هرکجا زندهدلان شست دعا بگشایند
باورم نیست که یک تیر خطا بگشایند
چند گویی نگشودند نقاب از رخ دوست؟
آب کش دیده و بگشا مژه، تا بگشایند
عزت اهل وفا، فرض بود بر همه کس
کاش گویند که دستم ز قفا بگشایند
هرکجا رفت دلم بود خمار می وصل
کس نداند سر این شیشه کجا بگشایند
دل عبث میتپد آن نیست که چون شعله شمع
تا به آخر نفسش رشته ز پا بگشایند
غنچهوار از جگر خار برون آرم سر
گر بدانم که مرا دل ز صبا بگشایند
در وصل تو که نگشوده کسش، خستهدلان
کف برآرند و به تاثیر دعا بگشایند
قدسی از میکدهام باز نیارند، اگر
زاهدان دست به تاراج دعا بگشایند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و دعا و امید به وصال محبوب است. شاعر به این نکته اشاره میکند که زندهدلان و اهل وفا در جایی که اعتقاد دارند دعا کارساز است، همواره امید دارند. او از راز و نیاز با معشوق سخن میگوید و به زیباییهای عشق اشاره میکند. شاعر همچنین نشان میدهد که دلش در پی وصال محبوب است و آرزو دارد که با دعا، راهی به سوی او گشوده شود. در نهایت، او از خطرات و مشکلاتی که در این راه وجود دارد، صحبت میکند و بر اهمیت وفا و اعتقاد تأکید میکند.
هوش مصنوعی: در هر جایی که انسانهای خوشدل و زندگیجوی دعا و آرزو کنند، نمیتوانم باور کنم که بخواهند به هدفی نادرست دست بزنند یا اشتباهی انجام دهند.
هوش مصنوعی: چند بار دربارهی اینکه نقاب از چهرهی دوست کنار زدهاند صحبت میکنی؟ بهتر است اشک را از چشمانت پاک کنی و مژههایت را باز کنی تا آنها خودشان را نشان بدهند.
هوش مصنوعی: شایسته بود که همه به احترام و ارادت کسانی که وفادار هستند بپردازند، ای کاش میگفتند که دست مرا از پشت ببندند و رها کنند.
هوش مصنوعی: هرجا که دلم میرود، تحت تاثیر نوشیدن شراب وصل هستم و هیچکس نمیداند که در این بطری چه رازهایی نهفته است و چگونه میتوان درب آن را باز کرد.
هوش مصنوعی: دل بیدلیل میتپد، نه به خاطر این که مانند شعله شمع تا آخرین لحظهاش زنجیر شده باشد و از پا آزادش کنند.
هوش مصنوعی: اگر بدانم که دل من را نسیم بهاری باز خواهد کرد، با شجاعت و زیبایی همچون غنچه از دل خود خارها را به بیرون میآورم.
هوش مصنوعی: در زمانی که کسی به وصال تو نرسیده و دلهای خسته به دعا و امید به تو نگاه میکنند، آنها به پا میخیزند و از تاثیر دعا میخواهند که درب وصال تو باز شود.
هوش مصنوعی: اگر زاهدان راه به میکده ببرند و دعاهایشان را به تاراج ببرند، دیگر کسی نمیتواند مرا از آنجا دور کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند
گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند
اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند
دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند
به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی زدگان
[...]
هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند
از گشادش گرهی از دل ما بگشایند
درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجا
بلبلان را به چمن راه نوا بگشایند
کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر است
[...]
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند
در فردوس به روی دل ما بگشایند
وسعت دایره کون و مکان چندان نیست
که به یکبار دل و دیده ما بگشایند
دولت باقی و این عالم فانی، هیهات
[...]
بود آیا که در وصل شما بگشایند ؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایند ؟
اگر از خوفِ ستمهای اعادی بِـسِتند ؛
دارم امید که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل صاحب قدمان در مذهب
[...]
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند؟
در فیضی به دل، از مصر لقا بگشایند
ای خوش آن وقت که در دامن شب های دراز
شب نشینان گره از زلف دوتا بگشایند
دیدن حسن دل افروز تو را دیده کم است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.