افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۹۰:
در مصرع آخر، به بازی باید جدا نوشته شود یعنی برای بازی نیایی.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۵۸:
اگر «مؤذن» باشد، با «آوازه قامت خوشش» جور در نمیآید؛ پس مثلا باید «آواز اقامه خوشش» باشد.
از طرفی اگر موزون باشد، صفت خوش معمولا برای قامت به کار نمیرود و برای آواز مناسبتر است.
امیرحسین شکوهی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲:
به نظر می آید او ایوب بود صحیح تر است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۵۷:
مصرع اول و چهارم اشکال وزنی دارد. شاید به این شکل بوده باشد:
بگذشت پریر باد بر لاله و ورد
دی خاک چمن سنبل تر بار آورد
امروز خور آب شادمانی زیراک
فردات همی آتشِ غم باید خورد
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۴۶:
فرمایش جناب امین کاملا درست است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲۶:
مصرع دوم چیزی کم دارد تا وزن آن درست شود. شاید این گونه باشد: از تار دو زلفش، تن من بسته اوست.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳:
در ادبیات پیشین ما، منظور از گل، گل سرخ است.
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳:
جناب آرش گرامی
تیغ همان شمشیر است. شعر فردوسی بدین صورت درست است:
به روز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر، به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست
بابک در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷:
منوچهر جمالی نوشته است:از این پس ، چشم تو و جان تو (= جی ) ، میزان ( = جی ) تو هست ، و این خودت هستی که کردار و گفتار خودت و پدیده ها ورویداد ها را میکـشی و وزن میکنی ، وه مه چیزها ، از این پس، موزون تو میشوند . توئی که ارزش ها را در جستجو و پژوهش و آزمایش ، معین میسازی .
تو را از این پس، هیچکس وه یچ مرجعیت دینی و اخلاقی و هیچ قدرتی، داوری نمیکند. ترا هیچکس نمیبیند که تا پیش او، بازیگری کنی و نقشی بازی کنی ، که مورد پسند او واقع شوی . نقش بازی کردن در انظارمردم ، یا درانظار موءمنان و هم حزبیان و همگروهیها وهموطنی ها ، معنای « بزرگ بودن حقیقی » که « از خود، بزرگ بودن » است ، از خود، زیبابودنست ، از خود ، نیک بودنست، را در تو از بین میبرد . این نقش بازیها ، پاکی و صداقت ( راستی ) را ، که راست بودن در برابرچشمان خودت هست، از بین میبرد .
« هـنـر »، برای تو « فضیلت و برتری جوئی وسبقت جوئی بر دیگران ، در پیش انظار، در تماشاخانه اجتماع، در یک تقوا و یا یک ارزش اخلاقی » نیست. چنین فضیلتی و تقوائی ، ایجادِ رشگ در اجتماع میکند . « فضیلت یا هنر» و « رشک » که هر فضیلتی را زهرآلود میسازد ، و اصل کین توزیست ، همراه و ملازم هم میشوند. رشک ، سایه فضیلت میگردد که همیشه بندنبالش میدود . فضیلت و رشک ، « ژی» و «اژی » هستند که با هم میآمیزند . درست « فضیلت و هنر» ، بلافاصله ، گوهر « دیوی » پیدا میکند ، و خودش رشک را بر میانگیزد .« فضیلت و هنر» ، و« رشک » ، همزاد متضاد ( بنا به تصویر زرتشت ) میگردد . به عبارت دیگر، اهورامزدا، خودش اهریمن را با خود میآورد .ولی درست این رشگها هستند که ادیان و مذاهب آنها را ، مقدس میسازند . این رشگ مقدس را که agon نامیده میشود ، یونانیها آوردند . میتراگرائی و یهودیت و اسلام ، خشم ( غضب ) را ، که بُن همه قهرورزیهاست ، مقدس ساختند ( خشم مقدس )، و یونانیها ، رشک یا «اگون » را، مقدس ساختند (پیشوند اگه ، در اگون یونانی ، همین اژی = اگی است ) . فرهنگ سیمرغی ، نه رشگ را مقدس میسازد ، نه خشم را. از اینرو رستم ، در هفت خوان، دنبال هنریست که رشگ مقدس را طرد میکند . رستم نیاز به هنری دارد که رشک نیافریند، که بنیاد کین توزیهاست .
دراین ادیان نوری ، هنراخلاقی، آلوده به رشک و رقابت و « خواست پیش افتادن بر دیگرِی در انظار» شد . نیک بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن ، مسابقه گذاشتن در بازار اجتماع و سیاست و دین میشود . هیچکس چشم دیدن آن را ندارد که دیگری خوبتر از او، زیباترازاو ، بزرگوارتر از او نزد مردمان باشد ، و میکوشد که خوبی و زیبائی و بزرگی را تا میتواند درهمه، زشت و مسخ سازد ، و بنکوهد و تاریک سازد ، تا خودش ، مسابقه را از دیگران ببرد . تو، با این غایت به هفتخوان برو، تا گمنام باشی ، تا کسی نباشد که دلیریهای ترا ، به شکل مسابقه با دیگری ، ببیند ، و بدین علت ، مشهور و بلند آوازه شوی .
من تـرا، برای بازیگری در تئاتراجتماع نپرورده ام . تو هم اجتماع را ، به تماشاخانه ، و مردمان را به تماشاچیان ، و چشم را ، به تماشاچی بودن ، نکاه . تو این راه را نمیروی ، تا با اعمالت و هنرهایت ، مشهور شوی ، و کسی نیست که ترا در دلیریهایت بستاید ، و درسُستی هایت بنکوهد. کسی و مرجعی و قدرتی، ترا وکارهایت واندیشه هایت را « داوری » نمیکند . داوری کردنdaato-bara ، تنها ، جعل و گذاردن میزان، یا وضع معیار و قاعده و قانون یا محاکمه کردن و تشخیص نیک و بد، با این قوانین و قواعد ومعیارها نیست ، بلکه « daata » آفریدن و هستی بخشیدن و هستی یافتن نیز هست . داوری ، هم حق آفرینندگی ِقاعده و معیار، وهم هستی یافتن با آن ، وهم هستی دادن با آن هم هست ، و هم حق تشخیص نیک و بد ، زشت و زیبا ، پستی و بزرگی دادن نیز هست . داوری ، هم اینست و هم چیز دیگراست . آنانکه ترا در اجتماع ، داوری میکنند ، نه تنها خوبی و بدی را در تو، از هم تشخیص میدهند ، بلکه خوبی وبدی ، و زشتی و زیبائی ، و پستی و بزرگی را نیز ، در تو میآفرینند، و حق از خود بودن ، حق نیک بودن از خود ، حق بزرگ بودن ازخ ود ، حق دیدن با چشم خود ، حق اندیشیدن با خرد خود را از تو میگیرند . اینکه داوری ، همیشه به نزاع وجدل و اعتراض میکشد ، از آن روست که آنکه داوری شده ، ناگهان درمییابد که حق از خود بودن ، از او گرفته شده ، و درست ، داوری کننده ، حق از خود بودن را پیدا کرده است . تو حق نداری ، امر به معروف و نهی ازمنکر بکنی ، چون تو با این کار، حق از خود بودن ، حق از خود نیک بودن ، حق از خود اندیشیدن ، حق با چشم خود دیدن را از دیگری میگیری .
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲۴:
جناب علی گرامی
مصرع سوم در واقع بدین شکل است: بست از این نادرهتر، که در عالم دید؟ بست درست است.
ضمنا بدر یعنی ماه کامل که ماه شب چهاردهم است. صورت زیبای کودک نعلبند را به ماه کامل تشبیه کرده است.
تاکنون هیچ ادیبی نگفته که این شعر عرفانی است بلکه به این نوع شعر از نظر موضوع که درباره پیشهوران و صنعت آنهاست، شهرآشوب میگویند.
محمدضیا در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۰۸:
آقای آزاد عزیز،
کلمه حضرت، دقیقا به معنای محضر است، لذا وجهی ندارد که آن را تغییر داد.
محمد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
بیت چهارم مصراع دوم
پرشان باید به پریشان تغییر کند
نصیحت را فرستادم پرشان و خموش آمد
نیماک در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۸:
ببخشید استادان گرامی میون تعارف ها و تمجیدات و صحبت های شخصی تون من جسارت کرده یه مطلب غیر مرتبط مطرح می کنم. توی نسخه ای که من دارم از آقای فروغی، در پایان مصرع دوم " نسفت" آورده شده. که البته با توجه به چم گوهر تحقیق سفتن که برابر با سخن راندن هست، از دید اینجانب گزینه ی بهتری ست. کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت : همگان در این مورد ابراز نظر کرده اند، کسی نیست که در این مورد سخنی نگفته باشد و ... .
خوشحال می شم دیدگاه دوستان رو بدونم.
شادی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب الفقر » بخش ۱ - باب الفقر:
اصلاحیه :شادی نوشته:
در جمله ی “پس متاع متاع باشد از راه رضا.” غلط املایی وجود دارد. درست آن : “پس متاع مناع باشد از راه رضا.”
مترادف مناع: {بازدارنده، منع کننده}
افسانه چراغی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۸۶:
دو غلط در این رباعی وجود دارد:
در مصرع اول چنان که جناب عسکری فرمودهاند، چو درست است.
در مصرع سوم بین لعل و شکرش، واو باید حذف شود؛ لعلِ شکرش درست است.
محمود عبادی در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۷:
در مصاع :
خاک بغداد زخون خلفا میگرید
به بینیذ حرف خچند بار تکرار شده است . پس فقط خواجه نیست که استاد واج آوائی است
بیژن آزاد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۸:
کف و ساعدش چو کف شیر نر
هیون ران و موبد دل و شاه فر
بیت 18/کف و ساعدش چون ؟کف شیر نر
ع.ر.گوهر در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:
با سلام
به شیر :داخل شیر مادر
بدان جهت معنی میشود :
شور عشق در شیر مادر بوده است از این روست که حتی در عالم پیری هم مشاقم و عاشق و چون در زمان شیرخواری این شور عشق را مکیده ام در تمام اجزای وجودم جای گرفته است لذا تا زنده ام از وجودم خارج نمیگردد
شاگرد در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
با احترام به همه نظرات
به نظرم از لحاظ معنایی هم "فراغ" صحیح است به معنای آسودگی
و هم "دماغ" به معنای طبع و ذوق و حال و احوال
مصرع یک: من دارم نا امید میشم اما تو همچنان آسوده خاطری
مصرع دو: میگه همه عالم فهمیدن . ای عجب به ذوق و احوال تو که تغییری در اون حاصل نشد
خامش در ۵ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰: