید
خانقاه ها و مساجد جای ریا و تزویر شده و تلبیس و تظاهر غوغا میکند.
*خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان ..........کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
بیزار از ریاکاران در خرابات به می و رطل گران پناه میبرد
*من و همصحبتی اهل ریا دورم باد....................از گرانان جهان رطل گران ما را بس
بیزارو بدور از ریاکاران در جستجوی انسان صادق و اهل دل و پاکدل است
*جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم ......................یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
در راه حقیقت و راه عشق ومحبت بدور از ریا و تزویرحاکم بر جامعه بدور از قیل وقال عالمان بی عمل به سیر و سلوک عاشقانه و رندانه مشغولست.
*عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم ..............روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
*طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم..................در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
در اطراف حافظ هر چیز که سمبل و اسبابی برای ریاکاریست دیگر جایی ندارد و او از همه آنها متنفر است و آنها را طرد میکند.زیرا آنها روح لطیف و حساس و حقیقت جوی اورا می آزارند و او آز آنها گریزانست.....
*چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم ..................روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
می اگر حرام است و نوشیدنش گناه با این همه تزویر و ریا هزاران بار بدتر از آنست بطوری که با می میتوان از تزویر و نیرنگ ریا طهارت کرد و خود را پاک کرد.
* گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است..........مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
ریا کاران صاحبان قدرت که دین و قرآن را و زهد تقوای ریاکارانه ومزوّرانه را وسیله برای هدف خود قرار داده اند ضربه مهلکی به اساس و پایه دین و دین مداری میزنند و آنرا تخریب میکنند.باید از این رنگ وریا بدور بود که آتش آن گریبان گیرتو نشود.
* آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت.....حافظ این خرقه پشمینه بینداز وبرو
اگر تو هم در جرگه این ریاکاران باشی و حتی اگر بدرستی مسلمان باشی و بی ریا و تزویرهم صحبتی با آنان روح ریا و تزویر را در تو ناخواسته خواهد دمید وتو هم همرنگ آنان خواهی شد.
بهتر است بد نام باشی و میخواره اما هم صحبتی با این قوم را فراموش کنی .که این صلاح است
*من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد.............از گرانان جهان رطل گران ما را بس
همین طور گناه های صغیره حتی میخواری بهتر از اینست که قرآن و مقدسات را وسیله برای مقاصد شوم و جاه طلبانه خود قرار دهی می بخور که همه اینها که تظاهر به دینداری میکنند اهل تزویر و ریاکارند
* حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی....... دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
* می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب................چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
و نهایتا واعظی که دعوت به مسلمانی و درستکاری و امر به معروف و نهی از منکر میکنی
سخنان دروغ تو همه تزویر و ریاست من دیگر در دام تو نخواهم افتاد.
* دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی ...........من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
* ویا: رزهم میفکن ای شیخ بدانه های تسبیح..........که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
تهیه و تدوین و تالیف
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

حافظ و مدعیان
مدعیان و خرده گیران و عیب جویان از حافظ ،اغلب زاهدان ریاکار و عیب جو هستند
این ها افراد مغرور وبدخو، ظاهر پرست و عبوس وخود بین هستند.
همواره خود را محق و دیگران را ناحق میدانند. روش دوست داشتن و خداپرستی را برای دیگران دیکته میکنند. رابطه عاشق و معشوقی حقیقی را تعیین میکنند.
* به رغم مدعیانی که منع عشق کنند...........جمال چهره تو حجت موجه ماست *
مدعی نخود هر آش هست و فضولی کار اوست و پیله کردن عادتش
* ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست.....احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است*
این مدعیان رندی حافظ را بر نمیتابند وحسودند و فضول حتی شعر های اورا به باد انتقاد میگیرند
وبه سخره میگیرند.چون از عالم رندی او خبر ندارند
* همچو حافظ به رغم مدعیان......شعر رندانه گفتنم هوس است *
این مدعیان بعضا ادعای دوستی و همیاری و غمخواری دارند.و مصلحت خواه میشوند امّا ذات خرابشان و نیت بدشان معلوم است.میان یاری و دوستی و دشمنی زیاد فرق هست
* حدیث مدعیان و خیال همکاران.......همان حکایت زردوز و بوریاباف است *
مدعی ادعا میکند همه چیزمیداند و با رمزو راز دهر آشناست و بر همه امور واقف است
در صورتی که خیلی از مرحله و حقیقت پرت است
* راز درون پرده چه داند فلک خموش......ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست *
میگه حافظ تو بکار خود باش که این مدعیان بی خبر و بی هنر انگل در راه عشق هستند و مزاحم اند
* حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی .......هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت *
در راه رندی و عشق و ،مستی و راستی راهی دیگر نمیپوید واین را مدعیان نمیتوانند هضم ودرک کنند او مسلمانی واقعی و تسلیم آزادگی وراد مردیست.و رندیست بلا منازع رند از نوع
خودش رندی حافظانه که مدعی درکی و فهمی از آن ندارد.و سر حود را باید به خشت بکوبد
* سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها.......مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت *
مدعی جانوریست که حتی رعایت و عنایت او را رد میکند و جور حبیب را ترجیح میدهد.
* هر چند بردی آبم روی از درت نتابم.....جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت *
مدعی کار را بدانجا میرساند که برای او ایراد میگیرد . و لغز و نکته فروشی میکند و حافظ با اعتماد بنفس و قدرت نکته دانی وهنر خود مشتی به دهان او میکوبد.
* مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش.....کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد *
حافظ با توجه به دشمنی مدعیان و صدمه انها ،توکل بر خدا و عنایت الهی را بر همه ترجیح میدهد و واقف بر رحمت الهی است
* تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار.....که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند *
حتی طبیبان معالج درد که مدعای طبابت و شفا ی درد را دارند حافظ آنا نیز ترد میکند و بدامن خدا متوسل میشود
* دردم نهفته به ز طبیبان مدعی .......باشد که از خزانه غیبم دوا کنند *
ابایی از سرزنش مدعیان نارد و شیوه رندی خود را ادامه میدهد چون او شخصی آزاده و حق پرست هست ،مستی و راستی را ترجیح میدهد.
* گر من از سرزنش مدعیان اندیشم...........شیوه مستی و رندی نرود از پیشم *
با مدعی ونزد او نباید سخن عشق و اسرارمستی از عشق را بر زبان راند و او را باخبر ساخت زیرا او سزاوار جهالت است تا جاهل بمیرد و رمز رموز ساحت عشق را حتی بگوش خود نشنود.
* با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی .........تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی *
با حبیب میگوید ،من سوز و سازلذت سوختن از این عشق و رموز عشق را میدانم.و مدعی از آن بیخبر است این رموز را از من بپرس که مثل شمع میسوزم از عشق تو نه از مدعی که مثل باد هواست .
* من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی...........از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس *
تهیه و تدوین
جاوید مدرس رافض

نازنین در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵:

خرم آن روز که از خطه ی تهران بروم!!
خواجو جان هرجا می خوای بری برو فقط تهران نیا که هم هواش آلوده س و هم معشوقاش الکی!

حامد صفار در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵:

بیت دوم به این صورت خوانده می شود:
عقلم بدزد لختی،چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی،تا کی غم زمانه

حمید در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳:

فرح افزای صفت فاعلی مرکب مرخم است. فرح افزاینده کسی که شادی آفرین و زیادت بخش شادی است. کسی که حضورش در جمع موجب افزایش فرح و شادمانی در بین آنان است. با تشکر

امید امیرنیا کارشناس انفورماتیک اهواز در ‫۱۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

تضمین این غزل حافظ از سروده هام در سال 1388
دوش یوسف گله از مکر زلیخا می کرد
شکوه ها از هوس مردم دنیا می کرد
در بر پیر مغان ناله چه زیبا می کرد
جانب دوست چنین گفت چو نجوا می کرد
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
شاه خوارزم به دریای جنون مجنون است
جگرش از غم شهبانوی ایران خون است
خاطر از کشتن چنگیز پریشان گون است
در کمین بهر مغولها به لب جیحون است
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
یارب از عشق جوانی به رهت جان در داد
دوش حلاج یکی نکته به خاکستر داد
باد خاکستر حلاج به دجله در داد
راز هستی تورا او نه به هر ابتر داد
آنکه در زیر فلک کوس لنالحق سر داد
دوش اسرار تو بر دار هویدا می کرد
در بر دار شده شیون دلدار بلند
گریه و ناله دلدار وفادار بلند
گفتم از چیست که زاری کند آن یار بلند؟
ناگهان نعره بر آورد و به گفتار بلند
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
شربتی از لب دلدار بنوشیدم دوش
مست بودم و به استاد نمی دادم گوش
عقلم از سر بشد و خانه دل گشت خموش
جان و تن شربت عطار بیاورد به هوش
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
پای کوبان ز بر پیر شدم سوی حکیم
در سرا خانه عطار، محب بود مقیم(محب زاده شوشتری شاعر گرانقدر حاظر)
حافظ و مولوی و شیخ اجل بود و عظیم
کوی عطار شده محفل رندان کریم
گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم؟
گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد
خواجه از پیش محب آمده سرمست اینجا
باده اندر کف و دل در بر دلبر یکجا
گفتمش گو غزلی تا به ابد پا برجا
گفت در عیش و نظر بازی ما عقل کجا؟
آن همه شعبده ها عقل که می کرد آنجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
فرخی در همه جا ترک ختا با او بود
سخن عشق و رهایی و وفا با او بود
در قفس دوخته لب کوس صدا با او بود
شعر و اندیشه و آزادی ما با او بود
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد...

۱
۴۷۷۳
۴۷۷۴
۴۷۷۵
۴۷۷۶
۴۷۷۷
۵۷۰۷