مینا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب برزویه الطبیب » بخش ۷ - حکایت بازرگان و جواهرساز چنگنواز:
در سطر یازدهم، بعد از جمله «بهتر سوی آن نگریست». یک جمله اضافه نوشته اید. عبارت «سفته کردن آن» غلط است و باید حذف شود.
طبق نسخه تصحیحی استاد مینوی در صفحه 51 عبارت سفته کردن آن وجود ندارد
غلامحسین مرادی قره قانی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:
باسلام مرحوم محمود محمودی خوانساری در برنامه برگ سبز262 این غزل را بسیار زیبا خوانده است
غلامحسین مرادی قره قانی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۲ - آمان:
سلام اقای علیرضا افتخاری این تصنیف را در کاست ،زیباترین ،بسیار زیبا اجرا کرده است
غلامحسین مرادی قره قانی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۴ - از کفم رها:
سلام .خانم سیما مافیها در تنها کاستشان این تصنیف را بسیار زیبا اجرا کرده است
غلامحسین مرادی قره قانی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۹:
سلام استاد شجریان این شعر(تصنیف)را در کاست یوسف گم گشته با اندکی تغییر در متن (جهت جلوگیری از سیاسی شدن)بسیار زیبا اجرا کرده اند
غلامحسین مرادی قره قانی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
باسلام خانم هایده این غزل را در مایه افشاری اجرا کرده است
هیچ کس در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:
سلام
بهتر نیست از خود حافظ معنی و مقصودش را بپرسیم!؟
برگ بی برگی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:
راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
شعری بخوان که با او رطلِ گران توان زد
راه در معانیِ مختلفی آمده است از جمله نواختنِ موسیقی، پرده و دستگاه های موسیقی و همچنین به معنایِ امروزی پیش درامدِ تصنیف، مخاطب می تواند نوازنده ای معمولی و یا مطربِ عشق باشد که حافظ در جایی دیگر می فرماید " عجب ساز و نوایی دارد"، که اگر چنین باشد حافظ از خداوند می خواهد تا آنچنان پرده ای را بنوازد که بتوان با ساز و نوایِ موسیقیِ آن آهی کشید، آه و افسوس نتیجهٔ غم و دردِ انسان و بیانگرِ تشخیصِ اشکال و علتی در زندگیِ انسان است پس اگر مطربِ عشق چنین راهی بزند و انسان را نسبت به غم و دردهایِ خود آگاه کنداتفاقِ خوب و مبارکی ست زیرا بدونِ احساسِ درد ضرورتی برای مراجعه به طبیب نیز احساس نخواهد شد. در مصراع دوم برای رهایی از این همه غم و درد نسخه ای تجویز می شود و آن رطلِ گران است، یعنی جامی بزرگ و شرابی سنگین موردِ نیاز است تا انسان از اینهمه غم و درد رهایی یابد و حافظ از مطربِ زندگی می خواهد آنچنان شعری را بخواند که انسانِ دردمند را بسویِ میخانهٔ عشق رهنمون شود، شعرهای شش و هشتی از چنین ظرفیتی برخوردار نیستند و سرخوشیِ موقت و گذرا را نصیبِ انسان می کنند که مُسَکن و علاجی مقطعی محسوب می شوند اما شعرهای حافظ و مولانا یا دیگر بزرگان که از زبانِ مطربِ زندگی بیان می شوند انسان را به دردهای خود آگاه می کنند تا به طبیب مراجعه و فکری برای آن دردها بکند.
غمِ زمانه که هیچش کران نمی بینیم
دواش جز مِیِ ارغوان نمی بینم
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
آستانِ جانان یعنی آستانِ خداوند که جانِ اصلیِ همهٔ انسانها ست، پس حافظ که خود طبیبِ الهی ست نسخه ای تجویز می کند تا اگر دردمندی بر اثرِ شعری که مطربِ زندگی بر آن راه و پردهٔ موسیقی می خواند آهی کشیده و دردهای خود را احساس کند برابرِ آن عمل کند تا از این درد و غم ها رهایی یابد که مشروط است به سر نهادن در آستانِ جانان یا خداوند، سر نهادن یعنی تسلیم شدن و پذیرشِ بدونِ قید و شرطِ اتفاقاتی که در زندگی انسان رخ می دهند و چون نیک بنگریم سرمنشأ غم و درد می شوند، بسیار دشوار است سر نهادن و تسلیم شدن در برابرِ اتفاقاتِ ناخوشایندی همچون مرگِ عزیزان یا جدایی از همسر و یا از دست دادنِ مال و ثروتی، حافظ می فرماید اما اگر بتوان در برابرِ این اتفاقات سرِ تسلیم بر آستانِ خداوند فرود آورد و بدونِ شکایت و آزردگیِ خاطر و بلکه با خوشنودی آن اتفاق را پذیرا شد آنگاه است که گلبانگِ سربلندی و شادیِ ناشی از چنین توفیقی آسمان را در نوردیده و به افلاک خواهد رسید. به بیانِ دیگر غمها از انسان گریزان می شوند و شادی جایِ آنها را پر می کند.
قدِّ خمیده ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در ادامه بیتِ قبل میفرماید قدِ خمیده یا شرحِ صدر و تسلیم شدنِ حافظ یا انسانِ عاشق در نگاهِ اول کاری ساده مینماید و هر شنونده ای می تواند مدعی انجام این کارِ مهم باشد اما سهل و ساده که نیست هیچ، تاثیرِ این گشودنِ فضایِ درونی نیز در مخیله انسان نمی گنجد زیرا بوسیله همین کمان و خم شدگی و تسلیم است که می توان تیر برچشمِ دشمنان زد، انسان هم دشمنِ درونی دارد که خویشتنِ ذهنی و دروغینِ اوست و هم دشمنِ بیرونی که من هایِ متوهم و گرفتار در ذهن دیگران است، چشمِ دشمنان نیز دیدگاه و نگاهِ جسمانی و ذهنی ست که به زندگی و جهان دارند که اگر انسان در برابرِ اتفاقات خمیده قامت و تسلیم باشد میتواند با زدنِ تیر به چنین نگرشی ، این ابزارِ دشمنان و بخصوص خویشتنِ توهمیِ خود را از کار بیندازد، برای مثال شخصی به انسان اهانتی می کند که اگر انسان با تسلیم به این اتفاق واکنشی نشان نداده و از آن عبور کند ابزار و چشمِ شخصِ توهین کننده را از کار انداخته و او را خلع سلاح می کند و خود پیغامِ مثبتِ این امر را دریافت می کند، مثالِ دیگر اینکه برای انسان اتفاقی بسیار خوشایند افتاده و موفقیت علمی یا مالی بدست می آورد که اگر پیرامونِ این اتفاقِ خوب فضایِ درونی را باز کرده و خم گردد و عوامل و کمکهایِ دیگران در این موفقیت را ببیند، خود را برتر از دیگران نبیند و شادمانی بیش از اندازه نکند، با این کار تیر بر چشمِ نگاهِ جسمانیِ خویشتنِ توهمیِ خود می زند و چنین دیدی را از کار می اندازد و در اینصورت بوسیله چشمِ جان بینِ خود جهان را از منظرِ چشم زندگی میبیند یا جهان بینی او خدایی می شود.
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جام میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
خانقاه نماد و سمبلِ اماکنِ مذهبی ست که در آنجا ذهن و برتری طلبی حکمفرماست زیرا پیروانِ هر یک از ادیان خود را برحق و دیگران را کافر می داند، .پس اسرارِ عاشقی و راهی که در این سه بیتِ ابتدایِ غزل بیان نمود در چنین اماکنی نمی گُنجد و با دینداری هایِ برآمده از ذهن هیچکس از عشقبازی با زندگی آگاهی نخواهد یافت و بلکه آن را تقبیح کرده و حتی به سُخره می گیرد، در مصراع دوم مُغان که دوستان شرحِ آنرا داده اند نیز از اماکنِ مذهبی ست اما حافظ آن را لامکان یا خلوتِ درونی در نظر گرفته و در مواردی نیز آنرا خراباتِ مغان نامیده است که فقط در آنجا می توان نورِ خدا را دید، محتمل است دیرِ مُغان که از اولین پرستشگاه ها در جهان بوده و طبعأ گرایش دیگری نبوده است تا موجبِ بدگویی و کینه ورزی نسبت به دیگر ادیان وجود داشته باشد به نوعی پاکترین اماکنِ مذهبی شناخته شده است که شعرایِ دیگری قبل از حافظ نیز بصورتِ نمادین از آن بهره برده اند، پسحافظ ادامه میدهد در جایی چون خراباتِ مُغان که در آنجا اثری از کینه و دشمنی نیست میتوان به اسرارِ عاشقی آگاه شد و جامِ میِ عشق را نیز میتوان با پیر و راهنمایِ مغان که آشنایِ عشق است نوشید.
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
مقصود از زدن راه رسیدنِ به یار و دیدارِ رویِ سلطان است و لازمه راه یافتن به سرایِ هر سلطانی به همراه آوردنِ برگ و تحفه ای ست که در خور و شایسته پادشاه باشد که حافظ آن را برگِ سرایِ سلطان نامیده است،مولانا نیز در دفتر اول مثنوی داستانِ مردی را بیان می کن که یوسف از او خواسته بود در صورتیکه بخواهد بار دیگر به دیدارِ او بیاید هدیه و ارمغانی برای وی بیاورد ، آن مرد هرچه سعی کرد هدیه ای در خور و شایسته یوسف بیابد موفق نشد و در نهایت آینه ای را به عنوانِ برگِ سرایِ سلطان برای یوسف به ارمغان می برد،
لایق، آن دیدم که من آیینه ای/ پیشِ تو آرم ، چو نورِ سینه ای
آینه آوردمت ای روشنی / تا چو بینی رویِ خود یادم کنی
پس اینجا نیز حافظ یا درویشی که به نیستی و فقر رسیده است برگی لایق و شایسته سلطان نمی یابد اما خرقه ای کهنه که باورها و اعتقاداتِ واهیِ ست بر دوشِ او سنگینی می کند که می تواند آن را آتش زده و سپس عُریان با جانِ اصلیِ خود بدون هرگونه تعلق و دلبستگی به باورهایِ چند هزار ساله به حضورِ سلطان شرفیاب شود و حافظ آتش در خرقه را همان دلِ صیقل یافته درویش می داند که کارِ همان آیینه را انجام داده و این برگ و ارمغان شاید که موجبِ پذیرشِ سلطان قرار گیرد. خرقه جامه ای ست که در روزگارِ قدیم دراویش و فقرا بر تن می نمودند و از تکه پاره پارچه هایی با نقشهایِ مختلف که به هم وصله می شد بدست می آمد، حافظ معتقد است باورهایِ کهنه و چندین هزار ساله همان پارچه هایِ مندرسی ست که هر تکه از آن از را از جایی یافته و طیِ هزاران سال آنها را به یکدیگر پیوند زده و هویتِ خود را همین خرقه پوسیده تعریف می کنیم که عاشق برای رسیدنِ به دیدارِ حضرتِ معشوق بایست آن را در آتش افکند تا جانِ خالصِ خدایی اش شایسته دیدارِ حضرتش گردد و حافظ میفرماید میتوان و باید چنین کرد.
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
بزرگان ارتباط بین زندگی و انسان را به بازی و قماری همانند می کنند که در این بازی انسان باید ببازد تا به رستگاری برسد، بیشتر ما انسانها می خواهیم در این عالم برنده بازی باشیم و با دست یافتنِ به چیزهایی از قبیلِ موفقیت در تحصیل، ازدواج ، شغل و موقعیتِ اجتماعی، شهرت و اعتبار و امثالِ آن برنده از بازی خارج شویم و نیک سرانجامی را در این جهان بدست آوریم، گروه دیگری هستند که قصد دارند در جهانِ دیگر بازی را برده و با تقوی و عبادت و تکالیفِ مذهبی و کارهایِ خیر پاداش را در سرای دیگر بدست آورده و به آرامش و خوشبختی ابدی دست یابند، اما حافظ میفرماید رندِ عاشق که زیرک است و اهلِ نظر (یعنی نگرشش به جهان از منظرِ چشمِ خداوند است) آشنا ست به این ترفندِ زندگی، پس هر دو عالم و هر دو جهان را در یک نظر و به چشم برهم زدنی می بازد و لحظه ای هم فکرِ برنده شدن را نمی کند، چنانچه مولانا نیز در غزلی میفرماید؛
ای شهِ شطرنجِ فلک، مات مرا بُرد تو را
ای ملک آن تخت تو را ، تخته این نرد مرا
در مصراع دوم عشق است یعنی کارِ عشق همین است یا با این کار عشق است که بر جای می ماند و شایسته است که عاشقِ اهلِ نظر داو یا اولین حرکت خود در این بازی را بر نقدِ جان بزند، این جان نه جانِ جسمانی ست که حیاتِ انسان بسته به آن است و نه جانِ اصلی که امتدادِ جانِ خداوند است، همه ما انسانها در بدوِ تولد خویشِ جدید و ذهنی را بر رویِ خویش و هشیاریِ اصلی میتنیم و به آن خویشتنِ جدید که بر مبنای ذهن عمل می کند جان می بخشیم ، پس حافظ نقد یا وجهِ مورد نیاز اولیه برای قمارِ ذکر شده را نقدِ چنین جانی می داند که بهتر است برای اولین نوبتِ این قمار آنر بازی کرده و ببازیم، یعنی بپذیریم که خویشتنِ ذهنی بمنظور برآورده کردنِ نیازهایِ جسمانی ما بوجود آمده است و جانی حقیقی ندارد.
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
دولت در اینجا به معنی سعادتمندی آمده است و تخیل یعنی اندیشه و فکری که مربوط است به باختنِ عاشق دو عالم را در بازی با سلطان که در بیت قبل بیان شد، پسحافظ میفرماید با تخیلِ ذکر شده می توان سرها را بر آستانِ حضرتِ دوست زد، اما این اندیشه شرطی دارد و اینکه دولت و سعادتِ وصال نیز در را بر رویِ عاشق بگشاید و اجازه چنین کاری را به او بدهد، یعنی خواست و مشیتِ زندگی یا خداوند نیز یاری و همراهی کند تا چنین گشایشی برای عاشق پدید آید و به سعادتمندیِ وصلش دست یابد، سر بر آستان زدن علاوه بر معنیِ تسلیم، شکستنِ سرِ ذهنی و رهایی از خویشتنِ کاذب را نیز تداعی می کند.
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانیِ گویِ بیان توان زد
عاشقی، جوانی و رندی مجموعه کارهایی ست که مراد و منظورِ حضور انسان در این جهان است، و برای این سه کار پای به این جهان گذاشته است، یعنی باید ابتدا با عشق جهان را نگریست و نگاهی عاشقانه به هستی داشت، دیگر اینکه سعی شود در شباب و جوانی عاشق شده و یا با آتش زدن در دلقِ کهنه و هزاران ساله جوان شد و اندیشه هایِ نو و خلاقانه داشت، و در نهایت با رندی و زیرکی به کارِ معنوی پرداخت، حافظ میفرماید اگر این معانی در انسانِ عاشقی جمع شوند، آنگاه است که میتواند گویِ بیان را زده و به گردش در آورَد، یعنی با چنین جمعی ست که انسانِ عاشق به سعادتِ وصل می رسد و آنگاه میتواند زبانِ زندگی شده، اجازه سخن گفتن و بیانِ مطالبِ معرفتی به سایرین را داشته باشد و گویِ سخن را به گردش در آورده، به هدف بزند، مولانا در این رابطه می فرماید؛
انصتو را گوش کن خاموش باش/ چون زبانِ حق نگشتی گوش باش
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
سلامت در اینجا به معنی رهایی ، رستگاری و رسیدن به امنیت است، و زلفِ معشوق نمادِ کثرت و جذابیت هایِ این جهانِ ماده، پس حافظ در ادامه می فرماید در راهِ رسیدن به مجموعه مرادِ ذکر شده و در نهایت سلامت و نیکبختی، مانعی بنامِ زلف و جاذبه هایِ این جهانی وجود دارد که راهزنِ این سلامت است و این چیز عجیبی نیست که تو (خداوند یا هستی مطلق) بخواهی بوسیله زلفِ خود راهِ مدعیانِ عاشقی را که گرفتارِ زلفت می شوند بزنی ، یعنی اگر هر انسانی بخواهد عاشقِ زلف شده و جذابیت های این جهانی را در دلِ خود قرار دهد اتفاقات یا پیچشِ زلف، آن داشته ها را چون راهزنی چالاک میرباید تا سرانجام او دریابد که مراد از حضورش در این جهان عشق و شباب و رندی ست و نه گرفتار شدن در دامِ زلف و زیبایی های جهانِ ماده، در مصراع دوم کاروان همان کاروانِ بشریت است که صدها هزار سال است منزل به منزل پیش می رود و تا امروز به چنین پیشرفت و دستاوردهایی شگرف در همه امور دست یافته و این حرکت همچنان ادامه خواهد داشت، حافظ همین مطلب را به جمع و اجتماعِ بشری تعمیم داده میفرماید حال که زلف که تجلیِ خداوند است در جهانِ فُرم اینگونه با مهارت راهِ انسان را بصورتِ فردی می زند تا او سرانجام بوسیله ناکامی هایِ خود راهِ تعالی را تشخیص داده و به رشد خود ادامه دهد، پس بدون شک خداوند یا زندگی بسیار توانمند تر میتواند راهِ صدها کاروان را بزند، تجربه بشریت در ناکامی هایی از قبیلِ تبعیض نژادی ، بی عدالتی ، جنگهایِ قومی، مذهبی، اعتقادی و جنگهای کوچک و بزرگِ جهانی نیز بطور قطع زدنِ راهِ کاروان است توسطِ زندگی تا سرانجام بشریت راهِ حقیقت و عاشقی را دریافته و در آن جهت حرکت کند.
حافظ به حقِ قرآن کز شید و زرق باز آی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
حافظ که تاکید کرده است هرآنچه میکند از دولتِ قرآن بوده است، چنین رهنمودهایی را نیز از یُمن و برکتِ قرآن می داند و حقی برای قرآن و تعالیمش قائل شده به آن حق قسم می خورد، شید و زرق یعنی ریا کاری و فریب، پسحافظ با فروتنی خود را مثال می زند اما درواقع روی سخن با مدعیانِ عاشقی و دینداری ست که مصلحت اندیشی داشته و در هنگام عمل از راهِ دشوارِ عاشقی باز می گردند و حافظ با قسمِ ذکر شده می خواهد آنان از راهِ شید و زرق باز آیند و راستی را پیشه خود سازند که اگر چنین کنند می توانند امیدوار باشند گویِ عیش و خوشبختی را در همین جهان بر هدف زده و به سلامتِ ابدی دست یابند.
۷ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت:
به دعوی چنان ناوک انداختی
که عذرا به هر یک یک انداختی
تا همین چند سال پیش در هیچ نوشته ای خبری از عدو مدو نبوده است ولی خواجگان دانا پای عدوی شرور را به میان میدان کشانیده اند که به نادانی گرفتار نایند.
آنچنان مدعی بود که با هر یک تیر یک تن را می انداخت.(تیر او خطا نمیرفت)
به زبان امروزه این کار خوراکش بود.
انداختن به معنی به خاک انداختن
و این اصطلاح نرد بوده که سعدی به زیبایی آورده و تیر او که به هدف نشسته است که آنجا نیز حریف شکاری است که بر خاک می افتد.
با این همه راه دیگر آنکه عذرا را به معنی آشکارا بگیریم
مدعی بود آنگونه که آشکارا برای هر یک نفر یک تیر بیشتر در کمان نمی گذاشت.
شرمنده عذرا چرا?
صحنه پایانی فیلم کمیسر متهم میکند به 3 نفر حریف میگوید:
سه گلوله آخر انتقام مادر
.
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » ترکیبات » مناقب هفت معدن در مدح امام زمان (عج):
این شعر بر وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن آمده است.
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:
این شعر بر وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن آمده است.
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۱ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:
این شعر بر وزن فعلاتن مفاعلن فعلن آمده است.
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
این شعر بر وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن آمده است.
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » ترجیع بند:
این شعر بر وزن مفعول مفاعلن فعولن و بر وزن ترجیع بند سعدی آمده است
بهزاد فیروزنیا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳:
در بیت ششم گوییا قافیه ی "چرخیده ام" صحیح است.....
شقایق عسگری در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳:
سلام و خسته نباشید خدمت دوستان گنجوری عزیزم
بیت چهار " بر چه فرود آمدیت" درسته؟
آمدید، آمدیم،آمدین
یکی (ودیگر هیچ) در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
به بیانی سعدی و حافظ از جنس مشایخ صوفیه بوده اند همانگونه که در ابتدای نامشان لقب شیخ را درج نموده اند. (کاری به صحت و سقم این الفاظ نداریم لیک برای اینکه خط سیر اندیشه هرکدام را دریابیم فرض بر صحت این مدعا ، عمق غور هر کدام از این غواصان بحر عرفان را ارزیابی می نماییم.)
گفته شده که برای خداوند در هر طبقه ای از جهان های مکشوفه ( یعنی از طریق کشف و شهود به وجود آن پی برده شده است) صورتی یا وجهی است که در یکی متبلور گشته و هر کدام از این جهان ها را محدوده ای است که در تملک بی قید و شرط آن یکی است . پس در چهار طبقه پایین که جهان های مادی است و آن یکی از جنس همان عنصری است که آن جهان را نماد است .
برای جهان خاکی ، جلوه ای از جنس خاک
برای جهان آبی ، جلوه ای از جنس آب
برای جهان بادی ، جلوه ای از جنس باد
و برای جهان آتش ، جلوه ای از جنس آتش
و تمام این چهار جهان ، جهان های مجازند در مقایسه با جهان های حقیقی زیرا که جهان حقیقی ابدی و ازلی است ولی این چهار جهان مدام در حال تغییرند. و موجودات آنها سایه اند و مجازند.
صوفیه و ماتبع در اسارت این چهار جلوه هستند و بقا را در فنا در این چهار می دانند و بس و تمامیت را خارج از این چهار نمی دانند .
ولی مولانا در برخوردی که با شمس داشته نوری بالاتر از این چهار دید و بقیه ماجرا ...
او نوری از اصل را در چهره شمس دید بنابراین اشعار مولانا چهار پله بالاتر از سایرین است و در طلب اصل شیدا گشت نه وجه
همیرضا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت:
@8:
سپاس از نکتهٔ ارزشمندی که عنوان فرمودید. بدل در خور توجهی است.
نادر.. در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۲۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹:
این هم تو می توانی..
رضا ساقی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶: