گنجور

حاشیه‌ها

علیرضا_ابوالحسنی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳ - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان:

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست
وگر خون به فتوی بریزی رواست
که را شرع فتوی دهد بر هلاک
الا تا نداری ز کشتنش باک
معنای مصرع به مصرع 3 بیت نخست:
مگر نه اینکه به حکم شرع آب خوردن خطا می شود(منظور ماه رمضان می باشد)
و اینکه می توانی به حکم شرع خون بریزی (جنگ و سنگ سار و ... موارد متعددی که در دین و به حکم حاکم و شرع می توان جان انسان را ستاند)
آنکس را که شرع به کشتنش فتوی می دهد
ای آنکه از کشتنش ترس و تردیدی نداری
و اگر که می دانی دارای خانواده و خویشی هم هست
گناهش را با اینکه فتوی چنین گفته ببخش
...

بابک چندم در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:

8 جان،
می توان گفت که سه جمله در این مصرع نهفته، یا سه جمله را از آن می توان استخراج کرد و امثالهم... ولی این مصرع سه جمله نیست!
جمله می باید که شروع و پایان، و همچنین مستقلاً مفهوم داشته و مشروح باشد، ولی داشتن فاعل و فعل لزوماً یک جمله را نمی سازد...
برای نمونه :
"حسن خوابید" یک جمله کامل است، ولی " حسن خوابید و ..." دیگر جمله نیست چراکه مفهوم مشخص نیست که بعد از آن چه شد؟ حسن خوابید و دیگر بیدار نشد؟ حسن خوابید و خوش خوابید؟ حسن خوابید و هتل را آتش برد؟ و...
در این مصرع "اگر" بخشی از بیان (جمله) است و نمی توان آنرا جدا کرده و گفت که الباقی بیان یک جمله (کامل) است.
برای بهتر روشن شدن مترادف " اگر"، چنانکه یا چنانچه را جایگزین کنیم:
"چنانچه که چراغ دلی"... دیگر مفهوم ندارد چرا که سر و ته ندارد، پس یک جمله ناقص است. جمله ناقص یا ناتمام هم که جمله به حساب نمی آید...
سرت شاد

نسرین در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:

این شعر مبارزه با نفس یا کشتن نفس را قبل از مرگ طبیعی، به مثابه آزادی و آرامش روح و پیوستن به کلی بی پایان و بی مرگ برای من تداعی می کند. در این حال دنیا فارغ از همه چالش های زندگی ، سراسر خیر و زیبایی است

دکتر صحافیان در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:

زلفت هزار دل بیکی تاره مو ببست
راه هزار چاره گر از چارسو ببست
حافظ در ادامه حال خوش عشق، هزار دل را آونگ یک تار موی معشوق می بیند که هیچ راهی هم جز دل باختن ندارند.
بیت2: موهایش را باز کرد- ظاهرا دلهای بسته شده آزاد شدند اما- از بوی مشکین آن جان دادند و به آرزوی وصال نرسیدند(وصال با ذات خداوند ناممکن است و تنها می توان مشاهده تجلیات صفات کرد)
بیت3: به یک جلوه گری معشوق که مانند ماه نو ابرو نشان داد آشفته عشق شدم.پس از این جلوه گری پنهان شد( اشاره به قبض و بسط عارفانه)
بیت4:ساقی در پیاله چند شراب ریخت و بر روی ظرف شراب ( کدو) نقشهای گوناگون کشید.( نقشها ظاهر دنیا و شراب هدیه حال خوش است که از تجلیات گوناگون خدا می رسد)
بیت5:صراحی شراب چه راز پنهانی را آشکار کرد که خون خم شراب گلوگیرش شد- بر گردنش افتاد، خم جانش را در صراحی می ریزد و صراحی واسطه بین خم و پیاله است-
بیت6: مطرب - در این کشش معشوق و می- چه آهنگی نواخت که همگان در سماع محو او شدند- از ابراز وجد به مقام تحیر رسیدند
بیت 7:-با این اوصاف معشوق- هر که بدون عشق، دیدار ( حال خوش) بخواهد گویا به احرام کعبه بی وضو رفته است.
دکتر مهدی صحافیان
شرح کامل غزلیات و ظرح کامل 6 دفتر مثنوی در وبلاگ و کانال تلگرامی
آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

م.صبا در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ - او بود و او نبود:

اونیکه غم نداره شاعر نمیشه، جالب بود

محسن کلالی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹:

شاعر چه چیزی را به نخل تشبیه کرده؟

رضاکریمی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز:

تفسیر عرفانی دین عجائز را عبدالکریم سروش انکار می کند او گرچه بسیار از مولوی می گوید اما این مسئله مهم را نمی تواند بپذیرد. در حالی که این تفسیر با مواجهه رسول خدا با پیرزن منافاتی ندارد و بلکه در اسناد دینی مانند مناجات العارفین، تسلیم و عجز از معرفت، تنها راه معرفت است؛ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِیقاً إِلَی مَعْرِفَتِکَ إِلّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِکَ. منظور از دین عجایز رسیدن به مقام عجز است و بین عجز و عجوزه از این جهت تناسب کاملی وجود دارد نه اینکه این تأویل خلاف ظاهر باشد. شهید مطهری هم بیان کرده است که مولوی از حدیث دین العجائز تسلیم بودن را برداشت کرده است البته او در حدیث بودن این ماجرا را مسلم نمی داند. اگر داستان آن پیرزن را نپذیریم باید گفت بازهم از این نمونه ها وجود دارد. مشهورترین پیرزن تاریخ که از راه دین عجائز به مقصود رسید زلیخا بود. او ابتدا عشقش به یوسف متکبرانه بود و می گفت: وَ لَئنِ لَّمْ یَفْعَلْ مَا ءَامُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُونًا مِّنَ الصَّغِرِینَ(یوسف32) او در ابتدا از فرمان خود و تحقیر کردن یوسف می گفت. اما در هنگام عجوزگی به عجز رسید و گفت: وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسیِ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبی‏(یوسف/53)
با هم عجزنامه مولوی در دفتر ششم مثنوی را بخوانیم

مبین در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲:

میشه یکی به من بگه عشق چیه??
کتاب ملت عشق را بخوانید ببینید مولوی خودش رو چی خطاب می کنه در زمینه ی عشق، واقعا چجوری انقدر راحت در مورد عشق اظهار نظر می کنید??

علی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

به نظر من برخلاف دوست عزیزم که گفته اند حافظ گناه کردن را ارثی می دانسته ،برعکس عمل حضرت آدم را نوعی انتخاب آگاهانه برای گذشتن از بهشت ابدی برای رسیدن به معشوق ازلی و ابدی می دانسته و دلیل آن هم مصرع اول همان بیت است ((نه من از پرده تقوی بدر افتادم وبس))لذا لابد ای نعمل پدر را گناه نمیدانسته بلکه رفتاری مشابه عمل خود در رسیدن به عشق میدانسته است.

مصیب مهرآشیان مسکنی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:

با سلام
دوستان بنظر حقیر با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی.....تا بیخبر بمیرد در عشق و خود پرستی
منظور از مدعی عقل یا نفس لوامه میباشد که در عالم عشق که عالم دیوانگی است ارزشی ندارد و در پیشگاه خداوند هرچند نفس اماره ما را بگناه می کشاند ولی عشق می تواند با یک جرقه ای ما را بلقاالله برساند و مثل منصور حلاج بانگ ان الحق زند و گناه نفس لوامه هما ادعای مفاخره و خود پرستی او گناه بسیار بزرگی است .و لذا تمام فلاسفه گفته اند که عشق و عقل در یک جسم نمی گنجد تا عشق وارد شود عقل خدا حافظی میکند در این نظریه تمام فلاسفه و عرفا متفق القول هستند و شعر حافظ به عقیده اینجانب نگوئید می باشد و بگویید کار شاعران مبتدی و کم معلومات است بعضی مواقع در اشعار من هم دخالت میکنند مثلا من سروده بودم شراب بوسه یکی چنان محکم و قوی دلسوزی میکرد و میگفت بگو از شراب شیشه مستم کن منم دیدم او افکارش در همان حد است که گفته و نمی پذیرد که شراب بوسه ارزشمند است .پس از این موارد برای حافظ زیاد دیده ام که تراب آلوده را در کتاب شراب آلوده نوشته بودند در اول انقلاب حافظ از اول غزل تعریف شراب میکند و میکوید که ابی که ااز روی خاک که همان تراب باشد می اید صفایی ندارد ولی انها شعر را بر عکس نموده اند و نوشته اند که الی که شراب الوده باشد صفایی نمیدهد

سعید اسکندری در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۵۰ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ
وَ تَشابَها فَتَشا کَلَ الامْرُ
فَکَأنَّما خَمْرٌ وَ لا قَدَحٌ
وَ کَأنَّما قَدَحٌ وَ لا خَمْرُ
صاحب بن عباد یا؟

حسین در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی:

ربوه شهری در پاکستان و دمشق شهری در سوریه کنونی

علی لوافیان (خوزستان) در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

یک دوست مشهدی از همخدمتی های سالهای دور (سال91) مربوط به دوراه سربازی میگفت:
شب اول آموزشی در پادگان پس از خاموشی چنان جو سنگین و حزن آلودی در آسایشگاه حکم فرما بود که آب دهان از شدت بغض فرو نمیرفت (آقا پسرها این تجربه رو داشتن) در سکوت و غربت آن شب تفالی به حضرت حافظ زدم و این شعر آمد
همان دم چنان امید و روحیه و نشاطی در وجودم پدید آمد که برای همخدمتی های جدید و تازه که همگی حس مشابه با من داشتند آن را خواندم و حال خوبم را هم با آنها به اشتراک گذاشتم
خلاصه آن شب بواسطه حضرت حافظ شد یکی از بهترین شبهای عمرم و آغاز آشنایی با دوستان جدید

احسان در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:

حافظ علیه الرحمه در این شعر درباره جوانی (نوبهار)و مغتنم دانستن این ایام جهت رسیدن به جایگاهی که خدا خود خواهان آدمی میشود، میگوید

مشموس در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با تشکر فراوان از تمامی زحماتتان
با کمی دقت در خواهید یافت که این ابیات محتمل تر از ابیاتی هستند که شما ذکر کردید
از عنایتتان کمال تشکر را دارم
گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را
مردمک از دیده ها پیش از نگه گیرد هوا
آخر از خود رفتنم راهی بفهم ناز برد
سوختم چندانکه با خوی تو گشتم آشنا
عمرها شد در هوایت بال عجزی میزند
تا کجا پرواز گیرد (بیدل) از دست دعا

علی در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵:

خب دیدم دوستان حیرون این رباعی موندن
یه ترجمه ای که به ذهنم من میرسه و خیلی تیپکلیه اینه:
همه ی مصرع ها به ارزش و جایگاه والای می ناب اشاره داره .میگه خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر ..یعنی حتی خشت و گل و خاک کوزه شراب از کاخو ملک پادشاه جمشید یا میتونه هر پادشاه دیگه ای باشه ،جم در اینجا ایهام داره ولی معنی کلی همینه خوشتر وبهتر هست .بوی قدح و شراب از غذای بهشتی! که به مریم فرود آمد خوشتر و دلچسبتر! آه سحری ز سینه خماری؛ مشروب خور ها میدونن بعد از شبی که مست میکنن صبح که میخان پاشن معمولا با آخ و و ناله بیدار میشن یا این میتونه باشه یا اینکه اون آه مستی که خمار سر صبح از نوشیدن شراب میکشه. ..از ناله بوسعیدو و ادهم خوشتر...یعنی این ناله و آه سحری این فرد از آن ناله های عرفانی و زهدانه ی ابوسعید ابوالخیر و ابراهیم ادهم! که هر دو صوفی و آدم متقی و ریاضت طلبی بودن و حتی گرد پیاله شراب هم نمیگشتن. بهتر و خوشتر است

توحید در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

در مصرع اول بیت سوم، با نگه به معنی بیت به نظرم اینطور صحیح است: بیا در حسرت ...

قادر نسودی از تبریز در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۳۲ - در جواب مردی سروده که عنصری را بر او ترجیح داده است:

البته خاقانی خودش هم مدح گفته :
مثل این قصیده :

از سر زلف تو بوئی سر به مهر آمد به ما
جان به استقبال شد کای مهد جان‌ها تا کجا
این چه موکب بود یارب کاندر آمد شادمان
بارگیرش صبح دم بود و جنیبت کش صبا
در میان جان فروشد بر در دل حلقه زد
از بن هر موی فریادی برآمد کاندرآ
ما در آب و آتش از فکرت که گوئی آن نسیم
باد زلفت بود با خاک جناب پادشا
این قصیدهٔ را ارتجالا در مدح شروان شاه منوچهر و صفت شکارگاه او و بنای بند باقلانی سروده است !!

محسن فیروزی در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶:

ملک الشعراء بهار شعری دارد در رثای عارف قزوینی با مطلع «دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند/ شو بار سفر بند که یاران همه رفتند»
وقتی بهار این شعر را می سرود، هرگز فکر نمی کرد تحریفی در مصراع اول آن توسط جوانی به نام باستانی پاریزی صورت گیرد که از اصل شعر معروف تر شود و همگان آن را اصل و سروده بهار بشناسند.
تحریف این بیت و چاپ آن در مجله یغما، باعث کدروتی میان ملک الشعراء و حبیب یغمایی شد، ولی یغمایی مسئولیت آن را برعهده گرفت و هرگز نگفت کار چه کسی بوده است تا 55 سال بعد، استاد باستانی پاریزی پرده از روی آن برداشت و طی سخنانی برای دانشجویان دانشگاه تهران ماجرا را چنین تعریف کرد:
«... یک دو دقیقه خاطره‌ای را نقل می‌کنم که مربوط به مرحوم بهار است. البته من شاگرد مرحوم بهار نبوده‌ام ولی شعر بهار را در پاریز خوانده بودم و از حفظ کرده بودم. در 1327 هـ. ش. که من اینجا (دانشگاه تهران) درس می‌خواندم، مرحوم حبیب یغمایی به سبب لطفی که به من داشت، به من گفت بیا برای غلط‌گیری مجله به من کمک کن. من دانشجو بودم. رفتم. عصرها می‌رفتم سر آب سردار که خانه‌اش بود و مجله یغما.
حبیب یغمایی در بهمن 1327 به ریاست فرهنگ کرمان انتخاب شد و رفت کرمان. سال اول مجله بود و مجله هم مرتب منتشر شده بود. برادر یغمایی، اقبال یغمایی، گرفتاری فراوان داشت. گفت من مطمئن نیستم که برادرم کار را تمام کند. این مقاله‌ها آماده هست یک مقداری دیگر کار هست. تو اگر بتوانی، مجله را چند شماره راه بینداز. من می‌دانم که در کرمان زیاد نمی‌توانم بمانم و برمی‌گردم و می‌آیم.
خب ما علاقه داشتیم. مقالات هم واقعا به اندازه دو ـ سه شماره بود. چاپ کردیم و دو ـ سه شماره چاپ شد. در همین وقت مرحوم محمد خان قزوینی در بهار 1328 فوت کرد. مجله یغما هم مجله ادبی مهمی بود. آن موقع تلفن نبود. یغمایی تلگراف زد به مجله، به من. که باستانی دو ـ سه تا مقاله هست مربوط به قزوینی، در فلان کاغذها، (آنها) را چاپ کن، عکس خوبی هم داریم. یک چیزی هم اگر توانستی از کسی بگیر تا این شماره اختصاصی شود. آن وقت مرحوم ملک‌الشعرا بهار پنج ـ شش جلد از دفترهای شعرش را به حبیب یغمایی داده بود؛ نسخه‌های خطی بودند. و به یغمایی اختیار داده بود که هر وقت هر شعری مناسب دانست انتخاب کند. چون خود بهار می‌گفت دیگر من حوصله مقاله نوشتن و نیروی آن را ندارم. یغمایی هم گاهی انتخاب و چاپ می‌کرد. مرحوم بهار به یغمایی خیلی احترام و اعتماد داشت و این دفترهای شعرش را در اختیار او گذاشته بود. من هم که عصرها برای غلط‌گیری آنجا می‌رفتم، گاهی این کتاب‌ها را ورق می‌زدم. هنوز استعداد آن را نداشتم که اینها را درک کنم و هنوز نمی‌دانستم که اینها چه جواهری هستند. در آن وقت هنوز فتوکپی و... نبود. ما هم پول عکس و... نداشتیم تا از آنها برای خود نسخه‌ای برداریم و در ضمن اجازه نداشتیم چنین کاری کنیم. کتاب‌ها را ورق می‌زدم. چندین شعر در آنجا دیدم که در جای دیگر چاپ نشده است. این کتاب‌ها را که ورق می‌زدم در یک‌جا دیدم که مرحوم ملک‌الشعرا نوشته است که این شعر را در رثای عارف قزوینی گفته‌ام که در سال 1312 هـ. ش. فوت کرد. ظاهراً عارف با ملک‌الشعرا هم میانه خوبی نداشتند. ما هم که این را نمی‌دانستیم. ولی این استاد بزرگ در رثای عارف قزوینی شعر گفته بود با اینکه می‌دانست که عارف آدم بددهنی است و به ملک‌الشعرا هم بد گفته است. من از روی ناشی‌گری و جوانی، نزد خودم فکر کردم که این شعر در رثای عارف قزوینی هیچ‌جا چاپ نشده، چون ما ندیده بودیم شعر به این قشنگی در مرگ کسی گفته شده باشد. محمد خان هم که قزوینی است. ما این را به اسم ملک‌الشعرا بهار، در مرگ محمد خان قزوینی چاپ می‌کنیم. شاید خیلی عیبی نداشته باشد. فرستادیم چاپخانه.
شعر ملک الشعرا بهار
مرحوم ملک‌الشعرا بهار گفته است:
دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که بر دامن صحراست
گوید چه نشینی که سواران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه رفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
بیت اول شعر را که خواندم، در عالم جوانی و دانشجویی، متوجه نبودم، خوشم نیامد. گفتم قدری بهترش کنیم. مرحوم ملک‌الشعرا بهار گفته است:
دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
از مصرع اولش خوشم نیامد: «دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند»، تبدیلش کردم به:
از ملک ادب حکم‌گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
شعر چاپ شد. عکس قزوینی را هم با سبیل و کلاه فرنگی گذاشتیم. در همین حین هم یغمایی از ریاست فرهنگ کرمان معزول شد. صد روز بیشتر رئیس فرهنگ کرمان نبود و ما اسمش را حکومت صد روزه گذاشتیم. علتش هم این بود که در بهمن 1327 که به شاه تیر انداختند، از اینجا دستور دادند که در کرمان مراسم شکرگزاری بگذارند. پیرمرد یغمایی مجلسی گذاشت و فکر کرد افرادی هم دعوت کند که مصمم باشند. آنان هم از موقعیت استفاده کردند، دو نفر آمدند و آنجا سخنرانی کردند و گرفتاری برای یغمایی پیش آوردند. یکی مهندس سید احمد رضوی کرمانی بود و دیگری دکتر بقایی کرمانی، که در همان مجلس گفت تیرکمانه کرد و خورد به جای دیگری. به هر حال رعایت یغمایی را کردند و گرنه هزار گرفتاری پیدا می‌کرد. آمد تهران.
روزی رسید که ما مجله را چاپ کرده بودیم و یکی از شعرهای خودم را هم در مجله قالب کرده بودم. خوشحال بودیم. یغمایی هم بدش نیامد. دید دو ـ سه شماره بالاخره درآمده. وقتی این شعر را دید گفت بهار راجع به قزوینی شعر گفته‌اند؟ گفتم این‌طوری شده آقای یغمایی. این شعر را در حق عارف قزوینی نوشته بودند. گفت چرا چنین کاری کردی؟ گفت کار خوبی کردی. هر کاری کردی گذشته.
غزلی سروده ابراهیم باستانی پاریزی در یادبود ابوالحسن صبا
غزلی سروده ابراهیم باستانی پاریزی، معروفیتی زیاد به دست آورد، زیرا غلامحسین بنان آن را در یادبود استادش ابوالحسن صبا خواند.
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام
بر رخ چون گُلت آرام صبا گل می‌ریخت
خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت
نسترن خم شده، لعل تو نوازش می‌داد
خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت
داشتیم این حرف را می‌زدیم، تلفن زنگ زد. یغمایی گوشی را برداشت. دیدم ای داد بیداد، یغمایی رنگ به رنگ می‌شود و با احترام جواب می‌دهد. نگو که خود بهار بود. که: مرد، من کجا برای محمد خان قزوینی شعر گفته‌ام؟ کجا به این مرد ارادت داشته‌ام؟ دوم اینکه شعر را من برای عارف قزوینی گفته‌ام، اصراری هم نداشته‌ام چاپ شود. تو چرا این کار را کردی؟ یغمایی که نمی‌خواست بگوید من نبودم و دادم محصلی این کار را کرد، گفت آقا ببخشید، این‌طور شده و ما درست کردیم. گفت آخر بدتر از این، شعر مرا چرا دست‌کاری کرده‌اید؟ به هر حال یغمایی خیلی عذرخواهی کرد. بعد گفت باستانی کار بدی شد. فردا صبح هم بهار فرستاد و همه آن هفت ـ هشت دیوان را بردند

.. در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۰:

ما همه یک کاملیم
با همه آمیز کن..

۱
۲۳۵۱
۲۳۵۲
۲۳۵۳
۲۳۵۴
۲۳۵۵
۵۵۳۱