گنجور

حاشیه‌ها

در سکوت در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

علیرضا حبیب پور در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ:

شعله ذوقش را فسردی پدر جان! آرام!

علیرضا حبیب پور در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۴ در پاسخ به بهروز دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ:

 برداشت چنین معنایی از بیت آخر خالی از اشکال نیست. 

حسین حسینی مهر در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳:

علی آقا داداش، " شدن " در مصراع دوم یعنی از دست رفتن، 

کنام پلنگان و شیران شدن، 

یعنی کنام پلنگان و شیران از دست بره . 

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

دل از من برد و روی از من نهان کرد خدایا با که این بازی توان کرد(۱۳۷)  


یک لحظه چهره گشود( ایهام: تجلیات رحمانی) و جلوه اش دلم را به یغما برد، سپس روی پوشاند!انصاف دهید! چه بازی خطرناکی!
۲-تنهایی شب هجرانش، قصد حانم را کرده بود ولی خیال خوشش مهربانی بی‌اندازه داشت.(خانلری: سحر تنهائی‌ام)
۳- اکنون که چشم زیبایش نیز به من بی اعتناست، چون لاله دلم پرخون است.
۴-این درد را با که گویم،؟! با درد جانسوز عشق، طبیبم نیز دشمن جان است!(خانلری: کجا گویم)
۵- از شوق رویش چون شمع، چنان سوختم که بربط با آوای موسیقی و سبو با صدای ریختن شراب بر من گریه می‌کنند( زاویه نگاه عاشق در مجلس بزم)
۶- ای صبا، ای پیام آور عشق!
اکنون که زاری عشق، بیچاره‌ام کرده، وقت وقتش هست به فریاد رس! که درد اشتیاق قصد جانم را کرده است.(شوق غایبان را باشد، جمله خلق در مقام شوق اند نه اشتیاق، سطوت اشتیاق چنان بنده رل مبهوت و مدهوش کند که او را نه اثری ماند و نه خبری.-عوارف المعارف، ترجمه پارسی، ۱۸۹-)
۷- در جمع مهرورزان نیز نمی‌توانم درد دل کنم و از بی وفایی یار بگویم.
۸- آنچه تیر چشمت با جان مشتاقم کرد، دشمن با جانم نمی‌توانست بکند( شدت درد عشق)
نکته: پارادوکس عشق در بیت ۴ و۸: درد دوست داشتنی- طبیب قاتل
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی 

سفید در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

 

انوری می گوید:

بردی دل و در کمین جانی

 

حافظ می گوید:

که دل برد و کنون در بند دین است

 

و اما سعدی می گوید:

دل ربود از من نگارم؛ جان ربودی کاشکی...

 

سعدی در عاشقی پاکبازِ پیشتاز است

 

سفید در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

 

معروف لبت به تنگ‌باری

چونان که دلت به تنگ‌خویی! 

 

بردی دل و در کمین جانی...

 

علی فدیعمی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴:

أنی و علی العاشق هذان حرامان یعنی کی و چگونه ممکن است چنین چیزی اتفاق بیافتد در حالی که هر دو یعنی هم خواب و هم قرار بر عاشق حرامند.

انی حرف استفهام عربی است که شما به إنی به معنی من ترجمه کرده اید.

مثل این آیه در قرآن : یوم یتذکر الانسان و أنی له الذکری؟!

روز قیامت روزی که انسان متذکر می شود و آن روز چه جای تذکر و یادآوری است؟!

 

 

مرتضی شمسی زاده در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

وای خدای من ! این غزل رو چند روز پیش همایون خان شجریان در آهنگی به اسم بیدار شو خوندن. محشر بود آقا محشر. حتما توصیه می کنم گوشش کنید. 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است 

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است 

زلف حضرت دوست یا معشوق ازل در اینجا کنایه از این جهان ماده و فرم بوده و دامی ست که روزگار یا همانگونه  که در بیت ششم می فرماید ارباب بی مروت دهر برای انسان گسترده است تا زیبایی های فریبنده آن دل انسان را مبتلا و گرفتار خود کند ، اما این خویشتن خود اصلی انسان نیست ، هشیاری ابتدا خویش و آشنای زندگی یا عشق  و از جنس بی فرمی بوده است اما پس از آمدن به این جهان مادی بمنظور تطبیق شرایط زیست با این جهان خویش یا هشیاری جسمی دیگری را بر  خود تنیده است که بر اساس ذهن و شناختِ اجسام کار می کند ، حافظ آن خویشِ ذهنی جدید را در این بیت خویشتن نامیده است ، این خویش تنیده شده جدید و بر آمده از ذهن پس‌از اندک زمانی عشق زیبایی و جذابیت های این جهان مادی را در دل خود قرار داده و از آنها طلب قرار و آرامش میکند  ، گاه از پول و ثروت ، گاه از همسر و خانواده ، گاهی  از باورها و اعتقادات  ، گاهی هم از تایید و اعتبار  یا مقام علمی و غیر آن طلب خوشبختی  میکند و بکلی فراموش می کند که خویش و از جنس عشق بوده است ، پس همچنان با توهم ایجاد شده خویشتن سعی در پیشبرد امور خود دارد ، حافظ در مصرع دوم خطاب به معشوق ازلی ادامه می دهد که چنین هشیاری جسمی و کاذبی که اصل خود را فراموش کرده و دلش مبتلا و عاشق بر چیزهای این جهان شده ، سزاوار کشته شدن است ، پس به غمزه و تیر های مژگان و لطف و عنایتت ، چنین خویشتن کاذبی را هدف قرار ده ، او را بکش و از میان بردار تا خویش اصلی بازگشته و امور انسان را ، بر مبنای عقلِ عقل در دست بگیرد.

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما 

به دست باش که خیری به جای خویشتن است 

منظور از مراد خاطر در اینجا  آرزویی ست که از اندیشه خالص خدایی ،‌ یعنی از اصل انسان و خویشتن حقیقی برآمده است ، ز دست برآمدن در اینجا علاوه بر معنی متداول به معنی اگر دست دهد و ملزومات و مقدمات این کار فراهم شود آمده است ،  به دست باش  ، یعنی به انجام رسان و خویشتن کاذب برآمده از ذهن را بکش و از میان بردار ، زیرا که خیری به جای آن خویشتن کاذب خواهد نشست ، و این خیر چیزی نیست جز اصل خدایی انسان که بجای آن خویشتن کاذب ، کنترل  امور انسان را بر عهده می گیرد  و همه خیر و برکت است .

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع 

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است 

در ادمه بیت قبل مخاطب هنوز خدا یا زندگی ست که جان انسان نیز از جنس جان آن بت شیرین دهن است  ، شیرین دهن یعنی خوش سخن و همچنین  بت یا معشوق زیبا رویی که وصلش شیرینی و برکات را برای عاشق به همراه می آورد،  پس حافظ برای اثبات خلوص نیتش به  جانان سوگند می خورد که این ادعایی از روی ذهن نبوده ، بلکه او حقیقتا همانگونه که شمع ، خود را فدای روشنایی شبها می کند ، قصد آن دارد تا با فدا کردن خویشتن کاذبش ، به تاریکی شبها و لحظات زندگی نور حقیقت  بخشد تا خویشتن حقیقی او فرصت ظهور  و حضور یافته و شمع راهش گردد .

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل 

مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است 

پس‌چون که حافظ رای عشق زد ، یعنی مصمم به ورود در راه عاشقی شد ، ندایی از عالم معنا در پاسخ به ابیات قبل  آمد که از این عشق حذر کن ای بلبل شیدا ، زیرا آن گل خندان یا هشیاری خدایی که با نظر لطف خود بر روی عاشق لبخند زده و رخ به عاشق نمایان کرده ، به رای و قانون خود در رابطه با این عشق عمل می کند ، یعنی سختی راه آن عشق و درد خارهای گل را نیز باید متحمل شده و در امر از میان برداشتن خویشتن کاذبت شکایت نکرده و استقامت داشته باشی ، اگر از عهده بر می آیی عاشق شو و دم از عشق بزن .

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج 

که نافه اش ز بند قبای حویشتن است 

بوی گل یعنی خرد و هشیاری کل ، خداوند یا معشوق ازل به بوی مشک چین ختن و همچنین چگل نیازمند نیست ، یعنی زندگی  هشیاری زنده قائم به ذات خود است ،  همچنین گل در اینجا میتواند به معنی هشیاری باشد که در قالب فرم در آمده است یعنی انسان ، پس او که ازلی ست و حی قیوم و بوی خوش همچو نافه اش ، از بند قبا یا ذات خویشتن است ، و ‌انسان که او نیز از جنس خداوند است و قائم به ذات او  ، او هم از عطر و چیزهای بیرونی بی نیاز است ، در غزلی دیگر میفرماید  ؛ غرض کرشمه حسن است  ورنه جمال دولت محمود را به زلف ایاز حاجت نیست  یعنی با اینکه منظور خداوند از آفرینش ، کرشمه و اظهار خود در جهان فرم است،  اما او را حاجتی به انسان نیست و اگر همه اهل‌ عالم از امر زنده شدن به خدا سر باز زنند یا به اصطلاح  دینی کافر شوند به فر کبریایی حضرتش خللی وارد نخواهد شد .

مرو به خانهٔ  ارباب بی مروت دهر 

که گنج عافیتت  در سرای خویشتن است 

پس‌حال که انسان نیز بو و نافه اش را از بند قبای خویشتن ،‌ یعنی از ذات خدایی خود می گیرد و به عطرهای آهوی ختن نیازی ندارد بهتر است به خانه ارباب بی مروت دهر ، یعنی فضای ذهن و ماده نرود و خوشبختی  خود را در چیزهای مادی این جهان جستجو نکند ، زیرا که هر انسانی بواسطه آن بوی گل و خرد خدایی ذاتی خود ، گنجی در سرا و خانه دل یا مرکز خویشتن دارد که عافیت و سلامتی کامل برای او به ارمغان می آورد ، در اینجا عافیت به معنی کلی آن مورد نظر است که سلامتی فکر ، روان و همچنین جسم از جمله آن عافیت می باشد  . دهر روزگار یا چرخ هستی یعنی جهان فرم  بی مروت است یعنی ناجوانمردانه میهمانان خانه  خود را که همه انسان‌ها  هستند گرفتار و در بند چیزهای جسمی و مادی این جهان میکند که این دلبستگی  ها و تعلقات ، آنان را از کار اصلی خود در جهان که مردن به خویشتن کاذب و زنده شدن به خداوند یا خویشتن اصلی ست  باز می دارد ، بزرگان گفته اند انسان در لحظات پایانی عمر به این بی مروتی ارباب  دهر پی‌می برد که خیلی دیر شده و حسرت عمر بر باد رفته را می خورد. 

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او 

هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است 

 اما حافظ دلسوخته عشق و انسانهای عاشق که میدانند ارباب دهر بی مروت است و در حق میهمانان  خود جفا می کند بر سر عهد و وفای روز الست پابرجا مانده اند  تا شرط و قمار عشقبازی را برنده شده و سربلند شوند .

محسن خانزادی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۸ - آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را:

بیت ۵۸ مصراع دوم  :     سرش کنده گیر از «کَه» آکنده پوست

یعنی سرش را جدا شده و پوستش را از کاه انباشته بدان 

در سکوت در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

عرشیا غلامی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۰ - خیانت:

سلام وزن صحیح شعر مفعول مفاعیل فاعلن هست.

محمدحسن در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب برزویه الطبیب » بخش ۱ - باب برزویهٔ طبیب:

معنی لغات:

شفقت: مهربانی 

مزید: اضافی 

تحریض: تشویق، برانگیختن انگیزه منظور است

مُدّخر: ذخیره شده

حسبت: مزد، اجرت

تمنّی: درخواست آرزو 

 

 

 

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۶ در پاسخ به Hamideh Mahdian دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

بزرگی حافظ یا سعدی و مولانا در مذهبشان نیست و بنده در مقام رد تشیع یا تسنن حافظ نیستم چون رد و اثبات آن هیچ سودی برای ما ندراد جز دلزدگی و بیزاری از حافظ

درست است که شعر حافظ تو در تو و اسرار آمیز است و برداشت های متفاوت از آن ممکن و بلکه لازمه نظر رند شیراز است، اما برداشت ها باید با یک منطق همراه باشد

مثلا وقتی از شراب حرف می زند می توان سکر و بیخودی روحانی در نظر گرفت یا شراب انگوری

اما مثلا نمی توان شراب را به معنای آب داخل چاه تعبیر کرد چون تناسبی در این بین نیست

اینکه عدد 72 را به عدد شهدای کربلا ربط داده اید در حالی که هیچ نسبتی در این بیت با این موضوع وجود ندارد.

حروف گ چ پ ژ که در اینجا با ک ج ب ز جایگزین فرمودید هیچ سابقه ای در زبان عربی ندارد

عرب ها گ را با ج غ جایگزین می نمایند – چ را با ج ش – ژ را در صورت وجود با ج

چارده روایت را هم به شیعه بودن حافظ تفسیر کرده اید کاش ربطش را هم گفته بودید. اگر منظور 14 معصوم است دقیقا در اینجا هیچ ربطی بین این اصلاحات وجود ندارد. منظور 14 روایتی است که در بین عرب از قرائت قرآن وجود داشته

فرموده اید «زلف در عرفان به تجلی جلال الهی معنی شده و سرنوشت امام و یارانشون در کربلا برای نشان دادن نهایت جلال خداوند بوده» اتفاقا زلف مظهر صفات جمال است نه صفات جلال. به علاوه شما دارید یزید جنایتکار را تبرئه می کنید

بقیه موارد هم که اشاره نموده اید همین طور بی ارتباط است و فقط یک کلمه در بیت با منظور شما جور بوده همان را برداشته اید و تأمل نفرموده اید که اصلا بیت وقتی کامل خوانده شود خلاف مقصود شماست مثل بیت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

امام حسین به چه کسی می گوید آبم را بردی ولی روی از درت برنتابم؟ به یزید می گوید؟ به کاروان اسرا می گوید؟ به هرکدام بگوید با شأن والای امام جور نیست. حبیب کیست که به امام جور می کند؟ اهل بیتش یا سپاه شام؟

تماما وهن مقام ایشان است

لطفا عقایدمان را برای خودمان نگاه داریم کمی هم بیشتر مطالعه کنیم.

مولانا هم شعر در مدح امام علی و شهدای کربلا دارد آیا باید حمل بر تشیع کرد؟

جریان کربلا یک نماد است نه فقط برای شیعیان بلکه برای تمام مسلمانان

 

ناشناس ناشناسان در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰:

بیت ششم۶ این شعر از مولانا در موسیقی محمدرضا علیمردانی وجود ندارد!

aksvare در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۳:

درود بر همگان یاران گرامی

در برنامه شماره ۲۶۱ گل‌های رنگارنگ که با گویندگی بانو روشنک، سروده‌هایی از اهلی شیرازی، معینی کرمانشاهی و خواجوی کرمانی با جاودان آوای بانو مرضیه بر آهنگی بی‌مانند ساخته و پرداخته اساتید یگانه موسیقی تجویدی و خالقی اجرا شده است، این غزل بدین‌سان خوانده می‌شود:

خوش آنکه تو باز آیی و من پای تو بوسم

چون سایه‌ی زلف تو قدم‌های تو بوسم

هرجا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آن‌جا روم و گریه‌ کنان جای تو بوسم

 

از آنجا که در آوازها و ترانه‌ها، گه‌گاهی اشعار با جابجایی رج‌ها و گاه با تغییر واژگان خوانده شده و می‌شوند، امیدوارم دوستان بزرگوار گنجور منابع و مستندات اشعاری که می‌گذارند را نام ببرند، تا آن زمان از همراهان گرامی خواهشمندم نسخه درست این ابیات را مشخص نمایید (البته با ذکر منبع و مستند)

سپاسگزارم از گنجور و گنجوری‌های بزرگوار

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۱ در پاسخ به Ali M دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

آن خاطره ساختگی است. جعلی است (فارغ از این که منظور حافظ چیست و فارغ از اینکه راه بردن به اندیشه حافظ به این آسانی نیست)

در هیچ کجا دکتر زرین کوب چنین چیزی نگفته

ادبیات نوشتاری آن هم با قلم دکتر زرین کوب هیچ شباهتی ندارد

دلایل بسیاری است که نسبت آن را به استاد زرین کوب مردود می نماید

شما اگر سندی دارید بفرمایید. منظور از سند، سایت یا وبلاگ ها نیست

صدها مطلب جعلی در سایت ها و وبلاگ ها وجود دارد که نفر اول نوشته بقیه هم عینا کپی کرده اند

همه ما این شعر را در روزهای نوروز دریافت کرده ایم که زیرش نوشته شده مولانا

نوروز بمانید که نوروز شمایید

ولی کسی که با اثر انگشت مولانا آشنا باشد می داند که این یک انتساب خنده دار است

افشین در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

سلام و عرض ادب

گیرم تفسیری متفاوتی بر مصرع دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند داشتید با این بیت چه می کنید:

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعاو درس قرآن غم مخور

درباره تصور شرابخوارگی عرفا این بیت مولانا شنیدنیست:

شما مست نگشتید از آن باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم.

نور هدایت و بیداری خداوند در زندگی همه مون تابش کنه انشالله

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۹۲ - آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه:

ز درد خزان در دل راغ  ریغ
هوا بسته از لشکر ماغ میغ

۱
۱۳۵۰
۱۳۵۱
۱۳۵۲
۱۳۵۳
۱۳۵۴
۵۷۲۹