محمد قاضی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۴ - حکایت:
این داستان را بهروز غریب پور در پرده ای از اپرای سعدی به زیبایی تصویر کرده است و صدای اسحاق انور، حال مست را در حال مناجات به بهترین وجه روایت کرده.
امروز اسحاق انور از دنیا رفت. روحش شاد.
محمدی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » مقدمه:
لطفا اصلاح بفرمایید:
و اثری از معالمِ علم اگر امروز نشان میدهند جز بر سُدّة سیادت و وسادة حشمت او صورتپذیر نیست
محمدی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » مقدمه:
لظفا اصلاح بفرمایید:
کَالدُّرِّ فِی صَدَفٍ وَالخَمرِ فِی خَزَفٍ
والنور فی الظلم و الحور فی سمل
نازنین در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶:
در این شعر کاملا مشهود است که مولوی به مرحله اشراق رسیده و او نور خدا و چشم او را در هر جایی و هر فلکی میدیده.
به مشکات ماند که باشد عیان
همی روشن چراغی در آن
(مولوی-سوره نور آیه35)
در هر فلکی مردمکی میبینم
در هر مردمکی منظر یار میبینم
گردون مهر را کل جهان میبینم
در کل جهان پرتوی یار میبینم
در هیبت یار لرزه برجان میبینم
قامت یار در کل جهان میبینم
فرزاد در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
با سلام اینکه شعر متعلق به چه کسی هست رو هیچ کس به طور قطعی نمیدونه امّا در مورد معنی شعر صحیح ترین معنی رو باید از خود شاعر پرسید ولی ما با نظرات خودمون میتونیم به نزدیکترین معنی برسیم از این رو که خود شاعر در بیت اول اعتراف میکنه که اسرار عزل را نه تو دانی و نه من نشان از عارف بودن این شاعر و اعتقاد او به غیب و جهان یا جهان های پس از مرگ دارد واین قطعه زیبا رو به یک شعر ابدی وپایدار تبدیل کرده تعبیر من حقیر از این شعر بدینگونه است
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
یعنی پی بردن به رازهای هستی و جاودانگی کار من و تو نیست چون با درک وفهم ما جور در نمیاد وهر معما و مشکلی که در زمین ازجمله پیشرفت در زمینه های مختلف که صورت گرفته کار انسان به تنهایی نبوده واین علم هدیه ای از جانب خدا به بنده منتخبش بوده
بیت دوم
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی نه من
یعنی زندگی ما بر روی زمین از فراسوی حجابی است که بعضی چیزها که جرم دارن یا به نوعی ماده هستن رو میبینیم اما تسط چشم ما در همین حد است خیلی چیزهارو نمیتونیم با چشم ببینیم واین نادیده هایی که زمین را به صورت غیبی برای ما آماده زندگی میکنن و موجودات زنده ای که با چشم ما قبل دیدن نیستن روز رستاخیز این پرده از جلو ی چشم ما برداشته خواهد شد ولی اون روز دیگه ما صاحب اختیار نیستیم همه چیز به خدا باز میگردد
موفق باشید
Farzad در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
با سلام اینکه شعر متعلق به چه کسی هست رو هیچ کس به طور قطعی نمیدونه امّا در مورد معنی شعر صحیح ترین معنی رو باید از خود شاعر پرسید ولی ما با نظرات خودمون میتونیم به نزدیکترین معنی برسیم از این رو که خود شاعر در بیت اول اعتراف میکنه که اسرار عزل را نه تو دانی و نه من نشان از عارف بودن این شاعر و اعتقاد او به غیب و جهان یا جهان های پس از مرگ دارد واین قطعه زیبا رو به یک شعر ابدی وپایدار تبدیل کرده تعبیر من حقیر از این شعر بدینگونه است
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
یعنی پی بردن به رازهای هستی و جاودانگی کار من و تو نیست چون با درک وفهم ما جور در نمیاد وهر معما و مشکلی که در زمین ازجمله پیشرفت در زمینه های مختلف که صورت گرفته کار انسان به تنهایی نبوده واین علم هدیه ای از جانب خدا به بنده منتخبش بوده
بیت دوم
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی نه من
یعنی زندگی ما بر روی زمین از فراسوی حجابی است که بعضی چیزها که جرم دارن یا به نوعی ماده هستن رو میبینیم اما تسط چشم ما در همین حد است خیلی چیزهارو نمیتونیم با چشم ببینیم واین نادیده هایی که زمین را به صورت غیبی برای ما آماده زندگی میکنن و موجودات زنده ای که با چشم ما قبل دیدن نیستن . روز رستاخیز این پرده از جلو ی چشم ما برداشته خواهد شد ولی اون روز دیگه ما صاحب اختیار نیستیم همه چیز به خدا باز میگردد
موفق باشید
محمود در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:
اولین اجرای این اثر توسط استاد شجریان در سال 1356 و در جشن هنر توس بوده است. آلبوم جان جان هم دقیقا از روی همین اجرا ضبط شده است. آقایان پشنگ و بیژن کامکار به همراه آقای افشارنیا همنوازان استاد محمدرضا لطفی بوده اند. گنجور عزیز امکان درج این مطلب را در قسمت موسیقی و آهنگ نمیدهد. لذا این یادداشت را اینجا درج کردم. موفق باشید
هم راه در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۱ - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان:
بنده کم وبیش فرموده های بزرگواران رو مطالعه کردم و با فرموده دوستمون مبنی بر اهمیت زمان سرودن شعر توسط شاعر موافقم.
اینکه چه بر شاعر میشود که گام در راه سرودنی در این وصف میگذارد.
ما گشایش ذهن و طریقت انسن هارو بایست با فرهنگ و دانش زمان خود تراز کنیم.
بنظر حقیر این شعر تماما درس است. صحیح است بعضی ابیات خوی تند داره ولی این ذات زن ومرد است که با گذر زمان شاید بعضأ اندک تغییری در ایشان اتفاق افتاده باشد که این اندک تغییر رو شنونده با تطبیق شعر در زندگی خود و متوازن با امروز خود پیش دیدگانش و راه پیش رویش قرار بده.
زیاده گویی بود ببخشائید
محمد مهدی جوزقی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۳ - قطعه:
طوع به معنایی فرمان بردن است
فرشاد نورایی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
با درود واحترام، لطفا راهنمایی بفرمایید:
جمشید و کیخسرو به دو دوره متفاوت پیشدادیان و ساسانیان تعلق دارند. در برخی نسخهها آمده که از جمشید کیخسرو (به جای که از جمشید و کیخسرو)، یعنی کیخسرو که خود بسیار قدیمی است از جمشید بسان تاریخ گذشته داستان نقل میکند. آیا درست است؟
رامین در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخَش، دید مَلَک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
""نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد""
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد
جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت
دست در حلقهٔ آن زلف خَم اندر خَم زد
دیگران، قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
#حافظ
روز ازل خداوند طالب این شد که تجلی خودش رو ببینه که عشق از این طلب حاصل میشه و این خواستن هست که عشق رو بوجود میاره
به ملائک و فرشتگان نگاه کرد و چون این ها همه از دستورات پیروی میکنند به نوعی عشق رو نتونست در انها ببینه و لایق عشق ندونستشون
نظری خواست که بیند... دوست داشت اون تجلی از ذات خودش (هو) که در بیت اول گفته شد رو در جهان ببینه و شروع به آفرینش انسان کرد ( البته انسان کامل مد نظر هست)
عقل ( جبرئیل ) میخواست از آن شعله (عشق)
برق غیرت به مفهوم غیرتی شدن (هو)
مدعی (شیطان) میخواست بیاد و این راز و عشق خداوند( هو) را تماشا کنه و از این راز با خبر بشه که خداوند مانع این شد
جان علوی باز هم به (هو) اشاره داره و خبر از عشق بازیه او با تجلی خودش در عالم یعنی با انسان رو دارد
حافظ روزی این عشق در دلش اومد به بیت اول اشاره دارد که میگه در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد عشق از ازل بوده این بزرگان به نوعی از ماتریکس خارج میشن و پرده های زمان ازشون برداشته میشه مثال دیگری هم در اشعار حافظ هست که میگه گفت این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفتم آن روز که این گنبد مینا میکرد ( اشاره به روز ازل و ابتدای خلقت )
علی توکلی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷۱:
نام وبلاگ تخصصی برادر توسلی از این شعر الهام گرفته شده است. با نام "سفر خاک"
حجت الله ماله میر در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:
با سلام و سپاس از
عزیزان که متنها نوشتن
اما مهمترین نکته را ندیده اند و نگفته همچنان راز گونه مانده
عارفی چون مولانای جانها نفس را رها کرده شخص نیست یعنی برای خویش شخصیت و تصور فکری که بخواهد در تلاش برای حفظ ان باشد ندارد
او با حق و هستی یکی شده در وحدت است پس او به هر چیزی اشاره میکند با من و شما و همه کسانی که در اینده گفت های او را بخوانند است
پس دل یک دله کردن با مولانا نه برای حسام الدین است میخواهد یک دله کردن را بیاموزیم
یک دله نه یعنی هم خواست شدن و تمنای جسمی و خواهش نفسانی مشترک بلکه معنی دل تهی کرن از غیر است در این صورت فقط دلها هم دلند وگرنه خواسته من با همخواسته ام یک دلی و با بقیه درتضاد است و دشمنی
آیا میتوانید با دل مولانا که خالی بود و جز نام یار نداشت هم دل شوی بسم الله بقیه شعر را خود در وجودت معنی کن
یکی (ودیگر هیچ) در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
به نام او
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
درون سینه دلی داشتم که دسترسی به جان جانان نداشت و در این غم و درد فراق می سوخت
درون خانهء دل آتش عشقی زبانه می کشید که تمام وجود و هستی مرا شعله ور نمود و سوزاند.
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
جسم من به خاطر عدم دسترسی به آن ذات لایتناهی که روح هستی است گدازان و سوزان شد و جانم (روح من) از مشاهدهء خورشید درخشان و سوزان جمال ذات الهی سوخت .(یعنی تاب و تحمل دیدن آن عظمت و شکوه بی پایان را نداشت.)
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
از بس دل من در سوز و گداز عشق او زبانه می کشید و اشک دیدگان من جاری بود که دل خدا مرد زمان به حال من سوخت و به دلداری من شتافت.
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
آن خدامرد را بواسطهء گام نهادن در راه خدا از قبل می شناختم و برایم غریبه نبود بدین خاطر بود که برای دلجویی من آمد.(یعنی رهرو راه عشق بودم و او را شناخته بودم .)
هنگامی که من از بند خودم آزاد شدم دلم که با من جدید بیگانه بود سوخت و از میان رفت.
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
تمام زهد و پرهیزگاری حاصل عمرم را به آب بخشیدم زیرا که در این جایگه ارزشی نداشت.
آنچه که از عقل و خرد در تمام عمر خویش داشتم در راه بدست آوردن روح باقی سوزاندم و به دور ریختم.
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
از دلم رها شدم و مانند پیاله ای تهی شکست.
جسم من بدون روح ماند و در حسرت روح تبدیل به خاکستر شد.
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ای جان جانان این قصه را کوتاه کن و دوباره مرا به دیدارت نایل کن زیرا که چشم من این دنیای ظاهری را دیگر نمی بیند و به شکرانهء دیدار تو آنرا از سر بیرون رانده است.
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
اینها که دیدی همه افسانه ای دور از دسترس توست حافظ سعی کن دوباره در جسم فانی خود روحی بدمی !
(پس از آن اوج نوردی خود را کوچک می انگارد تا دربند غرور کاذب نبوده باشد!)
زیرا که شب به سحر رسید و نخوابیدیم و شمع هم به پای افسانه سرایی سوخت و تمام شد.
برگ بی برگی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا ؟ شیر از کجا؟
استاد کریم زمانی در کتاب شرح دیوان شمس خود این بیت را به این صورت معنی کرده اند که مراد از شیر خداوند است و بوزینه نماد انسان (یا بهتره بگوییم وجه مادی و حیوانی انسان) و میگویند این همراه شدن بر سفره الطاف الهی از روی رحمانیت پروردگار است که چنین دعوتی کرده است والا ذات بینهایت خداوند از کجا و بنده با جسم و با خصوصیات حیوانی از کجا که بتوان آنرا در یک مکان جمع کرد و بین این دو هیچ سنخیتی وجود ندارد که خلق به حق نزدیک شود ./ و میدانیم که این رحمانیت خداوند و زندگی همانگونه که برکات و نعمتهای مادی خود را همچون آفتاب یکسان به بندگان خود عطا میکند پس بطور یکسان همه بندگان خود را به این سور شاهانه دعوت میکند برخی اجابت کرده و به این بزم و خوان وارد شده از آن بهره میبرند تا به صفات شیران آراسته شوند و برخی خودخواسته آنرا بر خود حرام میکنند و یا میگویند ما از کجا و شاه از کجا؟
تو مگو ما را بدین شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
موفق و در پناه حق باشید
سید مهدی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:
اصل مقاله
حکایتی که نظامی عروضی در چهار مقاله در مورد علّت سرایش قصیده (بوی جوی مولیان آید همی) مطرح کرده، از دیرباز بحثهای زیادی را برانگیخته است و آن حکایت چنین است:
«چنین آوردهاند که امیر نصربن احمد که واسطة عِقد آل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام مُلکِ او بود و اسباب تمتّع وعلل ترفّع در غایت ساختگی بود، خزاین آراسته و لشکر جرّار و بندگان فرمانبردار. زمستان به دارالمُلک بخارا مُقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان. مگر یک سال نوبت هَری بود. به فصل بهار به بادغیس بود که بادغیس خرّمترین چراخوارهای خراسان وعراق است. قریب هزار ناو هست پر آب وعلف که هر یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش باز رسیدند و شایسته میدان وحرب شدند، نصر بن احمد روی به هَری نهاد و به در شهر بمرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد، و بهارگاه بود، شمال روان شد و میوههای مالن وکروخ در رسید که امثال آن در بسیار جایها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد. آنجا لشکر برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ، و میوهها بسیار و مشمومات فراوان و لشکری از بهار وتابستان برخورداری تمام یافتند، از عمر خویش و چون مهرگان درآمد و عصیر در رسید و شاه سفرم و حماحم و اُقحوان در دم شد، انصاف از نعیم جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند. مهرگان دیر درکشید و سرما قوت نکرد و انگور در غایت شیرینی رسید و در سوادِ هَری صد و بیست لون انگور یافته شود، هر یک از دیگری لطیف تر ولذیذتر و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیتِ رُبع مسکون یافته نشود: یکی پرنیان ودوم کلنجری تُنک پوستِ خُرد تکسِ بسیار آب. گویی که در او اجزا أرضی نیست. از کلنجری خوشهای پنج من وهر دانهای پنج درمسنگ بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد، بسببِ مائیتی که در اوست و انواع میوه های دیگر همه خیار. چون امیر نصربن احمد مهرگان و ثمرات او بدید، عظیمش خوش آمد. نرگس رسیدن گرفت. کشمش بیفکندند در مالن و منقّی برگرفتند، و آونگ ببستند و گنجینهها پُر کردند. امیر با آن لشکر بدان دوپاره دیه در آمد که او را غوره و درواز خوانند. سراهایی دیدند، هر یکی چون بهشت أعلی و هر یکی را باغی و بستانی در پیش بر مهبِّ شمال نهاده. زمستان آنجا مُقام کردند و از جانب سجستان نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت. زمستانی گذاشتند در غایت خوشی. چون بهار درآمده اسبان به بادغیس فرستادند، و لشکرگاه به مالن به میان دوجوی بردند، و چون تابستان درآمد میوهها در رسید، امیر نصربن احمد گفت: تابستان کجا رویم؟ که از این خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم و چون مهرگان در آمد، گفت: مهرگانِ هَری بخوریم و برویم و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال برین برآمد؛ زیرا که صمیمِ دولت سامانیان بود و جهان آباد، ومُلک بیخصم و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق. با این همه ملول گشتند و آرزوی خانمان بر خاست. پادشاه را ساکن دیدند، هوای هری در سرِاو وعشق هری در دلِ او. در اثنای سخن هری را به بهشت عدن مانند کردی؛ بلکه بر بهشت ترجیح نهادی و از بهارِ چین زیادت آوردی. دانستند که سرِ آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد. پس سرانِ لشکر و مهترانِ مُلک بنزدیک استاد ابو عبدالله الرّودکی رفتند و از ندمای پادشاه هیچکس محتشمتر و مقبول القولتر از او نبود، گفتند: پنجهزار دینار تو را خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند که دلهای ما آرزوی فرزند همی برد و جان ما از اشتیاق بخارا همی بر آید. رودکی قبول کرد که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته. دانست که به نثر با او در نگیرد، روی به نظم آورد و قصیدهای بگفت و به وقتی که امیر صبوح کرده بود، درآمد و بجای خویش بنشست، و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت و در پردهء عشّاق این قصیده آغاز کرد:
بوی جوی مولیان آید همی
میر سرو است وبخارا بوستان
یاد یار مهربان آید همی......
سرو سوی بوستان آید همی
چون رودکی بدین بیت رسید، امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد، و بی موزه پای در رکاب خنگِ نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد........» (نظامی، 1364: 53-49).
قدیمیترین منبعی که درباره چند و چون این قصیده بحثی به میان آورده و با دیدی نقّادانه دربارة ارزش هنری آن سخن گفته است، تذکرة الشعراست. دولتشاه نسبت به مطالب اغراق آمیزِ نظامی عروضی ابراز تردید کرده و گفته است: «عقلا را این حالت به خاطر عجیب مینماید که این نظمی است ساده و از صنایع و بدایع و متانت عاری. چه اگر در این روزگار سخنوری مثل این نوع سخن در مجلس سلاطین و امرا عرض کند، مستوجب انکار همگنان شود» (سمرقندی، 1366: 28).
در خصوص تأثیر گذاری شعر در نفوس و أذهان، جای هیچ گونه بحث و شک و شبههای نیست؛ زیرا نمونهها و نظایر آن فراوان است. به طور مثال در أسرارالتّوحید میخوانیم که روزی قوّالی پیش شیخ أبوسعید این بیت از عِماره مروزی را میخواند:
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر دو لبت بوسه زنم چونش بخوانی
چنان در ابوسعید مؤثّر افتاد که همان دم با جماعت صوفیان برخاست و به زیارت خاک عمارة مروزی رفت (محمد بن منوّر، 1376: 1/ 267). در مقالت دوم از کتاب چهارمقاله نیز دربارة بزرگی یافتن احمد خجستانی (که قبلاً خربنده بوده است) آمده است که انگیزه وی این دو بیت از حنظله بادغیسی بوده:
مهتری گر به کام شیر در است
یا بزرگی و عـز و نعمت و جـاه
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا چـو مردانـت مرگ رویاروی
(نظامی، 1364: 42)
و نیز معروف است که در واقعة قتل عامِ دهلی که قریب بیست هزار نفر کشته شده بودند، نظام الملک ادیب السلطنة هند تنها با خواندن همین یک بیت، نادر شاه را از ادامه قتل عامِ مردم بازداشت:
دگر نمانده کسی تا به تیغ ناز کشی
مگر که زنده کنی مرده را و بازکشی
Revival در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹:
صفاها باختم تا محرم زنگار گردیدم....
6تیر98
مهدی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:
دوستان به نظر حقیر صحیح خواندن شعر کلید ان است نیاز به تفاسیر محیر العقول نیست.
شهر اشنایی یعنی از شهری که برای تواشناست میدانی کجاست ولی من در ان غرسیم
سر چه داری که از شر یعنی راز خبر نداری
علی در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد ...
مهرداد پارسا در ۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱: