گنجور

حاشیه‌ها

مقصود در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴:

حسن محمدی در آلبوم عاشقانه های دور این غزل را آهنگ دلبر من خوانده است

دکتر افخم شکرالهی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

عرض سلام و احترام
جناب حافظ بزرگوار و فرهیخته،، از عالم غیب سخن میگوید، اگر افراد عالم غیب را درک کنند، حیران خواهند ماند،،، عالم بالا ومعنوی درک وفهم هر کسی نیست، عاشقان بارگاه ملکوتی فقط می دانند.... و بس....

علیرضا اسدی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۵۸:

به جای کارد کاش بوسه بود

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲:

آفریده، برابر با آفریننده و هم‌گوهر آفریننده است. سایه هما، هم‌گوهر هما و برابر با هماست. سایه درختی که فرازش هما (سیمرغ) نشسته است، جفت هماست. هرجا که هما سایه انداخت آن‌جا و آن کس، همگوهر و همدم و هم‌سرشت هما می‌شود. این جایگاه و این انسان، جفت سیمرغست، و عشق، کشش میان دو جفت است، که از هم دور افتاده‌اند، ولی برغم از هم دورشدگی، از هم پاره نشده‌اند. اینست که دوری این دو جفت، آن‌ها را بشدت بسوی هم‌دیگر می‌کشد و می‌کشاند. خدا و انسان (جان) با هم جفتند. رستم و سیمرغ با هم جفتند. خاک و آسمان با هم جفتند.
اینست که در دورافتادگی از هم ، همدیگر را می جویند تا باز با هم یکی بشوند . اینست که به نظرما : 1- یکی جوینده است ( طالب ) ، و 2- دیگری ، آنچه ُجسته میشود ( جستنی= مطلوب ) هست .
اما در حقیقت ، هر دو همدیگر را میجویند . حستجو ، گوهر هر دو است . عشق و جستجو، سائقه دو جفت است که از هم دور افتاده اند . اینست که مولوی ، انسان را سایه خدا ( جفت خدا و همسرشت با خدا ) میداند و چون سایه اوست ، جوینده اوست . ولی خدا هم جوینده جفتش : انسان یا خاک هست .
ولی حتی در همنشینی با جفت خود ، انسان هنوز دوستش را میجوید و در جفت خود ، دوست خود را باز نمیشناسد :
با دوست ما ، نشسته ، که ای دوست ، دوست کو؟ کوکو؟ همو زنیم ، ز مستی ، به کوی دوست
انسان که سایه هما هست، هم‌گوهر با اوست و درست همان ویژگی "طالب بودن" را دارد. خدا و انسان در اثر این ویژگی جفتی (یوغ = اسیم = سنگ = جم یا ییما = اورنگ و گلچهره = بهروز و صنم) ویژگی "کشش به هم‌دیگر" را دارند.
جفت بودن هما و سایهاش (تخم‌هائی که به زمین می‌افشاند و در زمین و در جان‌ها، کاشته می‌شود)، در همان جفت بودن سیمرغ (کرمائیل) و آرمئتی (ارمائیل) در هرجانی و انسانی پیکرمی‌یابد(تن می‌یابد، تن می‌گیرد). این جفتی بودن، همان وجود "دوسرّ " در هر انسانی هست که مولوی از آن می‌سراید:
در سرّ خود پیچ، لیک، هست شما را، دوسرّ این سر خاک، از زمین، و آن سر پاک، از سماست
ای بس ، سرّهای پاک ، ریخته درپای خاک تا تو ندانی که « سرّ » ، زان « سرّ دیگر» ، بپاست
آن « سرّ اصلی » ، نهان ، وان سرّ فرعی ، عیان دانک پس از این جهان ، عالم بی منتهاست
این تصویر "جفت بودن سایه با هما"، سبب می‌شود که "در سایه انداختن" هم، این "پیوند جفتی میان هما و انسان که سایهاش هست"، بجای می‌ماند، و همیشه او را جوینده دوست، جوینده سیمرغ نگاه می‌دارد .
این "همجوئی، همپرسی"، عشقیست که هم خدائیست و هم انسانی. عشق ، از خدا به انسان، یا از انسان به خدا نیست، بلکه فروزه جفت بودن و هم‌گوهر بودن آن‌ دوست. این کشش، پیآیند، زیبا بودن هر دو هست. هر دو ، آئینه هم‌دیگرند.
عشق پیآیند دیدن حُسن یا زیبائی، دو جفت در هم‌دیگر است. هما که در گیتی سایه انداخته است، در بُن هر جانی و در بُن هر انسانی، هست. پس، برق زیبائی از درون هر جانی و هر انسانی به چشم زده می‌شود. سیمرغ ، در هر جانی و هر انسانی، گم شده است. این زیبائی یا ُحسن است، که انسان را می‌کشد، ولی انسان، چون از این کشش، می‌گریزد، صنم عیار، دل او را از همه سو، از درون همه جان‌ها و انسان‌ها، می‌رباید. انسان، آشفته و پریشان در میان همه این کشش‌هاست. « کشش » ، حرکتی است که انسان را « ازمرز خود ، بیرون می برد » . انسان ، حد خود را فراموش میکند . یا بسخنی دیگر، کشش ، انسان را لبریز و سرشار میکند . احساس آشفتگی در گم کردن خود ، سبب میشود که او از کشش ها رو برگرداند و بگریزد . ولی ،همین کشش ، ناگهان همان گریزندگی اش را ، واژگونه میسازد، و از گریزندگی، باز، کشش میسازد . چرا انسان ، از کشش زیبا پرستی اش، میگریزد ؟
در انسان، گوهر زیبادوستی هست ، و این فطرت « زیباپرستی » او را بسوی زیبائیها میکشد . ولی انسان ، در برابر این کشش ، ایستادگی میکند وا ز کشیده شدن ، امتناع میورزد ، و از اینجاست که زیبائی ، باید او را شکارکند . تبدیل « گریزندگی به کشش »، اوج نیروی زیبائی را نشان میدهد .
زیبائی، انسان را شکار می‌کند، و این "شکارشدن انسان به زیبائی" را، "عشق" می‌نامند.

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

از این عشق که مولوی شرم دارد که بگوید، بشراست و از خدا، می‌ترسد که بگوید عشق است، پس این "او"، کیست؟ که عشقش، شکار کردن انسان را دوست می‌دارد؟
آیا، عشق، می‌خواهد شکاری را که به دام می‌اندازد، اسیر و تابع و خدمتکار ومقهور خود سازد؟ آیا می‌خواهد شکار خود را، بکـُشـد و آنرا فرو ببلعد؟ از این گذشته، عشق، چگونه، انسان را صید می‌کند؟ آیا بدنبال شکار می‌رود و می‌دود، تا فرصت آن را بیابد که به او حمله کند، و ناگهان با یک هجوم، او را دستگیرکند و بگیرد؟ عشق، شکارچی ویژهایست. آیا با "انداختن سایه" که هیچ واقعیتی ندارد، بر روی جانداری، می‌توان او را شکارکرد؟
هیچکدام از اینها نیست. این دام، خود خداست، خود عشق است.
دامی که خدا فرومی‌اندازد، خود خدا و خود عشق است.
چون باشد آن درخت که برگش تو داده‌ای ؟ چون باشد آن غریب، که "همسایه هما" ست؟
در ظل آفتاب تو، چرخی همی زنیم کوری آن‌که گوید: ظل، از شجر جداست
"سایه هما"، ازهما جدا نیست، بلکه "جفت هما" است. سایه انداختن هما، فرود آمدن خود هماست، تا با بر آن‌چه فرود می‌آید، پر خود را بمالد، یا به عبارت دیگر، او را در آغوش گیرد، و جفت وی ار (ایار) او شود.

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:

« ماچان » ، سبکشده واژه « ماه + جان » است که سیمرغ باشد.
سیمرغی که خودش خاک میشود ، خودش از سر به ماه یا جانان معراج میکند . این واژه ماچان یا ماجون را در گویشهای گوناگون به « مادربزرگ » میگویند . مادر بزرگ ، سیمرغ یا « ماه جان » هست . اینکه خاک ، خود سیمرغست و این خدای ایرانست که خودش « خاک » میشود و « خاکی » میشود ، ردپایش دربسیاری از زبانها باقی مانده است . بهترین گواه ، خود نامهای زمین در زبانهای گوناگونست . درآلمانی Erde = اِ رده است ، درانگلیسی earth است ، درعربی « ارض » است ، و درخود ایران ، نامش « ارتا » بوده است .
ارتا خوشت یا ارتا واهیشت ، که خوشه پروین در آسمانست ، فرو افشانده میشود و میروید و زمین و خاک ( =هاگ = آگ ) میشود . این روند تبدیل شدن خدا به خاک ، اندیشه و بینش را به خاک را « تنکرد یا استومند » میگفتند . تخمهای خدا که فروافشانده میشود ، « تن + کرده » میشود ، جسم میشود . بینش و اندیشه ، واقعیت گرفتنی میشود که با حواس میتوان آن را دریافت. واقعیت یافتن نیز همین « تن یافتن ، تن به خود گرفتن ، جسم یابی » است . آنچه به خود تن گرفت و تن پیدا کرد ، آنچیزیست که ما واقعیت مینامیم . واقعیت ، آنچیزیست که هم میتوان با چشم دید وهم میتوان با همه حواس آنرا گرفت . واقعیت یافتن ، « تن گرفتن ، تنگ گیرشدن است . چه چیزست که میتواند واقعیت بیابد ؟ یا به خود تن بگیرد ، تنومند بشود ؟ چه چیزست که واقعیت می یابد ، تن به خود میگیرد ؟

علی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۹:

«دل شاه گیتی دگر شد "به رای"» درست هست، در متن «بران» اومده.

امیر رجبی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۲:

با سلام
بیت سوم به جای "زر" باید "رَز" نوشته شود ، با استناد به نسخه شفیعی کدکنی

محمد رضا نجفی سروستانی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد:

در این داستان چهار سمبل وجود دارد. اول کنیزک مظهر انسان یا سالک راه. دوم پادشاه مظهر حضرت حق. سوم زرگر نماد زرق و برق دنیوی. چهارم طبیب مظهر اولیا حق و پیامبران الهی و راهنمایان بشری.
الانسان سری و انا سره: خدا راز انسان است و انسان راز خدا. و این رابطه دو طرفه است و انسان در پی جاودانگی و خلود است: ای که گفتی جان بده تا باشند آرام جان
جان به یغمای سپردم نیست آرامم هنوز.
یا حافظ در جایی می گوید:
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
و این سیر حبی و الی الله تا بینهایت ادامه دارد. در این داستان حضرت حق جهت پاک شدن کنیزک و انسان سالک طبیب الهی می فرستد تا به تدریج زرق و برق دنیوی و عشق زرگر در وجود کنیزک که سالک راه است به تدریج بکشد تا سالک راه جذب مطلق گردد و به مرحله فنا رسد. ساده انگاریست اگر غیر از این تصور شود چنانکه مولانا برای اثبات این ادعا داستان خضر و موسی را بیان می کند.موسی گرچه کلیم الله است اکملیت خویش را در صحبت خضر می جوید که این داستان در سوره کهف آمده است و کارهای خضر را خرق عادت می بیند و خلاف اعمال انسان های عادی و معقول. در صورتی که اعمال خضر گرچه به دست خضر انجام می شود ولی گویی دست خداست که از آستین خضر بیرون آمده و با فهم مادی موسی در تضاد است.
اگر بخواهم توضیح بیشتری بدهم مثنوی هفتاد من شود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

عبدالحمید ذره در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹:

این شعر آواز خوان تاجیک دولتمند خال خوانده است.

حجت مالمیر در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹:

سلام عزیزان کسی آن بی رنگ بی نشان را دیده برای ما باز گوید یا فقط به برسی نکات ادبی باید فخری بفروشیم
آن بی رنگ بی نشان تویی منم دریاب که بزودی بی رنگ نزد بی رنگ‌میرود و رنگها در جسم به خاکدان فرو میریزد

ذوالفقار شریفی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴:

این شعر اصلی ناصر خسرو همین چند بیت که نوشته شده هست .ولی این شعر طولانی .که البته با تایید انجمن صدرا که به من نوشتند این شعریکه منصوب به ناصر خسرو هست از پرویز ناتل خانلری میباشد
روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست
..............

محمد یارمحمدی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - افسانه شب گذرانیدن مجنون و لیلی از جمال هم دور و از وصال یکدیگر مهجور:

درود
در بیت ( لیلی گفتش که:«از کجایی؟ * کید ز تو بوی آشنایی!» ) واژه «کاید» که مخفف «که آید» می باشد ، به اشتباه «کید» نوشته شده است .
با تشکر

بابک در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۹۲ - صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست:

خبر تأسف‌باری شنیدم مبنی بر این که آرامگاه ایشان تبدیل به دفتر پاسخگویی به سؤالات شرعی شده است. امیدوارم مسؤولین مربوطه هر چه سریع‌تر به این موضوع رسیدگی کنند.

اصغر در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲:

از دوستانی که مطالعه زیاد دارند، خواهشمندم توضیح دهند که مخاطب حضرت مولانا در اینجا چه کسی است؟

معلم زیست شناسی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

با سلام و آرزوی بهروزی و سلامتی برای همراهان گرامی؛
توضیحی درباره پیام یکی از مخاطبین:
سلولهای عصبی توان تقسیم و زایش را ندارند؛ ولی حدودا در مدت هر هفت سال مواد تشکیل دهنده این سلولها با مواد جدید جایگزین می شوند..
یعنی به تدریج مواد و مولکولهای ساختاری سلول، تجدید و با مولکولهای قدیمی جایگزین می شوند.

مهسا سیار در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

خواهی که سخت وسست جهان بر تو نگذرد صحیح است نهبگذرد

پارسا پورحسن مقدم در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات:

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان
کز شرابت سرخوشند آن می‌کشان

مرتضی هاشمی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:

بنظرم مناظره ی کعبه و دل اثر پروین اعتصامی یک برداشت آزاد از این شعر زیبای مولانا است

کامیاب در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
به جز معنای ظاهری ، تو به در اینجا "توبه" نیز برداشت می شود. به این صورت که :
تورا به خدا توبه مرا بپذیر تا دعاگوی تو باشم.
عاشق سحرگاه را بهترین زمان برای مناجات و طلب بخشش و توبه می داند.

۱
۲۳۹۹
۲۴۰۰
۲۴۰۱
۲۴۰۲
۲۴۰۳
۵۷۳۰