بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟
گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند؟
اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند
دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند
به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحیزدگان
بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند
نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید
تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند
گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شاعر با زبانی رندانه و معترض میگوید بستنِ میخانه، تنها منعِ شراب نیست، بلکه راه را برای ریا و دورویی میگشاید. از میان رفتنِ شراب و بزم، چنان فقدانی بزرگ است که گویی موجودی عزیز مرده و باید برایش سوگواری کرد. این اندوه حتی اهل بزم و نمادهای نظم آیینی را نیز از حالِ عادی خارج میکند. حافظ در پایان، ریاکاری دینی را افشا میکند و هشدار میدهد که زیرِ ظاهرِ زهد و دینداری، فریب و دورویی پنهان شده است.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است درهای میکدهها را برای ما باز کنند و مشکلات و سختیهای ما را حل کنند؟
اگر به خاطر خودخواهی زاهد در میخانه را بستند، خیالت راحت باشد زیرا به خاطر خدا آن را باز خواهند کرد.
هوش مصنوعی: رندان سالخورده و خوشذوق با پاکی دل خود، درهای بسته را با دعا و نیایش به روی خود باز میکنند.
مرگِ دخترِ رَز(شراب) کنایه از بسته شدن میخانه و محروم شدن از شراب است؛ شاعر با اغراق میگوید این فقدان چنان سنگین است که مغبچگان نیز به رسم سوگواری زلفهای خود را میگشایند.».
به مناسبتِ مرگِ شرابِ ناب، سازِ چنگ را به نوای عزا درآورید،تا یاران از شدت اندوه، چون عزاداران، اشکِ خونگون بریزند.
خدایا، روا مدار که درِ میخانه را ببندندو در عوض، درِ خانههای ریا و دورویی را باز بگذارند.
ای حافظ، این خرقهی زهدی که بر تن داری، فردا خواهی دید که زیر آن چه زنّارِ (کمربند غیر مسلمانان، بخصوص زرتشتیان و مسیحیان) کفرآمیزی را با فریب و نیرنگ پنهان کردهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند
از گشادش گرهی از دل ما بگشایند
درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجا
بلبلان را به چمن راه نوا بگشایند
کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر است
[...]
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
در فردوس به روی دل ما بگشایند
وسعت دایره کون و مکان چندان نیست
که به یکبار دل و دیده ما بگشایند
دولت باقی و این عالم فانی، هیهات
[...]
هرکجا زندهدلان شست دعا بگشایند
باورم نیست که یک تیر خطا بگشایند
چند گویی نگشودند نقاب از رخ دوست؟
آب کش دیده و بگشا مژه، تا بگشایند
عزت اهل وفا، فرض بود بر همه کس
[...]
بود آیا که در وصل شما بگشایند ؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایند ؟
اگر از خوفِ ستمهای اعادی بِـسِتند ؛
دارم امید که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل صاحب قدمان در مذهب
[...]
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند
ای خوش آن وقت که در دامن شب های دراز
شب نشینان گره از زلف دوتا بگشایند
دیدن حسن دل افروز تو را دیده کم است
[...]
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.