گنجور

حاشیه‌ها

کوروش در ‫۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید:

چون ز ذات حق بعیدی وصف ذات

باز دانی از رسول و معجزات

 

مصرع اول چطور خونده میشه و یعنی چی ؟

 

محمد مهدی فتح اللهی در ‫۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

به‌به

رسول لطف الهی در ‫۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ میبدی » کشف الاسرار و عدة الابرار » ۱۸- سورة الکهف- مکیة » ۷ - النوبة الثالثة:

خیلی حرفه خیلی که عنوان نمیکند که ذوالقرنین چه کسی می‌باشد 

بهرام چگینی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰:

یعنی چی؟

علی احمدی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

به کویِ میکده هر سالِکی که رَه دانست

دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست

کوی جاییست که میکده در آن قرار دارد و خانه ها و مکانهای دیگری مثل مدرسه یا مسجد هم در آن جای دارد .سالک راه عاشقی از میان همه این درها فقط در میکده را می زند و اگر درهای دیگر را بزند اندیشه نادرستی دارد .

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

که سرفرازیِ عالَم در این کُلَه دانست

در میان تعاریفی که از رند می توان یافت تعریف برهان قاطع با مفهومی که حافظ بیان می کند مطابقت بیشتری دارد ."ایشان را از این جهت رند خوانند که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد."تعریفی که دقیقا در مقابل ریاکاری است .ریاکاران ظاهر الصلاح هستند ولی باطن پلیدی دارند ولی رندان پاک نهادند و خوب می اندیشند ولی ممکن است در ظاهر با دیگران متفاوت باشند .حال زمانه تاج رندی را بر سر کسی می گذارد که خود را در رندی سربلند بداند .عاشق رند باید سرش را بالا بگیرد تا به اوج برسد . 

بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رَهی

ز فیضِ جامِ مِی اَسرار خانقَه دانست

اگر کسی راهی به میخانه پیدا کرد با نوشیدن می به اسرار آنجا پی می برد .بارها در غزلها اشاره شده که می باعث مستی یعنی هشیاری فراتری می شود که عاشق را از اسراری آگاه می کند که در حالت هشیاری از آن خبر ندارد.

هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ ساغَر خواند

رُموزِ جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست

در مورد خط ساغر توضیحات کاملی ارائه شده و من سخن اضافه تری نمی گویم اما نکته در اینجاست که با می راز دو عالم را هم می توان فهمید چیزی که حکما به دنبال آنند تا با عقل آن را اثبات کنند با می می توان فهمید .اشاره به خط ساغر شاید به این دلیل است که این درک و فهم هم درجاتی دارد هرچه ظرفیت نوشیدن بیشتر باشد درک بیشتری حاصل می شود بدون اینکه رنجی برای عاشق ایجاد کند.

نه تنها راز دو عالم کشف می شود بلکه آن رموزی که در جام جهان بین دیده می شود به گونه ای دیگر برای عاشق مشخص خواهد شد .عاشق نیازی به جام جهان بین ندارد که بخواهد رموز جهان را ببیند .رموز جهان را باید از نقشی که بر این راه باقی مانده پیدا کنیم.رمز و راز این جهان را نمی توان در بک جام به صورت حاضر و آماده دید باید با امید به ناممکن ها به استقبال آن نقش ها رفت  و آنها را تجربه کرد تا نوری بر دل تابیده شود و کشفی صورت گیرد .

ورایِ طاعتِ دیوانگان ز ما مَطَلَب

که شیخِ مذهبِ ما عاقلی گُنَه دانست

با اوصاف فوق عقل کمکی در راه عاشقی نیست و سالک راه عاشقی  با عقل این راه را نمی پیماید.حافظ از این موضوع استفاده می کند و نام دیوانه را بر می گزیند و به زاهدان می گوید ما که دیوانه ایم عبادات ما هم در حد توان دیوانگان است و بر دیوانه حرجی نیست که عبادات را کامل انجام ندهد .بیشتر از این از ما برای انجام عبادات انتظار نداشته باشید

دلم ز نرگسِ ساقی اَمان نخواست به جان

چرا که شیوهٔ آن تُرکِ دل سیه دانست

حافظ وقتی از نرگس چشمان صحبت می کند نوعی تندی و عتاب را هم بیان میکند .چشم چون همراه مژگان است نماد تندی معشوق است .عباراتی مثل عربده جو برای نرگس چشم حاکی از چنین تعبیریست و در مقابل لب ساقی همیشه مایه امید است .عاشق از چشم معشوق خوف دارد و به لب او امیدوار است.در این بیت می گوید من از نرگس چشم ساقی امان نخواستم چون دلش سیاه است (همان توجیه مردمک چشم زیباست)و می دانم قصد جانم را دارد .

ز جورِ کوکبِ طالع ،سَحَرگَهان چشمم

چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست

به همین خاطر گویا بخت از من برگشته چون موقع سحر آنقدر چشمانم گریست که ستاره ناهید و ماه هم مطلع شدند

خوش آن نظرکه لبِ جام وروی ساقی را
هلالِ یک شبه و ماهِ چارده دانست

اما با همه اینها عاشق، روی ساقی را چون ماه کامل و لب جام را مثل هلال ماه نو می بیند .یعنی از معشوق دلگیر نمی شود.

حدیثِ حافظ و ساغر که می‌زند پنهان

چه جایِ محتسب و شِحنه، پادشَه دانست

قصه حافظ و پیاله ای که با آن  پنهانی باده می خورد را نه فقط پاسبان و مامور بلکه پادشاه هم می داند

بلندمرتبه شاهی که نُه رِواقِ سِپِهر

نمونه‌ای ز خَمِ طاقِ بارگَه دانست

همان پادشاه بلند مرتبه ای که نه فلک آسمان  را بخشی از انحنای طاق بارگاه خود می داند.گویا طعنه ای به پادشاه می زند.و خود را که درباره رندی و عاشقی گام برداشته خوشبخت تر از او می داند.

 با توجه به اینکه در تمام ابیات از ردیف دانست استفاده شده اهمیت آگاهی از اسرار در راه عاشقی در عین دیوانگی و دوری از عقل مشخص است و  این موضوع  را باید در تفسیر سایر غزل های حافظ هم مد نظر داشت

مهدی میرزائی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸:

چقدر زیباست 

فریما دلیری در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷:

به به

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۴۵:

شاعر در نخستین بیت قصیده به تعریف و توصیف یار می‌پردازد و می‌گوید:

«یار من رخسارش سوسن است و زلفش سنبل؛ سوسنی پُر بلا و سنبلی پُر فتنه»

اما، در بیت دوم به شکل «سوسن از سیم پلید و سنبل از مُشک سیاه/در پلیدی صد ملاحت، در سیاهی صد شکن»، ناگهان در ادامۀ توصیف، سوسن پلید می‌شود و در عین پلیدی، نمکین. مگر بنا نیست که قصیده در ستایش ابوالحسن علی‌بن محمد باشد؟ مگر در پلیدی، ملاحت وجود دارد؟

با پیگیری این تناقض کاملا آشکار، به نسخه خطی به شماره دفتر 15060 (دیوان ازرقی و مختاری) برخورد می‌کنیم که بیت دوم را چنین ثبت کرده است:

«سوسن از سیم سپید و سنبل از مُشک سیاه/در سپیدی صد ملاحت، در سیاهی صد شکن»

این شکل از بیت شماره 2 به دلایل زیر درست است:

1- سازگاری کامل با روح قصیده؛

2- کاربرد واژۀ «سپید» برای «سیم» (به معنای نقره)؛

3- نمکین بودن رخسار در عین سفیدی؛

4- زیبایی بیت با وجود واژ‌ه‌های متضاد «سپید» و «سیاه» در کنار یکدیگر.

امیر اقبال مشهدی فراهانی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۷۷ - حیله:

,ایرج با هنر خویش با سبک داستانی یکی از افعال جنسی که در جامعه رواج داشته به طنز منظوم کرده است که قابل تقدیر است . 

عبدالرضا فارسی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام ...

با درود خدمت بزرگواران و سپاس از کاربر محترمی با نام رضا که زحمت مطلب طولانی در مورد این غزل گذاشتند. جهت اطلاع و آگاهی از نظرات دیگران نظر زنده یاد دکتر عباس زریاب خویی در مورد این بیت را می آورم چون مفصل است متن کامل را در وبسایت شخصی خواهم آورد دکتر زریاب خویی می فرماید:

عکس روی تو چو در آئینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد

 

سر آغاز و مدخل آنست قرار میدهم و این غزل را نمودار اوج فکر و اندیشه حافظ که تحیر و سرگشتگی عالمانه و ژرف بینانه، نه حیرت عامیانه است میدانم.

 

من برخلاف نظر بسیاری از ارادتمندان حافظ که از راه صفای نیست و خلوص عقیدت او را از عرفا میشمارند حافظ را عارف بمعنی اصطلاحی و محدود آن نمی دانم و دلیل من همان مصراع دوم بیت اول است که می گوید: عارف از پرتو می در طمع خام افتاد. عارف در معنی مصطلحمشهور آن مانند همه ارباب عقاید و نحل و اصحاب ملل مشمول این گفته حافظ است که چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. حقیقت به عقیده حافظ از انظار همه اصحاب بحث و نظر مابعدالطبیعی پنهان است و پنهان خواهد ماند: 

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو/ راز این پرده پنهان است و نهان خواهد

بود.

 

کامران هیچ در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

از کانال خیام نامه در تلگرام بازدید کنید 

 

پیوند به وبگاه بیرونی

 

پیج خیام نامه هم در اینستاگرام بازدید کنید

پیوند به وبگاه بیرونی

 

با سپاس🌹

فرشته پورابراهیمی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰:

سلام و درود به دوستان عزیز ، ایا کسی میدونه که چرا (شوخ چشمی) به معنی گستاخی هست؟

سوره صادقی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:

کیانی تاج را بی‌تاجور ماند ...

خیلی جالب است که نظامی فعل ماندن را به نحو متعدی استفاده کرده. به معنی رها کرد. باقی گذاشت. واگذار کرد.

Azad در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل:

لطفا از هوش مصنوعی در شرح اشعار اکیدا پرهیز نمایید.

سوره صادقی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:

به زر اقبال را پرزور می‌داشت ...

به نظرم معنی مصرع دوم آنست که از سر بی‌تجربگی نمی‌دید که دشمنان کور نیستند. کور دیدن دشمنان ناشی از ندیدن خودش بود. دشمن را دست کم گرفته بود.

سوره صادقی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:

دگر کاین تهمتش بر طبع ره کرد ...

این داستان تبه شدن چشم هرمز را در همان بخش آگاهی یافتن خسرو از مرگ پدر هم که گفته بود، من نفهمیدم. اینکه آیا کسی کورش کرده بود و برای چه. :-| حالا اینجا باز ارجاع می‌دهد...

علی احمدی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

گل در بَر و می در کف و معشوق به کام است        

سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

همان طور که در پایان غزل می بینیم ایام بهار است که همه جا گل روییده است حال در مجلسی هستیم که گل همه جاهست و می هم در دستم و معشوق هم حضور دارد و من بهره می گیرم . بدیهی است که پادشاه جهان هم که باشی در چنین روزی برده ای بیش نیستی.

صحبت از مجلسی است که حافظ آن را مجلس عیش می داند چون معشوق حضور دارد اما این با وصال فرق دارد . اینجا فقط می توان معشوق را دید و درک کرد.

گو شمع میارید در این جمع که امشب        

در مجلسِ ما ماهِ رخِ دوست تمام است

بگو شمع نیاورند چون امشب روی معشوق مثل ماه کامل مجلس را روشن کرده است.

در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن         

بی‌روی تو ای سرو گُل‌اندام، حرام است

در آیین ما می توان شراب خورد اما به شرطی که معشوق که مثل سروی گل اندام است هم باشد وگرنه شراب بدون او حرام است.حافظ تلویحا به موضوع دیگری هم اشاره می کند او می گوید اگر من شراب می خورم چون حضور معشوق را حس می کنم و در حضور او باید مست شوم تا بتوانم او را درک کنم .اگر حتی باده را امید در نظر بگیریم معنایش چنین است که بدون حضور روی یار که منبع اطمینان است امید معنایی ندارد .

گوشَم همه بر قولِ نی و نغمهٔ چنگ است      

چشمم همه بر لَعلِ لب و گردشِ جام است

در این مجلس گوشم به دنبال صدای نی و آهنگ چنگ است و نگاهم به لبهای معشوق و گردش جام شراب است که کی به من می رسد.همه حواس من به لذتهای مجلس است.حتی لحظه ای را نباید از دست بدهم.

در مجلسِ ما عِطر مَیامیز که ما را      

هر لحظه ز گیسو‌ی تو خوش بوی مَشام است

مجلس ما نیازی به عطر ندارد چون هر لحظه بوی خوش از گیسوی تو ای معشوق به مشام ما می رسد.

از چاشنیِ قند مگو هیچ و زِ شِکَّر        

زان رو که مرا از لبِ شیرینِ تو کام است

از طعم قند و شکر هم چیزی نگو چرا که لب شیرین تو برای بهره گرفتن هست و نیازی به قند و شکر نیست

تا گنجِ غمت در دلِ ویرانه‌، مُقیم است      

همواره مرا کویِ خرابات مُقام است

تا زمانی که غم تو مثل گنجی در این دل ویرانه من جای گرفته من هم همیشه جایم در میخانه است . چرا حافظ از غم می گوید ؟ چون در عین حضور در مجلس غم جدا شدن از معشوق و ندیدن او را دارد و حتی در عدم حضور معشوق هم این غم که چه وقت می تواند دوباره معشوق را ببیند در دلش وجود دارد . او این غم را مثل گنج می بیند و همین غم است که عشق را برایش معنا می کند.

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است      

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

صحبت از ننگ بدنامی نکن چون بدنامی در راه تو برای من خوشنامی است و از خوشنامی دیگران نگو که چنان خوشنامی برای من ننگ و عیب است .اینکه مثل مردم مغرور و ریاکار بخواهم خوشنام باشم برایم ننگ است.

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نَظَرباز        

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

( چه در مجلس یار باشیم یا نباشیم حضور او را حس می کنیم پس )  می می خوریم  و آواره ایم و رند هستیم و نظربازی می کنیم ولی کسی که مثل ما نباشد هم در شهر نیست. یعنی همه مردم اینگونه اند و دل در گرو معشوقی دارند وبه زعم خود  در مجلس عیشی هستند  ولی به روی خود نمی آورند و خود را به گونه ای دیگر معرفی می کنند و مثل ما رهروان عاشقی روراست نیستند و ظاهر و باطن یکسانی ندارند.

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز       

پیوسته چو ما در طلبِ عیشِ مدام است

عیب مرا به محتسب ( مامور ) نگویید چون حتی  او هم که در شب مجبور است به اجبار کار کند مثل ما به دنبال این است که همیشه به نوعی در عیش باشد.

حافظ منشین بی‌مِی و معشوق زمانی       

که‌ایّامِ گل و یاسمن و عیدِ صیام است

ای حافظ حالا که وقت بهار است و گل یاسمن روییده و ماه رمضان هم تمام شده و عید فطر است پس لحظه ای بدون می و معشوق نباش.حافظ دو بهانه برای مست شدن و عاشقی کردن ذکر می کند یکی بهار و دیگری تمام شدن ماه رمضان . به باور او بعد از اتمام یک ماه روزه داری باید به درجه ای رسید که معشوق را درک کرد و ساقی شد و از می بهره برد.

معشوق ازلی همیشه حضور دارد مهم این است بتوانیم به گونه ای باشیم که معشوق ما را از اغیار حساب نکند وگرنه در مجلس او راه نخواهیم یافت .صداقت و روراستی شرط عاشقی است .

آصف در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵:

این غزل بسیار زیبا و دلنشین و البته جگرسوز که بی آنکه قصد اغراق داشته باشم، هرگاه آن را می‌خوانم بی‌اختیار اشک از دیدگانم سرازیر می‌شود و منقلب می‌شوم، اما در باره ماجرای سرایش این غزل بسیار دلکش سخنان بسیاری گفته شده و داستان‌پردازی‌هایی هم شده‌است که حاصل خاطر مناقب نویسان بوده که از بیان آنها سر باز میزنم اما چندانکه ارباب تحقیق و پژوهش درباره این غزل گفته‌اند و اتفاق نظر بیشتر بر روی آن دارند این است که ظاهراً بر خاطر مولانا گذشته بوده و متوجه شده بوده است که شمس قرار است دیگر بار برود و این رفتن با نوبه قبلی هم تفاوت دارد و بی‌بازگشت است و چندان که گفته‌اند در همان ایام جناب مولانا قدس‌الله‌نفسه الزکیه بر بام خانه بیقرار راه می‌رفته و این غزل را می‌پرداخته و می‌خوانده، اینکه عزیزی بیان کرده بودند که این شعر به ایمان مربوط است و سپس بر اساس آن نتیجه‌ای هم گرفته بودند باید عرض کنم که آن بیت فوق العاده نغز و البته بسیار پر مغز اشارت به خبر و روایتی دارد که مولانا نسبت وجود خود به شمس را تشبیه می‌کند بدان خبر که آمده‌است: آدمیان در واپسین لحظات و آخرین نفس‌های عمر خود باید که با یاد خداوند باشند تا رستگار شوند و داخل در جرگه مومنین از دنیا بروند و از سویی شیطان در آن واپسین دم که مومن باید ضمیرش یاد خدا و زبانش به نام خداوند باشد بر او ظاهر شده و او را می‌فریبد و او را یاد تعلقات دنیاوی خود می‌کند تا از یاد پروردگار غافل شوند و انسان‌های مومن همواره ازین بابت در خوف و ترس‌اند تا مبادا در آن دم از یاد خدا غافل شوند و شیطان رهزن ایمانشان شود و مولانا خطاب به شمس گوید اگر مومنان همواره خوف آن لحظه بازپسین دارند تا مبادا ایمانشان را بر باد دهند، پادشه ملک ایمان من تویی و ترس من از لحظه رفتن توست در واقع رفتن شمس را به مرگ خود تشبیه کرده که در بیت بعد این شاهکار گوید : 

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

بازهم همین معنی را القا کرده که اگر بروی جان مرا هم با خود خواهی برد. با این احوال به عقیده این کمترین با توجه به قرائن و امارات همین مسئله است و ربطی به امام زمان یا به خداوند ندارد. گرچه در باره مولانا او هم فانی در شیخ شد و هم فانی در حق و بقا به حق یافت، چندانکه جایگاه عاشق و معشوق گاهی عوض می‌شود و گاهی اشاره می‌کند که حامل اسرار بود ‌و سپس خود محمول گشت(در مثنوی شریف این تعبیر بکار رفته) و مولانا که هرگز به خداوند نمی‌گوید که مرو! او سرتاسر غزلیاتش و نیز مثنوی شریف همواره سخن از این دارد که ارتباط ا‌و با خداوند چنان است که چون قطره‌ای به دریا پیوسته است و فانی در حق شده است، آنگاه چگونه تمنای این داشته باشد که خداوند نرود و او را تنها نگذارد؟ در مورد امام زمان هم بسیار بعید می‌رسد و این ابیات حکایت از آن دارد که او با کسی در رابطه بوده و او میخواهد که راه جدایی گیرد و به سوی سرنوشت خود برود.  البته سخن در این باب و در باره وجود شمس الحق تبریزی و ارتباط میان این دو انسان معنوی نظریات و آراء گوناگون بیان شده که ذکر آنها خارج از حوصله این مقام است و در جای خود محل بحث و گفتگو است. با عرض پوزش بابت اسائه‌ی ادب و پرگویی از خدمت عزیزان

علی احمدی در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است        

صُراحیِ میِ ناب و سَفینهٔ غزل است

در این زمانه تنها رفیقی که آسیبی ندارد جام شراب خالص و دفتر غزلهاست. سفینه در اینجا به معنای دفتر یا چیزیست که در آن نوشته باشند.البته سفینه را با توجه به ابیات بعدی شاید بتوان به معنای کشتی در نظر گرفت. 

جَریده رو که گذرگاهِ عافیت، تنگ است      

پیاله گیر که عُمرِ عزیز  بی‌بَدَل است

چون رفیق کم است برای عبور از گذرگاهی تنگ و باریک که به عافیت می رسد باید تنها (جریده) حرکت کنی. پس پیاله ات را از می پر کن که این سرمایه عمر عزیز است و دیگر فرصتی پیدا نمی کنی.

چون حافظ در این بیت به مسیری اشاره می کند که در نهایت به عافیت می رسد و می گوید باید پیاله را پر کنی معلوم می شود بدون باده نمی توان این راه را طی کرد و همین باده خالص باید سفینه غزل را به کار اندازد خواه سفینه دفتر شعر باشد یا کشتی.دوباره صحبت از می و غزلخوانی  و مطربی است ( حدیث می  و مطرب) اما آیا این کافی است؟

نه من ز بی‌عملی در جهان مَلولَم و بس      

      مَلالتِ عُلما هم ز علمِ بی‌عمل است

در این دنیا نه تنها من عاشق در صورت عمل نکردن افسرده می شوم بلکه عاقلان و اهل دانش هم از دانشی که به عمل درنیاید افسرده خواهند شد .

در اینجا نکته جدیدی را در راه عاشقی بیان می کند .عاشق باید پس از مستی و آگاهی از جلوه معشوق علاوه بر غزلخوانی و مطربی کاری انجام دهد و تصمیمی بگیرد . امید بدون عمل و تصمیم ، امیدی واهی خواهد بود .عاشق هم باید هدفهایی داشته باشد و برای رسیدن به هدف تصمیم بگیرد وگرنه پایان عاشقی افسردگی خواهد بود.

به چشمِ عقل در این رهگذارِ پرآشوب         

جهان و کارِ جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

از نگاه عقل در این مسیر که پر از آشوب است همه دنیا و کارهایی که در آن انجام می شود با عدم اطمینان همراه است پس قابل اعتنا و اتکا نیستند. یعنی نه تنها همه چیز از بین رفتنی است بلکه همه تصمیم ها هم غیر قابل پیش بینی هستند . پس باید چه کرد ؟

بگیر طُرِّهٔ مه‌چهره‌ای و قِصّه مخوان     

که سعد و نَحس ز تأثیر زهره و زُحَل است

اگر بخواهی عاشق بمانی باید گیسوی زیبارویی را بگیری و چنین داستانی نخوانی که خوشبختی و بدبختی حاصل تاثیر حرکات سیاره زهره یا زحل است . یعنی شانس و اقبال قابل اتکا نیستند بلکه آن گیسوی زیبا روی است که در این راه به تو اطمینان می بخشد و در تصمیم گیری ها قدرتت را بیشتر می کند.اشاره به قدرت عشق در برابر عقل دارد . اگرچه با مدد عقل می توانی تصمیم بگیری ولی عدم اطمینان در موفقیت تصمیم تو را آزار می دهد هیچ نقطه اتکایی هم نداری ولی عاشق به معشوق متکی است .

دلم امید فراوان به وصلِ رویِ تو داشت      

ولی اجل به رَهِ عمر، رهزنِ اَمَل است

دلم برای وصال روی تو امید زیادی داشت ولی حواسم هست که مرگ در این راه زندگی همیشه مانع امید و آرزوهاست یعنی همیشه معلوم نیست امیدها هم به موفقیت ختم شود . معلوم نیست امید به وصال ، به وصال ختم گردد.به نوعی وصال غیر ممکن است ولی من هنوز به آن امیدوارم . امید به ناممکن ها را حافظ با ظرافت خاصی بیان کرده است.

به هیچ دَور نخواهند یافت هشیارش       

چنین که حافظ ما مستِ بادهٔ ازل است

هیچوقت در زمان گردش می در  میخانه حافظ را هشیار و عاقل نمی بینید چون او با نوشیدن باده ازلی ( امید) مستی( آگاهی فراتر ) را تجربه می کند و عاشقی را بر عاقلی ترجیح داده است.

حافظ نشان می دهد که باید حتی در تصمیم گیری هم عاشقانه نگاه کرد . تنها در عشق است که می توانی به اطمینان معشوق تکیه کنی چون معشوق نماد اطمینان کامل است و در راه عاشقی ما به سمت اطمینان کامل حرکت می کنیم چون معشوق مطمئن ما را به سوی خود می کشاند.

آصف در ‫۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۹ در پاسخ به بشارتی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵:

احسنت بسیار زیبا و با احساس به استقبال از این غزل مولانا رفتید. لذت بردم

۱
۲۰۰
۲۰۱
۲۰۲
۲۰۳
۲۰۴
۵۷۲۵