گنجور

حاشیه‌ها

آرمان فاتح در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰:

مصرع یکم از بیت اول با «ای» شروع می‌شود.

زینب رفاهی کمساری در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب دوم » داستان برزیگر با مار:

در شعر بعد از پارگراف اول اشتباه متنی وجود دارد. شعر در متن اصلی مرزبان نامه نسخۀ تصحیح مرحوم قزوینی بدین صورت است:
من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان

محمد عسگری - وفا - در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین:

به نظر میرسد در بیت پجاهم به جای غرفه، غرقه درست باشد. به آب اندر شدن غرقه چو ماهی،

میم الف در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

در جواب محمد منغص درست است و نه منقص. منغص به معنای ناگوار و ناخوش. تیره و مکدر. یعنی عیشی که گوارا و خوش نیست

۸ در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶:

ایشان خود بارها گفته اند که از شعر و شاعری بیزارند
و از وزن و قافیه
ازیرا سخت نگیرید و کی را همان که بخوانید چه
فکر و ذکر او تنها قلندر تبریز بوده است
اما در گویش برخی ایرانیان می گویند سه گونه " ک " یافت میشود
نخست "ک " می نویسند و " چ " می خوانند مانند چتاب
به جای کتاب
.
دو دیگر " ک " می نویسند و " ی " می خوانند
مانند دیتر به جای دکتر
و سرانجام " کافی " که نه می نویسند و نه می خوانند
مانند " ابراهیم " !!

نیما سعادتی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو:

مرد آنست که رد می شود و عبور می کند
زن آنست که دربند و زندانی خویشتن است.
چه بسیار انسان ها دیدم که روی شان مرد و اندرونشان زن بود و چه بسیار زنان دیدم که پوستین زنانه داشتند و اندرونشان رستمی زنده و جاودان.

سید حسین محمدی روشن در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳:

با عرض ادب خدمت شما یکایک سروران
شعر خیام خود گواه همه چیز است لطفا تفسیر من در اوردی از شعر خیام نکنید خیام خودش بی پرده همه چیز را میگه پس شما ها کاسه ی داغ تر از اش نشوید لطفا ..................
تمام مشکل ما از همین تفسیر های الکی هست که میکنید و میکنند

تماشاگه راز در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:

معانی لغات غزل ( 212)
دی سحرگه:سحرگاه دیروز.
اتفاق افتاده بود:پیش آمد کرده بود ( که یکی دو جام باده بنوشم).
مذاق:ذائقه.
در مذاق افتاده بود : در کام ریخته شده بود .
شاهد عهد شباب:محبوب زیبا روی دوره جوانی.
رجعت:برگشتن شوی به سوی همسری که مطلّقه شده.
طلاق افتادن:رها شدن از قید نکاح و در این جا منظور طلاق قطعی غیر قابل رجعت و بازگشت است.
مقامات: مراحل، درجات، مراتب، جمع مقام.
طریقت:روش و مسلک، تزکیه باطن، دومین منزل از منازل سه گانه ، ارباب سلوک ( شریعت –طریقت- حقیقت)راهی که به خدا می رسد.
عافیت:صحت وسلامت
.نظربازی:جمال پرستی ، در علم نظر بینا بودن.
دمادم: پیاپی ، پشت سرهم ، دم به دم.
عاشق وش:عاشق وار ، عاشق مانند .
سیر طریق: سیر سلوک، طی کردن راه وصول به حقّ جلّ و علاّ.
نفاق: دورویی و دورنگی
.در نفاق افتاده بود: در راه نفاق افتاده بود ، اهل دو رنگی بود
.مُعَبِّر:تعبیر کننده خواب، خواب گُزار .
شکر خواب صبوحی :رویای شیرین بامدادی .
هم وِثاق: هم اطاق.
نقش می بستم: نقشه می کشیدم ، در این خیال بودم.
گوشه: کنار.گیرمگوشه یی:گوشه گیری کنم، به گوشه یی پناه ببرم.
طاقت: تاب وتوان.
طاق: ( در برابر جفت ) یگانه ، بی همتا .
طاق افتاده بود: به نهایت بی طاقتی رسیده بود، از طاقت افتاده بود
.نصرت:یاری.
نصرت دین: یاری دین.
نصره الدّین:لقب شاه یحیی
اتّساق:انتظام، ترتیب دادن.
معانی ابیات غزل(212)
(1) سحر گاه دیروز چنین پیش آمد که چند جامی بزنم و از شوق بوسیدن لب ساقی، شراب به کامم شیرین و خوشگوار آمد. (2) به سبب مستی می خواستم بار دیگر با محبوبه دوره جوانی ، رجوع کنم ، اما میان ما طلاق قطعی واقع شده بود. (3) در راه طریقت به هر کجا و به هر مرحله که رسیدیم ، دیدیم که کار جمال پرستی با سلامت و ایمنی منافات و فاصله دارد.(4) ساقی! دم به دم جام می بده که در طی طریقت الی الله ، هر کس که عاشقانه و مستانه گام ننهاد به کوره راه دو رنگی و نفاق خواهدشد. (5) ای خوابگزار ، تعبیری خوش و خوب بنما که در رویای شیرین بامدادی شب پیش، دیدم که خورشید با من هم اطاق شده بود. (6) در این نقشه و تدبیرم بودم که از آن چشم مست دوری و کناره گبری کنم اما از دوری آن خم ابرو ، صبرو طاقتم طاق شده بود. (7) آن ساعتی که حافظ این شعر مغشوش را ( که هر بیتی مفهومی دارد) می سرود ، پرنده فکرش در بند آرزوهای دل افتاده و حالتی آشفته داشت. (8) اگر شاه یحیی از روی جوانمردی به یاری دین نمی شتافت ، کار و کشور و دین از روش صحیح و نظم وترتیب خارج می شد.
شرح ابیات غزل( 212)
وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر غزل: رمل مثمن مقصور
*
در میان رجال آل مظفر شاه یحیی از همه بی ارزشتر و فاقد صفات مثبت بود. او مردی لئیم و بد قول و منافق بود بارها پیمان شکنی کرد و بارها بر علیه پدر زن خود به توطئه پرداخت در یورش اول تیمور به ایران ملاقات او شتافت و اظهار عبودیت کرد و به همین سبب پس از مرگ شاه شجاع و در زمان سلطان زین العابدین که نامه تیمور را بی پاسخ گذاشته بود از طرف تیمور به حکمت شیراز منصوب شد ( سال 789 . این حاکم بخیل لئیم را حافظ از قبل می شناخت و چنانکه در فصل( چراحافظ به یزد تبعید شد) گفتیم از او خبری ندیده بود شاعر در بیت اول در کمال لطافت و زیرکی می گوید که ( در زمان سلطنت شاه یحیی به شیراز) دیشب سحر در عالم خواب ، خواب دیدم که یکی دو پیاله شراب نصیبم شد و در اشتیاق بوسه ساقی دررویا نوشیدم و به دنبال آن دربیت دوم می گوید بعد از مست شدن خواستم با شاهد عهد شباب خود یعنی شاه شجاع دوباره رجوع کنم اما متاسفانه بین ما طلاق بائن و قطعی افتاده ، یعنی او از دست رفته بود . در این بیت شاعر اشاره به طلاق رجعی و طلاق بائن دارد و می دانیم که در طلاق رجعی هر گاه زمان عده بین زن وشوهر قبلی مقاربت انجام شود طلاق خود به خود باطل می شود ولی پس از طلاق قطعی یا بائن بایستی دوباره خطبه عقد جاری شود و کلاً تلمحی است به آیه 230 سوره بقره . مفاد دو بیت اول غزل در واقع یاد حسرت گونه یی از گذشته است که شاعر چنان ماهرانه بیان کرده است در این غزل مفاد سایر ابیات همانطور که که در شرح ابیات این غزل آمد، جدا جدا دل نشین ، لیکن بین آنها چه از لحاظ تعبیر و ایهام و چه از لحاظ شرح حال عاشقی با مطالب عرفانی روابطی بر قرار نیست و به همینسبب حافظ در بیت مقطع که خود به خوبی از این حال آگاه بوده می فرماید وقتی که من این غزل را می سرودم طایر فکرم در بند آرزوهای دل ، حالی بس آشفته داشت . و بدینوسیله شاعر، خوانندگان خود را در جریان پریشان احوالی خویش می گذارد . آنگاه به این بیت غزل بیتی می افزاید و می گوید اگر شاه یحیی به حمایت از دین بر نمی خاست کار دین وملک از دست می رفت و این بیت الحاقی به جز چند نسخه در اکثر نسخ خطی دیده نمی شود ومعلوم می شود که بعداً حذف شده است.
در پایان توجه خوانندگان محترم را به مفاد و ایهام بیت ششم این غزل معطوف می دارد . شاعر می گوید ای معبر و ای خوابگزار تعبیر خوش و دلنشینی از این خواب دیشب من به عمل آور، زیرا دیشب خواب می دیدم که با خورشید هم اتاق شده بودم و این اشاره یی است به جایگاه خورشید در آسمان چهارم یعنی جایی که حضرت مسیح پس از به دار کشیدن به آنجا رفت . در واقع شاعر مرگ خود را پیش بینی می کند و می خواهد بگوید که من به زودی از دست این نامردان خلاص خواهم شد و در کمتر از 2 سال از سرودن این غزل به سرای باقی شتافت.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

حسن خدابخش در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

من تا بحال نشنیدم استاد شجریان بدخوانی کرده باشند و یکی از حسن های استاد آنست که به مفهوم شهر اشراف دارند. در مورد زاهد که در شعر خوانده اند نیز اتفاقا به ظرافت شعر افزوده است. عمل تزویر متعلق به زاهد است. وعظ مربوط به واعظ است اما زاهد داستانسرایی می کند.
در بیت آخر هم نیست امید خلاص از سر زلفش حافظ قشنگ تر است. استاد هم همین را می گوید.

جلیل در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۲۰ - خواستاری ابن‌سلام لیلی را:

آگه نه که گرچه گنج بازد
با باد چراغ در نسازد
معنی این بیت رو متوجه نمیشم؛
و مصراع اول این بیت
چون ماه ز بهیش باز خندیم
شکرانه دهیم و عقد بندیم

شقایق عسگری در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶:

دوست عزیز والا ماهم هنوز درگیر این کی و که هستیم
بحث در این باب در سایت گنجور مفصله دوستان ادیب میفرمایند این کی به معنی چه وقت نیست، کی (بر وزن سی 30) به معنی چه کسی میباشد.
اما بازهم با وزن اغلب ابیات جور درنمیاد!

عادل سنجابی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۳:

احتمالا شمس برای اولین بار یا در یکی از سفرهایش به قونیه، از دمشق به قونیه رفته است که مولوی در وصف دمشق این شعر را سروده است.
زان صبح سعادت که بتابید از آن سو
هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم
اسامی زیر یا اکثر آنها، به نظر می رسد نامهای محل ها و مکانهای معروف دمشق در آن زمان باشند: باب، جامع عشاق، چشمه بونواس، مصحف عثمان (احتمالا نسخه ای از قرآن منسوب به عثمان خلیفه در دمشق آن زمان نگهداری می شده است)، باب فرج، باب فرادیس، ربوه، نیرب شاهانه، میدان، دروازه شرقی، جبل صالح،

مریم ابراهیمی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:

این غزل بسیار زیبا رو همایون جان شجریان هم خونده خیلی قشنگه حتما گوش کنید اسمش دلبرانه هست

بی نام در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

حیف و صد حیف!!
سکوت اختیار کنید، آنچه بر دل افتد صمیمی ترین است.

عبد الله در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن:

آنچ منصب می‌کند با جاهلان
آنچه صحیح است نه آنچ.
که متاسفانه نتیجه آموزش غلط ه و کسره در سالهای اخیر در مدارس است.

مجید غلامی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸:

نبندی زان میان طرفی کمر وار
اگر خودرا ــ نبینی ــ در میانه
این یکی از تعابیر عرفاست که میانی وجود ندارد ـ چون لازمه آن دوگانگی ست ـ میانه بین دو مقوله
گفتمش اسرار به میان آور گفت
کو میان در این میانه که منم ـ مولانا
عارف خودش را دیدن اصلا عرفانه نیست ـ در منتها ممکن است به خود بینی منتهی شود
ز میان خوش به کنار آی و بگیرش به کنار
بکنارش چو گرفتی ز میان هیچ مگو
تا چه قبول افتد

علی جعفری در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

استاد شجریان در آلبومی به نام انتظار با همکاری گروه موسیقی فارابی این غزل را در مایه اصفهان به زیبایی اجرا کرده است

بی کمان ، آرش در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

با درود بسیار
گاه می شنویم از طرف تفکرات متفاوت و گاه مخالف هم که می گویند این دانشمندان یا شاعران بزرگ به طور نمونه مولوی شاعری جهانی است انقدر آن را به ایران متعلق ندانید و اینکه او زاده ی بلخ است که در افغانستان است . خب بسیار دردناک است . اگر من فرضا اهل تهران باشم و بعد از پنجاه سال ، صد سال ، هر چقدر این شهر به هر دلیل (زبان لال مرده باشم) از ایران جدا شود و کشور تهران را بوجود آورد ، آیا ملیت من که سالها پیش مرده ام تهرانیست؟ آیا من میتوانم آن همه زیبایی را به خاطر نادانی عده ای فراموش کنم؟ هرگز . ایران سرزمین پهناوری بوده است ، و هنوز هم میتوانیم ایران فرهنگی را به پا داریم ، اگر ... . اما نکته دیگر اینکه، نتیجه ی کار این بزرگان متعلق به همه ی انسان های زمین است ولی این باعث نمی شود که ریشه ی کار آنان و زمینه ی بوجود آورنده ی آن را نادیده بگیریم . اگر یک مخترع غربی یک دستگاهی اختراع کند درست است که همه از مزایای آن استفاده می کنیم اما بی انصافی است که این چند قرن تلاش بی وقفه آنان برای رسیدن به چنین جایگاهی را نادیده بگیریم یا خود را در آن شریک کنیم (با توجه به در سراشیبی افتادن ما در چند سده ی اخیر) این کار علمی نیست و جلوی پیشرفت علمی ما را نیز میگیرد .
ایرانیان نزدیک به نیم هزاره تا زمان مولانا تلاش ها و از خود گذشتگی های فراوانی کردند تا اندیشه ای بزرگ را بپرورانند (به دلایل زیاد) و درست است که این چند تن چنان بزرگند که ناگهانی به نظر می آیند اما اندیشمندان بزرگ زیادی گذر کرده اند و بوده اند . و همه ی این ها چیزی از زیبایی انسان دوستی کم نمی کند .
انسان در این اندیشه و فرهنگ فارغ از دین و نژاد بسیار ارزشمند است و همه جا سخن از مدارا و جوانمردیست ،به همین دلیل نژاد پرستی در این فرهنگ بسیار سست می نماید . و ایران پرستی یعنی خواستن این فرهنگ و این انساندوستی .
این خاک و این نام بزرگترین یادآور این فرهنگ است.
هرچند که بسیار از آن دور گشته ایم...
رهایی نیابم سرانجام از این

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

دردم از یـارســت و درمان نیزهم
دل فـدای او شـد و جان نیز هـم
حافظ درعاشقی بی مانند وتمام عَیار است. وقتی ازشدّت درد واندوه ناگزیرزبان به شِکوِه بازکند و حقیقتی از نامهربانی وتندخویی یار را بیان کند که تلخ است وچه بسا ممکن است که به طبع ِ نازک یار بَربخورد،بلافاصله دست بکارمی شود وچیزی رابه زبان می آورد که تاحدّی آن تلخی را خنثی کند. تمام ِ دَغدغه ی ِ او این است که مبادا چیزی گفته باشد که یاررنجیده خاطرگردد! دو واژه یِ "نیز" و"هم" که دارای ِ یک معنی هستند وبه عنوان ردیف در نظرگرفته شده وتاپایان غزل تکرارمی شوند،ازروی ِ اتّفاق یا ازروی کمبودِ وقحطی ِ واژه نیست که شاعردرمضیقه گرفته ونتوانسته واژه ای دیگری برای ِایجادِ توازن پیدا کرده باشد، بلکه عمداً وازرویِ انتخاب درکنارهم قرارگرفته اند تا تاکیدی موکّد وبی وچون چرا برسخن باشد.این دو واژه درکنارِ همدیگرنشسته اند که نگرانی ِ شاعر ازرنجش ِ احتمالی ِ معشوق مرتفع گردد.
غم واندوه و درد و رنج من همه مربوط به دوست است همه از یاراست. روشن است که اگرادامه یِ این مصرع شنیده نشنود،ممکن است چنین برداشتی حاصل آید که" یار" مرتکب جوروجفای عظیمی شده واسباب ِ رنجش دل ِعاشق خویش رافراهم نموده است.امّا بلافاصله که "درمان نیز هم" به آن شِکوه اضافه می شود،تلخی سخن گرفته شده وکلام ملیح ودلنشین می گردد.معلوم می شود که سخن سخنِ عشق است بدان مثل که "آری آری سخن عشق نشانی دارد"
درد ورنج من که دردِ فراق و دردِ دوریست ازیاراست ودرمان ِ دردمن هم در دستان شفابخش اوست ؛ هم دلم فدای یار شد و هم جانم،هرچه که دارم وندارم فدای او.
من ودل گرفداشدیم چه باک؟
غرض اندرمیان سلامتِ اوست
ایـن که می‌گـویـنـد : "آن" خوشتـر ز حُسن
یـــار مــا " ایـن " دارد و " آن " نـیــز هـــم
"آن" معنای بس ژرف وعمیقی دارد وباقلم نتوان "آن" راتقریرکرد. آن لطیفه ای نهانی وکیفیّتی خاص ونامرئیست.
حُسن وزیبایی رخسار رامی توان راحت وآسان باچشم ظاهری مشاهده کرد، امّا"آن"رابه راحتی نه. کیفیّت وحالتی از زیبایی که زیر ورو کننده یِ دل است ، که نادیدنی و ناشنیدنیست. با تعبیر و توصیف نمی توان به شرح "آن" پرداخت.
"آن" راگرچه بعضی اهل ِ دل، باچشم وگوش وسایرِ حواس نیزمی توانند درک کنند، امّا طعم ِ گوارایِ آن فقط باقوّه یِ ذوق درونی وچشم جان قابل ِ چشیدن ودریافت است.
شکی نیست که بادامی بودن ،سیاه وش بودن،خمیدگی ودرازی ِ مژگان برای چشم انسان، زیبایی وحُسن محسوب می گردد امّابعضی ازانسانها علاوه براینکه چشمانشان این زیباییها رادارد،یک نوع جادو و افسونگری نیز هم دارند که آن را "آن" گویند.همینطور کجی وقوس وانحنا درهرابرویی، جذابیّت وزیبایی می آفریند امّا هرابرویی که کج باشد،قادربه صادرکردنِ اشاره هایِ عشوه برانگیزپنهانی نیست. اشاراتی که قادرند عمارتِ دلها وجانهارابه یکباره فروریزند وویران سازند.متقابلاً هرچشمی نیز قادربه دیدنِ اشاراتِ ابرو وپیچش ِبی سروسامان کننده ی ِ زلف نیست واین همان لطیفه ایست نهانی که عشق ازآن برمی خیزد که نام آن نه لبِ لعل ونه خال وخط زنگاریست.
جمال شخص نه چشم است وعارض وخط وخال
هزارنکته دراین کاروبار دلداریست.
"آن" در مصرع دوم دارای ایهام است :
1- ضمیر ِ اشاره است، مانندِ آن کتاب،آن دفتر (دراینجااشاره به همان "آن" که درمصرع اوّل به معنی ِ کیفیّتی ازجاذبه آمده هست.) 2- لطیفه‌ای غیرقابل ِشنیدن ازحـُسن و
کیفیّتی غیرقابل دیدن از زیبایی. هردو معنی راشاعر درنظرگرفته و معنی ِ بیت باهردومعنی حافظانه تر می شود.
"خوشتر": دلپذیرتر "حـُسن" : زیبایی
مـعـنـی بـیـت :
این که اهل دل ومعرفت می‌گویند: هرکسی که"آن" وزیبائی سیرت داردخوشتر ازکسیست که زیباییِ صورت دارد این سخن که برسر زبانهاافتاده ومی گویند:هرکه صاحبِ جَذَبه ای افسونگرانه هست که دیدنی و شنیدنی نیست، ازکسی که دارای زیـبـایی هایِ چشم وصورت وخال وخط است بالاتر و بـهـتـر می باشد، بیایندتماشاکنند وازسردرگمی خلاص گردند،بیایند واین اتّفاق ِ عجیب راببینند که یارما همزمان هردو رابه اتّفاق وباهم دارد. هم زیباست و هم دارای "آن" است. هم زیباییِ ظاهری دارد وهم زیبایی باطنی.
بین "این" و "آن" آرایه ی تضاد و آرایه ی لـفّ و نشر مـرتـّب برقراراست. "ایـن" بر می‌گردد به "حـُسن" و "آن" برمی‌گردد به "آن".
صرفنظرازاینکه یار ِ حضرتِ حافظ دارای چنین ویژگیِ خاصی هست،جالب اینکه،این بیت ازغزل نیز،به لطف زبانِ شیرین شاعر، دارای ِ "آنی" دلچسب شده است.
یکی دیگراز رازهای ماندگاری ِ غزلیاتِ حافظ، ودلنشین بودن ِ آنها، همین داشتن ِ "آن"های ِفراوان است."آن"هایی که دربیت بیتِ غزلها موج می زند وشاعر رااز سایرِ شعرای غزلسرای طرازاوّلِ درهمه ی دورانهامتمایزمی سازد.
شاهد آن نیست که موییّ ومیانی دارد
بـنـده‌ی ِ طلعـتِ آن باش که "آنی" دارد.
یادباد آن کو به قـصـد خـون مــا
زلف رابـشکست وپـیـمان نیزهـم
"یاد باد" : یادش به خیر باد
"قصد" : نیّت
زلف شکستن: استعاره ازآرایش کردن زلف وآراسته شدن.
"پـیـمـان" : مـیـثـاق بستـن ، شـرط گذاشتـن،عهد ، "انـدازه کردن" و "انـدازه گرفتـن" پـیـمـان با پـیـمـانـه هم ارتباط دارد.
"پـیـمـانـه" به معنی "کـیـل" و مقدار معـینی از چیزی است.مقیاسی برای حجم، ظرفِ شراب که اندازه و مقداری از شراب را برای نوشیدن در خود جای می‌دهد.بنابراین پیمان شکستن به معنای پیمانه شکستن نیزهم هست.
کسی که پیمانه ی شراب را می شکند، یعنی همه چیز را زیرپامی نهد ودرهم می شکند استعاره ازغرور وتکبّر وخودخواهی نیزهم هست.
معشوق دراینجا زلف خویش را آنچنان دلبرانه وهوسناک،آراسته وآرایش کرده،سر زلف راشکسته،که هرکه ببیند دل ازکف داده وجانش ازشدّت ِ اشتیاق برلب می رسد،به اصطلاح امروزی، ازشوق می میرد. معشوق هیچ فکر ِ عاشقان رانکرده وباخودنیاندیشیده که اگرعاشقان مرا اینچنین هوس انگیز ببینندچه خاکی برسرکنند.اوبه فکر خویش است وبرایش مهم نیست که چه برسرعاشقان خواهدآمد.
مـعـنـی بـیـت : یـادش به خیـر ،یادش گرامی باد آن کسی که او به قصدِ کشتـن ِمـا ؛به قصدِ دلبری و دل ستاندن ازما، زلفِ خودراچنان هوس انگیز آراست وبرشکست که جان ما ازبی تابی برلب رسید،قرارنبودچنین سنگین دل باشد. عهدوپیمانِ خویش رازیرپای غرور وکِبرونازشکست.
امّاببینیم شاعر ازکدام عهد وپیمان سخن می گوید.؟
آری همان عهدوپیمانی که درازل بین ما ومحبوب ازلی بسته شده بود وقراربود مانیزمثل ملایک همیشه در بهشت ِجواراوساکن باشیم ماخطاکردیم واومارا عذابی سخت داد وازروی خشم همه چیزرادرهم شکست.
چنانکه ازغزلیاتِ عرفانی حضرت حافظ استنباط می شود،درنظرگاهِ حافظ،درازل همان زمانِ بی آغاز، صفات وزیباییهای بی پایانِ خداوند مستور وپوشیده مانده بود،اراده کرد به تجلّی درآید وزیباییهایِ نهفته ی خویش را برمَلاسازد تاهمگان فیض گیرندو دربیکرانه یِ لذّت غوطه ورشوند. "درازل پرتوِ حُسنش زتجلّی دم زد".امّا ملایک و فرشتگان وسایر ساکنان بارگاهِ کبریایی،هیچ یک قابلیّت ِ عشق ورزی نداشتند."جلوه ای کرد رُخش دیدملک عشق نداشت".
خداوندمعشوقی مشتاق بود مشتاق ِ عشق ورزی عاشقان.اگرمعشوق عاشق نداشته باشد معشوق بودن او به چه دردی می خورد!؟ عاشق است که بازار ِدلبری را گرم می کند وحشی بافقی این داستان رابسیار زیبا بیان کرده است:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح ِاین آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت ِ عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بسته یِ سلسله ی ِسلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی ِ من شهرتِ زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر ِ برگِ من بی سر و سامان دارد
عاشق است که معشوق را برجسته کرده وبرقُلّه ی ِ غرور وکِبر وناز می نشاند. درست است که عاشق نیازمند ِ معشوق است،لیکن معشوق نیز اشتیاق دارد که عاشقان ِ سینه چاک داشته باشد وجلوه گریِ اودیده شود. "مابه اومحتاج بودیم او به مامشتاق بود."
خداوند انسان را خلق کرد وازروح ِ قُدسیِ خویش درکالبد ِآن دمید، انسان اشرفِ مخلوقات شد...انسان چشم گشود واوّلین چیزی که مشاهده کرد سیمای ِ آن ساقی ِ سیمین تن ِ سینه چاک بود،آشفته مویِ وخوی کرده وغزلخوان وصُراحی دردست.....
روی ِ خوبت آیتی ازلطف برما کشف کرد/زان سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیر ما.
ماهمانجا ازجام ِ دوست باده ای سرکشیدیم ومست شدیم.چنین که حافظِ مامست ِ باده یِ اَزل است/به هیچ روی نخواهند یافت هشیارش.
ازهمین روست که میلِ به مستی درانسانها ازبین نمی رود.انسان به جستجوی ِهمان مستیست که سراغ ِ شراب وباده وهرچیزدیگرمی رودتا دوباره آن ازخودبیخودی را تجربه کند.
ما دراَزل، گوشمان بایک موسیقی دل نواز صدای پرندگان بهشتی ،جریان آب نهرها و صدای آبشارها ،سرود برگ‌ها و رقصِ درختان آشناشده ، وازهمین روست هنوز هم به امید ِشنیدن ِ دوباره ی آن نواهای آسمانی، ازموسیقی لذت می بریم ویاهرکودکی حتّا برای اولین بارکه موسیقی می شنودبه وَجدوشعف می آید.....
دردِ حافظ که دردِ همه ی ماست همین است،ما تمایل داریم وانتظارداشتیم همان روال ادامه پیدا کند،امّاچنین نشد! ...........حالاداستانهایی که هرمذهب برای خودش ساخته وپرداخته نموده بماند به هردلیل ما موردِ غضب گرفته وبهشتِ وصال را ازکف داده ایم!
به بهانه یِ چیده شدن ِ یک سیب یاگندم یاهرمیوه یِ دیگری ،دوست مارا ازپیش ِ خود رانده وما درهجران به سرمی بریم. ماهرچه زاری کردیم، اشگ ریختیم او توّجهی به ما نکرداو تصمیم بررانده شدنِ ما گرفت.همان روز بود که پیمانه یِ عشرت شاهانه ی مارا درهم شکست به همان سیاق که زلفِ خودرا باکِبرو نازبیاراست وچلیپا را برشکست.
امّا نومید نیز نتوان بود،اومارافراموش نخواهد کرد. نسیم ِروح نوازلطفِ بیکران ِ او بی وقفه ازچین وشکن ِ زلفش می وزد ودلهای بیتاب وبیقرارماراآرام می سازد.
چوبَرشکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هرشکسته که پیوست تازه شدجانش
دوستان درپـرده می‌گـویم سـخن
گـفته خواهدشد به‌دستان نیزهـم
در پـرده سخن گفتن" کنایه از "رمـز آلود سخن گفتن"است.
پـرده" معانیِ متـفـاوتی دارد : 1- حجاب ، مانع 2- پارچه‌ای که پشت پنجره از ورود نور جلوگیری می‌کند . 3- در سینما جایی که فیلم روی آن نمایش داده می‌شود. 4- در تئاتر و سینما به معنی سکانس . 5- در موسیقی هم به معنی نغمه و آهنگ است و هم به معنی گام ، مقام یا فاصله‌های بین نت ها . 6- در نـقـّالی به معنی نقاشی است و نـقـّالی را پـرده خوانی هم می‌گویند . 7- نغمه ، سرود . 8- آبرو وحیثیت.
به دَستان:
الف : در داستانها ،درافسانه ها
ب :با آواز ، با نغمه و آهنگ، با آهنگ موسیقی و بی پروا اعلام اشتن.
در مصرع اوّل داستان را در پرده و پوشیده می گوید و در مصرع دوم بی پَروا و باساز ودُهل.
مـعـنـی بـیـت : ای همراهان وای همدلان، من حرفم را بااشاره وکنایه ورمزآلود گفتم ( به جهتِ اینکه درشرایطِ سخت سیاسی-اجتماعی بسرمی بریم ونمی توانم آزادانه آنچه راکه دلم هست بگویم)امّامطمئن هستم که درآینده،سخنان من واشعار من با موسیقی وساز وآواز گفته خواهدشد ومطربان وخوانندگان باصدای خوش این غزلهای ناب را که هرکدام یک بیت الغزل معرفت هستند ، دردستگاههای گوناگون موسیقی خواهند خواند .
گویی که حافظ نیک می دانست که درآینده، چگونه نوازندگان وخوانندگان درخواندن ِ اشعار اوازهمدیگرپیشی خواهندجست واشعار او انتخابِ اوّل ِ آنها خواهدبود.
ظاهراً خودِ حافظ نیز دستی برآتش خوانندگی داشته وازنعمت ِ داشتن صدای ِ خوش بهره مند بوده است.
دلم ازپرده بشدحافظِ خوش لهجه کجاست؟
تا به قول وغزلش نَشوونمایی بکنیم
چون سـرآمد دولت شبهای وصل
بـگـذرد ایـّام هـجـران نـیــز هـم
تمام ابیات این غزل نغز وزیبا، اثرات درمانی دارند. کمترکسی پیدا می شود که دراوج ناامیدی ویاس ودرماندگی، این بیت را زیرلب زمزمه کند ودوباره جانی تازه نگیرد. اگرازاین زاویه به اشعارگهربارآنحضرت نگاه کنیم، براستی که تمام ابیات دیوان او بیت الغزل معرفت وآگاهی هستند وبسان نسخه ای اعجازآمیز برای لحظه لحظه های زندگانی ودردهای آدمیان دارویی شفابخش تجویزمی کنند. بی سبب نیست که هرکسی گاه وبیگاه ازسر خوشی وناخوشی دستی به دیوانش می برند وفالی می زنند وشگفتا که همگان نیزجوابی درخور دریافت می کنند.
"دولت" : نیک بختی ، سعادت
همانگونه که شادی وخوشی ِشبهای وصل به آخر رسید وتمام شد، بی تردیدروزهای هجران هم به پایان خواهد رسید. زمان هرگزمتوقّف نبوده ونخواهد شد.هم روزهای شادمانی درگذرند وهم روزهای سخت واندوهبارپایدارنیستند، بنابر این بهتر این است که انسان درگذر ِ زمان ،توانایی ِ هماهنگ شدن باوقایع ِ پیرامونی راداشته باشد ودرزیرِ بارمشکلات زندگانی،خم به ابرو نیاورد.
بـیـن : "شب ها" و "ایـّام" به معنی روزها و همچنیـن بیـن : "وصـل" و "هجران" آرایه یِ "تضـاد" بر قرار است.
پنج روزی که دراین مرحله مُهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست.
هـردوعالَم یک فـروغ روی اوست
گـفـتمت پــیدا و پـنـهـان نـیــز هـم
فـروغ : اشـعـه ، پـرتـو
هردو عالم ،هم این دنیا وهم آخرت ، یک پرتو از روی ِ فروزنده یِ دوست است؛ این نکته راهم آشکار و هم محرمانه به تو گفتم.
این مطلبی که حافظ با این علاقمندی واشتیاق،هم آشکارا وهم باکنایه واشاره می گوید،سنگ بنای اعتقاداتِ اوست. حافظ جهان بینی خاص ومنحصربفردی دارد وبه خداوند، بندگی و جهانِ پیرامونی از زاویه ی خاصی می نگرد. درچشم اوخدا معشوقی زیباروی،دلسِتاننده وملیح ونازنین می بیند وهمه یِ کائنات راپرتوی از روی ِ دلربای او می داند. حافظ سعادتمندی و رستگاری را درعشق ورزی به این معشوق ِ بی همتادانسته وبهترین طریق ِ عبادت وبندگی را درعاشقی ودلدادگی می بیند.
گفتم که نوش لَعلت مارابه آرزو کُشت
گفتا توبندگی کن کوبنده پرور آید
اعـتمادی نیـست بـر کـار جـهـان
بلکه بـر گـردون گــَردان نیـزهم
– "جـهـان" : دو معنا دارد : الف : دنـیـا ب : اسم فاعل از مصدر "جـَهـیـدن" به معنی جَهنده ، متحرّک ، هستی را به این جهت که در حال چرخیدن و حرکت است ؛ جهان گفته‌انـد. در این جا منظور ازجهان ، روزگاراست.
"گـردون" : آسـمـان ، فلک
"گـردان" : گـَردنـده ، چرخـان و چَرخنـده .
معنی بیت: روزگار بسیارناپایداراست ، بر اوضاع و احوال زندگانی هیچ اعتمادی نیست، ازاینکه فردا روزگارچه بازی خواهدکردهیچ کس هیچ چیزنمی داند گاهی جَنگ و جدال است،گاهی صلح و خوشی، هیچ اعتبار وتضمینی برای حتّایک لحظه نیست.
قدیمیان معتقدبودندکه نحوه ی چرخش ستارگان وقرارگرفتن آنها درموقعیتی خاص،درچگونگی احوالات روزگار وآدمیان تاثیر مستقیم دارد.درمصرع دوّم اشاره به این مطلب هست وتاکیدی بربی اعتمادی به تاثیر نحوه ی چرخش آنها.
حتّا بر گردش ستارگان و تٲثیر آنها در زندگی ما هم هیچ اعتمادی نیست وهمه چیز ناپایدار ودرتغییراست. بعضی معتقدند آنچنان همه چیز بی وقفه دستخوش تغییرهستند که دریک رودخانه ،بیش ازیک بارنمی توان شناکرد.بعضی نیز پارا فراترنهاده وبراین باورند که دریک رودخانه حتّا یک بارنیز نمی توان شناکرد! چون همان لحظه که یک پای خویش را دررودخانه وارد می کنیم وضعیت ازهرلحاظ(جریان آب، سرعت، دما،هواو زمان و.....) تغییرمی کند وزمانی که پای دوم را واردکردیم این رودخانه دچار ِ دگرگونی شده ودقیقن همان رودخانه نیست که یک پای ما دردرون آن قراردارد!
بعضی ازنظریه پردازان پا را ازاین هم فراترگذاشته ومعتقدهستندهمه چیز بلا استثنا درتغییر ودگرگونیست وهیچ ثباتی برهیچ چیز حاکم نیست به گونه ای که به استنادهمین نظریه، حتّا خودِ این نظریه که (همه چیز درتغییراست) ثبات ندارد وتغییربه قدری فراشمول است که شاملِ خودِ این نظریه نیزمی شود!
فی الجمله اعتمادنیست برثبات ِ دَهر
کاین کارخانه ایست که تغییرمی کنند.
معلوم می شود که حافظ درآن زمان علاوه بردانش ادبی، تاچه حد برسایر ِعلوم ازجمله نجوم ،طب ،فقه ،فلسفه ومنطق نیزهم احاطه داشته است.
عـاشـق ازقاضـی نتـرسـدمِی بیار
بلکه از یـَرغوی دیـوان نیز هـم
عاشق ازهیچ چیز هراس ندارد. عاشق نه تنهااز قاضی نمی ترسد بلکه از محاکمه و بازجوییِ پادشاه نیز پروایی به دل ندارد.
"یـرغـو" : واژه‌ای مغولی است که به چند معنا آمده است :
الف : عوارضی که برای رسیدگی بـه جرائـم گرفته می‌شده
ب : سیاست (تـنـبـیـه)
ج : بازرسی
د : مجلس ِ محاکمه
"دیـوان" : دستگاه حکومتی ، اداره ، دربـار پادشاهان بخشی به نام دیـوان داشتند .
مـعـنـی بـیـت : ای ساقی شراب بـیـاور عاشق نه فقط از قاضی ‌تـرسی ندارد از محاکمه و تـنـبـیـهِ حـکـومـتی نیزهیچ واهمه ای ندارد.
عاشق دو دست ازجان شسته وازهیچ خطری باکی ندارد.ساقی به کار خود برس وشراب بیاور.
هزاردشمنم اَرمی کنند قصد هلاک
گرَم تودوستی ازدشمنان ندارم باک
مُحتسب داند که حافظ عاشق ست
وآصف مُلکِ سلیمان نیزهم
"مـُحـتـسـِب" : مـأمـور اجرای احکام شرع ، مأمور امر به معروف و نهی از منکر. منظور از "محتسب" دربعضی ازاشعار "حـافـظ" ، "امیر مبارز الدین" است که بـر شرابخـواران سخت می‌گـرفتـه و تعصّب به خرج می‌داده هرچندکه خود درجوانی به شرابـخـواری وفسق وفجورشهرت داشت .
"آصف": "آصف بن برخیا" وزیر و مشاور "حضرت سلیمان" بود.
حافظ با "جلال الدین تورانـشاه" که وزیری لایق، با کفایت و ادب پـروردر زمان حکومت "شاه شجاع" بود رابطه ی دوستی ِ صمیمانه ای داشت.ازاین جهت که وی فردی مدیر ومدّبروخوشنام بوده حضرت حافظ ازاو باعنوان ِ آصف دوران وآصف ثانی نام برده وبه نیکی یادکرده است.
"مـُلـک سلیمان" : استعاره از فـارس و شیـراز است
این بیت در ادامه‌ی بیت قبل است که "عاشق از قاضی و یرغوی دیوان نمی‌ترسد"
معنی بـیـت : مـأمـور امـر به معروف و نهی از منکرنیک می‌داند که حـافـظ عاشق است ، همچنین وزیـر پـادشـاه هم این موضوع رامی‌دانـد یعنی من آشکارا عاشقی می کنم وترسی ازحکومت و سایرین نیز ندارم عاشقی پیشه ی من است.
فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و هردو جهان آزادم

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷:

ببخشید
سر روان و نفس و روان تکرار بی مورد جان می شود

۱
۲۹۴۲
۲۹۴۳
۲۹۴۴
۲۹۴۵
۲۹۴۶
۵۷۳۰