مرتضی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱:
در بیت «اهل گل را روز روز از زور وزر معمور دار» «زور و زر» به صورت «زور وزر» نوشته شده
مجید دری در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۲۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:
در مصرع «او از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست»
بهگمان درستش این باشد:
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:
عشق یک پارچگی میبخشد، بدون آن انسان پاره پاره است و گرفتار مشکلات زندگی است که تکه تکه اند و جدا جدا باید حل شود و انسان را نیز از یک پارچگی خود دور میسازد، در این غزل از عشق گله میشود که هنوز همه وجود مرا نمی برد وقتی میآید انگار مانند گل همه وجود ما را خندان میکند ولی باز انسان جان خود را جدا از دل خود میبیند که هنوز درگیر است و میگوید امشب یعنی بر دیگر که آمدی جان مرا نیز مانند دل من به سوی خود بکش و اسیر مشکلات روزانه نساز که اگر این کار را بکنی من صد شور به پا میکنم و تنها ناله و فغان نمی کنم
صد شور کنیم ای جان نی آنکه فغان تنها
البته نکته باریک همین صد شور است که از این جدایی و راز آمیزی عشق به پا میشود و هدف هم همین صد شور است که عشق در هستی بر میانگیزد
فاطمه در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:
کسی میدونه معنی این بیت چی میشه؟
او را نمیتوان دید از منتهای خوبی
ما خود نمینماییم از غایت حقیری
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:
چند بیتش را با گوگل و لغتنامه توانستم که از درستی آنها مطمئن نیستم چون عاشقانه است و سخت
مینویسم ولی نه با اطمینان:
هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثنا
منهدم میکند صبرم چون پشت کند و برمیگرداند عقلم را چون برمیگردد
صاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر
صید میشود قلبم چون بخرامد و زیاد میشود شوققم چون عبور کند
تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان نا
هاج و واجم مطلوبم کنارم است پس چه حالی میشوم پیشم نباشد
حرت و المامول نحوی ما احتیالی ان هجر
حیرانم و آرزومند چه چاره کنم اگر رفت
قل لمن یبغی فرارا منه هل لی سلوه
بگو برای کسی که میگوید ازو بگریز آیا برایم تسلی هست
ام علی التقدیر انی ابتغی این المفر
گرفتم به تقدیر بسپارم کجا باقی است برای فرار
یکره المحبوب وصلی انتهی عما نهی
اکراه دارد محبوب از وصال من،تمام میکنم هر چه گفته و نهی کرده
یرسم المنظور قتلی ارتضی فیما امر
نقشه قتلم را می کشد راضی ام به حکمش
قیل لی فی الحب اخطار و تحصیل المنی
گفتند به من در عشق چه خطراتی است و یافتن آرزوهایم
دوله القی بمن القی بروحی فی الخطر
بختی است که میرسم به آن وقتی برسم به کسی که جانم را در خطر می اندازد
فالتنائی غصه ما ذاق الا من صبا
براستی قصه غصه جدایی را درد چشیده میداند فقط
و التدانی فرصه ما نال الا من صبر
و جور نمیشود فرصت رسیدن مگر با صبر زیاد
۰۰ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:
سلام اگه میشه معنی ابیات عربی رو بنوسید
محمد سنایی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
انگشت شصت
بسیار مبحث بی مورد و مفرحی بود
این نصیحت من به شما دوستداران ادب فارسی
اگر اشعار مولوی حافظ و سعدی یا عطار را میخوانید
حتما قبل از ان اشنایی هرچند متخصر با تصوف و عرفان داشته
و با دیدگاه ماتریالیستی این اشعار را فهم و نقد نکنید
که هیچ چیز غیر از پوچی درونتان از برون عاید نمی شود.
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:
مصرع نخست را باید به گونه ای خواند که بشود از قضا و ناگهان خشک سالی در دمشق پدیدار شد که پیشینه نداشته
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:
چنان خشک سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
به نظرم چنان خشک سالی شد درست تر است
چ و خ و س و ش پشت سر هم
چ/نان/خش=فعولن
ک/سا/لی=فعولن
ش/دن/در=فعولن
د/مشق=فعل
ک/یا/ران
ف/را/مو
ش/کر/دن
د/عشق
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
عرفان جلال دین یا فرهنگ جلالی که محصول هم نشینی اوست با شمس دین، مرد بزرگ ایران زمین و عارف کبیر تبریزی، همانا دعوت است از همه انسانها برای حضور در وطن جان و شنیدن بوی بهارِ جان و نجات جانهای ملول و دل تنگ و استقبال از نوی و نوروزی بودن
این فرهنگ چون نسیمی از جان شمس به جان جلال دین وزیدن گرفته و جلال دین آن را چون لخلخهای در جهان پراکنده است
این سلامِ آشنایی همیشه به تازه واردان، خوش آمد گوست و درودی دایمی و بی پایان است و چون صبا همواره در حال وزیدن
به راستی جلال دین وطن و سرزمینی نو برای جان انسان آفریده است که در آن پادشاهی با فرّ و کرامت هست و همه خوشی و طرب و مستی نصیب جانها است
در آن جا نگرانی سود و زیان و پشیمانی و ترس و دودلی کار نمی کند زیرا اینها به جهان تنگ رقابتها و حسادتها و کین توزیهای آدمهای کوچک با جانهای لرزان و ضعیف مربوط است نه به سرزمینی که جلال دین از آن میید
این پیش آمد را جلال دین با آمدن جان جان مرتبط میداند که همانا آشنایی او است با شمس
در این غزل هیچ شکایتی از دوری شمس به میان نمی آید بلکه همه برکت حضور او است هر چند که کوتاه بوده باشد زیرا جایی که نو شدن کار کند و تغییر اساسی روی دهد کار تمام است و این جوی جریان یافته است و تا جاودان به راه خود ادامه میدهد
بابک بامداد مهر در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷:
دلبرِ بردبار من آمده برده بارِمن
ترکیب زیبای است
همچنین
آهوی ِشیرگیر من....
توانای دانا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵:
کافر صد ساله چو بیندتو را
سجده کند زود مسلمان شود
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامهای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده:
مصرع دوم:
وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری
وز/ ن/فا/قی
تی/ر/قص/دی
ما/ه/سی/ری
مش/ت/ری
پس باید به تاجیکی خواند:
وز نفاق(ی) تیر و قصد(ی) ماه و سیر(ی) مشتری
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامهای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده:
ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری
ای/م/سل/ما
نان/ ف/غا/نز
دو/ر/ چر/خ=تبدیل فاعلاتن به فاعلات
چن/ب/ری
شاید هم به مانند تاجیکی چرخ به شکل چرخی خوانده میشد(در بیتهای دیگر هم چنین است)
ماننذ:
کا/ر/وا/نی
کی/ ر/سد/ هر
گز/ب/گر/د
لش/ک/ری
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:
جان بی صورت است و تنها چیزی که صورت ندارد جان است هر چیز دیگری نا گزیر از داشتن صورت است و هر محتویای نیازمند فرم و صورت است
جان از طریق دل به صورت وصل میشود و کار دل یا وفا است و یا دو دلی و گمان و تردید
در حقیقت میتوان گفت جان هم صورت است و هم محتوی ولی هر دو از جنس جان اند یعنی دو جان با هم کار میکنند مانند دو خورشید که به دور هم میچرخند و هر کدام نور مستقل خوش را دارند
صحبت از دو جان است که نیروی گرانش عشق پدید میآورند و جان جان پدید میآید که جلال دین آنرا جان و جهان مینامد جانی که همه چیز است و در عین حال جهان است
ای به گرفته از وفا گوشه، کران چرا چرا
حل یکی از این جانها از وفا فاصله گرفته است و کنار کشیده است و نا پدید شده است و شکایت دیگری را موجب گردیده است
که کارگاه او را تعطیل کرده است و دل او را با زخم دوری جریحه دار میکند و میگوید که:
ای جان، مهر تو پنهان شده است و نشانی از مهر تو پیدا نیست ولی در دل من نقش و نشان فراوانی هنوز از مهر تو بر جای است، چرا این گونه است
در دل من ز مهر تو نقش و نشان چرا چرا
این ویژگی خاص عرفان و فرهنگ جلالی است که ارتباط انسان را با انسان به اوج میرساند که، کند هم جنس با هم جنس پرواز
جلال دین این راه را تا به اخر پیموده است با همراهی شمس که اگر او نمی بود چنین فرهنگی هم نمی بود
برای همین است که جان جان در او حضور دارد و جواب او را میدهد و اینگونه است که غزل، پیدا میشود که زبان عشق است یعنی گفتگوی دو دوست از زبان یکی، زیرا این جان دیگر جان منفرد و ضعیف نیست بلکه کیفیت نوی یافته است که مانند گوهر نو از همه پیشی گرفته است
جان جان صورت ندارد و دیدنی نیست و حضور ظاهری شمس دیگر ضرورتی ندارد و جای هیچ دو دلی نیست حتی تو هم نیازی به صورت نداری زیرا جان تو جان منفردی نیست که نیازمند صورتک برای دیده شدن در اجتماع باشد و کسانی تو را بنام و نشان خاصی ببینند و شناسایی کنند آن هم از ظن و گمان خویش
این فرهنگ نیازمند تکرار نیست همین که یک بار روی داده است میتواند جاری گردد و شامل حال همه شود و در جان ما هم جریان یابد و اینگونه جلال دین جاودانه میشود و انسان جاودانه میشود و جهان میگردد
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶:
کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی
گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه..
محمد در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۹۲:
با درود در نسخ مختلف به تعدد مصرع اخر را اینطور نوشته اند
بهتر که هزار بنده آزاد کنی
و عقلانی نیز چین است چون بنده آزاد کردن در تقابل با بنده آباد کردن معقول تر و مرتبط تر میباشد
با تشکر
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
در فیزیک به مسافت طی شده در واحد زمان سرعت میگویند: V=x.t
اینجا هم دقیقا به همین معنی است یعنی به سرعت پیشرفت نگاه کن البته در جاده شعر
امین شاکر در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
در مصرع آخر، رنجیدن به اشتباه رنجنیدن تایپ شده است
مرتضی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱: