کوروش در ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشیم با چندین تراش
منظور از چندین تراش چیست ؟
کوروش در ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:
عطار در کدام کتاب و کدام قسمت درباره داستان محمود و غلام هندو حرف زده ؟
ابوالفضل رعیت پیشه در ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۰:
بین ششم مصرع اول اشکال داره درستش اینه مجوز که یار دگر کن، کنم اگر بینم
ابوالفضل رعیت پیشه در ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲:
بیت آخر اشکال داره
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۶۶:
1-واژه «عیش» در مصرع دوم بیت نخست، هم قافیه با واژههای «ریش»، «خویش» و «بیش» نیست. در نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 5114 این واژه «غیش» (به معنی «اندوه بسیار»، «هر چیز انبوه») ثبت شده است.
2-واژه «تیره» در مصرع نخست بیت دوم باعث نامفهومی این مصرع میشود. این در حالی است که در همان نسخه خطی به جای آن، «طیره» (teyre به معنی «شرمنده») نوشته شده است. البته به جای «بِه» نیز واژه «مِه» را میبینیم.
یادآوری: قطعا ایرادهای یاد شده پیآمد اشتباه چاپی هستند.
احد در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
سلام
دوستان عزیز
اگر دو حرف اول چوگان را (چ & و) را با فتحه بخونیم یعنی cha va gan وزن شعر درست میشود!!!
فریما دلیری در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۰:
گویی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه میباید نیست
چقدر زیبا و قشنگه این بیت
فریما دلیری در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:
چقدر ایشان زیبا عاشق بودند
سید دانیال حسینی در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۱ در پاسخ به مهدوی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶:
«پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند»
شما در این عبارت دیکتاتوری میبینید؟! فرق زیادی هست بین آنچه که گفته میشه با آنچه که کسی «میخواد» ببینه.
پیشنهاد میکنم سرآغاز باب اول بوستان رو مطالعه کنید. گفتگوی انوشیروانه با هرمز. 92 بیت خطاب به اندیشۀ شماست.
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سرآغاز
دارابی دارابی در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵ - نوایی:
در بیت اول دقت به موضوعی توسط خوانندگان ترانه و آواز این شعر نشده است
غمت در نهان خانه دل نشیند
شاعر گفته غمت در برخی نسخه ها غمش هست در هر حال
غم تو در نهان خانه دل من نشسته ،آنجا که هیچ چیز راه ندارد در مصرع دوم کیفیت نشستن بیان شده چطور لیلی خیلی ناز بر محمل میشینه اونطور غم و عشق تو در دل من نشست
پس شعر اینگونه میشود
غمت در نهان خانه دل نشیند به نازی نشیند که لیلی به محمل نشیند
شاید اگر خود شعر اینگونه بود بهتر بود البته وزنش خراب میشد
غمت در نهان خانه دل نشیند
بدان ناز که لیلی به محمل نشیند
اما همه خوانندگان گلپا و شجریان و شهیدی و ... طوری شعر رو میخونن که معنا این میشه که غمت در نهان خانه دل من نشست حالا بناز به من که لیلی را بر محمل نشاندم انگار عشق را به لیلی تشبیه کرده باشیم یعنی تو باید بنازی به من که چنین کاری کردم در حالی اصلا چنین معنایی مراد نیست .اگر بود باید میگفت
غمت در نهان خانه دل نشاندم
بنازید که لیلی به محمل نشاندم
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۵۱:
1-مصرع دوم بیت نخست به شکل کنونی مفهوم نیست و متاسفانه، نسخههای موجود مشکل آنرا برطرف نمیکنند.
2-مصرع دوم بیت دوم نیز به شکل «عاشق نبود روز بد و دولت یار»، با مصرع نخست همان بیت سازگار نبوده و پیآمد اشتباه چاپی است. شکل درست آن عبارت است از «عاشق نبود روز به و دولت یار».
حسین عسگری در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
در تمام ابیات این همه نیست به کلمات قبل میتونه متصل باشه و تشکیل معنی بده بجز بیت سوم که بین این و همه نیست اگر مکث کنیم درست خواهد شد به این معنی که این، همه چیز نیست
احمد خرمآبادیزاد در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۴۴:
این رباعی، در 4 نسخه از 17 نسخه خطی مورد بررسی، وجود دارد:
نسخه خطی به شماره ثبت 4474
نسخه خطی به شماره ثبت 64641
نسخه خطی به شماره دفتر 5324
نسخه خطی به شماره دفتر 13315
نکته در خور توجه این است که در همه آنها مصرع دوم بیت نخست به شکل «از ساعد گل برون جهد جام نبید» ثبت شده است.
گفتنی است که این مصرع در نسخه شادروان علی عبدالرسولی (انتشارات دانشگاه تهران، 1336) نیز به همین شکل است.
رضا از کرمان در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » خبیثات » شمارهٔ ۳۲:
درود
مولانا در حکایت حبس آهو در آخور خران همین مضمون را میفرماید
هرکه را با غیر خود بگذاشتند
این عقوبت را چو مرگ انگاشتند
علی احمدی در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است
غمِ این کار، نشاطِ دلِ غمگینِ من است
چند وقتی است که مرام من این است که شیفته بتها باشم و غم ناشی از اضطراب این کار به دل غمگین من نشاط می دهد. منحصر کردن بتها به زیبارویان باعث نادیده گرفتن نکته مهمی می شود . وقتی می گوید در عین شیفتگی بازهم غمگین هستم یعنی از وضعیت موجود ناراضی است . پس بتان می تواند معنای گسترده تری داشته باشد . همه ما در زندگی شیفته اهداف خود خواسته خود هستیم و برای رسیدن به آن اهداف اضطراب داریم و در عین حال تلاش در جهت رسیدن به آنها به ما نشاط می دهد ولی بعد از رسیدن به آنها این نشاط دوامی ندارد و حداقل کمتر از نشاط در مسیر رسیدن به آن اهداف است .حافظ رویکردی عاشقانه دارد و به همه اهداف زندگی اش به شکل معشوق می نگرد وخود را عاشقی برای رسیدن به آنها می داند.
دیدنِ رویِ تو را دیدهٔ جانبین باید
وین کجا مرتبهٔ چشمِ جهانبینِ من است؟
چشم من جهان را می بیند ولی برای دیدن روی تو باید از چشمی که جان را می بیند استفاده کنم.همه اهدافی که در زندگی دنبال می کنیم در دایره دید ماهستند چه زیبارویی جذاب باشد یا مقام و اعتباری بلند پایه یا ثروتی هنگفت. چشم جهان بین ما آنها را در می یابد ولی حافظ به دنبال چه می گردد؟ او جلوه ای را از درون جان خود حس می کند که او را می طلبد ولی او را نمی بیند.چیزی که با همه بتها فرق دارد . چیزی که نشاط مطلق و اطمینان مطلق است.او در جان خود طالب رسیدن به اطمینان مطلق است چون عدم اطمینان را حس می کند و می خواهد از آن بگریزد .او کششی از جانب منبع اطمینان مطلق حس می کند .
یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر
از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است
(از فکرکردن به این همه بت خسته شدم) بیا و یار من باش چرا که زینت آسمانها و روزگار، روی ماه تو و اشک من است که مثل خوشه پروین در آسمان است . او به دنبال یاری است که بتواند تصویری زیبا در آسمان خلقت بیافریند.تو باشی و من با اشک به دنبال تو با اینکه می دانم هیچ وقت به تو نمی رسم چون پروین و ماه هم هیچ وقت به هم نمی رسند.اما خاطرم خوش است که کمی مانند تو می درخشم.
تا مرا عشقِ تو تعلیمِ سخن گفتن کرد
خلق را وردِ زبان، مدحت و تحسینِ من است
از زمانی که عشق تو به من قدرت سخن گفتن را آموزش داد همه مردم زبان به ستایش و تحسین من گشوده اند .یکی از خاصیت های عشق همین است که دیگران از سخن و رفتار عاشق بهره می برند. درست است که رسیدن به هریک از بتان ( اهداف مورد نظر ما) به ما تجربه ای جدید و اطمینانی جدید می بخشد اما معشوقی که مظهر اطمینان کامل است به من اطمینان بیشتری می دهد.
این بیت می تواند اشاره ای به آیات ابتدای سوره الرحمن هم داشته باشد .که می گوید خداوند انسان را آفرید و سخن گفتن را به وی آموخت .در واقع این عشق از ازل با انسان بوده و توان سخن گفتن را به او داده است.حتی گریه کردن اولیه نوزاد پس از به دنیا آمدن هم نوعی سخن گفتن با دنیای جدید است .
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سببِ حشمت و تمکینِ من است
از خدا می خواهد که نعمت فقر را نصیبش کند . فقر به معنای نداری نیست به معنای استغناء و احساس بی نیازی از دنیاست که در اشعار دیگر حافظ نیز متجلی است. چنین فقری باعث بزرگی و احترام در جامعه خواهد شد.این فقرعین پادشاهیست.این فقر خو کردن و پذیرفتن عدم اطمینان همیشگی است . هرچه غنی تر شویم و توانایی هایمان بیشتر شود بازهم در برابر آن مظهر اطمینان کامل فقیریم ولی در برابر همه دنیا و بتهایش احساس بی نیازی داریم.
گاهی در غزلها دیده می شود که حضرت حافظ به یکباره دعایی خطاب به خدا مطرح می کند که این شائبه را ایجاد می کند که پس حتما منظور او از معشوق خداوند نیست . خداوند یک تعریف مشخص دارد و آن موجود توانای مطلق وآفریننده و مالک همه جهانیان است که همه درخواست های خود را به او می گویند . وجه معشوق بودن خداوند در اطمینان مطلق و کامل اوست که با مراجعه به جان خود می توانیم آن را درک کنیم سایر وجوه خداوند برای ما قابل درک نیست و ما بر اساس آموخته هایمان اقدام می کنیم. حافظ درمقام درخواست از خداوند حاجت خود را بیان می کند ولی در مقام یک عاشق به دنبال اطمینان کامل است چون عدم اطمینان را در خود و دنیای خود درک می کند.از طرفی حافظ اگر این دو( جلوه اطمینان مطلق و خداوندی خدا ) را با اطمینان یکی بداند در واقع به اطمینان کامل خود اذعان کرده و مانند زاهدان دوره خود رفتار کرده که این برخلاف نگرش حافظ است.
واعظِ شحنهشناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگهِ سلطان، دلِ مسکینِ من است
به آن واعظی که مردم را به پرهیز از گناه می خواند ولی خودش بر این باور است که ماموران را می شناسد تا در خلوت به گناه بپردازد بگویید که این عظمت و بزرگی نیست که به دیگران اعلام کنی و فخر بفروشی . خود پادشاه در دل بی چیز من خانه دارد .یعنی من لازم نیست گماشته پادشاه را بشناسم به دلیل عشق آنقدر عظمت و بزرگی دارم که جای پادشاه هم در دل من است. خودم احساس پادشاهی می کنم.این خودشیفتگی نیست ، اعتماد به نفس کاذب نیست بلکه احساس بی نیازی است در عین عزلت و دوری از دنیا خود را بی نیاز دانستن است.
یا رب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست؟
که مغیلانِ طریقش گل و نسرینِ من است
ای خدا این معشوق که چون کعبه مقصود است را چه کسانی به جز من تماشا می کنند . کعبه ای که خارهای راهش از نظر من گل و نسرین هستند یعنی ارزشمند هستند. یعنی خار در این راه ارزش گل را پیدا کرده است . حال ببین که آن کعبه مقصود چقدر ارزش دارد . وقتی عاشق در راه عاشقی ارزش می یابد و در حد پادشاه است پس معشوق باید خیلی ارزشمند باشد .
حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعهکش خسرو شیرین من است
ای حافظ دیگر از بزرگی پرویز صحبتی نکن چرا که او چون فدایی عاشق از پیاله لب پادشاه شیرین من می خورد . خسرو در مصرع دوم به معنی پادشاه است و شیرین را به پادشاه تشبیه کرده است . شیرین معشوقه خسروپرویز است اما می خواهد بگوید خسرو پرویز با وجود یار شیرین من دیگر عظمتی ندارد و این عشق است که به او عظمت می دهد نه قدرت پادشاهی.
در این غزل تاثیر عاشقی را به زیبایی بیان می کند . در رفتار و گفتار تغییر شگرفی ایجاد می شود و طبعا هرچه معشوق والاتر باشد عشق و تاثیرات آن بیشتر خواهد بود . عشق بزرگی می آورد و عزت عاشق بیشتر می شود . عشق استغناء می آورد و عاشق را از تعلقات دنیوی می رهاند. عشق عاشق را به مقام پادشاهی می رساند . عشق عاشق را ارزشمند می کند.
علی احمدی در ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من است
وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
لعل نماد لب یاراست که علیرغم سیراب شدن باز به خون من تشنه است. من هم با دیدن او طالب جان دادن و آماده مرگ هستم.
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
کسی که این ماجرا را یعنی دلبری معشوق مرا ببیند و تمایل به جان دادن مرا انکار کند باید از آن چشمان سیاه و مژه های بلند معشوق شرمسار باشد.
ساروان رَخت به دروازه مَبَر، کان سرِ کو
شاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
ای ساربان اثاث کاروان را به دروازه آن کوی نبر چون در آن سرِ کوی راهی هست که به منزل معشوق من می رسد. این بیت با توجه به ابیات قبل که حاکی از تمایل معشوق به خون است برای ترساندن ساربان است نظیر بیتی که می گوید « ای که از کوچه معشوقه ما می گذری / برحذر باش که سر می شکند دیوارش» معشوق واقعا تمایلی به خون ندارد و این نگاه عاشق است که معشوق را گاهی عاری از مهر و وفا می بیند و خود را آماده کشته شدن در راه او می داند. از طرفی عاشقی که اینچنین آماده است نیازی به بردن اثاث به کوی معشوق ندارد .این بیت اشاره ای هم به قدرت معشوق دارد قدرت عاشق کشی معشوق از آن سر کوی تا این طرف کوی که دروازه ورودی آن است گسترش دارد و این تعبیر در غزل های دیگر حافظ نیز تکرار شده است .دلبر حافظ درعین زیبایی قدرتمند است.
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا
عشق آن لولیِ سرمست، خریدار من است
اگرچه معشوق ممکن است قصد جان عاشقی چون من را داشته باشد ولی من خوش شانس هستم چون در این روزگار که کسی اهل وفاداری نیست « عشق» به آن معشوق سرمست، مرا انتخاب کرده است .
طَبلِهٔ عطرِ گل و زلفِ عبیر افشانش
فیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است
این انتخاب عشق فقط شامل من نیست بلکه عطر خوش گل و بوی زلف آن همه در سایه عشق به معشوقِ عطر افشان من معطر شده اند . یعنی عشق آنها را هم انتخاب کرده است. راه عاشقی سراسر افتخار است و عاشق باید به این راه افتخار کند و سربلند باشد.
باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مران
کآبِ گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است
ای باغبانِ روزگار مثل نسیم مرا از خود دور نکن اگر گلستان تو آبی دارد همه از اشک خونبار عاشقانی چون من است .اگرچه معشوق بی مهری می کند ولی من از دوری اش خون می گریم و این ویزگی عاشق است . باید با این ساخت و به وصالش امیدوار بود.چرا؟
شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمود
نرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است
چون نرگس چشم معشوق مثل طبیبی دل بیمارم را می شناسد و به لب می گوید تا به جای تشنه خون بودن به من شربت قند و گلاب بدهد .و این از مزایای عاشقی است .تصویر سازی چشم و لب در بسیاری از غزلها دیده می شود و معمولا چشم ترساننده و لب امید بخش است . ولی در اینجا چشم و لب با هم هماهنگ هستند و چشم مانع از عاشق کشی لب می شود و به لب دستور می دهد که شربت گوارا به عاشق بدهد.این بیت می گوید که عاشق علیرغم بی مهری های معشوق به او اعتماد دارد و می داند که معشوق به عاشق همیشه توجه می کند و او را به سوی خودش می طلبد.دلبری زیبا قدرتمند و قابل اعتماد.
آن که در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت
یارِ شیرینسخنِ نادره گفتارِ من است
کسی که طرز غزل گفتن را به حافظ آموخته هم معشوق شیرین سخن اوست. اینگونه است که حافظ معمولا در ابتدای غزل شکلی از غم و ناامیدی را نشان می دهد و در آخر غزل با امید خاتمه می دهد.یا چالشی را مطرح می کند و در پایان آن چالش را حل می کند.
علی احمدی در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و می خواران از نرگس چشمش مست
یار من در دیر مغان با قدح شرابی در دست آمد . او از می مست بود ومی خواران هم از دیدن چشمانش مست بودند. نکته ای که حافظ به آن در غزلهایش اشاره دارد مست بودن معشوق است .چرا معشوق باید مست باشد ؟ این مستی چه ویژگی خاصی دارد؟ در توضیحات غزل های قبلی به نوعی درک و هشیاری فراتر اشاره کردم . هیچ توجیه دیگری برای معنای مستی غیر از این وجود ندارد. معشوق مست است چون درکی فراتر دارد و عاشقان هم اگر بخواهند او را درک کنند باید مثل او مست باشند .جالب این است که چشم معشوق مست کننده است . یعنی نوع نگاه او که سرشار از مستی است عاشقان را می نخورده مست می کند .در اینجا نوع دیگری از مستی در راه عاشقی مطرح شده است مستی حاصل از دیدن نگاه معشوق .
به نکته ای در مورد دیر مغان باید توجه کرد. اصولا مغان از نگاه حافظ روحانیان واقعی هستند و اینکه از این کلمه که به روحانیان زرتشتی اطلاق می شود نمی توان گرایش زرتشتی حافظ را اثبات کرد.
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست
در نعل سمند معشوق ( یار) شکل ماه نو مشخص بود .وقتی صحبت از سمند می کند یعنی به حرکت معشوق سوار بر اسب اشاره می کند . آنجا که معشوق همیشه در حال رفتن است حافظ تلاش دارد این را هم به تصویر بکشد.وقتی شکل ماه نو که در آسمان است را در نعل سم اسب معشوق می بیند یعنی معشوق را بسیار برتر دیده و جلوه معشوق عظمت خود را به وی نشان داده است .
بلندی قد یار به شکلی است که قد صنوبر در مقابلش پست است. حکایت از برتری و عظمت او دارد . یعنی اگر معشوق برخاسته باشد هم جلوه عظمت خود را دارد نه اینکه فقط نشسته و سوار بر اسب باشد.
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
چگونه بگویم که با وجود معشوق و این جلوه اش من از خود خبر دارم چون واقعا دیگر من در برابر او وجود ندارم . به عبارت دیگر وجود خود را در برابر معشوق ناچیز می بیند.. چرا باید بگویم نظری به او ندارم چون واقعا نظرم رو به سوی اوست .هم اشاره به جلوه عظمت معشوق دارد و هم برتری تجلی او.
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
در دو بیت قبل اشاره به نشستن و برخاستن نموده است . وقتی معشوق برمی خیزد چون خودش روشنی بخش است دیگر شمع دلم که نفسم را می سازد فرو می نشیند . یعنی نفسم با برخاستن معشوق جان می گیرد. و وقتی می نشیند ( یعنی بر اسب می نشیند تا برود) نظر بازانی که شیفته چشمانش بودند به گریه می افتند به عبارتی شادی آنها وابسته به حضور معشوق است . نظر بازی از نگاه حافظ نگاه به جلوه معشوق است و از مراحل درک معشوق در راه عاشقیست. حتی نگاه عاشق به طبیعت و زیباییهای آن نظربازیست چون زیباییها او را به یاد زیبایی معشوق می اندازد.
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید ور وسمه کمان کش شد در ابروی او پیوست
غالیه ماده خوشبویی است مرکب از چند ماده خوشبو. در اینجا می گوید اگر غالیه خوشبو شده به خاطر پیچیدن در گیسوی معشوق است . و اگر وسمه که برای کشیدن در ابرو به کار می رود اینچنین معروف شده به خاطر پیوستن به ابروی معشوق است یعنی غالیه و وسمه هویت و نقش خود را از او دارند و بدون معشوق کاره ای نیستند و ناچیزند .
باز آی که بازآید عمر شده ی حافظ هرچند که ناید باز تیری که بشد از دست
معشوق رفته است و حافظ آرزو می کند که برگردد تا شاید عمر از دست رفته حافظ هم برگردد ولی افسوس که عمر از دست رفته مانند تیریست که از کمان پریده و رفته است و باز نمی گردد.
بر اساس این غزل یکی از ویژگی های معشوق عظمت و برتری او بر سایرین است طوریکه عاشق خود را در کنار معشوق ناچیز می داند و روحیه و شادمانی و حتی هویت و اعتبار خود را متعلق و وابسته به معشوق می داند . گویا همه او را با معشوق می شناسند و این از ویزگیهای عاشق واقعیست.هرچند این ویژگی را می توان در عشق های زمینی هم دید ولی بهترین مصداق آن در عشق متعالی و الهی است.
علی احمدی در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
سلطان خوبان استعاره از معشوق است که سرور همه خوبان و خوبی هاست و حضرت حافظ از وی می خواهد که بر وی رحم کند چون در راه عاشقی غریب افتاده است . او نیز می گوید به هرحال تو به دنبال دل خودت به این راه آمده ای و تعجبی ندارد که به غربت بیفتی . در مصرع دوم غریب حالت منادا دارد یعنی می گوید ای غریب تو فعلا در این راه مسکین هستی که احساس غربت می کنی . نکته مهم این است که احساس غربت یکی از الزامات راه عاشقی است چون رهرو این راه به خصوص در ابتدای این راه ممکن است خود را بیگانه حس کند و این عجیب نیست.
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
به او گفتم از پیش من نرو ولی گفت معذورم. من همیشه در خانه ودر میان نعمت بزرگ شده ام چگونه می توانم غم و اندوه این همه غریب و بیگانه را تحمل کنم . در واقع اشاره دارد که مثل تو بسیارند که در این راه غربت را حس می کنند و من نمی توانم غمخوار همه آنها باشم مگر من چقدر توان تحمل دارم .
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر زخار و خاره سازد بستر و بالین غریب
فرد نازنینی که پوست سنجاب جای خواب اوست از اینکه فردی غریب و تنها جای خوابش از خار و سنگ باشد چه غمی دارد و چگونه می تواند درک کند . در اینجا حافظ به خود می آید و مثل بسیاری از غزل هایش به درک جدیدی می رسد و حق را به معشوق می دهد و با خود چنین می گوید حتما لازم نیست معشوق به خاطر شرایط غربت عاشق امور دیگرش را رها کند . معشوق فقط مخصوص او نیست.
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
ناگهان کشفی جدید می کند . از همان کشف ها که حاصل مستی است . و می گوید اگرچه بسیاری با زلف تو که همچون زنجیر است آشنا هستند و در راه عاشقی راه پیموده اند و بلد راه هستند و احساس غربت نمی کنند اما من مثل آن خال سیاه هستم که بر رخی روشن غریب و تنها افتاده و اتفاقا ایرادی هم ندارد چراکه زیباست . کشف حافظ زیبایی غربت است . او درک کرده که احساس غربت لازمه عاشقی است و او را زیبا می کند و جلوه می دهد.
می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
مثال دیگری می زند و می گوید مثلا انعکاس شراب ارغوانی رنگ بر روی صورت چون ماهت مثل برگ ارغوان است که در میان گل نسرین غریب جلوه می کند اما زیباست.پس غربت ایرادی ندارد و جذاب و زیباست .و باید از آن استقبال کرد. نوعی تبدیل چالش به فرصت است . حافظ می خواهد با نگاه عاشقانه خود به غربت به عنوان چالش نگاه نکند بلکه آن را فرصت بداند . سپس مثال دیگری می زند.
بس غریب افتاده است آن مورخط گرد رخت گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گرد رخ یعنی اطراف صورت تو و مورخط یعنی خطی باریک که گویا مورچه ای راه رفته باشد و ردپایی مشکی رنگ برجا گذاشته است.گویا رخ تو مثل نگارستان است که انواع خطوط مشکی رنگ را دارد و این عجیب و غریب نیست حتی زیباست ولی این خط باریک اطراف صورت تو که از بقیه زلف مشکین جدا و غریب افتاده زیبا تر است. یعنی غربت در راه عاشقی زیباست.
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
اشاره به نکته زیبا و ظریفی دارد. معشوق شبانگاه مهمان عاشق شده و حافظ شب خود را با طره شبرنگ معشوق می گذراند و سحرگاهان معشوق باید از او جدا شود و حافظ او را می ترساند و می گوید بترس از ناله سحرگاهی من وقتی که تو در کنارم نیستی و من غریب و تنها می شوم . یعنی علیرغم اینکه غربت زیباست ولی دیدار یار زیباتر و بهتر است و نبودن یار عاشق را دلتنگ می کند.
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
معشوق حرف آخر را می زند. به حافظ می گوید حتی آنانکه با من آشنایی بیشتری دارند و به قولی درگیر زلف یار هستند هم شرایط بهتری ندارند . آنان به حیرت می رسند و حالشان به گونه ای دیگر بی تاب و بیقرار است و در این میان عجیب نیست تو که مسکین این راه هستی هنوز همه ضوابط این راه را بلد نیستی خسته شوی و غریب و تنها بمانی . پس نگران و دلتنگ نباش که راه دراز است. در اینجا یکی از ویژگی های راه عاشقی را یادآور می شود که همان حیرت است . ولی توضیح دیگری نمی دهد و در غزل های دیگر باید به دنبال آن باشیم . احساس غربت و حیرت هردو در راه عاشقی رخ می دهد اولی در ابتدای راه و دومی در ادامه آن است و هردو زیباست.
علی احمدی در ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
وقتی صحبت از روی رخشان است یعنی چهره ای که برهمه نمایان است و نمود دارد.مثل خورشید که بر همه می تابد حتی ماه هم زیبایی خود را وام دار روی خورشید است. از طرفی نماد خوبی هم هست چراکه زنخدان که نماد زیبایی صورت است و چاله ای در چانه است خوبی را همچون آبی از چاه خود بر می آورد . یعنی امیدوارم زیبایی تو خوبی هم به همراه داشته باشد.« شما» در این غزل باید فرد معروفی باشد که همه او را می شناسند و توصیف وتصویر خوبی از وی باید در میان مردم باشد. گفته اند که این غزل را حافظ در زمان شاه شجاع که علیرغم رفاقت با وی به علت حسادت حاسدان و حق ناشناسان به یزد تبعید شد ، برای شاه یحیی حاکم یزد سروده است.
نکته مهم رویکرد لطیف و شاعرانه و عاشقانه حافظ به یک موضوع اجتماعی و سیاسی مثل تبعید است. او قصد دارد نگرانی حاصل از این چالش ( دوری از وطنی که سخت وابسته به آنجاست ) را به فرصت جدیدی تبدیل کند اما با زبان عشق و با مسالمت نه با ستیزه جویی .
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما
حافظ از دیدار با شاه یحیی و تبعید در یزد مضطرب است و این را با جان بر لب آمده توصیف می کند . حالتی از سرگردانی و بلا تکلیفی را احساس می کند که آیا سرانجامش در یزد چگونه خواهد بود آیا در اینجا هم حاسدان به سراغش خواهند آمد . آیا فرصتی برای انجام کارهایش خواهد داشت ؟
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به بستان شما
دور در اینجا یعنی زمان یا دوران . نرگس استعاره از چشم است . طرفی نبست از عافیت یعنی از سلامتی و امنیت، چشمانش را برهم نگذاشت .یعنی در دوره حکمرانی و نظارت تو مردم خیلی هم روی عافیت ندیدند هرچند که وصف خوبی تو وجود دارد.استفاده از مستوری به معنای پرده و پوشش به این معناست که بهتر است مردم در سرزمین شما که مثل صورت است که چشم آن شمایید ، مستوری نکنند و بر این مشکل سرپوش نگذارند و آن را نادیده نگیرند .
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زانکه زد بر دیده آبی روی رخشان شما
حافظ بخت خود را خواب آلود می بیند یعنی آن را کاملا از دست رفته نمی بیند و امید دارد که شاید این بخت خواب آلود بیدار شود . اما چگونه؟ با آبی که در ابیات قبل از آن صحبت شد . خوبی به آب تشبیه شده بود و حافظ انتظار دارد با خوبی حاکم مواجه شود نه با نظارت حاکمانه اش که عافیت را از او می گیرد . با نظر به وجود ایهام در این بیت شاید اشاره ای هم به آن دارد که حاکم باید آبی به روی خودش بزند تا چشمش بهتر از قبل ببیند.
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
حافظ هنوز با شاه یحیی مواجه نشده و در ذهنش ابهامی نقش بسته و انتظار دارد نشانه ای به دستش برسد که حکایت رخ او را داشته باشد . رخ هم ایهام از شخصیت شاه است و هم حکایت از ویژگی سرزمین یزد دارد چون با خاک بستان هم قرین شده است . در ابیات بالا هم ، روی به بستان تشبیه شده که چشمی همچون شاه دارد .
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما
حافظ در اینجا برای اطرافیان شاه هم طلب عمر طولانی و به کام رسیدن می کند. عمر جمشید طولانی بوده و حافظ می خواهد که ساقیان اطراف شاه هم عمری حد اقل به میزان عمر شاه داشته باشند و شرایط تغییر نکند . از طرفی تلویحا می خواهد بفهماند که دوره حضور شما ممکن است در کنار شاه طولانی نباشد و دچار حسادت دیگران شوید . در مصرع بعد هم طعنه می زند که در دوره حکومت شما( بر شیراز و یزد) جام ما از می پر نشد و فرصت های زیادی برای بهره گبری بدون درد سر فراهم نبود.
دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما
گویا می فهمد دارد زیاده روی می کند .وقتی دل خراب و مست می شود چیزهایی می بیند که دیگران نمی بینند و می تواند دوباره کار دستش دهد. این حالت را فقط دلدار که حال دل را می شناسد می تواند درمان کند و به نوعی دیگران را قسم می دهد که او را آگاه کنند .به این معنا نیست که حافظ کسی را به مدد طلبیده باشد بلکه بیشتر حکایت از عدم تعادلی است که برایش پیش آمده .
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
خاطر مجموع یعنی آرامش ذهنی و زلف پریشان یعنی دوام و طولانی بودن حضور شما . همدست شدن یعنی یکی شدن یعنی حافظ طالب آن است که در شرایط تبعید هم خودش آرامش داشته باشد و هم اوضاع سیاسی ثبات و دوام داشته باشد و این را به عنوان یکی از اهداف خود ذکر می کند. یعنی حتی در این شرایط هم به اهداف خود امیدوار است.
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما
با یک لطافت شاعرانه موضوع مهمی را بیان می کند . می گوید خیلی ها در راه تو و به فرمان تو کشته و قربانی شدند اما وقتی به سراغ ما می آیی دامن و جامه خود را از خاک و خون دور نگه دار . دو معنا به ذهن می رسد یکی اینکه من طالب جنگ و خونریزی نیستم و دوم اینکه مرا به چشم قربانی خود نگاه نکن من کسی نیستم که قربانی تو شوم استفاده از ما به جای من قدرت و اعتماد به نفس حافظ را می رساند و حتی در شرایط تبعید خود را دست کم نمی گیرد و حرف خود را می زند.
می کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکّر افشان شما
حافظ آرزو دارد که به جای موضع جنگ و ستیزه جویی ، کلامی شیرین و خوش از حاکم بشنود و انتظار دارد حاکم هم این را درک کند و آمین بگوید و برآورده سازد. تا شرایط امن برای حافظ فراهم شود .
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
در عین حال طعنه خود را هم می زند و به باد صبا می گوید که به ساکنان شهر یزد این پیام را برساند که عده ای در حق من بی انصافی کرده اند و حق ناشناس بودند و کاش سر این حق ناشناسان مانند گوی چوگان شما گردد و اگر در شهر شما هم امثال آنها پیدا شود شما مردم به حسابشان برسید . بازهم به نوعی دنبال فرصت در تبعید برای خود است. تا این شرایط چالش برانگیز و نگران کننده را به شرایط توام با فرصت تبدیل کند .و این درس بزرگی است حتی برای کسانی که راه عاشقی را طی می کنند.
گرچه دوریم از بساط قرب ، همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثنا خوان شما
می گوید اگرچه از بساط قرب و نزدیکی به دربار و حکومتیان دور هستیم اما امیدواریم و رویکرد ما توام با صلح است و به نوعی بنده شاه شماییم و از شما تعریف می کنیم . در قرآن کریم به بنی اسرائیل فرمان داده شده که اگر به شهری وارد شدید سجده کنید و افتاده سخن بگویید . وادخلوا الباب سجدا و قولوا حطه . سجده کردن کنایه از فروتنی است و کوتاه سخن گفتن خاضعانه سخن گفتن است و شاید حافظ از این آیه وام گرفته باشد.
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
در بیت آخر حافظ بلند همتی خود را نشان می دهد و حتی در تبعید هم حضور در دربار پادشاه را غیر ممکن نمی داند . پادشاه را بلند اختر می داند و امیدوار است که خودش هم مثل اختری در دربار او قرار گیرد. درسی که از این غزل می گیریم این است که عاشق حتی در راه عاشقی هم باید نقشه راه داشته باشد و چالش ها و تهدید ها را به فرصت تبدیل کند اما با رویکرد عاشقانه و مسالمت آمیز.
کوروش در ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو: