گنجور

حاشیه‌ها

همدرد شهریار در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه:

همچنین اسم این شعر "دیوان و دیوانه" است نه "دیوانه"

همدرد شهریار در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه:

با سلام
بعد از بیت دوم بیت افتاده است:
چشمم بچشمش افتاد اما نبود چشمی
کز برق آن شرر در ارکان من بیفتد
همینطور بعد از بیت چهارم:
دور فلک فکنده در چاهم و عجب نیست
ماهش بدور آه و افغان من بیفتد
و بعد از بیت یکی مانده به آخر:
دست خیال یازد شب در کمند مهتاب
رستم اگر به چاه زندان من بیفتد
با تشکر

همدرد شهریار در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی:

با عرض سلام و خسته نباشید
نمیدانم چرا بعد از بیت چهارم سه بیت افتاده است!!!!
بعد از بیت چهارم:
خود مدعی که نمره ی انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفه ی شاعر نمیدهد
گو نام هم بخیفه بلید نیستم
سرباز مفت اینهمه درجا نمیزند
سرهنگ گو ببخش بفرمان ایستم
با تشکر

همدرد شهریار در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ - جرس کاروان:

به نام خدا
با سلام و عرض خسته نباشید
بعد از بیت پنجم یک بیت افتاده است بدین شکل
یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه به در میکشانیم
و همینطور زیباترین بیت این شعر هم یکی مانده به آخر است که در اینجا ذکر نشده
درخواب زنده ام که تو میخوانیم به خویش
بیداریم مباد که دگر نرانیم
غزل هایی از شهریار هست که من اینجا ندیدم اگر خواستید به بنده اطلاع دهید تا برایتان بفرستم
با تشکر

غلامحسین در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

دربیت آخر ظاهرا "همه کس" صحیح است

غلامحسین در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱ - آتش دل:

ف. شهیدی به درستی فرموده اند که دربیت 10 زشت صحیح است ولی تصحیح نشده

اسد در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۳:

اینکه ابوسعید شاعر بوده یا نه به تاریخ ادبیات ذبیح الله صفا مراجعه شود.بعید است که دانشمندی چون او که مجلس سماع داشته و در آن شعر خوانده میشده خود شعر نگوید.این رباعی بشکل زیر درست تر است:
چون نیست زهرچه نیست جز باد بدست
چون هست بهر چه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه نیست در عالم نیست
پندار که هرچه هست در عالم هست

نگین شکروی در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

با درود به آقای مظفری
پیشنهاد شما هم به قافیه شعر لطمه می زند و هم از زیبایی معنای آن می کاهد. معنی مصراع اول ، با استناد به کتاب شرح غزل های حافظ نوشته ی آقای دکتر هروی ، این است: آن یار که خانه ی ما را از وجود خود به خانه ی فرشتگان بدل کرده بود...

نایت دانلود در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

با سلام محسن هستم
این شعر یکی از بی نظیر ترین اشعار حافظ شیرازی است
هر کس از این شعر می تونه یک جور برداشت کنه و واقعا خواندن این شعر نیاز به تامل واقعی و عمیق داره... با تشکر

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:

جمشید پیمان:
ای گرفتار آمده در بندِ هر بیش و کمی
وارهان با همتی زین بیش و کم خود را دمی
سینه توفانی کن ای دریاییِ دریا صفت
تا به کی غلتی به پای هر خسی چون شبنمی
دردِ مارا ناله و نفرین نباشد چاره ساز
کو طبیب حاذقی، دیر آشنا با هر غمی
رهنمای روشنی می خواهد این گم کرده راه
نه خیال باطلی ،اندیشه های درهمی
خرقه یِ یاری به تن ، اما دریغا زیرِ آن
بود پنهان؛دشمنِ دیرینه ی نامحرمی
با تن آسایانِ بی تدبیر بندی نگسلد
بابکی می باید و رودابه ای بـا رستمی
مردمان سست عنصر را مکن همراهِ خویش
جو مسیحی با صلیبی،کاوه ای با پرچمی
دیوساری کو خورَد طفلش، نمی آید به کار
مادری دلسوز باید ، پاکدامن مریمی .

عباس احمدی در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:

در بیت اول اسایش جان است صحیح می باشد

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

برکف گرفته جانم و جانانم آرزوست
دل را ،به یار دادنِ چندانم آرزوست.
بغضم ،گرفت راه نَـفَس در فراقِ دوست
بارانِ ابرِ مانده به چشمانم آرزوست.
مهمان دیده ام شو و دیدار تازه کن
کان نکته های دلکشِ پنهانم آرزوست.
در کعبه و کنیسه و مسجد نیابمش
آن لامکانِ عرصه ی امکانم آرزوست.
منجی تویی و راهِ رهائی به گام تُـست
ای منتظر به ره که؛موسیِ عمرانم آرزوست .
بر من مپیچ ؛سلسله ی باورِ قدیم
اندیشه های تازه و عریانم آرزوست.
مردن به تنگنای غریبی نه کارِ ماست
منصور وار مرگِ به میدانم آرزوست .
خاموش و غمگنانه و پنهان نمی روَم
شیب و فرازِ رودِ خروشانم آرزوست .
دریاییم ، به ساحل غمگین مرا چه کار؟
موج بلند و پهنه ی توفانم آرزوست .

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

جمشید پیمان:
برکف گرفته جانم و جانانم آرزوست
دل را ،به یار دادنِ چندانم آرزوست.
بغضم ،گرفت راه نَـفَس در فراقِ دوست
بارانِ ابرِ مانده به چشمانم آرزوست.
مهمان دیده ام شو و دیدار تازه کن
کان نکته های دلکشِ پنهانم آرزوست.
در کعبه و کنیسه و مسجد نیابمش
آن لامکانِ عرصه ی امکانم آرزوست.
منجی تویی و راهِ رهائی به گام تُـست
ای منتظر به ره که؛موسیِ عمرانم آرزوست .
بر من مپیچ ؛سلسله ی باورِ قدیم
اندیشه های تازه و عریانم آرزوست.
مردن به تنگنای غریبی نه کارِ ماست
منصور وار مرگِ به میدانم آرزوست .
خاموش و غمگنانه و پنهان نمی روَم
شیب و فرازِ رودِ خروشانم آرزوست .
دریاییم ، به ساحل غمگین مرا چه کار؟
موج بلند و پهنه ی توفانم آرزوست .

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۰:

ای دل !خموشی از چه رو؟ خلوت گزیدن تا به کی؟
همخانِگی کن یک زمان، رندانِ دُرد آشام را .
شیخ به ننگ آغشته جان، مَـنعَم کند از جام می
امّا کشد بر ننگ خود ؛صد دلق ازرق فام را .
عمری خدا را جسته ای،ای همسفر در خود نگر!
سجده برعزم خویش کن ،نه گلّه ی انعام را .
چاره مخواه از این و آن،از خود برآور شعله ای
با آتش جانت بسوز این شومِ بد فرجام را .
عیسا صلیب عشق را بر شانه هایش می کشد
آموزد عاشق پیشگی این پختگانِ خام را .
موسا به دریا می زَنَـد تا بشکند کاخ ستم
موسا صفت درهم شکن فرعونِ موسانام را.
خو کرده با زنجیر خود،مشغولِ زخم خویشتن
ای مانده در این تیرِگی،تهمت مزن ایّام را !
بر ساحلِ دلخستگی تاکی بمانی منتظر؟
برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را !

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

جمشید پیمان:
ای دل !خموشی از چه رو؟ خلوت گزیدن تا به کی؟
همخانِگی کن یک زمان، رندانِ دُرد آشام را .
شیخ به ننگ آغشته جان، مَـنعَم کند از جام می
امّا کشد بر ننگ خود ؛صد دلق ازرق فام را .
عمری خدا را جسته ای،ای همسفر در خود نگر!
سجده برعزم خویش کن ،نه گلّه ی انعام را .
چاره مخواه از این و آن،از خود برآور شعله ای
با آتش جانت بسوز این شومِ بد فرجام را .
عیسا صلیب عشق را بر شانه هایش می کشد
آموزد عاشق پیشگی این پختگانِ خام را .
موسا به دریا می زَنَـد تا بشکند کاخ ستم
موسا صفت درهم شکن فرعونِ موسانام را.
خو کرده با زنجیر خود،مشغولِ زخم خویشتن
ای مانده در این تیرِگی،تهمت مزن ایّام را !
بر ساحلِ دلخستگی تاکی بمانی منتظر؟
برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را !

جمشید پیمان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴:

جمشید پیمان:
تو را درجان خود جویم، که در جانم تو پنهانی
چو دریابم تو را در جان، رَهَم از بندِ حیرانی
ز پای رفتنم بُگشا، غُل و زنجیرِ ماندن را
ملولم می کند ماندن، ازآن گیرم گرانجانی

به هرجائی تو را جُستم، که بازت یابم ای دَرجان
ندانستم که اینجایی، بجز در جان، نمی مانی
ز هَر چون و چرا بیرون، نه ای افسانه و افسون
نه دانش پاسخت داند، نه مدلولاتِ نادانی
عِقالِ عقل و بندِ عشق، نبندد دست و پایت را
برون از عقل و از عشقی، وَرایِ کفر و ا یمانی
پیامت را نیوشیدم، شدم پُـر از پَـرِ پرواز
به زیرِ بال خود دیدم، شکوه و فَرِّ کیهانی
به دریاهای پر توفان، اگر باشی تو کشتی بان
نترسم از سفر دیگر، درین شب های ظلمانی
دلم را چون به دست تو، سپارم ای امین دل
رها گردم هم از ظلمت، هم از دَردِ پریشانی
جز «آزادی» چه خوانیمَت که بنماید تو را گوهر
به نام پر فروغ تو، چه جان ها گشته قربانی
نشانی هایت ای زیبا، به هر دار و چلیپائی
به لب نام تو می جوشد، چه در پیدا، چه پنهانی
اگر شب در زمینِ من، گشوده بال تاریکی
ز هم بگسل سیاهی را، به چشمم مهرتابانی
توئی سیمرغ البرزم، خجسته نام و رائی تو
بکن بایسته تدبیری، زحد بگذشته ویرانی

جواد حسینی در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

با هزار زحمت توانستم نظرات جناب صفی وهاب را بخوانم
این چه ظرز نوشتن است نه املاء درست و نه انشاء صحیح
آقایان : چرا این نظرات را قبلا تصحیح نمی فرمائید تا آبروی لغت را حفظ کنید
موفق باشید

محمد در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۳۱ دربارهٔ رهی معیری » ابیات پراکنده » آواره:

متاسفانهخودم هم صحیح را اشتباه تایپ کردم .ببخشید

محمد در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ رهی معیری » ابیات پراکنده » آواره:

با سلام،در بیت اول "جایی" صحیص است

شادان کیوان در ‫۱۵ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

در بیت چهارم ، شین "بلندش" از ادات ملکی نیست و اشتباه نشود. معنای بیت اینستکه خواجه، شهسوار خود را در سطحی از زیبایی میداند که ماه (که خود مظهری از زیبایی است) آیینه دار روی اوست (که شغل پیش پا افتاده ای بوده در میان مشاغل و حرف آن روزگار) و خورشید با آن تاج بلند، گردی و خاکی است که از زیر نعل اسب او به هوا بر میخیزد. (تاج بلند خورشید او را خاک نعل مرکبست)
باید توجه کرد که اینگونه ترکیبات در غزلیات خوجه زیاد بکار میروند و خواننده باید دقت نماید.
در بیت بعدی "خوی" را باید خی با خ مفتوح و یای ساکن خواند که بمعنای دانهُ عرق بر جبین یار است و تمام گرمای آفتاب را از بابت تبی میداند که خورشید با دیدن آن خوی بر رخ یار، و به هوای آنکه او هم بهمان صورت و شکل خوی کند، بدان گرفتار شده است.
بیت هفتم اشاره ای دارد باینکه سلیمان نبی بر باد حکم میرانده و با باد سفر میکرده است و میفرماید من که مرکبم مور است چگونه با سلیمان همراه باشم که اشاره ایست عرفانی به ضعف انسان در مقابل خالق.
در بیت آخر اولا "بنام ایزد" را باید بدنبال هم و بدون کسرهُ بین خواند و معنای آن ماشاأالله و سبحان الله است که معمولا در هنگام تعریف و تمجید از کسی یا چیزی بکار میرود. در این بیت میبینیم که خواجه زبان به تعریف از خود گشوده و قلم خود را به زاغی تشبیه نموده که از منقارش آب حیات (که عمر جاودان میبخشد) میچکد. باید گفت چه خوش گفتی و در سفتی . حقا که مستحق چنین تعریف و تمجیدی هم هستی و چه کسی سزاوار تر از تو؟

۱
۵۵۲۹
۵۵۳۰
۵۵۳۱
۵۵۳۲
۵۵۳۳
۵۷۲۳