گنجور

حاشیه‌ها

حافض عطائی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۳ در پاسخ به احمد خرم‌آبادی‌زاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

درود بر شما...

پیر ماه و سال بودن همان بی وفایی عمر است

که برای همه اتفاق می افته،

و این نه تنها زیبایی نداره که حشو و تکرار سخن محسوب میشه.

در واقع حضرت حافظ

علت رو در مصرع دوم کامل میکنه که به خاطر بی وفایی یار، بر من چون عمر چنین می گذرد، پیر از آن شدم.

حافض عطائی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

با سلام و ادب

لطفا

بیت رو اصلاح کنید.

من پیر سال و ماه نیَم یار بی وفاست، ....

تصاویر دیوانهای گوناگون که در این صفحه نمایش دادید هم ...

همین نسخه صحیح رو آوردند.

با تشکر

شهاب الدین برغانی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۹:

بیت سوم، مصرع دوم، صحیحش باید این باشه: بت‌پرست از بت بِرَست و...

AliKhamechian در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح علی بن احمد:

عجب شعری

رضا تبار در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

دوست عزیز در مورد ابیاتی که فرمودید،شخص میتواند  به همان برداشت سطحی خود اکتفا کند  و یا با حداقل  تلاش جهت روشن شدن موضوع به غزل های  ۶٧ و ٢٠٢ در همین سایت مراجعه و متن غزلها را از ابتدا و بطور کامل بخواند و سپس به حاشیه ها مراجعه کند. همچنین جهت برداشت معنوی به حاشیه جناب «برگی از بی برگی» و سایر بزرگوران توجه نماید. اینکه چه درکی از آن ابیات داشته باشد بستگی به خودش دارد و کسی ملزم به پذیرش نظر خاصی در این زمینه  نیست. تا چه مقبول افتد.

من الله توفیق

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ در پاسخ به رضا تبار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

دوست عزیز در مثالهایی که آوردید شکی نیست که اینها نمادهای عرفانی است و تفسیر عرفانی دارد اما من میگویم حتی این بیت هم عرفانی است:

«حالیا خانه‌براندازِ دل و دین من است

تا در آغوشِ که می‌خسبد و هم‌خانهٔ کیست؟»

اینجاست که خواننده حافظ باید معنای عرفانی چنین ابیاتی را دریابد!!

دقیقا بسیاری بر سر چنین ابیاتی گیر کرده و نتوانسته اند از پس تعبیر شعر بر بیایند!

ما یک سری اصطلاحات مدرسه ای عرفانی داریم که می‌گوییم می و شراب  نماد چه هست و میکده چیست و این سخنانی که کم و بیش همه با آن آشنا هستند

اما حتی آشنایی با این نمادها هم حافظ شناسی نمی‌دهد!

یعنی طرف کتاب چاپ کرده و نوشته است: «ببینید اینجا و آنجا دیگر عشق زمینی است !

این را دیگر آسمانی نکنید!»

حافط شناس باید بتواند بیت به شدت زمینی و زیر زمینی را هم تعبیر عرفانی بدهد ،زیرا منظومه فکری حافظ چنین است.

شعر حافظ چنین است که معشوق وممدوح و عشق و عرفان و زمین و زیرزمین و آسمان را به هم پیوند میدهد!

وقتی حافظ میگوید:

در میخانه ببستند...

حافظ پژوه ناشی است که میگوید منظورش فقط بستن میخانه ها در زمان فلان پادشاه متعصب است؛در حالی که این بیت و این مصراع  یک دنیا حرف دارد !

حافظ شناس باید بتواند اینها را بفهمد

 

رضا تبار در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

دوستان یادآوری میکنم که اهل عرفان همواره در میان خود رموز و اصطلاحاتی را بکار می‌برده اند  که فهم آن برای دیگران  دور از دسترس است. به بیان دیگر از زبان خاص بین خود  برای گفتگو و بیان رموز و معانی خاص استفاده می‌کردند و دو هدف مهم از اینکار داشتند، 

١ - کشف معانی عرفانی برای هم مسلک های خود و پنهان نمودن  آن از مخالفان طریقت، اغیار ، نااهلان و ناسزایان.

اصطلاحی است مرا ابدال را 

کز نباشد زان خبر اقوال را 

                     مولوی

٢-   حفظ اسرار الهی . هنگامی که به سِرّی از اسرار الهی واقف شوند افشای آن به هیچ وجه جایز نیست. حافظ  در این باره می‌فرماید :

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان  مپرس از نقش دیوار

                  *******

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در دردِ خودپرستی

                  ********

گفت آن یار کزو شد سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

اشاره دارد به حسین بن منصور حلاج که به کیفر هویدا کردن راز(آنا الحق) سرش بالای دار رفت.

                  ********

حافط و زبان رمز: هر چند حافظ با زبان رمز اسرار را از اغیار پنهان می‌دارد ولی از اینکار بیشتر جنبه هنری و پرهیز از ابتذال را در نظر دارد،. زیرا صراحت در گفتار تا حدی زیادی از شیوایی آن میکاهد و ٱن لذتی که از گشودن معنای رمزی به خواننده دست می‌دهد در سخن آشکار نمی شود. حافط برای صاحب‌نظران شعر خود را با استفاده از رمز، کنایه،ایهام،طنز،صنایع و غیره شعر خود را بطور گسترده مطرح می‌کند و در عین حال  سخن او بقدری روان و ساده و بی تکلف  است که سرود هایش برای عوام نیز دور از فهم نمی باشد. برای همین است که جمعی او را عارف  و حافظ قرآن و جمعی او را دردی کش و خراباتی و عده ای رند و بی‌سامان می‌دانند. 

حافظم در محفلی دُردی کشم در مجلسی 

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت  میکنم

                  ********

حافظ خیلی از اصطلاحات عرفانی را بگونه ای مطرح می‌کند که علاوه بر معنای ظاهری، می توان معانی عرفانی را نیز از آن استنباط کرد.چشم،ابرو،رخ،خال خط،گیسو،زلف،خرابات،پیر خرابات،پپر می فروش، پیرمغان،خم،میخانه،خمخانه، ساقی،می الست،می وصل، باده،مغبچه،ترسابچه،تجلی، ،فیض،جام تجلی،جام جهان بین،جام سکندر ،....

(تعدادی از مفاهیم  کلمات فوق در رساله مشواق /نویسنده مشفق کاشانی که شرحی بر کتاب شرح گلشن راز / اثر شیخ محمد لاهیجی توضیح داده شده است).

باده عرفانی در دیوان حافظ:

همیشه این سوال مطرح است که منظور  حافظ از لفظ یا مترادف باده ، نوع  انگوری بوده یا عرفانی ؟ 

الف - باده انگوری:منظور حافظ شراب دنیوی(شراب انگور) است. 

نه به هفت آب که به صد آتش نرود

آنچه به خرقه زاهد می انگوری کرد

                  ******

رو که تو مست آب  انگو ری

مستی عشق نیست در سر تو 

                  *******

ب - باده عرفانی:  مشخصات باده عرفانی عبارتند از:

١ - ناشی از تجلی الهی بر دل میباشد. 

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند 

باده از جام تجلی صفاتم دادند

                  ********

اینهمه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقی که در جام افتاد

                  *******. 

٢ - مستی بخش است. 

مستی عشق نیست در سر تو 

رو که تو مست آب انگوری

                  ******* .

ما را ز خیال تو چه در پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

(خمخانه یعنی تمام هستی،  از ذره تا کهکشان درجوش و خروش و محو عشق تو است). 

                  ********

٣ - اسرار نما و مایه کشف شهود است. 

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش

                  *******

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

                  *******

۴ - از نظر اسرار نمایی معادل جام جم و جام جهان بین است.

مشکل  خویش بر پیش پیر مغان بردم دوش

کاو به تایید نظر حل معما میکرد

دیدمش خرم و خوشدل قدح باده بدست

اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد

گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد

                  *******

ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاکدار

کآینه ایست جام جهان بین که ببین

                  *******

۵ -همان آب حیات است که به اسکندر( مظهر قدرت دنیوی) ندادند و خضر (مظهر قدرت معنوی) او را یافت. 

آنچه اسکندر طلب کرد  و ندادش روزگار

جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو

                  *******. 

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست اینکار

                  *******

آبی که خضر حیات از او یافت

در میکده جو که جام دارد

                  *******

۶ - کمال بخش و پخته کننده هر خامی است. 

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بود کز لوح دلت نقش جهالت برود

                  *******

زان می کزو پخته شود هر خام

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

                  *******

٧ -صفا بخش و کدورت زا است. 

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت که بینی چون صفایی رفت،رفت

                  *******

جفا نه پیشه درویشی است و راهروی

بیار این باده که سالکان نه مرد رهند

                  *******

٨- خراب کننده نقش خود پرستی است. 

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

                  ******* 

٩- معادل می مغان(پیر مغان، پیر میخانه) است. 

در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی

جام می مغانه، هم با مغان توان زد

                  *******. 

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

                  *******

١۰- حقیقی است نه مجازی. 

خمها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

(خم یعنی هر موجود و خمخانه یعنی همه هستی از   ذره تا کهکشان از عشق تو در حرکت است و آن ذوق و شوق و عشق حقیقی است  و دروغین نیست ). 

١١- در آن هیچ دردسر نیست.

شراب بی خمارم بخش یارب

که با وی هیچ دردسر نباشد

                  *******

جایی از چشمه خوشگوار برایشان میگسترانند ،سفید رنگ و لذت‌بخش، نوشندگان را نه در آن دردسر باشد و نه ایشان از آن مست شوند. (الصافات/ آیات ۴۵ الی ۴٧)

٣- ساقی در دیوان حافظ:

ساقی چهره محبوب و مورد علاقه حافظ است و دارای خصوصیات زیر است:

١- شراب دهنده و رساننده راحتی به جان است. 

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از رنج دور گردون است

                  *******

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآ

تا یکدم از دلم غم دنیا ببری

                  ******* 

٢- معشوق  و یارحافظ است. 

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی بِه شود حالت اگر اکنون نخواهد شد. 

                   *******

٣- معشوق همه می پرستان است. 

شاهد و مطرب به دست افشانی و مستان پایکوب

غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب

                  *******

۴- زیبا رویی است که حافظ از دیدن جلوه حُسن او  مست می‌گردد. 

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتم

                  *******

آن روز  عشق ساغر میِ خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

۵- پیر مرشد است که سالکان را مست از باده عشق می‌کند. 

باز آ ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعا گوی خدمتم

                  *******

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار 

                  *******

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند

کان کس که گفت قصه ما، هم زما شنید

                  *******

۶- کنایه ازحق تعالی است که عاشقان خود را از شراب عشق مست  و فانی از صفات عینی می‌کند. (وساقهم ربهم شرابا طهورا. پروردگارشان باده ای پاک به آنان می نوشاند ) الانسان /آیه ٢١

اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود

یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد 

                  *******

به دُرد و صاف ترا حکم نیست خوش درکش  

که هر چه ساقی ما کرد عین الطافتست     

                  *******

ندیم و ساقی و مطرب همه اوست

خیال آب و گِل در ره بهانه

                  *******

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت

این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدویست

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

شاعر هنرمند قرار نیست برای شیر فهم شدن مخاطب وقت بگذارد و پای شعرش شرح بنویسد و قرار هم نیست شعرش را تا سطح نازل فهم مخاطب پایین بیاورد

این خواننده و مخاطب است که باید فهم خود را تا درک اثر هنرمند بالا بیاورد.

هنرمند همیشه چند قدم از مخاطب جلوتر است و اثری می آفریند عمیق و چندلایه تا مخاطب بتواند با تفکر و تدبر لایه های پنهان اثر را کشف کند و از طریق مواجهه با اثر هنری به تعالی فکری و روحی برسد.

دقیقا مشکل ما با کسانی که برداشت ظاهربینانه از شعر حافظ دارند همینجاست که آنها حاضر نیستند فهم و درک خود را برای شناختن وجوه دیگر شعر حافظ بالا بیاورند و در همان سطح ظاهری فهم شعر مانده اند.

محمدرضا گراوند در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:

شیر صافی، پهلوی جوهای خون     اشاره دارد به آیه 66 سوره نحل

م جعفری در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

*مرا به مستِ خراباتیان چه حاجت است

که طبعِ پاک مرا با مِی چه عادت است؟

*در محضرِ کرم، تمنا چه حاجت است

چو هست خدایی، به خلق چه حاجت است؟

*در آستانِ کریمی، سؤال کِی خیزد؟

چو هست فضلِ الهی، عطا چه حاجت است؟

*محتاج قِصه نیست، گَرَت قصدِ خون ماست

چو جان و تن زِ تو باشد، به یغما چه حاجت است؟

*ای مدعی برو که ز اغیار دل بریدم من

چو هست یاری، دگر به اعدا چه حاجت است؟

*تو پرده برکش و بگذار تا عیان شود

چو حق شود هویدا، دگر چه حاجت است؟

*جعفری، دل ز جهان بَردار و به حق دل بسپر

چو هست لطف الهی، به اغیار چه حاجت است؟

م.جعفری

maryam در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

تشکر از اقای علی احمدی زیبا و جامع بود. 

نسیم سرخوش در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون:

ریش گاو یعنی ادم احمق یعنی کسی که عاشق جزو می شود  مثل این است که بنده ی غیری می شود و مثل ادمی است که در حال غرق شدن است و  کف به چیز ضعیفی میزند یعنی به هر علف و خاشاک و چیزی که کنار دستش هست چنگ میزند تا نجات پیدا کند
اما ان معشوق جزو و ضعیف خودش نمی تواند کار خودش را بکند چه برسد به اینکه بخواهد کاری برای تو انجام دهد چون او خودش هم محتاج کل است در کل یعنی عشق جزو نتیجه ای ندارد

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:

دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور

گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور

بار دیگر از بالای شاخه سرو بلند قامت بلبل که در هجران گل صبر پیشه کرده به آواز بلند گفت که چشم بد از روی زیبای گل به دور باد.بلبل که نماد عاشق است در راه وصال صبر پیشه می کند و رنج هجران را به جان می خرد . بارها مست می شود و می خواند و باز هم در هجران می ماند .کاری که عاشقان راستین نیز بارها تجربه می کنند .

ای گُل به شُکرِ آن که تویی پادشاهِ حُسن

با بلبلانِ بی‌دلِ شیدا مَکُن غرور

خطاب به گل که نماد معشوق است و خود را از بلبل عاشق پنهان نگه می دارد چنین می گوید که ای پادشاه زیبایی ها از این بابت شاکر باش و از سر غرور با بلبلان بیقرار و دل از دست داده رفتار نکن . کنایه ای به معشوق است که عاشق را از وصال خود محروم می کند.حکایت هجران سرگذشت همیشگی عاشقان واقعی است پس باید با آن سر کنند . حضرت حافظ برای هجران هم توجیه مناسبی می جوید و لذا می گوید 

از دستِ غیبتِ تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نَبُوَد لذّتِ حضور

من از اینکه تو در ظاهر نیستی و خود را به من نشان نمی دهی شکایتی ندارم  چرا که اگر غیبت نباشد ارزش و لذت حضور را نمی توان درک کرد . وقتی معشوق نباشد عاشق بیشتر دلتنگ می شود . نکته ظریف این بیت کنایه به معشوق است که عاشق در غیبت به درک حضور معشوق امیدوار است حتی اگر ظاهرا خوشحال به نظر نیاید.

گر دیگران به عیش و طَرَب خُرَّمَند و شاد

ما را غمِ نگار بُوَد مایهٔ سُرور

اما وجه دیگری از این توجیه را به این شکل بیان می کند . درست است که دیگران خوش و خرم  و در حال عیش و طرب هستند اما عاشقان بیدل اضطراب دیدن یار را دارند و به این دلخوش و شادان هستند. در اینجا غم معنای نگرانی و اضطراب می دهد نوعی اضطراب عاشقانه که نشان می دهد عاشق هر لحظه منتظر درک حضور یار است . عاشق حضور یار را باور دارد و این به وی دلگرمی و سرور می دهد . خوشحال است از اینکه یار هست اما نگران از اینکه چه موقع او را خواهد دید.دوباره وجه دیگری از امید را بیان می کند.

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

و در اینجا مفهوم امید را به وضوح شرح می دهد.بر خلاف زاهد ظاهر بین که به قصرهای بهشتی و حوریان بهشت امیدوار مانده است ، حافظ امید را در میخانه می یابد .می  در نگاه  حافظ  عامل امیدواری است امیدواری به مستی . او شرابخانه را مانند قصری می داند که یار همچون ساقی او را مست خویش می کند و حضورش را به عاشق مست نشان می دهد. تنها در مستی است که میتوان درکی  از حضور یار داشت حتی برای یک لحظه.

مِی خور به بانگِ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور

و توصیه عمومی حافظ برای همه انسانها این است که برای خود شرابی داشته باشند که آنها را مست سازد تا از غصه های دنیا رهایی یابند . اگر هم کسی به تو می گوید از این شراب نخور بگو خداوند بخشنده است . این مصرع دوم اشاره دارد که از نگاه حضرت حافظ ،  شراب انگوری هم از جمله شرابهاست که اتفاقا همه آن را می شناسند و زاهدان آن را گناه می دانند.شراب در حدی که بتواند غمی را بزداید دارای ارزش است و این همان ارزش دارویی شراب است که پزشکان در قدیم به آن معتقد بودند و در حال حاضر جای خود را به داروهای جدید داده است . اما صحبت حافظ این است که هر کسی باید شرابی برای رفع غم داشته باشد و این را بارها در غزلیات خود بیان کرده است.

حافظ شکایت از غمِ هجران چه می‌کنی؟

در هِجر وصل باشد و در ظلمت است نور

و در پایان می گوید که عاشق  نباید در زمان هجران غمگین باشد چرا که هجران خود به معنای امید به وصال است مثل تاریکی که نمادی از امید به آمدن نور است . نکته مهم این است که  حافظ ماندن در ظلمت هجران را به شرط امید به نور وصال می پذیرد . در زندگی روزمره هم تحمل شرایط ناپایدار منوط به داشتن امید و انجام اقدامات برای رهایی از شرایط ناپایدار است.امید است که در شرایط نامطمئن به کمک عقل می آید و انسان را به شرایط مطمئن تر می رساند .

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

به قول حضرت حافظ

هر کس به قدر فهمش فهمید مدعا را

هر کس طبق دیدگاه و برداشت شخصی

خودش نظر میده ولی هیچ کس بهتر از خود شاعر نمی تونه حقیقت و منظورش از شعر را بازگو کند،این شعر را یکی به عالم الست و عالم ذر نسبت میده یکی به دوستان و یاران ظاهری ووو خلاصه هر کی یه برداشتی از این

شعر داره ای کاش رسم بود که شاعران علاوه بر سرودن شعر تفسیر شعر را هم ذکر می کردند تا این همه از اشعارشان سوء برداشت و سوء تعبیر و برداشت شخصی نشه و در آخر بیتی قابل تأمل از خواجهٔ شیراز

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲:

این غزل یکی از غزل‌های ساده تر بیدل است که بسیار هم خواندنی است .

بیدل درین غزل اصالت را به غم داده است و معتقد است شادی وجودی اصیل و منحصر به خود ندارد و در واقع طرب نبودن غم است.

گل وداع غنچه است!

 

«وداع غنچه را گل نام‌ کردند

طرب را ماتم غم آفریدند»

یکی دیگر از ابیات بسیار جالب غزل آشنایی زدایی است که بیدل از ماه محرم دارد.

شاید محرم در اشعار شاعران دیگر همراه  با نام امام حسین و شهدای کربلا باشد اما درین غزل بیدل با اشاره پنهان به واقعه عاشورا چنین بیت زیبایی آفریده است:

جهان خونریز بنیاد است هشدار

سر سال از محرم آفریدند

شاعر از یکسو نگاه تاریخی به محرم و واقعه عاشورا دارد و از سویی نگاه تقویمی و این دو  نگاه را به طرز شگفتی به هم می آمیزد تا بیتی شاهکار بیافریند. 

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۹ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

دوست عزیز اگر متن شما در پاسخ به حاشیه من است باید بگویم بنده شخصا نه ایرج میرزا را شاعر بزرگی میدانم و نه او را در کنار حافظ و سعدی مینشانم.

برای چنین سخنانی هم هیچ ارزشی قائل نیستم و بنابراین اصلا لازم نیست زور بزنم که اشعار جناب ایرج را مطابق افکار و عقاید خودم تعبیر و تفسیر کنم !

البته گاهی شعری ارزش ادبی دارد که این شعر آن ارزش ادبی را هم ندارد.

اینکه خدا هست یا نیست را هم ایرج و امثال ایرج تعیین نمیکنند!!

 

 

ثریا کهریزی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

درود بر شما. اگر فرضا "شید" به "شهید" تغییر داده شود، چنانکه این کار شده بود، آنگاه استدلال شما درست است و باید این جهان را رها و برای به دست آوردن جهان بعدی بکوشیم. ولی من در این شعر، شید را صحیح تر می دانم. 

Sohrabtheboof در ‫۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

دقیقا جناب ایرج میرزا چنین شعری رو خطاب به امثال شما، کاسه های داغتر از آش نوشتن. ما نه تنها در دنیای ادبیات که در دنیای حقیقی هم دو نسخه از یک نفر انسان داریم. خود حقیقی انسان و انسانی که دیگران ازش برداشت میکنن. شما ها هیچ وقت نخواستید چنین اشعاری رو از یک نفر شاعر بزرگ مثل ایرج میرزا، چه، حافظ و سعدی و امثالهم بشنوید و همیشه همونطور که مایل هستید و به شکلی که خودتون خوشتون میاد اشعار رو تفسیر میکنید. مخاطب این شعر دقیقا خود شما هستید: شاعر خودش داره به ساده‌ترین و قابل فهم ترین شکل ممکن عقیده اش رو ابراز میکنه ولی انگار شما نمیخواید بشنوید. برای یک بار هم که شده، شعر و ادبیات و هنر رو به شکل ناب و خالصش قبول کنید. حداقل اگر عقاید یک شاعر رو نمی‌پذیرید به شکلی که دوستش دارید تحریفش نکنید.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۶ در پاسخ به ثریا کهریزی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

با تشکر از مطلب شما که به شرح شعر بیدل پرداختید ؛اما به نظر می‌رسد شرح شما برین بیت دچار اشکال است

با توجه به منظومه فکری جناب بیدل ،ایشان درین بیت اشاره دارد که ما انسانها در واقع  عدمی بیش نیستیم و از خود نیز وجودی نداریم ولی بر اثر غفلت برای خود وجودی فرض کرده و تصور کرده ایم این میان« علی آباد» هم شهری است.

برداشت شما کاملا برعکس شعر بیدل و مقصود اوست .

توجه داشته باشیم که بیدل همین وجود عاریتی را عدم میداند و این مطلب جزو یکی از اساسی ترین بنیانهانهای فکری اوست که در بسیاری از غزل‌هایش نیز با بیان‌های مختلف تکرار شده است.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

انسانی که به مرز پختگی عقل و باروری خرد رسیده باشد درمی‌یابد که این انقلابات و تغیر احوال جزئی از ذات زندگی و از قوانین دنیاست و چون چنین نگاهی به اتفاقات دنیا دارد در مواجهه با این رویدادها کمتر دچار شگفتی یا  پریشانی خاطر می‌شود.
حافظ این دگرگونی ها و تغییر احوالات را هم افسانه ای بیش نمی‌داند 
به هر حال اتفاقی که  یک سال و یک دهه و یک  قرن پیش افتاده و در زمان خود بسیار سر و صدا کرده و هیاهو راه انداخته،با گذر زمان تاثیرش در اذهان مردمان از میان رفته یا بسیار کمرنگ گشته است .

حافظ با آوردن کلمه «افسانه» به بی اعتبار شدن همان اتفاقات در گذر زمان اشاره کرده است .

 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۳۵