گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۱

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند

جفا نه پیشه درویشیست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر 73 دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 68 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر 77 کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر 119 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 111 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 266

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۰۴ نوشته:

ازرق یعنی ابی به زاغ یعنی ابی فارسی مانند است و زرق یعنی ریا فارسی است و زرق عربی یعنی گلوکم که بیماری چشم است و نیز تزریق هم به عربی معنی میدهد

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۶ دی ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۲ نوشته:

ه هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
سعید حمیدیان در شرح شوق از لحاظ زبانی "باد استغنا" را اشاره به "باد بی‌نیازی" دانسته ولی همچون هاشم جاوید نمی‌پذیرد که این بیت ناظر به بی‌نیازی خداوند است در برابر حوادث عالم. در هجوم چنگیز به بخارا و کشتار و بی‌حرمتی مغولان «... بعد از یکی دو ساعت چنگزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میانِ قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته، در این هنگام امیر جلال الدین علی بن الحسن الرندی که مقدم و مقتدای سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشارالیه، روی به امام عالم رکن الدین امام زاده که از افاضل علمای عالم بود آورد و گفت:
«مولانا چه حالت است؟ اینکه می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب؟»
مولانا امام زاده گفت:
«خاموش باش! باد بی نیازی خداوند است که می وزد. سامان سخن گفتن نیست!»
(تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیح علامه قزوینی، ص187 جلد یکم)
اما این تعبیر از سودی بُسنَوی که در شرح خود بر دیوان حافظ آورده با وجود درستی آن در اشاره به مضمون فوق ولی برای مصرع دوم اشتباه است: «یعنی به هوش باش که هنگام باد استغنا ... هزار گونه نیاز و تواضع و تذلّل عاشق هیچ نمی ارزد ...» حافظ در اینجا بیان عاشقانه ندارد بلکه منظور او، "آن گروه ازرق لباس و دل سیه..." بیت قبل است که به طاعات و عبادات خود فریفته و مغرورند چون ابلیس که گمان کرد خداوند او را به خاطر هزاران سال عبادتش برای سجده نکردن آدم کیفر و بازخواست نخواهد کرد ولی خداوند بی‌نیاز از طاعت و تقوی ابلیس و دیگران است. در تفسیر میبدی می‌خوانیم:
«هر کرا نواخت در ازل نواخت به فضل خود نه به طاعت او، هر کرا انداخت در ازل انداخت به عدل خود نه به معصیت او، هر کرا قبول کرد از وی هیچ سرمایه نخواهد، و هر کرا رد کرد از وی هیچ سرمایه نپذیرد. باش تا فردا که فریشتگان سرمایه‌های خود بباد بردهند که : ما عبدناک حق عبادتک. آدمیان خرمنهای طاعت خود آتش در زنند که : ما عرفناک حق معرفتک. انبیاء و رسل ازعلم و دانش خویش پاک بیرون آیند که : لاعلم لنا. تا بدانی حق جلَّ جلاله هرچه راست کند از آن خود راست کند، هیچ چیز از کردِ تو پیوندِ کرد او نشاید اگر روا بودی که طاعت پیوندِ رحمت وی آمدی در خدایی درست نبودی، و اگر روا بودی که معصیت تو پیوندِ عقوبت او آمدی ترازو برابر آمدی، اگر رحمت کرد به فضل خود کرد نه به طاعت تو، و گرعقوبت کرد به عدل خود کرد نه به معصیت تو. » «آن مهجور درگاه، ابلیس گفت انا خیرٌ-من از او بهترم- دمار از روزگار او بر آوردم و هفتصد هزار ساله عبادت او به باد بی‌نیازی دادیم.»
برگرفته از "شرح شوق" و "حافظ جاوید"
*****************************************
*****************************************

 

فرخ در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۵ نوشته:

"مکن که کوکبه دلبری شکسته شود .... چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند"
ای زاهد کاری مکن/مخواه که حرمت عشق شکسته شود و جمعی ار حریم آن پراکنده شوند.

 

رضا ساقی در ‫۳ سال قبل، دو شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۱۲ نوشته:

شراب بی‌غش وساقیّ خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
بی غش: بی آلایش وصاف، ناب
معنی بیت: شراب صاف شده وبدون آلودگی وساقی خوش قلب وخوش حرکات وخوش سیما وسوسه انگیزند حتّازیرک ترین وباهوش ترینها نیزقادرنیستند دربرابر این وسوسه مقاومت کنند وازکمند آن خودراخلاص کنند.
ساقی اَرباده ازاین دست به جام اندازد
عارفان راهمه درشُرب مُدام اندازد
من اَرچه عاشقم ورند ومست ونامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند
معنی بیت : گرچه دلی عاشق پیشه دارم ورندی می کنم ولااُبالی وشرابخواره ای بیش نیستم ونامه ای اعمالم سیاه. خدا راهزاربارشکر می کنم که دوستان همه بیگناه تشریف دارند وهیچکدام ازکارهای زشت مرا مرتکب نمی شوند!!
حافظ دراینجا به زبان رندی، به متشرّعین ریاکارشامل صوفیان وزاهدان وواعظان طعنه زده وبه طنز می فرماید که تفاوت من وشما دراینجاست که من شهامت این رادارم که آنگونه بنمایم که هستم امّا شما ریاکاری می کنید وبه رغم آنکه کارهایی مثل عاشقی ومستی ورندی درخفا انجام می دهید خودرا پرهیزگار وپاکدامن معرفی می کنید.
باده نوشی که دراو روی وریایی نبود
بهتراززهدفروشی که دراوروی وریاست
جفا نه پیشه ی درویشی است و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
سالکان : راه روان، کسانی که درطریق حق گام برمی دارند تا به سرمنزل مقصود برسند.
نه مرد رهند: مرداین راه نیستند به دروغ ادّعا می کنند که قصد دارند درطریق معرفت گام بردارند.
معنی بیت: ستمگری وپایمال کردن حقوق دیگران، باادّعای درویشی وراهروی درطریق حق مغایرت دارد نمی توان هم ستمگربود وهم درویش! ای ساقی شراب بیاور که این مدّعیان مردِ این راه نیستند.
درخرقه چوآتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن وسرحلقه ی رندان جهان باش
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
معنی بیت: به چشم حقارت به رندان وعاشقان تهیدست نگاه مکن آنها به ظاهرفقیرونیازمندند درحقیقت آنها درباطن خویش پادشاهانی بی کلاه وبی کمربندهستند که ازبند همه ی تعلّقات دُنیی ودینی وارسته اند.
گرچه مابندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج درآستین وکیسه تهی
جام گیتی نما وخاک رهیم
به هوش باش که هنگام باد ِاستغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
استغنا: بی نیازی
معنی بیت: (ای مدّعی وای زاهد که دل به تقوا وعبادت خوش کرده اید) آگاه باشید که وقتی که باد بی نیازیِ خداوند وزیدن آغازمی کندهزاران خرمن ِ طاعت وتقوا نیم جوارزش ندارد. خداوند هیچ نیازی به طاعت وبندگیِ کسی ندارد به ویژه طاعت وعبادت آنهایی که بشرط پاداش ومزدگرفتن ویا ازروی ریا وتظاهربه انجام می رسد هیچ ارزشی ندارد.
توبندگی چوگدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
مکن که کوکبه ی دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
کوکبه:شکوه وعظمت ، حشمت و جاه ومقام
دراینجا روی سخن با پادشاهیست که احتمالاً فریبِ متشرّعینِ ریاکار راخورده وبانقشه ی آنهاحرکت می کند. حافظ به پادشاه هشدارمی دهد ومی فرماید:
رفتارهای خودراتغییرده تا بیش ازاین ازمحبوبیّت توکاسته نگردد به هوش باش که اگربه همین منوال ادامه دهی دوستداران وهواخواهان خودرا ازدست خواهی داد وآنها ازتورویگردان خواهندشد.
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزارنکته دراین کارهست تادانی
غلام همّت دُردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که اَزرق لباس ودل سیهند
همّت:عزم و اراده
دُردی کشان: دُرد نوشان، رندانی که ازتهیدستی وناچاری، شراب ناخالص (دُرد ) می نوشیدند.
اَزرق: لباس کبود، صوفیان متناسب با مقامی که داشتند خرقه هایشان رنگ های بخصوصی داشت رنگ خرقه نشانگر درجه ومقام آنها بود.
دل سیه: کسی که درونی تیره وتاردارد
معنی بیت: من چاکرودوستداررندِ دُردنوشی هستم که بی روی وریا ویک رنگ هست دوستدارکسی نیستم که باپوشیدن خرقه ی کبودرنگ خودرا ازدیگران متمایز ووانمودبه پاکدامنی می کند درحالی که درونی تیره وتاردارند.
پیرگلرنگ من اندرحق ارزق پوشان
رخصت خبث نداد اَرنه حکایت هابود
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
همچنان روی سخن باپادشاه است درادامه ی بیت قبلی:
وقتی به خرابات قدم می گذاری آداب ورسوم آنجارا بااحترام رعایت کن که ساکنان خرابات ازارادتمندان صادق پادشاه هستند.
شست وشویی کن وانگه بخرابات خرام
تانگردد زتو این دیرخراب آلوده
جناب عشق بلند است همّتی حافظ
که عاشقان ره ِبی‌همتان به خودندهند
جناب: درگاه
معنی بیت: ای حافظ ازآنجاکه درگاه وآستانه ی عشق بسیاربلنداست عاشقان صادق نیزبابی همّتان وبی اراده ها همصحبت وهمراه نمی شوند بنابراین همّتی به خرج بده تا توهم درحلقه ی عاشقان باقی بمانی. همصحبتِ سست همت باعث تضعیف اراده می شود وعاشقان ازاینها دوری می کنند.
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهمصحبت بدجدایی جدایی

 

تماشاگه راز در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۳ نوشته:

معانی لغات غزل (201)
بی غش:خالص ، ناب.
غش:ناخالصی، ماده نامرغوب که داخل ماده مرغوب شده باشد.
ساقی خوش:ساقی خوش بر خورد ، ساقی دلپذیر وخوشرو.
دام ره:دام ره، تله یی که در مسیر راه قرار گرفته باشد.
زیرک: باهوش وزرنگ ، هوشیار.
نامه سیاه :گناه کار، کسی که در اثر کثرت گناه نامه اعمالش سیاه باشد.
راهروی :سلوک ، راهی حقیقت ، سیر وسلوک .
سالک:راه پیما، راه پیمای طریق معرفت.
نه مرد رهند: مرداین راه نیستند ، استطاعت پیمودن این راه ندارند.
مبین حقیر:حقیر مبین ، کوچک مشمار.
گدایان عشق:فقیران و محتاجان کوی محبت ، درویشان طلب فیوضات ربانی.
کمر: کمربند ، کمربند شاهی..
کُلهَ:کلاه ، تاج شاهی.
استغنا:بی نیاز شدن ، بی نیاز.
باد استغنا:ظاهر شدن اثرات بی نیازی، ( اضافه تشبیهی) استغنا به باد تشبیه شده.
خرمن طاعت:(اضافه تشبیهی) طاعت و عبادت و فرمانبرداری به خرمن تشبیه شده.
کوکبه:جلال و جبروت ، حشمت و جاه ، موکب و گروه هوادار و همراه ، چوبی بلند و کج که در سر آن گلوله فولادی ستاره شکلی نصب و توسط سواری پیشاپیش پادشاه حمل می شده است.
مکن: جور وجفا مکن.
همّت:اراده و عزم و دلیری ، قوت ونیرو و طاقت و در اصطلاح صوفیه عبارتست از توجه قلب با تمام قوای روحانی به جانب حق برای حصول کمال در خود یا دیگری.
دُردی کشان: دُرد نوشان، درویشان مستمندی که به جای شراب ناب وخالص درد شراب می نوشند. ازرق:لباس کبود ، کبود جامه، کنایه از صوفیان کبود پوش.
دل سیه:درون تیره، قسی القلب، سیاهکار.
جناب:درگاه.
معانی ابیات غزل(201)
(1)شراب ناب و ساقی خوش بر خورد ، به مانند دو دام وتله می مانند که مردمان هوشیار و زرنگ دنیا هم نمی توانند خود را از بند آنها رها کنند.
(2) هر چند من عاشق و رند و مست و گناهکارم ، خدا را هزار بار شکر که دوستان همشهری هیچ گناهی ندارند.
(3) ستم پیشگی رسم و روش درویشی و سیر و سلوک نیست . شراب بیاور که اینان مرداین راه نیستند .
(4) فقیران کوی عشق را ناچیز مپندار که این گروه شاهان بی کمربند شاهی و سلاطین بی تاج و کلاهند . (5) بنده و غلام همت و اراده استوار درد نوشان مستمند بی ریایم ، نه آن دارو دسته کبود جامگان دل سیاه که خود را صوفی می نامند.
(6) این رابدان که به هنگام وزندان باد بی نیازی ، هزار خرمن عبادت و بندگی را بر باد داده و نیم جوباقی نمی نهند.
(7) جور جفا مکن که در آن هنگام که بندگان و هواداران تو پراکنده شوند ، موکب جاه و جلال دلبری تو نیز شکسته خواهد شد.
(8) جز با رعایت اد ب و احترامات مرسوم ، گام به گام به خانه عیش عارفان مگذار ، چرا که مقیمان این درگاه از مقربان پادشاهند .
(9) در گاه و آستانه سرای عشق بلند و والاست . حافظ همتی کن عاشقان این سرای ، بی همتان را به خود راه نمی دهند .
شرح ابیات غزل (201)
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون مقصور
این غزل نیز در زمان شاه شجاع و همان ایامی که شاه، با تغییر سیاست داخلی خود حافظ را از راهو رسم آزادگی و بی پرواییهایی که دستاویز صاحبان شریعت شده بود سرزنش و منع می کرده است سروده شده است . و همانطور که قبلاً این ایام از دوره های پر مشقت زندگی حافظ به شمار می رود . شاعر در این غزل سر فصل کلام را با تعریف ضمنی شراب و شاهد از آن جهتی گشاید که به طور غیر مستقیم به شاه و مخالفان خود ثبات قدم و استواری خود را در راهی که در سیر وسلوک در پیش گرفته و با بی پروایی و صراحت لهجه ادامه می دهد بنمایاند و با لطف کلام خویش نه در صدد تجاهر به فسق بلکه به عذر فریفته شدن متعذّر می شود و او به خوبی می داند که یک مسلمان معتقد اگر علناً از حلال بودن آن دفاع کند به حکم شرع گناهکار محسوب و اگر توبه نکند تکفیر خواهد شد و اگر توبه کند حکم تعزیر با رعایت تخفیف در بارة او اجرا می شود بنابراین شاعر تلویحاً شراب و ساقی را دو شیطان راه بندگان می نامد که همه مردم حتی زیرکترین آنها را گمراهمی سازد . حافظ یکی از طنز پردازان قوی دنیای ادب فارسی است در جایی می گوید:
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقیّ سیمین ساق بود!
و در بیت دوم این غزل هم کنایه یی به شاه و اطرافیان او یعنی دوستان گذشته خود که در حال حاضر رنگ عوض کرده اند زده می گوید خدای را شکر می کنم که این دوستان بر خلاف من که عاشق و رند و گناهکارم همگی معصوم و بی گناهند!
شاعر در بیت سوم و چهارم از باده نوشی خود تلویحاً دفاع کرده و به شاه می فهماند که من وامثال من پیش خودمان هر کدام یک شاه بی تخت و تاجیم و در بیت پنجم در مقام دفاع از یکرنگی خود تنقید از ریاکاری ازرق پوشان بر می آید و با عبارت ازرق لباس و دل سیه ، همان عبارت مشهور خود را که دربارة شیخ زین الدین علی کلاه دشمن قسم خورده خود به کار می برده تکرار می کند زیرا حافظ به خوبی می داند که فشار او و دار و دسته ومریدان اوست که شاه شجاع را به تغییرسیاست واداشته است.
شاعر در بیت ششم مطلبی اساسی را با شاه در میان می نهد و به او می گوید حواست جمع باشد که این ظاهر سازیها را که به حساب طاعت وبندگی می گذاری در موقع حساب توسط کار ساز بی نیاز به نیم جو بها نمی دهند و بلافاصله در بیت هفتم خطاب به او می گوید بنابراین دست از اینکارها بردار زیرا وقتی که اطرافیان تو ومانند من وامثال من پراکنده شدند دیگر برای تو جاه و جلالی باقی نمی ماند . بلاخره شاعر در دوبیت آخر غزل در مقام بزرگداشت عارفان و سالکان راه عشق برآمده و آنها را در ردیف محرمان پادشاه عشق و معرفت یعنی ذات الهی می شمارد و به خود مؤکداً سفارش می کند که از راهی که در سیر وسلوک پیش گرفته یی مردّد مشو و همّت بیشتری به خرج ده که عاشقان را معرفت با بی همتان همراه و هم گام نمی شوند و این می رساند که حافظ تا چه پایه در ثبات عقیده خود استقلال رأی و پشت کار و همت به خرج داده و از میدان ریاکاران به در نرفته است.
شرح جلالی بر حافظ

 

دستان سام در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۸ نوشته:

رضا ساقی گرامی
از خدا و خودت برای دل نوشته های حافظانه و بی غل و غش ات از ته دل سپاسگزارم.
باشد که همین را برای دیگر شعرای فاخر انجام دهید.
زندگی دراز و شادی ات جاودان.

 

برگ بی برگی در ‫۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۳ نوشته:

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
شراب بی غش همان غذای روحانی خالص و تعالیم معنوی ناب است که از جانب حضرت معشوق روزی سالکان راه عشق شده و توسط ساقیان خوش مشرب مانند حافظ ، مولانا و سایر بزرگان خوش سخن به طالبان و تشنگان معرفت چشانده میشود . و این دو دام هایی هستند که توسط آن معشوق یگانه و صیاد دلها بر سر راه عشاق گذاشته میشود زیرا که حضرت معشوق با عنایت خود خیال صید دلها را دارد و مشیت او بر عاشق کردن انسانهای زیرک درهمه جهان و فارغ از هر رنگ و نژاد و مذهبی قرار گرفته است و البته که زیرکان در مواجهه با این دو دام ، با اشتیاق و رضای کامل خود را در اختیار کمند صیاد قرار میدهند زیرا که این زیرکان به خوبی میدانند این دو دام رهایی انسان هستند پس چرا سعی کنند خود را از آن برهانند ؟ مولانا میفرماید:
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
یعنی که وقتی از زخم تیر آن صیاد یگانه ،کوه تعلقات ذهنی شکسته و متلاشی میشود پس چه دلیلی دارد در مقابل این تیری که موجب گشایش میگردد سپر مقاومت در دست بگیرم زیرا که همین دلبستگی های توهمی و ذهنی موجب بدبختی و نامه سیاه من شده اند ، پس بهتر که متلاشی شود .
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان آبرو
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند
در هیچ مکتب و مذهبی عاشقی جرم و سیاه رویی نیست و عشقهای زمینی هم از نگاه عرفا در حقیقت عشق به جلوه های حضرت معشوق درجهان ماده میباشد . رند قبل از حافظ نیز در آثار بزرگان بکار رفته و توسط حافظ پرداخته ، برجسته و منحصر بفرد شده و معانی گسترده و ویژه شخصیت حافظ از آن استنباط میشود وحافظ بیشتر مواقع خود را با این واژه توصیف میکند و به همین دلیل تا کنون نیز حافظ شناسان به عمق شخصیت او پی نبرده اند . یکی از معانی رندی همان زیرکی ست که حافظ در بیت مطلع غزل به آن اشاره نموده است .و او خود همواره به می خرد ایزدی مست و مدهوش بوده و گواه این امر نیز تراوش اندیشه های ناب او از طریق این غزل های بی مانند است و این سه یعنی عاشقی و رندی و مستی از نگاه سطحی نگرانی که معانی مورد نظر حافظ را در نمی یابند جرم بوده و نامه اعمال او سیاه میباشد . در مصرع دوم یاران شهر میتوانند همان شهر یاران باشند و ممکن است اشاره حافظ به حکمران وقت قشری شیراز باشد و البته خدا و حافظ شناسان بهتر میدانند .
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
میفرماید همانطور که درویش جفا پیشه نیست و ستم بر کسی را روا نمی دارد راهرو و سالک تازه کار نیز هدف قرار گرفتن تعلقات و دلبستگی های ذهنی و منت های خود را ستم بر خود میداند درحالیکه چنین نیست و متلاشی شدن این دلبستگی ها چیزی از اصل او کم نخواهد کرد . مولانا میفرماید ؛
کس نیابد بر دل ایشان ظفر
بر صدف آید ضرر نی بر گهر
و حافظ در مصرع دوم میفرماید چنین سالکانی مرد این راه سخت نیستند و جون رهایی از شیفتگی به دنیا برایشان بسیار دشوار است پس شراب ایزدی بیاور تا به آن مست شده و بتدریج دلبستگی های دنیوی را رها کنند یعنی عنایت و لطف حضرت معشوق شامل حال آنان شود .
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
حافظ ادامه میدهد ولی گمان مبر این سالکان که وصف آنان را گفتیم انسان های حقیری هستند که نمی توانند به راحتی دست از تعلقات و منت خود بشویند زیرا همین که فهمیده اند گدایان عشق هستند و این نیاز در آنها بوجود آمده ، پس آنان پادشاهانی هستند که حمایل و تاج پادشاهی خود را گم کرده اند ولی قطعا با کار بر روی خود و عنایت حضرت معشوق آنرا بدست خواهند آورد و پادشاهی آنها کامل خواهد شد .
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
اما پس از باز پس گرفتن حمایل و تاج پادشاهی خود مبادا به خود غره شوند که این شکوه و پادشاهی خود را از طاعت و پیروی و عبادت خود باز پس گرفتند زیرا که خرمن ها از این گونه طاعات ذهنی را به نیم جوی نخرند ، یعنی که ؛
این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
و در ادامه بیت قبل میفرماید انسان پس از آنکه کمر و کلاه پادشاهی خود را باز پس گرفت پس همه کاینات و باشندگان عالم مانند بندگان و چاکران درگاه پادشاهی او خواهند بود و در راستای امور مادی و معنوی با او همکاری و کمک خواهند نمود و بهترینها به فکر و عمل او جاری خواهند شد (همانطور که بر بزرگانی مانند حافظ و مولانا و عطار جاری شدند ) . اما اگر روزی به هر دلیل این بندگان و چاکران از او جهیده و بگریزند ، مبادا از آن پادشاه کاری سر زند که شکوه و وجاهت عاشق و معشوق شکسته و کمرنگ شود ، بلکه باید ببیند چه خطایی از وی سر زده که اوضاع مانند قبل بر وفق مراد نیست .مولانا در این باره مثال سلیمان و کج شدن تاجش را میزند و چون باد مخالف تا هشت بار تاج وی را بر سرش کج می نمود سرانجام دل از شهوت مورد نظر پالایش نمود تا اینکه سرانجام تاج پادشاهی او بر سرش راست شد ؛
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنان که تاج را می‌خواست شد
این مبحث زیبا را در دفتر چهارم مثنوی به عزیزان پیشنهاد میکنم.
غلام همت دردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
مراد از ازرق لباس انسانی ست که ظاهر خود را می آراید وسخن زیبا بر زبان می آورد اما در عمل یک رنگ نبوده و خود دلی زنگار زده و سیاه دارد و این ریا کاری قطعاً کمکی به حال خراب او نخواهد کرد . باز هم مولانا در این باره دارد که؛
ظاهر ما چون درون مدعی
در دلش ظلمت زبانش شعشعی
از خدا بویی نه او را نه اثر
دعویش افزون ز شیث و بوالبشر
دیو ننموده ورا هم نقش خویش
او همی‌گوید ز ابدالیم بیش
حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی
خرده گیرد در سخن بر بایزید
ننگ دارد از درون او یزید
امیدواریم به فضل خدا که از این دست نباشیم .
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
بنظر میرسد این بیت در ادامه بیت سوم باشد که چون سالک تازه وارد توان جدا شدن یکباره از تعلقات دنیوی خود را ندارد و حافظ او را مرد این راه ندانسته و برای او طلب می ایزدی میکند
پس در این بیت به سایرین نصیحت میکند شرط قدم نهادن در این راه نگاه داشتن ادب است و زنهار که سایرین بر سالک تازه وارد برای این دشواری ذکر شده خرده بگیرند زیرا همه رهروان طریق عشق و معرفت از محرمان پادشاه یا حضرت معشوق هستند یعنی از جنس هم او هستند و قطعاً کمی دیرتر یا زودتر به او زنده خواهند شد ، مهم قدم های اولیه و نیازمندی سالک است .
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره ، بی‌همتان ، به خود ندهند
جناب عشق یا همان حضرت معشوق بقدری رفیع است که با وجود اینکه کسی را به ذات او راه نیست ولی ای حافظ یا سالک طریق عشق تا توانی همت بلند داشته باش و در این راه بکوش زیرا که عاشقان راه به خود ندهند بی همتان را ، یعنی اگر بخواهی در زمره عاشقان درگاهش باشی تنها راه آن جهد و کوشش با همتی بلند در راه حضرت معشوق است .

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.