گنجور

حاشیه‌ها

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۵ در پاسخ به بماند دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

سلام بر دوست گرامی،این هم میتونه درست باشه که از زبان فرشته سقوط کرده که همون شیطان(لوسیفر) هست باشه🙏 باشد که تفکر کنیم و با اطمینان نگیم چیزی را و خود را دانای عالم ندانیم و بقول سقراط هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است

 

 

 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

بیت اول 

اگر تو فارغی از حالِ دوستان ، یارا

فراغت از تو میسّر نمی شود ما را

ای یار ، اگر تو به حالِ دوستان نمی اندیشی ، برای ما آسودگی از تو مقدور نیست . [ فارغ = بی خبر و آسوده / فراغت = آسودگی و فراموشی ]

 بیت دوم

تو را در آینه دیدن جمالِ طلعتِ خویش 

بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را

اگر تو آیینه ای به دست بگیری و زیبایی رخسارت را در آن بنگری ، درمی یابی که چرا دوستار تو ، بی تاب و ناشکیباست . یعنی دلیل بی تابی عاشق دیدن زیباییِ چهرۀ توست . [ طلعت = صورت و رخسار ]

 بیت سوم

بیا که وقتِ بهار است ، تا من و تو به هم

به دیگران بگُذاریم باغ و صحرا را

اگنون که فصلِ بهار است ، بیا تماشای باغ و صحرا را به دیکران واگذاریم و با هم بودن را به گلگشت و تماشای باغ و صحرا برتری دهیم و از بهار عاشقی لذّت ببریم . [ بگذاریم = واگذاریم و رها کنیم . سعدی معمولا هم نشینی با معشوق زیباروی را بر گشت و گذار در باغ و صحرا ترجیح می دهد . بیت بعد هم این مطلب را تأیید می کند . بنابراین کسانی که به جای « بگذاریم » « نگذاریم » را صحیح می دانند ، وجهی ندارد ]

بیت چهارم

به جایِ سروِ بلندِ ایستاده بر لبِ جوی

چرا نظر نکنی یارِ سرو بالا را

چرا آدمی باید آنقدر بی ذوق باشد که به جای پرداختن به سروِ بالای معشوق به سروِ ایستاده بر لب جوی نظر افکند ؟ یعنی سروِ بلتد ایستاده بر لب جوی از آنِ دیگران و سروِ قامتِ معشوق از آنِ ما . [ بالا = قد و قامت ]

 بیت پنجم

شمایلی که در اوصافِ حُسنِ ترکیبش

مجالِ نطق نمانَد زبانِ گویا را

آن قد و قامت و رخساری که زبان گویا نمی تواند در وصفِ زیبایی و ترکیبش سخن بگوید . یا زبان قادر به توصیف و بیان زیبایی او نیست . [ شمایل = جمع شمال و شمیله است و در لغت به معنی خوی ها و خصلت هاست ولی در اینجا به معنی چهره ، صورت ، تصویر و تمثال بکار رفته است / حُسنِ ترکیب = جمال و زیبایی ، صورت و اندام / نطق = سخن گفتن ]

بیت ششم

که گفت در رُخِ زیبا نظر خطا باشد ؟ 

خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را

این بیت یاد آور بیت دیگری از سعدی جان است :

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد 

گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی 

غزل ۵۷۶

چه کسی می گوید که نگریستن به چهرۀ زیبا ، خطاست ؟ برعکس ، ندیدن روی زیبا و محروم ماندن از تماشای زیبایی خطاست . [ نظر = نگاه ]

بیت هفتم 

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت 

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

سوگند به دوستی که اگر زهر از دستِ تو بنوشم ، یعنی تو آن را به من بدهی . چنان با میل و اشتیاق می خورم که گویی حلواست . [ به دوستی = قسم به دوستی و مصاحبت / ذوق = چشیدن و چاشنی ، لذت و شادی / ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص ]

 بیت هشتم

کسی ملامتِ وامق کند به نادانی

حبیب من ، که ندیده ست رویِ عذرا را

ای محبوب من ، فقط کسی که روی عذرا را ندیده است ، می تواند از سرِ نادانی ، وامق را به خاطرِ دوست داشتن عذرا سرزنش کند . [ ملامت = سرزنش / حبیب من = ای حبیب من و معشوق من ، منادی است ولی حرف ندای آن حذف شده است / وامق و عذرا = وامق ، اسم شاهزادۀ یمنی است که عاشق شاهزاده خانمی چینی به نامِ عدرا بود ]

بیت نهم

گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی داری

نگاه می نکنی آبِ چشمِ پیدا را ؟

گیرم که از سوز و گداز درونم آگاهی نداری و آن را نمی بینی ، آیا اشک آشکارم را هم که بیانگر آتش پنهان دل است ، مشاهده نمی کنی . [ گرفتن = فرض کردن ، پنداشتن / آب = اشک ]

بیت دهم

نگفتمت که به یغما رود دلت ، سعدی 

چو دل به عشق دهی دلبرانِ یغما را ؟

ای سعدی ، آیا به تو نگفتم که اگر به دلربایان یغما دل سپاری و عاشق آنان شوی ، دلت غارت می شود . [ به یغما رفتن = به غرت و تاراج رفتن / دلبران یغما = دلبران غارتگر ، یغما نامِ شهری است در ترکستان که به داشتن معشوقان زیبارو معروف است ]

 بیت یازدهم

هنوز با همه دَردم امید درمان است 

که آخری بُوَد آخر ، شبان یلدا را

هنوز هم با وجودِ این همه درد ، از مداوا شدن امید نگسسته ام . زیرا همانطور که سرانجام ، شب های دراز پایان می پذیرد ، دردِ من نیز درمان می یابد . [ آخر (اول) =پایان / آخر (دوم) = سرانجام / شب یلدا = شب اول زمستان که درازترین شب های سال است ، معمولا شبِ فراق و دوری از معشوق ، به شبِ یلدا مانند می شود ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

وزن :مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

بیت اول

رویِ تو خوش می نماید آینۀ ما 

کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا

ما به سان آینه ای هستیم که چهره تو را به خوبی باز می تابیم . زیرا آینۀ ما ، صاف و پاکیزه و چهره تو زیبا و نمودنی است . [ نمودن = نشان دادن ] دراین بیت ما ، به آینه تشبیه شده است .

 بیت دوم

چون مِی روشن در آبگینۀ صافی 

خویِ جمیل از جمالِ رویِ تو پیدا

همانطور که میِ بی غش و روشن از درونِ شیشۀ صافی به خوبی نمایان می گردد . خصائلِ پسندیده تو نیز از زیبایی چهره ات آشکارا متجلّی است . [ میِ روشن = شراب صاف و بی دُرد / آبگینه = شیشه / خویِ جمیل = خصلت و خُلقِ پسندیده / جمال = زیبایی و نیکویی ] . در این بیت ، خوی زیبای معشوق در حالی که از جمال او نمایان است ، به میِ روشن در آبگینۀ صافی ، تشبیه شده است .

 بیت سوم

هر که دَمی با تو بود یا قدمی رفت

از تو نباشد به هیچ روی ، شکیبا

هر کس لحظه ای با تو به سر برد و یا به اندازه گامی با تو همراه باشد ، از آن پس به هیچ حال تابِ شکیبایی نخواهد داشت . [ به هیچ روی = به هیچ وجه ]

 بیت چهارم

صیدِ بیابان سَر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمندِ تو عمدا

هیچ حیوانِ شکاری ای پذیرای کمند نمی شود و سر از آن می پیچد . اما ما صیدِ رامی هستیم که به عمد ، خود را در کمند تو اسیر می کنیم . یعنی ما مشتاقانه و آگاهانه اسیر توایم . [ صید = شکار ، آنچه بگیرند از وحش و جز آن / عمدا = از روی قصد و نیت ، به طور ارادی و اختیاری ]

 بیت پنجم

طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی

گر بکُشَندش نمی رود به دگر جا

پرنده مسکین وقتی به جایی دل بست مثل دل بستن کبوتران به حرم ، دیگر حتی به قیمت جانش هم حاضر نیست به جای دیگری برود . ما دل بستۀ توایم و تا پای جان ایستاده ایم . [ طایر = پرنده / مسکین = ضعیف و ناتوان ، بیچاره و درمانده ]

 بیت ششم

غیرتم آید شکایت از تو به هر کس

دردِ اَحبّا نمی برم به اَطبّا

غیرتم قبول نمی کند که از تو پیشِ دیگران شکوه کنم . بنابراین دردی را که دوستان موجب آن هستند ، برای درمان به طبیبان عرضه نمی دارم . [ غیرت = رشک و حسد ، قهر و خشم ، در اصطلاح ، کراهت داشتن مشارکت دیگری است در عشق و از لوازم عشق ، که هم متعلق به عاشق و هم متعلق به معشوق می باشد . عرفا قایل به غیرت الهی هستند و تعابیر گوناگونی از آن دارند/ احبّا = جمع حبیب به معنی دوستان / اطبّا = جمع طبیب ]

بیت هفتم

برخیِ جانت شوم ، که شمعِ افق را

پیش بمیرد چراغدانِ ثریّا

فدای جانت گردم ، درست همان طور که چراغدان ثریا ، یعنی خودِ خوشۀ پروین ، پیش مرگ خورشید می گردد . [ برخی شدن = فدا و قربان شده / افق = آسمان ، کرانۀ آسمان / چراغدان = هر جایی که در آن چراغ گذارند تا از باد و باران محفوظ محفوظ ماند در اینجا به معنی مطلقِ چراغ است / ثریا = پروین ، مجموعه ای از شش یا هفت ستاره کوچک درخشان در صورت فلکی ثور که در ادبیات معمولا آن را به گردنبند یا خوشۀ انگور ( خوشۀ پروین ) تشبیه می کنند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ]

– در این بیت ثریا به چراغدان تشبیه شده است . سعدی در اینحا عاشق را به ستارۀ ثریا و معشوق را به خورشید تشبیه کرده است . همانگونه که ستارۀ ثریا به هنگامِ طلوع خورشید محو می شود . عاشق هم در برابر جلوه و جمالِ خورشیدگونِ معشوق محو می گردد .

 بیت هشتم

گر تو شکرخنده آستین نَفِشانی 

هر مگسی طوطی ای شوند شکرخا

اگر تو که شکرین می خندی ، برای راندن مگس ها ، یعنی مدعیان سودجو از گردِ خویش ، آستین نفشانی . هر مگسی خود را طوطی شکرخایی می پندارد . [ شکرخنده = معشوقی که دارای لبخند شیرین است / آستین فشاندن = به حرکت درآوردن آستین / شکرخا = کسی که شکر بخورد یا بجَوَد . در اینجا صفت طوطی است که شیرین سخن است ]

 بیت نهم

لعبتِ شیرین اگر تُرش ننِشیند 

مدّعیانش طمع کنند به حلوا

همانگونه که اگر معشوقِ شیرین حرکات خشمگین ننشیند و مدعیان را از خود نراند . آنان به بهره مندی از شیرینی او طمع می کنند . [ لعبت = در لغت به معنی عروسک / شیرین = صفت لعبت است که منظور ، شیرین حرکاتی و نوش لبی معشوق می باشد / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کنندگان و لاف زنان ، کسانی که دعوی هنر و عشق کنند ولی کم مایه و دروغگو هستند ]

 بیت دهم

مردِ تماشایِ باغِ حُسنِ تو سعدی است 

دست ، فرومایگان بَرند به یغما

فقط سعدی از باغِ زیبایی تو به تماشایی بسنده می کند و در خورِ آن است . والا خسیسان و فرومایگان به جای تماشا دست به یغما دراز خواهند کرد . [ یغما = غارت و تاراج ]

/ احبّا = جمع حبیب به معنی دوستان / اطبّا = جمع طبیب ]

بیت هفتم

برخیِ جانت شوم ، که شمعِ افق را

پیش بمیرد چراغدانِ ثریّا

فدای جانت گردم ، درست همان طور که چراغدان ثریا ، یعنی خودِ خوشۀ پروین ، پیش مرگ خورشید می گردد . [ برخی شدن = فدا و قربان شده / افق = آسمان ، کرانۀ آسمان / چراغدان = هر جایی که در آن چراغ گذارند تا از باد و باران محفوظ محفوظ ماند در اینجا به معنی مطلقِ چراغ است / ثریا = پروین ، مجموعه ای از شش یا هفت ستاره کوچک درخشان در صورت فلکی ثور که در ادبیات معمولا آن را به گردنبند یا خوشۀ انگور ( خوشۀ پروین ) تشبیه می کنند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ]

– در این بیت ثریا به چراغدان تشبیه شده است . سعدی در اینحا عاشق را به ستارۀ ثریا و معشوق را به خورشید تشبیه کرده است . همانگونه که ستارۀ ثریا به هنگامِ طلوع خورشید محو می شود . عاشق هم در برابر جلوه و جمالِ خورشیدگونِ معشوق محو می گردد .

 بیت هشتم

گر تو شکرخنده آستین نَفِشانی

هر مگسی طوطی ای شوند شکرخا

اگر تو که شکرین می خندی ، برای راندن مگس ها ، یعنی مدعیان سودجو از گردِ خویش ، آستین نفشانی . هر مگسی خود را طوطی شکرخایی می پندارد . [ شکرخنده = معشوقی که دارای لبخند شیرین است / آستین فشاندن = به حرکت درآوردن آستین / شکرخا = کسی که شکر بخورد یا بجَوَد . در اینجا صفت طوطی است که شیرین سخن است ]

بیت نهم

لعبتِ شیرین اگر تُرش ننِشیند 

مدّعیانش طمع کنند به حلوا

همانگونه که اگر معشوقِ شیرین حرکات خشمگین ننشیند و مدعیان را از خود نراند . آنان به بهره مندی از شیرینی او طمع می کنند . [ لعبت = در لغت به معنی عروسک / شیرین = صفت لعبت است که منظور ، شیرین حرکاتی و نوش لبی معشوق می باشد / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کنندگان و لاف زنان ، کسانی که دعوی هنر و عشق کنند ولی کم مایه و دروغگو هستند ]

 بیت دهم

مردِ تماشایِ باغِ حُسنِ تو سعدی است 

دست ، فرومایگان بَرند به یغما

فقط سعدی از باغِ زیبایی تو به تماشایی بسنده می کند و در خورِ آن است . والا خسیسان و فرومایگان به جای تماشا دست به یغما دراز خواهند کرد . [ یغما = غارت و تاراج ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

وزن : مفتعلن مفتعلن فاعلن )بحر سریع مسدس مطوی مکشوف (

بیت اول

ای نَفَسِ خُرَمِ بادِ صبا

از بَرِ یار آمده ای ، مرحبا

ای نفحۀ روح بخش باد سحرگاهی ، آفرین بر تو که از برِ یار آمده ای و بوی خوش با طراوت حاصل هم جواری با یار است . [ نَفَس = نفحه و نکهت و بوی خوش / باد صبا = نسیم صبحگاهی / خرم = شاداب و شادمان / از بّر = از سوی / مرحبا = آفرین ]

بیت دوم

قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ 

مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟

ای کاروان شب ، از صبح وصال معشوق جه خبر داری ؟ و ای هدهد باد صبا ، از شهر سبا ، سرزمین معشوق چه پیامی آوردی ؟ [ قافله = کاروان / مرغ سلیمان = کنایه از هدهد که به فارسی پوپک و شانه به سر گویند . داستان این مرغ و پیام بردنش از طرف سلیمان به بلقیس ، در قران کریم آیات 20 به بعد سورۀ نمل آمده است / سبا = نام شهری است در یمن که بلقیس ملکۀ آن بود که به روایت تورات با سلیمان ، پادشاه یهود ، ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته است . بر طبق روایات اسلامی ، سلیمان او را به زنی گرفت که در آیات فوق از آن یاد شده است ]

بیت سوم

بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟ 

یا سُخَنی می رود اندر رِضا ؟

آیا آن یار و مصاحب ، هنوز از من خشمگین است ؟ یا از رضا و خشنودی ، گفتگویی به میان می آید ؟ [ حریف = یار یکدل و یکرنگ ، دوست هم پیاله و باده نوش / سخن رفتن = سخن به میان آمدن ، گفت و گو کردن / رضا = خشنودی و موافقت ]

بیت چهارم

از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟ 

با قدمِ خوف روم یا رجا ؟

ای بادِ صبا ، پیام آور صلح و آرامشی یا ناسازگاری ؟ و اینک من با ترس به سویش بروم یا با امیدواری ؟ [ خلاف = مخالفت و ناسازگاری / خوف = بیم و ترس / رجا = امیدواری ]

بیت پنجم

بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست 

بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا

ای یار ملایم صبحگاهی که قاصد کوی یاری ، اگر دوباره بر سرِ کوی محبوب گذر کردی . [ پیک = قاصد / نسیم = باد ملایم ]

بیت ششم

گو رَمَقی بیش نماند از ضعیف 

چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟

پیام مرا به او برسان و بگو که از منِ ضعیف ، جز نیم جانی باقی نمانده است . به راستی کالبد بی جان من ، یعنی جسمِ من دور از تو که در حکمِ جان هستی ، چه قدر می تواند بقا و دوام داشته باشد . [ رمق = باقی جان / تاب و توان / صورت بی جان = کالبد و جسم بی جان ]

بیت هفتم

آن همه دلداری و پیمان و عهد 

نیک نکردی که نکردی وفا

ای یار ، پس از آن همه دلبری و عهد و پیمان ، کارِ درستی نکردی که وفای خویش را به سر نبردی . [ نیک = خوب / وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان ، ثبات در قول و سخن و دوستی

بیت هشتم

لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد 

صلح فراموش کند ماجرا

اما در صورتی که زمانی برای پیوستگی و وصال وجود داشته باشد . صلح و آشتی تو با من این رویداد را به دست فراموشی خواهد سپرد و از یادِ من خواهد برد . [ لیکن = اما ، ولی ، با این همه ، در فارسی به صورت لیک هم بکار می رو د / دور = وقت و زمان و نوبت / فراموش کند = موجب فراموش گردانیدن شود / ماجرا = سرگذشت ، قصه و واقعه ، سرگذشت و اتفاق و آنچه گذشته باشد ]

بیت نهم

تا به گریبان نرسد دستِ مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

تا دستِ احل گریبان مرا نگیرد و زمان مرگ فرا نرسد . ای معشوق ، دست از دامنت برنمی دارم و رهایت نمی کنم . [ گریبان = بخشی از جامه که پیرامون گردن قرار گیرد ، یقه ]

بیت دهم 

دوست نباشد به حقیقت ، که او

دوست فراموش کند در بلا

آن کسی که دوست را در محنت و گرفتاری فراموش کند ، حقیقتاََ دوست نیست . ( دوست حقیقی نیست ) . [ به حقیقت = حقیقتاََ و واقعاََ ]

بیت یازدهم 

خستگی اندر طلبت راحت است 

درد کشیدن به امید دوا

در راه طلب کردن تو هر جراحتی که به طالب وارد آید ، عین راحت است . همچنانکه کسی به امید رسیدن به دارو ، درد را تحمل می کند . مصراع دوم ، تمثیلی است برای تأکید معنی مصراع اول . [ خستگی = ریش ، جراحت / راحت = آسایش و آرامش ]

بیت دوازدهم 

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرّد قفا

من همانند چنگ قادر به بلند کردن سر و اعتراض کردن نیستم . حتی اگر پوستم بر اثر سیلی ضربه هایی که بر من نواخته می شود مثل دف از هم بدرد . [ سر برآوردن = سر را بلند کردن / چنگ = از سازهای زهی قدیم که سری خمیده داشت و با انگشتان می نواختند ( واژه نامه موسیقی ایران زمین ) / دف = از خانواده آلات موسیقی ضربی یا کوبه ای است که به آن دایره نیز می گویند / قفا = سیلی ] . در این بیت شاعر به چنگ و دف تشبیه شده است .

بیت سیزدهم 

هر سحر از عشق دَمی می زنم 

روزِ دگر می شنوم بر ملا

هر بامدادی که از عشق سخن می گویم . روز دیگر ، آن اظهار عشق را آشکارا از دیگران می شنوم . [ دم زدن = سخن گفتن / برملا = آشکار و ظاهر ]

بیت چهاردهم 

قصۀ دردم همه عالَم گرفت 

در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟

داستان دردِ عشقم همه جهان را فرا گرفت ، نفسِ آشنا در چه کسی تاثیر نمی کند ؟ ( چه کسی می تواند از تاثیر نفسِ آشنای سعدی در امان بماند ) . [ آشنا = یار و دوست ]

بیت پانزدهم 

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبانِ صدا

اگر ناله سعدی به کوه برسد ، کوه با زبان پژواک ، آن ناله را منعکس خواهد کرد . ( کوه هم از نالۀ سعدی متأثر می شود ) . [ صدا = پژواک ، انعکاس صوت ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

وزن : مفتعلن فاعلات مفتعلن فع )بحر منسرح مثمّن مطویّ منحور (

بیت اول

اولِ دفتر به نامِ ایزدِ دانا 

صانعِ پروردگار ، حیِ توانا

آغاز دفتر به نام خداوندی که آفرینندۀ پرورانده و دانای همواره زنده و لایزال است . [ دفتر = کتاب و دیوان . صانع = نامی از نامهای خداوند متعال ، آفریننده . حی = نامی از نامهای خداوند متعال ، زندۀ همیشه . ایزد = در دین زرتشتی به معنی فرشته و در زبان فارسی دری به معنی خدا و آفریدگار است ]

 بیت دوم

اکبر و اعظم ، خدای عالَم و آدم 

صورتِ خوب آفرید و سیرت زیبا

به نام خداوندی مهتر و بزرگوارتر ، آفریدگار گیتی و انسان ، که بیرون و ظاهر را پسندیده و درون و باطن را نیکو آفرید . [ اکبر = مهتر و بزرگتر . اعظم = بزرگوارتر ]

 بیت سوم

از درِ بخشندگی و بنده نوازی

مرغ ، هوا را نصیب و ماهی ، دریا

از رهگذر داد و دهش خویش ، بهره و نصیب مرغ هوا و ماهی دریا را می رساند . [ از درِ = از راهِ ، از طریقِ ]

 بیت چهارم

قسمتِ خود می خورند مُنعِم و درویش

روزیِ خود می بَرند پشّه و عنقا

توانگر و درویش ، هر یک به بهرۀ خویش دست می یازند و پشّه ، ناتوان ترین حشره و عنقا ، تندپروازترین و قدرت مندترین پرنده ، هر کدام رزقِ مقسوم خود را می خورند . یعنی روزی مقدّر است . [ قسمت = بهره و نصیب . منعم = مال دار و توانگر . درویش= فقیر و تهی دست . عنقا = سیمرغ ، پرنده ای است افسانه ای که در داستانهای ملی ایران بر کوه البرز می زیست ولی برخی متون محلِ آن را کوهِ قاف نوشته اند ( فرهنگ اشارات )

 بیت پنجم

حاجتِ موری به علمِ غیب بداند 

در بُنِ چاهی به زیرِ صَخرۀ صَمّا

خداوند از طریق آگاهی بر نهانی ها ، بر نیاز موری که در قعر چاهی و در زیر صخره ای سخت و درشت زندگی می کند ، آگاهی دارد . [ علم غیب = علم پنهان ، علمی که از مردم پنهان باشد / صخرۀ صمّا = سنگ بزرگ سخت ]

 بیت ششم

جانور از نُطفه می کند ، شکر از نی

برگِ تر از چوبِ خشک و ، چشمه ز خارا

او با توانایی خویش نطفه را به موجودی زنده تبدیل می کند و از نی ، شکر می آفریند و بر چوب خشک درختان برگ تر و تازه می رویاند . [ کردن = آفریدن / تر = تازه و سرسبز / خارا = نوعی سنگِ سخت و سیاه که مظهر سرسختی و نفوذناپذیری است ]اشاره است به چشمه هایی که با ضربات عصای موسی بر سنگ خارا جوشیدن گرفت .

 بیت هفتم

شربتِ نوش آفرید از مگسِ نحل 

نخلِ تناور کند ز دانه خرما

زنبور عسل را به ایجاد عسل شیرین وامی دارد و دانه کوچک خرما را به نخلی تنومند مبدل می سازد . [ نوش = شهد و عسل و کلا هر چیز شیرین / مگسِ نحل = زنبور عسل / تناور = تنومند و قوی چثه ]

بیت هشتم

از همگان بی نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

خداوند به هیچ آفریده ای نیازمند نیست و بر همگان دل می سوزاند . در عین پنهان بودن از دید آدمیان ، در دلِ همگان حضور دارد . [ مشفق = مهربان و خیرخواه ]

 بیت نهم

پرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جلالش 

از عظمت ، ماورای فکرتِ دانا

تاب و روشنایی سراپردۀ بزرگی او ، آنچنان سترگ و خیره کننده است که اندیشه دانایان بدان راه نمی یابد و درک ، آن را برنمی تابد . [ پرتو = فروغ و روشنایی / سرادقات = سراپرده ها ، خیمه ها / جلال = بزرگی و شکوه ]

 بیت دهم

خود نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوش 

حمد و ثنا می کند ، که موی ، بر اعضا

تنها زبان عارفِ سرگشته و حیران نیست که او را می ستاید بلکه هر مویی که بر عضوی رُسته ، زبانی است برای ستایش او . [ عارف = دانا و شناسنده / مدهوش = مست و بی خود ، سرگشته و حیران / که = حرف ربط است ، بلکه ]

بیت یازدهم 

هر که نداند سپاسِ نعمتِ امروز

حیف خورد بر نصیبِ رحمتِ فردا

هر کس سپاسگزار نعمت دنیایی خویش نباشد . از بهره های اخروی بی نصیب می ماند و بر بی بهرگی خویش حسرت خواهد خورد . [ حیف خوردن = دریغ و افسوس خوردن ]

 بیت دوازدهم

بار خدایا مُهیمنی و مُدَبّر

وز همه عیبی مقدّس و مُبَرّا

پروردگارا ، تو آدمیان را از ترس در امان می داری و چاره گر و کارساز امور ایشان هستی . از تمام نقص ها منزهی و تهمت کاستی بر تو روا نیست . [ بار = مخفّف باری ، به معنی بزرگی و رفعت و شوکت باشد که به خداوند عالم نسبت کنند ، آفریننده ، خالق ( فرهنگ معین / بار خدایا = ای خدای بزرگ / مهیمن = نامی از نامهای خداوند متعال ، ایمن کننده از خوف ، مهربان / مدبر = صاحب تدبیر ، چاره گر و کارساز / مقدس = پاک و منزه / مُبرّا = پاک و دور شده ]

 بیت سیزدهم

ما نتوانیم حقِ حمدِ تو گفتن

با همه کَرّ و بیانِ عالَمِ بالا

خدایا ، ما به اتفاق تمام فرشتگان مقرب جهان برین توانایی آن را نداریم که تو را آنچنان که در خور توست ، سپاس گوییم . [ کرّ و بیان = جمع کروبی ، فرشتگان مقرب ]

 بیت چهاردهم

سعدی از آنجا که فهمِ اوست سخن گفت 

ورنه کمال تو ، وهم کی رسد آنجا ؟

سعدی به قدر فهم خود در باب تو سخن گفت . و گرنه حتی نیروی واهمۀ بشری هم قادر به درک کمال تو نیست . [ وهم = خیال و قوۀ ادراک ]

منبع: شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

Ayoub Popal در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۶ - نعت اول:

سنبل او سنبله روز‌تاب گوهر او لعل‌گر ِ آفتاب

معنی این شعر را میخواستم. اگر عزیزان لطف کنند.

Ayoub Popal در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۶ - نعت اول:

تازه‌ترین سنبل صحرای ناز خاصه‌ترین گوهر دریای راز

سلام و عرض ادب. معنی و تفسیر این شعر را خیلی ضرورت دارم

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:

دوستان اگر کتابی جهت تفسیر کامل اشعار مولانا دارین برای فهم بهترش لطفاً معرفی کنید🙏💫

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۶ در پاسخ به مهدی خورسندی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:

سلام به جمله دوستان، قشنگ نوشته بودین ممنون از توضیحاتتون دوست عزیز 👏 نشانه ایکه الان منو به این سایت کشوند و به خواست خدا تونستم نظرات شما عزیزان رو بخونم پیج اینستاگرامی بود که سخنان و تفسیر آقای سیدحسینی مجری برنامه سابق مسابقه سیمرغ در مورد این اشعار حضرت مولانا هست و برایم خیلی جالب بود...بنظر من هم اشعار مولانا رو هم میشه از ظاهر که همون تناسخ باشه فهمید که همنظری با آقای حسینی هم هست و با اشعاری که شما عزیز آوردین هم اشاره باطنی به روح آدمی داره که میتونه از فرش رکود همچون سنگ تا به عرش الهی بره و این موهبت نصیب هر کسی نمیشه و حضرت مولانا هم شخصی بودن که به این مقام زایل گشتن و با اشعارش خواسته روح ما رو هم بتکانه و به این ضیافت زیبا و هدف اصلی خلقت دعوت و کمک کنه...بله علم تو خیلی موارد کمک کرده ولی آدم اول جواب و درمان هر دردش رو از طریق معرفت و عرفان میتونست از درون پیدا کنه تا اینکه یه سری تغییرات ما رو از مسیر نور اصلی دور کرد و اصل ماجرا را فراموش کردیم و هی داریم تو چرخه های خیال و خواب گیج به دور خودمون میچرخیم و همه خوابیم و باید بیدار بشیم...زندگی خوردن و خوابیدن نیست از تماشاگه آغاز حیات تا به جاییکه خدا میخندد💫خدا قوت

حسین کردعلی hkordali۷@gmail.com در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

درود بر همه دوستان.

پری زاده به گمانم بار منفی دارد.

پری در اساطیر خوش صورت و زشت سیرت و هوس باز است. تهمینه مادر سهراب و مادر سیاوش پری بوده اند.

به نظرم این مصرع رو باید پرسشی خوند.

عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی؟

 

ممنون میشم دوستان معنای درست بیت و با ارائه سند و ابیات شاهد بفرمایند.

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

غزل ۱۳ سعدی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (بحر رمل مثمن مخذوف)

1.وه : صوت است ، کلمه ای است که برای تحسین و شگفتی به کار می رود ،12/3/این بیت با کمی تغییر مانند بیت 3 غزل قبل است؛و نیز مصراع اول این بیت عینا در غزل 59 بیت 8 آمده است.

معنی :چه نیکوست اگر بتوانم چهره زیبای یار خود را دوباره ببینم که در این صورت تا قیامت سپاسگزار خدای خویش خواهم بود!

2.بار افتاده (صفت مرکب) :آن که بارش از پشت حیوان بارکش سقوط کرده باشد /بگذاشتند :باقی گذاشتند، رها کردند، ترک کردند، بار بستند :/سفر کردند. (فرهنگ نامه شعری) جناس لا حق و خط:یار، بار /کنایه:بار افتاده (وا مانده از راه )

معنی :هم سفران بی وفا، بار خود بر ستوران نهادند و یار بار افتاده خویش را رها کردند و رفتند.

3.خاطر :فکر و اندیشه، دل.

ایهام تضاد :خویش، بیگانه /جناس تام :را (نشانه اضافه)، را (نشانه مفعول صریح) /جناس لا حق :ما، را /ایهام تناسب :بین خویش در معنی آشنا و دوست که در اینجا مراد نیست، با دوستان کنایه :خاطر نگه داشتن (مواظب و مراعات کردن).

معنی :مردم عادی خاطر بیگانگان را نگه می دارند در حالی که دوستان ما خاطر یاران خود را آزردند.

4.همچنان :حالا، هنوز /مرهم :دارویی که بر جراحت نهند /امید وار خویش :عاشق امید وار خود.

تشبیه هجر به داغ (اضافه تشبیهی) /جناس زاید :امید، امید وار /تضاد :داغ، مرهم.

معنی :هنوزم امیدوارم که محبوب من بعد از آن که دلم را با داغ هجران خویش مجروح کرد، بر قلب کسی که هنوز بر او امید بسته! مرهمی نهد.

5.رای ‌:اندیشه، فکر، تدبیر، عقیده، قصد /اختیار :در لغت به معنی انتخاب و برگزیدن است،و در اصطلاح فلسفه و کلام، آزادی عمل انسان و توانایی اجرای اراده و خواست خود که در مقابل جبر است.

کنایه :قلم در سر کشیدن (رها کردن، محو و باطل ساختن ) /جناس زاید :رای، را.

معنی :اندیشه، اندیشه توست؛ چه سر جنگ داشته باشی چه از در آشتی درآیی، برای ما تفاوتی ندارد؛ زیرا ما اختیار و گزینش خویش را رها کردیم.

6.دیار :جمع دار، خانه ها، شهر و سر زمین.

کنایه:پای در گل ماندن (گرفتار و مقید گشتن، سر گشته و حیران ماندن). به خواب خویش دیدن (محال بودن) /جناس زاید :خوش، خویش /تضاد :غربت (دوری از وطن دیار ).

معنی :هر کس که در سرزمین غریب و بیگانه پایش به گل فروشد، از آن پس پایبند خواهد ماند. به او بگو که دیگر، سرزمین خود را به خواب ببیند. (زیرا در بیداری ممکن نیست.)

7.عافیت :سلامت، نجات و رستگاری که نتیجه دوری از خلق و دنیای مادی است /نظر :نگاه /منظر :نظر گاه، چهره و صورت /خوبان :جمع خوب، زیبا رویان /قرار :آرامش و آسودگی /بدرد آوردن :وداع گفتن، ترک کردن.

جناس زاید :نظر، منظر /جناس اشتقاق :مکن، کنی، کن /کنایه :

بدرود کردن، واگذاشتن چیزی و ندیدن دوباره آن.

معنی :اگر سلامت می طلبی، به چهره خوبان نظر مکن و اگر نظر افکندی، با آرامش و قرار و خواب بدرود کن. (زیرا دیدن خوب رویان و شکیبا ماندن، با هم به یک جا گرد نمی آیند.)

8.گبر :آتش پرست و زردشتی، ‌در معنی مطلق کافر نیز به کار می رود /ترسا :مسیحی و همچنین در معنی مطلق کافر و بت پرست به کار رفته است. (لغت نامه ) /نگار :معشوق، یار زیبا روی، از آن جهت که معشوق خود را آرایش می کند و زینت می دهد، به او نگار گفته اند.

معنی :اهل مذاهب مختلف نظیر زرتشتی، مسیحی و مسلمان هر کدام بر اساس آیین خویش قبله ای دارند که به هنگام پرستش بدان روی می آورند، ما نیز در مذهب عشق نگار زیبای خود را قبله قرار داده و به او رو کرده ایم.

9.زینهار :شبه جمله است، زنهار، امان و پناه، البته (در این معنی تاکید را می رساند ). 

کنایه خاک پا شدن (کوچکی و فروتنی کردن ). غبار بر دامن کسی نخواستن (اندوه و ملال برای کسی نخواستن ) /جناس زاید :من، دامن /تناسب :خاک، غبار. 

معنی :میخواستم خاک پای او گردم؛ اما با خود گفتم زنهار و بر حذر باش از اینکه بخواهی غبار غم و اندوه را بر خاطر او بنشانی. 

10.دوش :دیشب /حورا :مونث احور، جمعش حور است، زیبا رویی که موی و چشم سیاه و سفیدی آن کاملا سفید باشد /حورا زاده :زیبا رویی که اصل و نسبش بهشتی باشد /رقیب :8/9.

جناس زاید :یار و یاور. 

معنی :دیشب حوری زاده بهشتی را دیدم که دور از چشم نگهبان خویش در میان یاران و دوستان به عاشق خود میگفت:

11.جناس زاید :مرا و را، رها و را /جناس زاید و ناقص :مراد، مرا. 

معنی :اگر در پی آرزوهای خود هستی، دست از وصال ما بردار و اگر مرا میخواهی، دست از اختیار خویش بشوی و یکسره تسلیم باش. 

12.درد دل :غم و اندوه دل /مانی :بگذاری، از مصدر ماندن به معنی واگذاشتن است. (لغت نامه) /نمایی:از مصدر نمودن، نشان دهی، بیان کنی. 

کنایه :جگر پر خون شدن (مشقت و سختی بردن) /جناس قلب و بعض:مانی، نمایی/تناسب :دل و چگر و خون. 

معنی اگر غصه و اندوه دل خویش را پنهان نگه داری و با جگر پر خون بسازی 

بهتر از آن

است که حال زار خویش را به دشمن عرضه داری.

13.زینهار :آگاه باش همین غزل بیت 9/غمگسار :(صفت از غم +گسار /گاردن:نوشیدن، باده دادن، زدودن، برطرف شدن درد و مانند آن)، آنچه غم و اندوه را برطرف سازد.

کنایه :غمگسار (مونس و همدم، غمخوار و نیز محبوب).

معنی :ای برادر، اگر هزاران غم در دل داری، تا وقتی که غمخوار و مونس خود را نیافته ای، مبادا آنها را با کسی در میان بگذاری!

14.سهی :از مصدر سهستن و سیستن، دیدنی و منظرانی، هر چیزی که به سبب بلندی و راستی از دور بتوان دید. (از تقریرات کلاس درس استاد دکتر علی رواقی )‌/سهی سرو :تقدیم صفت بر موصوف ((سرو سهی، و سرو درختی است همیشه سبز که قامت معشوق را بدان تشبیه می کنند و بر سه قسمت است :سرو آزاد که شاخه های آن راست رسته، سرو و سهی که دو شاخه اش راست رسته و سرو ناز که شاخه هایش متمایل است. )) (گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی) /روان :رونده، و در اینجا رفتار با ناز و خرامیدن معشوق مراد است /نگاهی باز کن :نگاهی (یای وحدت ) باز (به) کن :یک نگاه بکن، یک نظر بیفکن. /خدمت :درگاه و پیشگاه، و تحفه و پیشکش /افتقار:نیاز و حاجت.

کنایه :نگاهی باز کردن (توجه و نگاه مهر آمیز داشتن ).

معنی :ای محبوب بلند قامت، آخر نگاهی به جانب ما بیفکن تا در ازای این لطف نیازمندی خود را به عنوان هدیه ای تقدیمت نمایم؛ یعنی توجه کن تا نیازمندیم را عرضه دارم.

15.وقار :حلم و بردباری، بزرگواری و شکوه.

کنایه :دل به عشق دادن (عاشق شدن) 

معنی :دوستانم به نصیحت می گویند :ای سعدی، چرا عاشق شدی تا در میان مردم بزرگی و شکوه خود را از دست بدهی؟

16.صلاح:نیکی و شایستگی، سامان /بی نوایی :درویشی و فقیری /گو :بگذار.

جناس اشتیاق :صلاح و مصلحت.

معنی :در جوابشان گویم :ما شایستگی و سامان کار خود را در این درویشی و نیازمندی و بی سامانی دیده ایم. بگذار هر کس سامان کار خویش را داشته باشد.

با تشکر از "دوست خوبم سرکار  خانم شیرین کاویانی "

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

غزل ۱۳۳ سعدی 

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان 

۱. خیال : تصور چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق،/ دوش : دیشب / نظر : نگاه و چشم / خسته : آزرده و مجروح .

۲. هما: " مرغی است افسانه ای که استخوان می خورد و مبارک و خوش یمن است و سایه اش بر سر هر کس افتد ، به دولت و سلطنت رسد. در ادبیات فارسی آن را مظهر فرّ و شکوه دانند و به فال نیک گیرند ." (لغت نامه )/شخص : جسم و ذات ، خود / به خاک بر گشتن : بر خاک غلتیدن .

تشبیه : شخص و تن به هما و شادی به آشیان ( اضافه ء تشبیهی ) و نیز : همای شخص به مرغ حلق بریده مانند شده است .

۳. کنایه در میانه ء خونابه ء جگر گشتن ( دچار رنج و محنت بسیار بودن ) .

۴. غریو : بانگ و فریاد ، ناله و زاری / موافقت : سازگاری و توافق / زهره : " ناهید، از سیاره های منظومه ء شمسی است و در شعر فارسی نوازنده و خنیاگر فلک است و از نظر منجمان زهره سعد اصغر و مشتری سعد اکبر است ." ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) / نوحه گر : فغان و زاری کننده .

۵. تشبیه خاک به فرش ( اضافه ء تشبیهی ) / استعارهء مکنیه : گوش چرخ .

۶.ناوک : تیر کوچک .

تشبیه : عشق به تیر و هجر و جدایی به ناوک (اضافهء تشبیهی ) / ایهام : جان سپر گشتن ۱_ جان را سپر کردن .۲_ جان سپردن و هلاک گشتن / تناسب : تیر ، ناوک ، سپر .

۷.در نظر گشتن : به چشم دیدن .

کنایه : دل نهادن ( پذیرفتن و رضا دادن ، دل به کاری بستن ) / آرایه ء تکرار : روز / آرایهء التفات : مخاطب " سعدی" است که منادا واقع شده و " در نظرم مجسم می گشت " به جای " در نظر می گشت " آمده که سوم شخص غایب است.

معنای غزل ۱۳۳ 

۱_ دیشب تصور چهرهء تو در نظرم به حرکت در آمده بود و هستی ام که در اثر بلای عشق آزرده گشته بود، ناآگاهانه به هر سوی جولانی می کرد .

۲_ تن هما گونم که از آشیان شادی دور مانده است، مثل مرغ سربریده در خاک می تپید .

۳_ دل ناتوانم از آن روی آهی خون آلود بر کشید که در میان خونابه ء جگر به گردش در آمده و رنج و محنت بسیاری را تحمل کرده بود.

۴_ از غم و اندوه عشق آنچنان به فریاد آمدم که دل زهره هم به درد آمد و برای نشان دادن موافقت خود با من نوحه سر داد .

۵_در اثر بسیاری اشک چشمانم گسترهء خاک تر می شد و شدت صدای نوحه سرایی و نالیدنم گوش فلک را کر می کرد.

۶_بنگر که چه تیر عشقی به دلم اصابت کرد و چگونه عاشق شدم که جانم در برابر هجرانت که چونان تیری است ، سپر می گردد و هلاکت را می پذیرد ؟ به سخن دیگر، بی عشق،تو زنده ماندن ممکن نیست .

۷_ ای سعدی ، بر این روزگار سخت و بلای عشق دل خوش دار، زیرا در آغاز عاشقی این روز را در نظر داشتم و پیش بینی می کردم .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

غزل ۱۳۲ سعدی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان 

۱.تشبیه : زلف و دیده به ابر (اضافهء تشبیهی )/استعارهء مصرّحه : قمر (صورت زیبا ).

۲.خسته : مجروح و آزرده .

ایهام تناسب : بین " شور" در معنی " مزهء معروف " که در اینجا مراد نیست با " تلخ و شیرین " / تضاد : تلخ ، شیرین / تناسب : شیرین ، شکر / استعارهء مکنیّه : کام جهان / حسّ آمیزی : جواب تلخ .

۳. خوی : عرق / عذار : رخسار / جانور گشتن : دارای جان گشتن ، زنده شدن .

تضاد : خاک و آب ،مرده و جانور / تلمیح : اشاره است به قسمتی از آیهء ۳۰ سورهء انبیا (۲) : وَ جعلنا من الما ءِ کلَّ شیء حیّ.

 ۴. تشبیه : سینه به سیم ( اضافهء تشبیهی ) و کار به زر مانند شده است / کنایه : کار چو زر گشتن ( به سامان بودن ، رواج و رونق یافتن کار ) / آرایه ء تکرار : سیم ،زر / تناسب : زر ، سیم .

۵.نفس ناطقه : ترکیب وصفی ، روح و جانی که فهم ادراک معانی کند.استعارهء مکنیه : دریچه ء فکرت .

۶.شوق :اشتیاق و آرزومندی (بیت ۵ / غزل ۷۲)/ سودا : یکی از اخلاط اربعه که غلبه ء آن موجب عشق و هوس و خیال (مالیخولیا ) می شود (بیت اول غزل ۲۰ )کنایه : سودازده (شیفته و دیوانه و عاشق ) ، به سر گشتن ( آشفته و حیران شدن ) / تناسب : روی ، سر / استعارهء : سر قلم / ۱_نوک قلم ۲_ با توجه به استعارهء مکنیه قلم مثل انسانی تصور شده است که سر دارد . و نیز : سودا ۱_ مرکب سیاه ۲_ خیال ( بیت اول /غزل ۲۰ ) 

تشبیه : قلم به سعدی ( اضافهء تشبیهی ) .

۷. خاطر : فکر و اندیشه ، دل / روی نمودن : نشان دادن و ظاهر گشتن / دماغ : مغز ، فکر و اندیشه / فراغ : آسوده و راحت .

استعاره ء مکنیه : دماغ فراغ.

غزل ۱۳۲ سعدی 

 معنای غزل 

۱_ وقتی که گیسوانت به سان ابری گرد ماه چهره ات به حرکت در می آمد ، کنار من با اشکی که از ابر چشمان می بارید تر می شد .

۲_جواب های تلخ در دهان جان خسته ام از شکر هم شیرین تر است.

۳_از چهره ات قطرات عرق بر خاک سیاه می افتاد و جسم بی جان در اثر روح بخشی این قطره ها زنده میشد .

۴_ اگر به نقدینه هایی نظیر طلا و نقره دسترسی می داشتم ، تو را به چنگ می آوردم و آنگاه دراثر سینه ء سیم گون تو کارم مثل زر رواج می یافت . 

۶_ از اشتیاق دیدار چهر ه ات سودایی بر سر قلم افتاد و همانند من سودا زده حیران و سرگردان شد .

۷_ از درون ذهن و ضمیرم غزلی پر سوز و گداز که در اندیشه فارغ از غم من سیلان داشت ، ظاهر گشت .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:

منم که گوشه میخانه خانقاه من است 

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است 

حافظ در این بیت به معرفی خود پرداخته و درواقع از انسانها میخواهد که اگر علاقمند به او هستند و قصد آن دارند تا ویژگی های او را در خود ببینند  به نکاتی چند دقت و عمل کنند ، گوشه در اینجا به معنی خلوتگاه آمده  است و خانقاه نماد باورهای مذهبی و فرقه ای ست ، پس حافظ می‌فرماید که او باورهای فرقه ای و مذهبی را رها کرده و بجای خانقاه ، خلوتگاه میکده عشق را راهی کوتاه تر و نتیجه بخش تشخیص داده است برای منظور اصلی حضور در این جهان ، در مصرع دوم پیر مغان تمثیل خداوند است که پیر ، قدیم ، یا ازلی بوده و دعا یا کلام ارتباط با خود را هم او به انسان آموخت ، وردهای مربوط به مذاهب مختلف  برداشت های شخصی پیروان مذاهب از آن دعا و کلام اصلی الهی هستند که بری از اشکال نیستند ، مولانا می‌فرماید  : بس دعاها که زیان است  و هلاک / وز کرم ، می نشنود یزدان پاک  ، پس حافظ بجای ورد و دعاهایی که غالبن چیزهای دنیوی و اخروی را از خداوند طلب میکنند ، کلام و پیغامهای حقیقی و بدون دخل و تصرف او را به منظور دمیدن صبحگاه و طلوع خورشیدش آویزه گوش کرده به زبان می آورد . 

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک 

نوای من به سحر ، آه  عذر خواه من  است 

چنگ صبوح کنایه از آهنگ بیدار باش صبحگاه است که انسانها را به بیداری از خواب ذهن فرا می خواند و بزرگانی چون حافظ  ترانه خوان این آهنگ زیبای چنگ صبحگاهی هستند تا  از میخانه عشق ، می ناب یا دعای فراگرفته بدون واسطه از پیر مغان را در قالب غزل و ترانه به تشنگان بیدار شده از خواب بچشاند ، حافظ می‌فرماید  اگر اکنون چنین ترانه ای بر زبانش جاری نمی شود چه باک ؟ جای نگرانی نیست ، نوا  یا ساز و برگ او در سحرگاه بیداری که  غزل و ترانه هایش از آن تراوش میکنند همان آه عذر خواهی ست و تقاضای عفو و رحمت  از خداوند مغان .

ز پادشاه و گدا فارغم  بحمدالله 

گدای خاک در دوست ، پادشاه  من است 

حافظ در ادامه بیت قبل می‌فرماید خدا را شکر که او نه قصد آن دارد که پادشاه و مراد کسی باشد و نه گدا و مرید کسی ست ، یعنی همان مطلب که در بیت نخست به آن اشاره کرد ، درواقع همین مرید و مراد بودن است که بیشترین صدمه را به کار معنوی انسان زده و او را از منظور اصلی حضور در این جهان دور می کند ، حافظ در ابیات مختلفی به لزوم برگزیدن پیر و راهنمای معنوی برای طی طریق عاشقی  تاکید کرده است ؟ آیا این مطلب تضادی با آن ابیات دارد ؟ برای پاسخ به این پرسش  بیتی از مولانا راهگشاست که می‌فرماید  : ساعتی میزان آنی  ساعتی موزون این / بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش  ، معنی بیت کاملأ  روشن بوده و بدلیل اینکه انسان از جنس خداوند است میتواند با رجوع به خرد و هشیاری  اصیل و خدایی خود ، میزان خود شده و استاد معنوی خود را تشخیص داده و از انسانهای کاملی چون حافظ و مولانا  بهره لازم را ببرد اما مطیع و مرید یا گدای محض و بدون تحقیق است که بصورت جمعی و فردی انسان‌ را به ناکجاآباد سوق می دهد . در مصرع دوم  خاک در حضرت دوست همان شرح صدر و گشودن فضای درون تا بینهایت اوست و  گدایی ، طلب و قرار گرفتن در چنین درگاهی ست که میتواند انسان را به پادشاهی برساند ،پس  بزرگانی چون حافظ که به این مرتبه پادشاهی رسیده و از غیر بریده اند ، موزون خویش ( خداوند ) شده اند ، می‌توانند از فضای گشوده شده درونی به حقایق دست یابند و به دلیل همین قوه  تشخیص است که حافظ ، حضور در میخانه عشق را  به رفتن به خانقاه ترجیح می دهد .

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست 

جز این خیال ندارم ، خدا گواه من است 

مسجد همان سجده گاه یا خاک در  دوست و فضای بینهایت  درون است که حافظ با دعای صبح یا پیغامهای بدون واسطه حضرتش به آن راه یافت و میخانه عشق نیز معنایی جز این ندارد ، پس حافظ می‌فرماید غرض اصلی از بیان موضوعات ذکر شده وصال حضرت دوست است ، یعنی یکی شدن و رسیدن خود و دیگر انسانها  (شما ) به وحدت با هستی کل ، و خدا را گواه می گیرد که خیال و سودایی جز این در سر ندارد ، یعنی بیان پرهیز از شاهی و گدایی ، برای آجر کردن نان زاهدانی نیست که خیلی علاقه به میزان و شاه شدن دارند ،‌ بلکه او می‌خواهد که شما ، یعنی همه انسانها و حتی زاهد به وصال حضرت دوست رسیده و عمری را در بطالت و اعتقادات کهنه خانقاهی بیهوده تلف نکنند .

مگر به تیغ اجل خیمه بر کنم ور نی 

رمیدن  از در دولت نه رسم و راه من است 

حافظ می‌فرماید مگر اینکه به تیغ اجل بتوان طناب های این خیمه را بریده و آن را از جا بر کند ، یعنی فرا رسیدن مرگ جسمانی ، در غیر اینصورت بازگشت از در دولت یا  سعادتمندی  بدست آمده کار و رسم و راه او یا هیچ انسان عاشقی نیست ، در بیت بعد می بینیم که او خیمه سعادت و نیکبختی  خود را در مسند خورشید برپا نموده و بر آن تکیه زده است ، که در اینصورت مرگ نیز قادر به برکندن این خیمه نخواهد  بود . 

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی 

فراز مسند خورشید  تکیه گاه من است 

حافظ می‌فرماید منظور از  اینکه انسان خیمه خود را بطور موقت در این جهان مادی برپا نموده است  همانا روی نهادن بر آستان حضرت دوست است ، یعنی تسلیم و باز کردن درون خود تا بینهایت  خداوندی  ، و از زمانی که او به این امر آگاه شده و کار معنوی خود را شروع کرده است بر فراز و بلندای جایگاه خورشید تکیه زده و درواقع خیمه خود را آنجا بر پا نموده است ، یعنی عالی‌ترین  مرتبه انسانی که دست فرشتگان نیز از آن کوتاه است .

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ 

تو در طریق ادب باش و بگو  گناه من است 

حافظ میفرماید  درحقیقت مسند انسان از آغاز و روز الست نیز فراز مسند خورشید بوده است ، اما با زیر پا گذاشتن آن عهد ، و گناه آدم  که فریب شیطان را خورده و مرتکب آن خطا شد ، موجب هبوط به زمین فرم گردید ، ولی خداوند با لطف و عنایتش عذرخواهی انسان را پذیرفت  هرچند این گناه نیز بواقع در اختیار آدم نبود ، بلکه طرح و اراده حضرتش بر این قرار گرفته بود که انسان ابتدا در زمین وارد ذهن شده و سپس با خروج از آن بسوی خداوند و مسند اولیه خود بازگردد ، اما همچنان که آدم از روی ادب این مطلب را به روی خداوند نیاورد ، تو هم رسم ادب را بجا آورده و بهانه جویی نکن ، خطای خود را بپذیر تا مورد رحمت بی پایانش قرار گیری ، حافظ در بیت دوم آنرا آه عذر خواه نامیده است . نکته این است که شیطان نیز از ملائک مقرب درگاهش بوده و اگر بپذیریم که فرشتگان تسلیم محض بوده و از خود اختیاری ندارند ، پس چگونه با ستیزه و منیت ، امر خداوند را اطاعت نکرده و به انسان که از جنس و روح خداوند است سجده نکرد ؟ مگر اینکه بگوییم اراده و مشیت خداوند چنین بود است ، اما آنچه مهم است لطف و کرامت و گذشت خداوند  است پس از آن تمرد و حتی خطاهای این جهانی انسان و  ایجاد امکان بازگشتش به فراز و بلندای مسند خورشید ، حافظ و بزرگان دیگر این توفیق را بدست آوردند ، پس با مدد فیض روح القدس ،  دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد .

 

 

 

 

kamran balani در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:

منجنیق آه مظلومان به صبح سخت ...

منجنیق آه مظلومان به صعق 

سخت گیرد ظالمان را در حصار

این بیت ۳۳ چندین ساله که ذهنم و مشغول کرده، منجنیق آه مظلومان به صبح اصلا معنی درستی نمیده فکر میکنم واژه صُعق که ریشه صاعقه هست یا واژه ای به این مضمون درست باشه البته نسخه ای با این واژه ندیدم امیدوارم اساتید فن نظر بدهند

محسن حسینی پور در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

با سلام  شعر بسیار زیبایی است.

محسن خانزادی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۴۴ - در خاتمت کتاب:

بسیار عالی ، قابل توصیف نیست ، فقط باید خواند ، آشنا شدن با اجداد پهلوانان شاهنامه و روزگارشان همراه یک مسافرت بی نظیر با توصیفات حکیم اسدی توسی بسیار دلپذیر بود ، بعضی وقت مانند فیلمهای علمی تخیلی ( ساینس فیکشن ) مملو است از موضوعات پر هیجان و توصیفات نبردها و شبیخونها و ... همچنین مملو است از گفتار حکیمانه .   درود به روان جاودان همه بزرگان و حکیمانی چون اسدی توسی ، درود درود درود .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:

۴-داد دادن: رسیدگی کردن و کاری را به خوبی انجام دادن/ انصاف: قید است، انصافا، از روی داد، به راستی. )لغتنامه(/ ملک: فرمانروایی، سلطنت.

تشبیه: عشق به عالم (اضافه تشبیهی).

معنی: اینگونه که دل حق غم را ادا می کند و با هر غمی می سازد، انصافا فرمانروایی سرزمین عشق به او سپرده خواهد شد.

۵_نم: تر.

استعاره مکنیه: خیال (به قرینه ی گفتن)/ جناس قلب: من، نم.معنی: آیا می دانید که تصویر خیالی چهره تو که در دیدگان جا گرفته بود، به من چه گفت؟گفت: این چشم چه جایی هست که هر روزه تر و مرطوب است؟

۶_محرم: رازدار تشبیه: حال من به روز روشن مانند شده است/ تضاد: روز و شب، روشن و تیره

معنی: اگر می خواهی حال من چون روز روشن بر تو آشکار گردد، از شب تیره بپرس، زیرا شبان تیره محرم سیاه

روزی های من بوده است و من بارها در دل شب از تیره روزی خود نالیده ام. ۷_من استی: من می بود.

معنی: ای کاش این پیوند محکم و استواری که میان من و اندوه وجود دارد در میان من و دلبر من بسته می شد!

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی  

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:

معنی غزل ۷۵سعدی شیرازی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات )بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقصور(

۱ -درهم: آشفته و بی نظم و ترتیب/ پرخم: خمیده

تشبیه: کار به زلف یار و پشت به ابروی دلدار مانند شده است.

 معنی: کارم همانند زلفان یار درهم پیچیده و آشفته و پشتم مثل ابروان او کامال خمیده است.

۲ -نوش کردن: به لذت نوشیدن/ به شادی کسی: منظور به شادی نوشیدن شراب است، در اصطلاح امروز یعنی

به سلامتی کسی شراب نوشیدن، رسمی قدیم بوده که رودکی گویدزآن می خوشبوی ساغری بستاند یاد کند روی شهریار سجستان خود بخورد نوش و اولیاش هم ایدون گوید هر یک چو می بگیرد شادان شادی بو جعفر احمد بن محمد آن مه آزادگان و مفخر ایران

 (رودکی به نقل از صفا، تاریخ ادبیات ایران، جلد اول،383) به عقیده دکتر خانلری اشاره به رسم شادی خوردن عیاران دارد و به نقل از تاریخ سیستان می نویسد: شادی خوردن معنی اصطلاحی خاصی دارد و از آداب و رسوم عیاران است. وقتی که شهرت هنرهای یکی از رییسان این فرقه یعنی

اسفهسالار یا سرهنگ عیاران منتشر می شود، جوانان یا عیاران دیگر در غیبت یا در حضور با مراسم خاص "شادی اومی خوردند". در این مراسم باید به پا خیزند و جام را تا سر خود باال ببرند و سپس یکباره بنوشند. کسی که این مراسم را انجام داده است از آن پس خود را درخدمت عیار می گذارد و از هیچ گونه فداکاری و جانبازی در اجرای فرمان او

دریغ نمی کند. در این کتاب بار اصطلاح "شادی خورده" درست به معنی و مترادف "مرید" و "سرسپرده" در اصطلاح

صوفیان است. )خانلری، "سه کلمه در شعر حافظ" کنگره جهانی سعدی و حافظ،198 به نقل از شرح غزل های

حافظ،دکتر حسینعلی هروی،1798 /)دور: در معنای غیرمنظورش،یعنی "حلقه شراب خواران" با "نوش کردن و شادی

کسی گفتن"معنی: خون دلم را غم چونان شرابی نوشید و گفت: این جام را به سلامتی کسی می نوشم که در این روزگار شاد وخرم است.

۳-معنی: آیا در این زمانه فقط دل من اسیر اندوه است؟ یا اصلا دل شادمان کم است؟

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

غزل ۱۳۱ سعدی 

وزن فاعلاتن مفاعلن فع لان 

معنای لغات :

۱.دوش : دیشب / یار دلبرده : یار دلبربا .

کنایه : دست بر جان داشتن ( بر جان غلبه و چیره شدن ).

۲. دُر: مروارید / آستین : آن مقدار چیزی که در آستین گنجد .(لغت نامه ) / مرجان : " سنگ سرخ رنگی است که به صورت شاخه شاخه و معدن آن در مو ضعی از بحر قلزم است در ساحل افرقیه معروف به مرسی الخزر در کف دریا چون گیاهی می روید . مروارید ریزه و خرد ، لوء لوء بر دو قسم است ؛ یکی درّ درشت و دیگر مرجان ریز " .(لغت نامه ) کنایه : دُر فشاندن ( اشک ریختن ) / استعارهء مصرّ حه : دُرّ ( اشک ) / استعاره ء مکنیه ( تشخیص ) : دیده ( به قرینه ء آستین داشتن ) / تناسب : درّ ، مرجان 

۳. شوق :(بیت ۵ ،غزل ۷۲).اشتیاق ، آرزومندی .

کنایه : سوختن ( سخت در رنج بودن ، بر اثر آتش عشق سوختن ).

۴. تا: تای زمانی است، از هنگامی که ،از زمانی که .

۵. رضوان : نام دربان و نگهبان بهشت .

جناس مطرّف : باغ ، باد / تناسب : بهشت ، رضوان .

۶. نسیم صبا : باد خوشبوی صبحگاهی .

کنایه دست در گریبان بودن غنچه ( شکفته شدن غنچه ) .

۷. غزل خوان : آن که غزل و سرود خواند .

کنایه : ربوده ء چیزی یا کسی بودن ( شیفته و عاشق چیزی یا کسی بودن ) غزل خوان ( مطرب ) .

۸. بر ملا افتادن : فاش گشتن ، آشکار شدن / شایستن : ممکن و سزاوار بودن .

۹. دوست : معشوق و محبوب .

معنای غزل ۱۳۱ 

۱ _ دیشب آن یار سنگدل مرا آشفته و پریشان ساخت و با بردن دل بر جانم سلطه یافت.

۲_چشمانم مروارید اشک به دامنم می افشاند ؛ گویی به قدر گنجایش یک آستین مروارید خرد به همراه داشت و آنها را نثار می کرد.

۳_دلم از سوز عشق می سوخت .اگر ناله سر نمی دادم ،چگونه می توانستم آن را درمان سازم ؟

۴_ در چنان سوزی به سر می بردم که فکر نمی کردم شب پایان پذیرد ؛ امّا وقتی که تا صبح در غم عشق بیمار ماندم ، دیدم که شب هم پایانی دارد، ولی غم مرا پایانی نیست .

۵_ در باغ بهشت گشوده شد ؛ گویی باد کلید رضوان را برای گشودن این در در اختیار داشت .

۶_ در آن باغ دیدم که غنچه در اثر وزیدن نسیم صبا مثل من دست در گریبان خویش زده ؛ نی شکفت ،

۷_ و می گفت : تنها من نیستم که مجذوب عشق گشته ام ، بلکه هر گلی که بلبل غزل خوانی داشت ، ربودهء عشق گشت .

۸_ راز من مثل راز غنچه که با شکفته شدن ، تمام باغ را فرا گرفت ، آشکار گشت ، آخر تا کی می توان با شکیبایی راز عشق را پنهان داشت؟

۹_ ای سعدی ، باید جان را ترک گویی ؛ زیرا نمی توان با یک دل دو معشوق را دوست داشت ،یاد آور : " رسم عاشق نیست بایک دل دو دلبر داشتن 

یا زجانات یا زجان بایست دل بر داشتن " است.

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

۱
۱۳۳۵
۱۳۳۶
۱۳۳۷
۱۳۳۸
۱۳۳۹
۵۷۲۹