ارسلان زیازی در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
نگاه دگری به سروده"یار مرا..."ی مولانا
در بدو امر به گمان من باید کمتر به دنبال معنی بود تا خود را گم کردن، و گم شدن در زیبائی و موسیقی ی این اثر. گم شدن در حالات و عوالمی که سراینده به هنگام سرودن در آن بسر میبرده، کوشش در وصل کردن خود به آن حالات و عوالمی که احتمالا خالق این اثر در هنگام سرودن بوده است. در اوج یک نوع سکر، مست از سکر هستی، سر شار از وجدِ بودن. البته تنها میشود حدس زد که از سراینده در چه حالتی، در چه وجد و شوری، چنین عباراتی موزون و آهنگین صادر شده باشد. اگر خواننده نتواند به هنگام خواندن این شعر خود را دست کم تا حدی به وجد بیاورد، به طوریکه همانند یک قطعه موسیقی موزون آنرا در وجود خود، در اعضای بدن خود، حس کند، وشاید به رقص بیاید، نخواهد توانست به ژرفنای این اثر شگفت پی ببرد
+++
وآنگاه است که میبایستیبه پرداخت معانی دست زد. در این مرحلهٔ باید به خاطر داشت که با متنی روبرو هستیم که قرین هشتصد سال پیش نگاشته شدهاست. امکانا استفاده کلمات آنی نیست که در زمان ما درک میشود. در اینجاست که باید به منابعی از قبیل دهخدا مراجعه کرد و کوشش نمود که در لابلای معانی ی فهرست شده به منظور سراینده پی برد. دهخدا برای غار بیش از ده صفحه واژه دارد
:از آن میان بر میخوریم به این معنی
یار غار به کسی گویند که رفیق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست، او را متالم و شادیش او را مسرور و مبتهج کند."ا"
:و در جایی دیگر میبینیم که ارجاع به حضرت محمد است
بعضی ها عقیده داشتند که باید محمد را به زندان انداخت و بدین وسیله از فعالیتش در راه ترویج دین جدید جلوگیری کرد. برخی می گفتند باید او را نفی بلد و یا به اصطلاح امروزه تبعید کرد ولی اکثریت مخالفان به قتل و کشتن وی رای دادند منتها چون قتل او از طرف افراد یک قبیله خالی از اشکال نبود سرانجام قرار بر این گذاشته شد که هر قبیله یک یا چند جوان نیرومند و شمشیرزن از میان خود انتخاب کنند و این جوانان با شمشیر آخته یکباره بر محمد هجوم برده هر کدام ضربتی بر او بزنند و خونش را بریزند تا بدین طریق خون او در میان قبایل مختلف لوث شود و بنی عبد مناف نتوانند در مقام معارضه و انتقام برآیند. محمد به علی بن ابی طالب دستور داد که در آن شب از فاطمه زهرا مراقبت کند و برد یمانی او را پوشیده در رختخوابش بخوابد و خود با ابوبکر در نیمه های شب مخفیانه از در کوچکی که پشت خانه ابوبکر بود بیرون رفتند و با دو شتر جماز که قبلا آماده شده بود راه جنوب را در پیش گرفتند و در غار ثور پنهان شدند. یکی از مردان قریش همین که به در غار رسید دید که تارهای عنکبوتی مدخل غار را مسدود کرده و دو کبوتر نیز در دهانه غار نشسته اند که با دیدن وی پرواز کردند. چون این بدید عطف عنان کرد و به جوانان دیگر گفت : «راجع به این غار مطمئن باشید که سالهاست احدی به درونش پای نگذاشته است زیرا در ورودی غار را عنکبوتان قبل از تولد محمد تنیده اند ! عقل سلیم حکم نمی کند کسی وارد غار شده باشد بدون آنکه تارهای عنکبوت را پاره کند.» این بود ماجرای غار ثور که ابوبکر از آن تاریخ به بعد به یارغار موسوم گردید و مجازا در رابطه با دوستان یکدل و وفادار مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد
این را تنها به عنوان نمونه آوردم چون پرداختن به همه ی واژهها در حوصله ی این مجمل نیست.ا
و اما روی سخن مولانا با کیست؟ به گمان من روی سخن جلال الدین با کس و یا پدیده ایست که به نحوی بر او تسلط دارد و یا قادر به بر آورده کردن خواستهها و آمال اوست. به او صفاتی بس متعال نسبت میدهد. و مستقیما با او رو برو میشود. گویی اینکه با او هم سخن است. به معادله یی اشاره میکند که روشن کند هر یک در چه وضعی به سر میبرد. تو آنی و من این. ببین تفاوت از کجا تا به کجاست. "یار تو یی، غار تو یی"، "نوح تو یی، روح تو یی، فاتح و مفتوح تو یی"... واز سوی دیگر ببین در این معادله نسیب من چیست؟ "عشق جگر خوار"، "خسته به منقار"(هسته و نه خودِ میوه)، "بر درِ اسرار" (و نه محرم اسرار)... و آنگاه است که با تعرض از او میخواهد: "بیش میازار مرا"، و چون "آب تو یی"، "کوزه تو یی" پس آنقدر نپیچان مرا و آزارم نده: "آب ده این بار مرا". لحن خطاب اعتراض است و تمرد و نه تسلیم و خضوع و خشوع. این جور به نظر میرسد که از بازیهای این قادر متعال خسته شده باشد. به او مستقیما میگوید که میداند که او "حجره خورشید" است و "روضه امید" و از او نمیخواهد بلکه با لحنی آمرانه بر او میتابد که: "راه دهای یار مرا"، شکوه میکند که چرا اورا در بیرونِ در نگاه میدارد (و نه در اندرون با همدمان و محرمان اسرار). وی را به مکر و مکاری متّهم میکند: "دانه تو یی، دام تو یی" و این که او هم "باده" در دستش است و هم "جام"؛ هم "پخته" است و هم "خام" (می تواند وی را از خامی به در آورد) و بنا بر این با تعرض از او میخواهد "خام نمگزار مرا". در بیت آخر میخواهد تکلیف خود را با این موجود پر از تضاد تعیین کند: این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی" این تو ایکه با وجود اینهمه قدرت از دادن امساک میکنی، درِ رحمت خود را بر روی من میبندی و به جای مغز پوست را نسیبِ من میگردانی،اگر کمی به راه دلِ من میرسیدی و مرا در این تاریکی ی حرمان رها نمیکردی، آنگاه: "راه شدی تا نبشدی اینهمه گفتار مرا" (به راه میآمدم و این طور جسورانه در برابرِ تو ایستادگی نمیکردم) ... این تو هستی که مرا به چنین گستاخی واداشته یی، اگر با وجود آنهمه تعالی و قادر بودن به این همه خساست و امساک دست نمی زدی و مرا بیرونِ در تشنه نگاه نمیداشتی، من براه میآمدم ولی در این وضع و حال چه انتظاری از من داری به جز گستاخی؟
+++
به گمان من در ادبیات کلاسیک اینگونه بیان کم نظیر است. دانته (که هم عصر مولانا بود) در اثر بزرگش "کمدی الهی" و سه قرن بعد از او میلتون در "بهشتِ گمشده" و یا قرنها بعد گوته در "فاست" در مقایسه با مولانا بسیار محتاطانه قدم بر میدارند. شاید بتوان مولانا را با دفتر "جوب"، همان ایوب تورات، قیاس کرد. در طول قرنهای متمادی فیلسوفان و کسانی که دستی در ایجاد هنر داشته اند اشارات کثیری به لحن اعتراض آمیز ایوب در مقابل خدا میکنند. در ادبیات ما "الست بربکم" را شاید بتوان مثال زد. "روز الست" است که اشارات متعدد دارد. تنها جائیست که الله (جابر قادر که تسلیم محض از بنده خود طلب میکند) به او این اختیار را میدهد که بگوید "آیا من ربّ تو نیستم؟ اگر بشر این جرات را میداشت که بگوید "نه!"، آنگه چه بسا که از قید تسلیم آزاد میشد. و چه افسوسهای پنهان نیست که در اشعار حافظ و دیگران بدان اشاره نشده باشد. که البته دعوتی ست به تمرد از این قادر متعال خسیس که با وجود آنهمه قدرت وبیان آنهمه رحمت و شفقت ما ی ضعیف و حقیر را به آتش ابدی تهدید میکند. پس کو آن ادعای "الرحمان و الرحیم"؟
+++
مولانا مراحل مختلفی را در زندگی خود پیمود. از مفتی و آخوند به عارف و صوفی و بالاخره به هنرمند رسید. سروده ی "یار مرا..."میبایستی در مرحله هنری او خلق شده باشد. او تسلیم و فنا و وحدت وجود را پشت سر گذاشته و به مرحلهٔ هنر رسیده است. و این آن مولانا ایست که مطلوب من است. ارسلان زیازی
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولیّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بیادبی:
با سلام
وازه ادب در این مثنوی یعنی چه ؟
ایا به معنای نزاکت است ؟
گمان نمی کنم . پندار من اینست که در مقابل بدگمانی و حرص اوری در مقابل خواجه مهتر به کار رفته است .
یعنی اعتماد بر الطاف کارساز نکردن .
و تلاش برای دستیابی و ذخیره منابع بیش از نیاز که دوباره از همان بی اعتمادی نشات میگیرد .
سبا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:
در بیت چهار ، مصرع اول : از طبیب در مورد حال و احوال دوست پرسیده میشه که به نظرم بهتره مصرع دومشو این طور بگیم که " طبیب گفت : عذاب از او ) دوست ) دور است و سلامتی به او ( دوست) نزدیک است .... چون از طبیب در مورد دوست سوال شده
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب:
ز محنت رست هر کو چشم دربست
بدین تدبیر طوطی از قفس رست
دوستان نظامی که قبل از مولانا می زیسته چطور به داستان طوطی و بازرگان اشاره می کند ؟!
ایا این داستان پیشینه قدیمی تری دارد ؟؟
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی:
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
مولانا به فراست دریافته بزرگترین غم بشر غم و اضطراب و ترس از نابودی است و نوید می دهد که همان گونه که بیشتر گنج ها در ویرانه ها مدفون هستند در ویرانی مرگ هم گننجی نهفته است .
این قاعده در تجربیات زندگی روزمره هم به چشم می خورد .
مثلا شما با فرد بدقلقی شریک یا همکار هستید .
اگر چه این صفت او شما را ازار می دهد در عین حال باعث شکوفایی استعداد ها و خلاقیت شما می شود زیرا شما را دائم با چالش های جدید روبرو می کند و شما ناچارید دائما برای مسائل راه حلی بیابید .
یا وقتی بیمار می شویم اگر به گفته نیچه نمیریم نیرومندتر می شویم مثلا نسبت به فلان بیماری واکسینه می شویم .
اصلا اگر خوب بنگریم این طور به نظر می رسد که در پدیده های دردناک برکات بیشتری نهفته است .
در نظر بگیرید فرد مستبدی که افراد متملق احاطه اش کرده اند و دائما او را تایید می کنند .
این انسان چگونه رشد کند . دیروز و امروز و فردایش برابر است . اصلا امکان یادگیری از او سلب می شود .
ترس ما از شکستن خود بی پایه است .
مقام خوف ان رادان که هستی تودراوایمن
مقام امن ان رادان که هستی تودراولرزان
دانشجوآنلاین در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد:
خلاصه داستان:
چند نفر از کافران از راه دور به مسجد آمدند و پیغمبر به اصحاب گفت که هر کسی یکی از ایشان را به خود به خانه ببرد و از وی پذیرایی کند. هر یک از اصحاب فردی را انتخاب کرد و در نهایت یکی از کافران که بسیار تنومند بود و از ظاهرش معلوم بود که پرخوراک است ماند و پیغمبر او را با خود به خانه برد. چون وقت شام رسید آن مرد هر چه آوردند خورد به طوریکه دیگر برای اهل خانه چیزی نماند که بخورند و به اجبار شب را گرسنه ماندند. مهمان پرخور بعد از شام به اتاقی رفت که بخوابد و یکی از اهل خانه که از دست وی دل پُری داشت در آن اتاق را بیرون قفل کرد. مرد پُرخور نیمههای شب احتیاج به قضای حاجب پیدا کرد و چون در قفل بود ناچار به بستر رفت تا دوباره بخوابد. در خواب دید که در خرابهای است و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. وقتی بیدار شد از خجالت نمیدانست چکار کند تا اینکه پیامبر بدون اینکه خود را نشان بدهد در را باز کرد و مهمان پُرخور فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. بعد از زمانی کسی از افراد خانه رختخواب کثیف را به پیغمبر نشان داد که ببین مهمان پرخوراکت چکار کرده است. پیغمبر گفت آفتابهای بیاور تا خود آن را بشویم و مشغول شستن شد. از قضا مهمان پُرخور که داشت از خانه دور میشد به یاد آورد که بُت کوچکش را در خانهی پیغمبر جا گذاشته و علیرغم اینکه خجالت میکشید برگشت تا آن را بردارد. وقتی برگشت پیغمبر را دید که مشغول شستن رختخواب وی است و با دیدن این وضع پریشان شد و به پای پیغمبر افتاد و اسلام آورد. شب بعد وقتی برای او طعام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید.
دانشجوآنلاین در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود:
چند نفر از کافران از راه دور به مسجد آمدند و پیغمبر به اصحاب گفت که هر کسی یکی از ایشان را به خود به خانه ببرد و از وی پذیرایی کند. هر یک از اصحاب فردی را انتخاب کرد و در نهایت یکی از کافران که بسیار تنومند بود و از ظاهرش معلوم بود که پرخوراک است ماند و پیغمبر او را با خود به خانه برد. چون وقت شام رسید آن مرد هر چه آوردند خورد به طوریکه دیگر برای اهل خانه چیزی نماند که بخورند و به اجبار شب را گرسنه ماندند. مهمان پرخور بعد از شام به اتاقی رفت که بخوابد و یکی از اهل خانه که از دست وی دل پُری داشت در آن اتاق را بیرون قفل کرد. مرد پُرخور نیمههای شب احتیاج به قضای حاجب پیدا کرد و چون در قفل بود ناچار به بستر رفت تا دوباره بخوابد. در خواب دید که در خرابهای است و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. وقتی بیدار شد از خجالت نمیدانست چکار کند تا اینکه پیامبر بدون اینکه خود را نشان بدهد در را باز کرد و مهمان پُرخور فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. بعد از زمانی کسی از افراد خانه رختخواب کثیف را به پیغمبر نشان داد که ببین مهمان پرخوراکت چکار کرده است. پیغمبر گفت آفتابهای بیاور تا خود آن را بشویم و مشغول شستن شد. از قضا مهمان پُرخور که داشت از خانه دور میشد به یاد آورد که بُت کوچکش را در خانهی پیغمبر جا گذاشته و علیرغم اینکه خجالت میکشید برگشت تا آن را بردارد. وقتی برگشت پیغمبر را دید که مشغول شستن رختخواب وی است و با دیدن این وضع پریشان شد و به پای پیغمبر افتاد و اسلام آورد. شب بعد وقتی برای او طعام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید.
عشق تورج در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:
این شعری ست که من با بیانی شیوا به تکرار از همسرم تورج شنیدم و ازش لذت بردم
Faroogh در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:
سلام به همه دوستان
این شعر یکی از پر محتوا ترین شعرهای فارسی هستش و من هم مثل بقیه دوستان هر چند بار که میخونمش بازم دوست دارم یه بار دیگه بخونمش
یاد دوران دبیرستان بخیر
94/01/17
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۷ - اشارت به خرابات:
نشانی دادهاندت از خرابات
که «التوحید اسقاط الاضافات»
دوستی به بیمارستانی در محدوده طرح ترافیک رفته و تست انجام داده بود . کارمند مسئول ارائه پاسخ تست گفته بود جواب فردا حاضر است . بیمار خود را معرفی کرده که فلان پزشک سهامدار بیمارستان فامیل اوست .
کارمند مربوطه پس از عذر خواهی فراوان پاسخ را بلافاصله تحویل بیمار می دهد !!!
دوستم این ماجرا را با ناخرسندی برایم تعریف کرد که می بینی چقدر مردم را اذیت می کنند ؟!
در حالی که جواب حاضر است انها را بی جهت سر می دوانند !
ادامه دارد ...
علی ا. گرجی در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۵:
به نظر من «دولت خداوند باد » اشتباه است.
به نظر من احتمالا «دولت خداوندداد» یعنی خداوند
دولتی که خداوند داده است
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۵ - جواب:
چو تو بیرون شدی او اندر اید
به تو بی تو جمال خود نماید
مردم خیال می کنند موحد هستند و ادعا می کنند :
نه ! ما به دو خدا اعتقاد نداریم !
دو خدا چیز غریبی نیست .
یکی خدا یکی هم خودمان !
بسیاری از ما خودمان هم خدایی هستیم برای خودمان .
اینکه کسی حق ندارد به ما انتقاد کند , اینکه تحمل صدای مخالف را نداریم , اینکه به فرزندانمان اجازه نمی دهیم دنیا را از دریچه نگاه خود ببینند و ...
وا... اگر خود خدا هم چنین استبدادی را اراده کرده باشد !
اینجا شیخ محمود رمز دیدار ان زیبارو را فاش می کند :
می گوید تو در میانه نباش , او خودش می اید !
او که امد با خود همه زیبایی ها و عشق و سعه صدر و بخشندگی و محبوبیت و ... را می اورد .
علی ا. گرجی در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۵:
دام ملکه ----> یک کلمه است .
پیشنهاد میگردد مشخص نوشته شود و اعراب گذاری شود:
«دامَ مُلکُه » = بادَوام باد ملکش
نیکی تبار در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰:
سلام و تبریک سال نو.
دوستان بنظر می رسد مصرع آخر دچار سکته شده شاید بجای پنبه، پنبه دان باشد. لطفاً راهنمایی کنید.
مرتضی کمالی در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷:
به نظر میرسه که باید " شمع عالم بود عقل چاره گر" زیرا این عقل که چاره سازه نه لطف.
سیاوش بابکان در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
جایی دیگر می فرماید:
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاگران بستانیم،
و البته راست نمی گوید، دروغ مصلحتی است.
سهیل قاسمی در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:
دارم فکر می کنم که «عزم» رقص چه شکلی می تواند باشد! تصور می کنم که عده ای در مجلسی نشسته اند و نگار ِ شاعر تصمیم می گیرد که برقصد. منتها «عزم» حکایت از تصمیمی بسیار جدی و بسیار جدی بودن در تصمیم است. از طرفی عزم، به عزیمت هم مربوط است. با توجه به این که نگار گره در ابرو داشته و به عبارتی اخم کرده بوده، این عزم ِ رقص به نظرم می آورد که میدان ِ رقص میدانی بسیار فراخ و بعید بوده! که نگار، عزم ِ رقص می کند و به یکباره بر می خیزد و «پتکو پتکو» به میدان ِ رقص می آید! و اخم اش را می گشاید و بر دل های یاران گره می افکند!
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
در خیابانهای بارسلون متوجه شدم واژه خیابان در لاتین via می باشد و در کمال شگفتی به یاد اوردم ما در انگلیسی از ان در معنای "از طریق" استفاده می کنیم که طریق هم به معنای خیابان است !
مثلا وقتی میگوییم via media یعنی از طریق رسانه .
پس via یعنی through یعنی طریق یعنی خیابان .
بعد با خود فکر کردم ایا ممکن است طریق همان through یا طروق باشد ؟!
ادهم در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
در بیت 5 مصرع اول قید شده است که:
((بالای خود در آینهٔ چشم من ببین))
این مصرع به لحاظ وزن مشکل دارد
به عقیده من می بایست نوشته شود:
((بالای خود در آینهٔ چشمان من ببین))
روفیا در ۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را: