گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف (عطر) دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » سروچمان » تصنیف "سروچمان"

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پدرام باستانی پور نوشته:

در مصرع اول بیت پنجم “با همه عطر دامنت ” درست است. لطفا اصلاح کنید.

پاسخ: با تشکر، در تصحیح قزوینی در متن «عطف» آورده و در بدل ذکر کرده که این نقل یکی از قدیمی‌ترین نسخ است و در باقی نسخ «عطر» آمده، از این جهت به استناد آن تصحیح تغییری ندادیم.

علی لطفیان نوشته:

آیا در مصرع آخر لغت “درک” صحیح نمی باشد؟
اصولا کاربرد “درد” در این بیت چه معنی می دهد؟؟

پاسخ: در تصحیح قزوینی-غنی «درد» آورده.

علی لطفیان نوشته:

خوب حالا چه تعصبی دارید که فقط از تصحیح این دو استاد بزرگوار استفاده نمایید؟ در علم تعصب باعث در جا زدن می باشد. خوب است از دیگر بزرگان نیز استفاده کنید.
“تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی کند” بسیار معنا دار تر به نظر می رسد.

پاسخ: جناب آقای لطفیان، من تعصبی رو نسخهٔ خاصی ندارم. مسأله اینجاست که متن حافظ در گنجور که از جای دیگری برداشته شده مطابق تصحیح قزوینی-غنی است، تلفیق این تصحیح با سلایق شخصی یا تصحیحهای دیگر موجب ایجاد ملغمه‌ای از نقلها و نسخ مختلف می‌شود که از این که هست غیرقابل اعتمادتر خواهد بود. راه بهتر این است که نقلهای بدل در حاشیه ذکر شوند و البته مطلوب آن است که این حاشیه‌ها مستند باشند.

علی لطفیان نوشته:

جدای از این که در مورد رایتان نظر دیگری دارم که صلاح نمی دانم به آن ادامه بدهم،لازم است در همین جا از شما که نامتان را نمی دانم و همچنین هر عزیز دیگری که برای ایجاد این سایت بسیار بسیار ارزشمند زحمت کشیده است یک تشکر ویژه بکنم. خدا قوت
در ضمن یک پیشنهاد هم دارم که فکر می کنم از این بحثها به میزان زیادی جلوگیری می کند و آن هم این که در مورد چند شاعری که حساسیت زیادتری روی آنان است و حافظ عزیز از همه آنها شاخص تر است بهتر است خود شما عزیزان بیایید و چند تصحیح شاخص تر و اختلاف روایت آن ها را به صورت یک امکان اضافی به این گنجینه اضافه کنید که هم باعث غنای هر چه بیشتر گنجورتان می شود و هم باعث می شود این بحثها پیش نیاید. باز هم متشکرم

سارا نوشته:

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

میشه تفسیر یا معنی کنید ؟

عباس نوشته:

دربعضی ازنسخ بیت زیر هم آمده است:
نحله سای شد صبادامن پاکت ازچه روی/خاک بنفشه زاررامشک ختن نمی کند

منصور نوشته:

به نظر حقیر هم عطر دامنت معنی داره نه عطف دامنت متشکرم

محسن صلاحی راد نوشته:

درود به همه‌ی دوستان.
در حاشیه دیدم برخی از دوستان اصرار کرده‌اند که «عطر دامن» از «عطف دامن» بهتر است و یا «درد سخن» معنی ندارد پس بخوانیم «درک سخن». نکته‌ای که این عزیزان ظاهراً به آن آگاهی ندارند، بحث حذف و دگرگونی برخی از اصطلاحات و واژه‌ها در طول زمان است. «عطف دامن» یا «درد سخن» هر دو از معنی دقیقی برخوردارند.
در مورد ترکیب «عطف دامن» و معانی‌ای که حافظ در ضمن این بیت به آن‌ها توجه داشته، رک:
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-a26ebe257adc4e22b0bf7f5f4fca9318-fa.html
و در مورد «درد سخن» مراجعه کنید به:
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120426180122-5195-237.pdf

«عطر دامن» و «درک سخن» یا «فهم سخن» ترکیبات خاص و دیریابی برای حافظ نیستند به‌ویژه در قیاس با دو مورد قبلی. از این گذشته، در تصحیح همواره می‌گویند اگر دو نسخه از یک متن داشتید که به‌لحاظ قدمت و اصالت نتوانستید هیچ‌یک را بر دیگری ترجیح دهید و در یکی واژه یا اصطلاحی غریب‌تر یافتید، مسلم آن واژه یا اصطلاح ارجحیت دارد، چراکه به‌احتمال فراوان کاتب یا نسخه‌نویسی بعد از آن‌که نتوانسته معنی آن واژه یا اصطلاح را دریابد، به تغییر آن مبادرت ورزیده. برای نمونه در این مصراع: «ای مگس، حضرت سیمرغ نه جولانگه توست» «حضرت» در معنی «بارگاه» به‌کار رفته؛ کاتبانی این معنی را درنیافته‌اند و «عرصه» را جانشین آن ساخته‌اند. حالا امروز یکی می‌تواند بگوید «عرصه» از «حضرت» بهتر است، اما مسلماً «عرصه» مطلوب نظر حافظ نبوده است. زنده باد.

شهریار70 نوشته:

با سلام
پیرامون بیت تخلص غزل و مصرع دوم :

خوانش صحیح آن از نظر من و با استناد به سخنان حسین آهی در مجموعه برنامه‌های تماشاگه راز ، این چنین است :
تیــغ سزاست هرکه را درد ، سخن نمی‌کند
یعنی از درد ، سخن نمی‌گوید و هیچ نیازی به تاویل واژه‌ها و آوردن دلایل خاص و توضیحات اضافه و بی‌ربط نیست.
با سپاس

عیسی سجودی نوشته:

اخرین مصراع. تیغ سزاست هرکه را درک سخن نمی کند. صحیح است

ناشناس نوشته:

تیغ سزاست هرکه را درک سخن نمی کند درست است .

حالا اگر در نسخه غنی قزوینی چیز دیگری گفته پس تیغ

سزاست غنی قزوینی را که درک سخن نمی کند.

دوست نوشته:

سلام به همگی
راجع به شعر “تیغ سزاست هرکه را دردسخن نمی کند” ، با رجوع به مطالب شارحان کامل واضح است که “دردِ سخن نمیکند” صحیح است و این عبارت یعنی سخن در او تاثیری ندارد. بنابراین درد دراینجا به معنی تاثیرکردن است همانطور که این اصطلاح هنوز هم بکار می رود ، مثلا وقتی می گوییم” به درد نمی خورد”. یعنی بی اثر است و کاربرد ندارد. کمااینکه شاعران دیگری مثل عطار هم ازین اصطلاح استفاده می کردند.
شرمت نبود زمن زهی چشم دردت نکند سخن زهی گوش

شهریار70 نوشته:

با سلام
از دوست گرامی آقای «دوست» تقاضا دارم قدری از وضوحی را که در کلام شارحان یافته‌اند، بر من کمترین عرضه دارند تا دست کم ناشنیده پند از این دنیا نرویم.
آقای دوست شما به چه شکل من و سایرین را می‌توانی قانع کنی که «دردِ سخن نکردن» به معنای «عدم تاثیر سخن» است. چه بیت و یا متنی پیش‌تر و یا حتی پس از حافظ وجود دارد که حاکی چنین مضمونی باشد؟ «به درد نمی‌خورد» چه ارتباطی با «دردِ سخن کردن» یا «دردِ سخن نکردن» دارد؟ دست کم چیزی بگویید که در صندوقچه‌ی طبیبان نامحرم یافت شود و راهی به دهی داشته باشد.

خوانش درست این بیت به این شکل است: «تیغ سزاست هر که را دردْ، سخن نمی‌کند» یعنی از درد سخن نمی‌گوید. به همین سادگی با کمی درنگ و دقت می‌توان از عریضه‌سُرایی و داستان سر هم کردن گریخت و به یک معنی واضح و مشخص رسید. با سپاس
بر گرفته از جلسات برنامه تماشاگه راز - به کلام حسین آهی

merce نوشته:

اجازه می خواهم از استادان ، نظرم را بگویم ، اگر صحیح نبود تصحیح بفرمایند
کشته ی غمزه ی تو شد حافظ نا شنیده پند تیغ سزاست هرکه را درد ِ،سخن نمی کند
اینجا ، هرکه را دردِسخن نمی کند ، می تواند به هرکه پند در او اثر نمی کند معنی بدهد
دلیل من هم مصراع اول است که حافظ خود را کشته ی غمزه ی یار می داند و پند در وی اثر نکرده، و میگوید
چون پند نشنیدم ونصیحت در من اثر نکرد پس سزای من کشته شدن بود
درد سخن کردن به معنی از سخن پند آمیز متاًثر نشدن و پند نپذیرفتن است
در بعضی نسخ ” درک سخن “ نیز آمده که شاید مناسب تر به نظر برسد
در جواب سارای گرامی : ساقی سیم ساق من
می فرماید : ساقی اگر دُرد شراب { نه شراب صاف } را هم بدهد کیست که تمام بدنش مانند جام نشود و از آن ننوشد
جام را به دهان تشبیه کرده که برای نوشیدن دُرد شراب از دست ساقی سیم ساق باز است
با درود
مرسده

merce نوشته:

جناب شهریار ۷۰
جناب دوست دلیل محکمی بر معنی ” درد ِ سخن نمی کند ” از عطار آوردند و شما باتندی رد کردید
شرمت نبود زمن زهی چشم دردت نکند سخن زهی گوش
که دردت نکند سخن یعنی سخن در تو اثر نمی کند
اگر به زعم شما معنی کنیم می شود ” آفرین بر گوش تو که از درد سخن نمی گویی یا نمی گوید .که معنی درستی نمی دهد
پس می توان گفت دردِ سخن نمی کند هم یعنی سخن اثر ندارد
با احترام
مرسده

ایران نژاد نوشته:

دوستان شاید با واژه‌ی ‘ بی درد’ آشنا باشند
معنای آن چیست؟
کسی که مسایل را جدی نمی گیرد.
دردچیزی یا کسی داشتن و
مصرع نخست بیت آخرچنان روشن است که معنای دیگری جز پند ناشنیدن به آن نمی چسبد.
حافظ پند نشنو کشته‌ی غمزه‌ی تو شده است
و تیغ سزای پند نا شنو است.

شهریار70 نوشته:

با سلام
نخست باید بیان شود که ابیاتی که ایشان به زعم خود به عطار نسبت دادند متعلق به ایشان نیست و ایشان تنها مقاله‌ای نه چندان قوی را از شبکه جهانی “کپی” و پس آنگاه “پیست” کرده‌اند. لینک مقاله را نیز در زیر قرار داده‌ام تا اگر تمایل داشتید مطالعه کنید.
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120426180122-5195-237.pdf

و اما اصل قضیه:
دو نکته وجود دارد که باید به آن‌ها توجه کرد:
نخست این‌که اساساً «درک سخن کردن» در هیچ یک از (تاکید می‌کنم) هیچ یک از سی و چند
نسخه‌ی متاخر و مستند موجود از حضرتمان وجود ندارد. یعنی این عبارت اساساً ضبطی ذوقی است و فاقد هرگونه ارزش علمی.
و دوم آن‌که با فرض شما این گونه بخوانیم: «دردِ سخن نمی‌کند» آن وقت مصدر ما چه می‌شود؟
واضح است که در این جمله سخن، مفعول جمله است و لذا «درد کردن» مصدر خواهد بود. حال چگونه مصدر را با کسره‌ی زیر دال پایانی واژه‌ی «درد» بپذیریم؟ یعنی مصدر ما «دردِ کردن» است؟ ملاحظه می‌کنید که اگر به ابتدایی‌ترین مسائل دستور زبان فارسی توجه کنیم، خیلی از مسائل مشخص می‌شود و هرگز نیازی به درهم بافتن آسمان توسط ریسمان‌های به اصطلاح فلسفی و
ایراد تعابیر نابه‌جا نیست.
یعنی این‌که می‌گویم «تیغ سزاست هر که را دردْ، سخن نمی‌کند» بر پایه‌ی دستور زبان فارسی و اصول آن است و نه چیز دیگر.
امیدوارم سخنانی که دوستان ابراز می‌دارند همراه با دلیل و برهانی باشد که تا جای ممکن همگان توان فهم آن را داشته باشند.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار ۷۰ ،
سخن گفتن، سخن راندن ، سر سخن شدن و….
اما سخن کردن؟
فراموش نشود که در زبان شعرلزوما تمامی نکات
دستوری مراعات نمی شود
و سرانجام مصرع مورد نظر را با خوانشی که درست میدانید برای من یکی معنی بفرمایید
سپاسگزارم.

kokab نوشته:

جناب شهریار ۷۰
شما دلایل خود را فرمودید وجناب ایران نژاد و بانو مرسده هم دلایل خود را
من نمی گویم دلیل شماغلط است ولی دلایل دوستان دیگر را بیشتر میپسندم
چنانچه اکثر شارحان نیز بر همان عقیده اند
شعر چه از عطار باشد یا از نزاری هم در اصل موضوع تأثیری ندارد
ما اینجا حاشیه مینویسیم یا میخوانیم تا بهره ای ببریم سر مشاجره نداریم
بنده ی دانشجو آمده ام تا با ادبیات آشنا بشوم نه به جدال و تعصب گرفتار
روی سخن من باشماست که دیگران را با تعصب و تندگویی تخطئه میکنید
عریضه سرایی و سخن نابجا را به دیگران نسبت دادن جوابی در خور همان کلام میطلبد که دوستان با نرمخویی احترام شما را نگه داشتند
هر کس نظر خود میگوید تا دیگران کدام را قبول کنندمن هم به نظر و دلیل شما
احترام میگزارم ولی قبول نمیکنم ، از شما هم چنین انتظاری میرود که فقط نقطه نظرات ودلایل خود را بگویید ، ولی دیگران را تخطئه نفرمایید
با احترام
کوکب

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار
از صندوقچه‌ی طبیبان گفتید؟ در قوطی هیچ عطاری سخن کردن نمی یابید!
مگر که در جستجوی آنکه یافت مینشود باشید.

شبرو نوشته:

در نظر حقیر نیز دیدگاه آقا یا خانم دوست گرامی و سایر دوستان بسیار درست تر می نماید و آنچه شهریار۷۰ گرامی نوشته دور از ذهن است. توجه به معنی مصرع قبلی کاملاً راهگشاست.

شهریار70 نوشته:

با سلام
به واقع نمی‌دانم دوست عزیز، آقا یا خانم ایران نژاد از کدام بخش نوشته‌های من به این نتیجه رسیده‌اند که من مصدری به شکل «سخن کردن» را بیان داشته‌ام؟
سخنی دیگر، جناب ایران نژاد، از کی و با استناد به کدامین منبع و مرجع می‌گویید که «فراموش نشود که در زبان شعرلزوما تمامی نکات دستوری مراعات نمی شود»؟
دوست عزیز اگر به این گونه باشد که صد آه و افسوس بر شعر و ادب ما. اساساً مگر چنین فرض یا گمانی شدنی است؟
دستور زبان فارسی به مانند پی و اساس کاخ شعر و ادب فارسی است؛ خانه‌ای بدین سربلندی و پی‌بنایی متزلزل؟

به نظرم جالب باشد که بدانید یکی از معیارها و منابع اساسی در سرایش شعر کلاسیک فارسی و انتخاب واژگان و افعال در زبان فارسی، شاه‌نامه‌ی حکیم توس است. از ابتدا تا انتهای این اثر جاودان شما بیتی را نخواهید یافت که ارکان دستور زبان فارسی در آن رعایت نشده باشد و یا به گمان شما «لزوما تمامی نکات دستوری مراعات نشود.» جدای از شاه‌نامه در بخش گسترده‌ای از آثار بزرگانی چون نظامی، سعدی و حافظ نیز این اصل برقرار است، مگر این که بی‌مبالاتی‌هایی نظیر آن‌چه هم‌اکنون شاهد آن هستیم به مبارزه با آن کمر همت بربندد.

باری من باز تاکید می‌کنم که مصدر ما «دردْ کردن» است و «سخن» مفعول آن. ضمن این‌که معنی کلمه به کلمه این بیت چندان موضوع مهمی نیست؛ چرا که مقصود حافظ تا حد زیادی روشن است. نکته‌ی اساسی نحوه‌ی خوانش مصرع دوم است که در تایید این‌که چنین مصدری وجود دارد می‌توانید به لغت‌نامه دهخدا مراجعه کنید. خود روان‌شاد دهخدا نیز این بیت حافظ را به عنوان بیت شاهد ذیل این مصدر آورده‌است. پس جای هیچ بحثی نیست که خوانش با کسره‌ی زیر دال دوم واژه‌ی «درد» هیچ پشتوانه‌ای از منظر دستور زبان فارسی ندارد. در زیر چند نمونه از ابیات بزرگان پیش از حافظ را که روان‌شاد دهخدا ذیل این مصدر فهرست کرده‌اند، آورده‌ام:
(سعدی)
*این همه خار می‌خورد سعدی و بار می‌برد
سنگ جفای دوستان درد نمی‌کند بسی
(خاقانی)
*مغزت نمی‌برد سخن سرد بی‌اصول
دردت نمی‌کند سر رویین چون جرس

این هم لینک واژه‌ی «دردْ کردن» در لغت‌نامه‌ی دهخدا در سایت واژه‌یاب:
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AF%D8%B1%D8%AF+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86

امیدوارم فردی از سخنان من ناراحت نشود. من صرفاً آن اندکی را که دریافته‌ام با شما دوستان در میان می‌گذارم و هم‌چنین منابع مطالب مذکور را بیان می‌کنم.
با سپاس از توجه شما

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار در مصرع مورد نظر سرکار این درد سخن است که مفعول است و کردن فعل
مشکل شما این است درد چیزی داشتن را بر نمی تابید با این حال من استدعا دارم این مصرع را با خوانش خودتان برای من بی سواد معنی بفرمایید.
سپاسگزارم

شهریار70 نوشته:

جناب ایران نژاد

شما پرسیده بودید «سخن کردن» از کجا آمده، در حالی که چنین فعلی و ترکیبی را من در هیچ کجا به کار نبرده‌ام. من نیز از شما پرسیدم که چگونه این سوال را از من کرده‌اید. لطف کنید پاسخی بر این مسئله داشته باشید.

در پست‌های قبلی به تفصیل نظر من آورده شده است. دیگر نیازی به ادامه نیست. شما لطف کنید یک بار دیگر آن‌ها را بخوانید یا دست کم لینک لغت‌نامه‌ی دهخدا و نظر ایشان در مورد فعل مرکب «درد کردن» را نگاه کنید.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار
این کمترین مشکلی با ” درد کردن” ندارد از قضا سرم برای این بحث ها درد میکند !!
درخواست من تنها معنی کردن این مصرع است با خوانش جنابعالی، والسلام نامه تمام.

شهریار70 نوشته:

با سلام
گویا «عدم رعایت الزامی تمامی نکات دستوری» در نوشته‌های شما و شیوه‌ی پاسخ‌گویی شما نیز رخنه کرده است؛ جناب ایران نژاد، شما سخنانی را خلاف آن چیز که من گفته‌ام بر من نسبت دادید، من نیز از شما خواستار پاسخ‌گویی به آن‌ها شدم، ولی متأسفانه دریغ از گوشه چشمی.

به کرات من خوانش خود را تکرار کرده‌ام، ولی گویا شما قصد بازخوانی متن‌های پیشین را ندارید؛ با نهایت تأسف من به جز زبان مادری و اندکی زبان انگلیسی، روی زبان دیگری تسلط ندارم تا با آن زبان برای شما بیت را بخوانم.

به هر روی یک بار دیگر بیت را به احترام درخواست شما می‌خوانم به این امید که شما نیز پاسخی بر سخنان من داشته باشید:
مصرع دوم:
«تیغ سَزا است هر که را، دردْ سخنْ نمی‌کند.»
با جابه‌جایی ارکان جمله خواهیم داشت:
«هر که را (که) سخن (را) دردْ نمی‌کند، تیغ سزا است.»
پیش‌تر نیز ذکر کردم، دوستان برای اطلاعات دقیق‌تر می‌توانند به لغت‌نامه‌ی دهخدا و لینک زیر مراجعه کنند.
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AF%D8%B1%D8%AF+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86

فعل مرکب «دردْ کردن» به صورت کلمه‌ای جداگانه در لغت‌نامه‌های متعددی از جمله دهخدا فهرست شده است و خوانش به این صورت آن چیزی است که زبان و ادب فارسی حکم می‌کند و نه سلیقه و خواست دل شخصی خاص.

ایران نژاد نوشته:

جناب شهریار،
با پوزش از تصدیع پی در پی من متاسفانه از جمله‌ی:
”هرکه را (که) سخن ( را )درد نمیکند، تیغ سزاست” چیزی در نمی یابم ،
شمارا به خیر و مرا به سلامت.

سهو قلم نوشته:

با درود بر همه ی عزیزان
فکر می کنم هر دو خوانش دارای ایراد است ولی گفته شهریار ۷۰ را درست تر می دانم. و نظر خودم بدین صورت است:
تیغ سزاست هر که را دُرد سخن نمی کند
حافظ در پایان غزل های دیگر هم در مورد خود غزل سخن گفته است و در اینجا هم در مورد غزل می گوید که چرا سخنش سنگین است و اینقدر ثقیل شعر می گوید. زیرا که اگر این معانی را با ادبیات ثقیل همچو دُرد شراب به سخن در نیاورد، سزای او تیغ خواهد بود.

mehr نوشته:

جناب ایران نژاد و بانو مرسده توضیحات کافی داده اند
گمان میرود که هر کس برداشت خود را داشته باشد بهتر است
غیر قابل قبول ترین دلایل برای من نوشته ی جناب سهو قلم بود که ابداً با سلیقه ی من جور در نیامد
”با عرض پوزش از ایشان “ که به مصرع اول بیت توجه نکردند که گویای بی تأثیر بودن پند در حافظ بوده
با احترام
مهری

علی رضایی نوشته:

سلام
در مصرع آخر در جایی دیده ام به جای “درد سخن” آمده است “فهم سخن” ..و به نظر می رسد این جایگزینی به منظور و معنا نزدیکتر باشد ؟

علی نوشته:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زاین سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

ایهام تناسب در چین:
۱. به هم کشیدگی و حالت شکسته‌ی مو (معنای اصلی)
۲. کشور چین (معنایی که تناسب ایجاد می‌کند)

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای علی لطیفیان .در باب درد و درک در بیت اخر این غزل اظهار نظر فرموده اند .در نظر و پاسخ تنها به مراجعه به نسخ استناد شده ظاهرا در به روی هر گونه خرد ورزی و استدلال بسته شده است .اولا مصطلح و معروف است میگویند طرف هرچه به او میگویی عار و درد ندارد و دوما به قرینه تیغ که در جمله میباشد درد درست تر میباشد

چنگیز گهرویی نوشته:

از کلیه مشتاقان و علاقه مندان تمنا دارم .گر معنی و درک و فهم بیت اول اسان مینمایدبرداشت خود را جهت استفاده حقیر مرقوم بفر مایند

طاهری نوشته:

تفسیری که در ذیل می آید برداشت شخصی نگارنده می باشد.
مقدمه:
۱: حرکت انسان به سمت کمال به صورت خطی راست نیست بلکه با فراز ونشیب همراه است (یک نمودار سینوسی است).
۲:در زبان امکان دارد به مطلوب خود کلمه ای با بار منفی نسبت بدهید همچنان که به شوخی به فرزند خود می گویید ای شیطون بلا.
۳:خوشبختی یک امر درونی است یعنی دل را که داشته باشی باشی همه چیز داری.
اکنون میخوام بگویم که سرو چمان و دل هرزه گرد حافظ هر دو یکی هستند.دل حافظ در سیر وسلوکی و شهودی که داشته است به کشفیاتی و شوقی رسیده است که بسیار لذت بخش بوده و دوباره توقع تکرار آن را دارد اما سروچمان او(دل)از آن فراز ، فرود آمده و قادر به صعود نیست.در این تکاپو حافظ به ریسمانی (طره اش)می اندیشد که اورا بالا بکشد امااز این ریسمان سیاه کج هم کاری ساخته نیست.حالا نردبانی را می آورد (کمان ابرویش) اما با آن هم نمی شود.
طره و کمان ابرو حافظ که به ریسمان و نردبان تشبیه کردیم می توانند ابزارها وعلت هایی باشند که موجب آن جهش و شهود را فراهم آورده باشند، مثل یک دوست ، یک کتاب ،یک شب مهتابی و… اما اکنون کارگر نیستند.
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
معنای مثل این شعر سعدی دارد
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تورا
یعنی با این همه جلوه که تو داری تمامی خاکیان باید بوی تورا میدادند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
گله میکند ومیگوید چرا؟ زمانی که بیسواد بودم ایمان داشتم حال که استاد شده ام چرا شوق و شهودی بر من نازل نمی شود.
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شو جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
دل حافظ مانند شبان داستان مولوی دیگر به گذشته باز نمی گردد چون لذت و نشئه ای بسیار قوی را تجربه کرده است.
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
اما باز حافظ راضی به رضاست.
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
اما از تلاش فروگذار نیست
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
حافظ در این دریای خون فشان (غمزه) در حال هلاک شدن است چون او شخصی نیست که پند ناصحان را قبول کند گوشه ای بنشیند کلاه خودش را بچسبد و حقوقی بگیرد و زندگیش رابکند،
بله ،این افراد سزاوار است سر زده شوند، همچنان که درآن عصر، فردوسی سرکوب شد، منصورحلاج بالای دار رفت و در این عصر مصدق وحسین فاطمی سرکوب شدند و چه گوارا تیرباران شد.

سیدمحمد نوشته:

جناب طاهری
این مثال آوردن جنابعالی از مصدق و دکتر فاطمی ، با ابتدای نگارش شما که در مورد حافظ و ادبیات است تناسبی ندارد
کاش از ادیبانی نام میبردید که در زمینه ی ادبیات و مذهب کشته شده بودند ، مثل مرحوم کسروی و دیگران
با درود

طاهری نوشته:

با عرض ادب واحترام به جناب سیدمحمد و دیگر مخاطبان سایت وزین گنجور . در لحظه نگارش نام آن بزرگان به خاطرم آمد بله بزرگان زیادی بوده اندکه …
اما موردی که به نظرم آمد که کاش در مقدمه می گفتم این است که:
در ادبیان دو نوع کشمکش و درگیری وجود دارد.
۱- کشمکش های بیرونی که درگیری شخص با دیگران ، طبیعت، حکومت و…است
۲-کشمکش های درونی که درگیری های انسان است با خودش و هر چه اثری بتواند در طوفان دریای انسان بیشتر پیش برود ارزشمندتر و قابل توجه تر است . و اشعار حافظ پر از این کشمکش ها است.

سیدمحمد نوشته:

جناب طاهری
با درود و عرض ادب متقابل
چنان آرزومند بیشتر دانستن این اصطلاحات نا شنیده ی شما شدم که استدعا دارم اگر منابعی در اختیار دارید تا این بنده ی کم سواد را ، با کشمکش های بیرونی و درونی ، در ادبیات آشنا کند ، لطفاً ذکر بفرمائید و همچنین نمونه هایی از کشمکش های اشعار حافظ .
چون به اینگونه نکته سنجی ها ، علاقه ی بسیار دارم
ممنونم

مجتبی شوقی نوشته:

با سلام
مصرع ” بی مدد سرشک من در عدن نمیکند ”
وزن این مصرع به نظر درست نیست
اگر ممکنه راهنمایی کنید

سیدمحمد نوشته:

شوقی عزیز
این طور اگر بخوانی وزن درست است
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد ِ سرشک ِ من ، دُرّ ِ عَدَن نمی‌کند
می گوید : به اشک چشم من ستم مکن که ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود
زنده باشی

سیدمحمد نوشته:

بخشش و ایثار ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود

شمس الحق نوشته:

درد کردن سخن کسی را = اثر کردن ملامت در او [ یاداشت دهخدا]
تیغ سزاست هرکه را درد سخن نمی کند
حق با جناب شهریار۷۰ است .

mhdbig نوشته:

سرکار خانم سارا
منظور حافظ در بیت ساقی سیم ساق من گر همه دُرد می دهد/ کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند این است که محبوب زیبای من اگر به مستان فقط دُرد که تفاله ی شراب و بسیار تلخ و در عین حال بسیار سکر آور است می دهد همچنان همگان با تمام وجود آن را پذیرا می باشند و در این بیت از استفهام انکاری استفاده شده

روفیا نوشته:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

روفیا نوشته:

بشم واشم از این عالم به در شم
بشم از چین و ماچین دور تر شم

مدرس نوشته:

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی
من طبق تحقیقاتی که در نسخه ی قزوینی-غنی-قدسی انجام داده ام به این نتیجه رسیده ام که جمله ی :درد، سخن نمی کند از تمامی معانی ارایه شده توسط دوستان گرامی معنی درست تری می دهد. به علاوه،‌ اگر در اینجا از کسره ی اضافه استفاده کنیم، وزن شعر به هم می خورد. در نتیجه اگر بگوییم:درک، سخن نمی کند؛ کاملا بی معنی می شود و درد در این جمله معنی بهتری می دهد.

رضارضایی نوشته:

سَـرو چَمان مـن چرا میـل چـمـن نمی‌کـنـد
همـدم ِگل نمی‌شـود یادِ سـمـن نمی‌کـنـد
سرو : استعاره از معشوق با قامتی بلند وقدی راست وکشیده
چَمان : از مصدر چمیدن ، خرامان خرامان راه رفتن، با ناز و غمزه راه رفتن
سَمن :گل یاسمن
این غزل عاشقانه است وموسیقی خاصی دارد.موسیقیِ غزل باتکرار پی درپی حرف”چ” و”م” ازاوّلین مصرع آغازشده وشنونده را به شنیدن آهنگی دلنشین دعوت می کند. گویی که عاشق دلباخته ای درگوشه ای، زانوی غم درآغوش گرفته، درحُزنی عمیق فرورفته،وبی اختیار باپیرامون خویش حرف می زند. این غزل تصویرروشن ِعاشقی به نقطه ای خیره مانده را به ذهن متبادر می سازد.عاشقی که بی آنکه کسی راموردخطاب قراردهد واگویه های سوزناکش را، که ازعواطف و احساساتش برمی خیزد برزبان آورده وبا خودسخن می گوید.
معنی بیت :
دلیلش رانمی دانم که چرامعشوقِ سروقامت ِمن تمایلی به خرامیدن در باغ وچمن ندارد؟ اوهیچ شور واشتیاقی برای هم صحبت شدن با گل های زیبای سرخ و یاسمن ازخودنشان نمی دهد!.(افسوس که دروجودِ نازنین یار،میلی به گشت وگذار درگلشن نمی بینم!)
عاشق نگرانِ حال معشوقست ومُضطرب ازاینکه که چرا معشوق ومحبوبش،مَلول وبی حوصله است.؟
عاشق دوست دارد با یارخویش،به گشت و گذار درباغ وبستان بپردازد واگر این امکان میسور نیست،حداقل مشتاق است که معشوق خودرا بانشاط وشادمان ببیند.چراکه اگرمعشوق خوشحال وخندان باشد،احتمال عنایت وتوّجه به عاشق نیز قوّت می گیرد.
اوج ِ صداقت وارادتِ عاشقانه دراین است که عاشق همیشه ،آرزومندِصحت وسلامت وسربلندیِ معشوف باشد وازصمیم دل وجان دعاکند که کاروبارِ دوست وفقِ مُراد بوده باشد.
عاشقانه های حافظ، همه صادقانه وبی هیچ چشمداشتی ازدل برآمده وازهمین روبردل می نشینند.
شُکرِخدا که ازمَددِ بختِ کارساز
برحَسبِ آرزوست همه کاروباردوست
دی گله‌ای ز طُرّه‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش‌به‌من نمی‌کـنـد
دی : دیروز ، روز گذشته
گله : شکوه و شکایت
طرّه:بخشی ازگیسو،موهایی که به پیشانی ریخته می شود.درمعنی لغوی “طرّه” تازیانه و دالبُرو…..نیزبه چشم می خورد.حافظ ِخوش ذوق،مثل همیشه به گونه ای دراین بیت” طرّه “رابکارگرفته که همه ی معناها را دربرگیرد.
فسوس:افسوس، دریغ و حَسرت خوردن، از “سرفسوس”در اینجا باچاشنی ِ طنز و تمسخرازسوی معشوق نسبت به عاشق است. پاسخ معشوق طنزآمیزوآلوده به تمسخراست.
سیاه کج : استعاره از زلفِ خمیده ،امّافقط به معنی زلف نیست. “سیاه کج” معنی ِ زلفی سرخمیده ومشکین،وصدالبته لجوج وبی قرارکننده را می رساند.
حافظ درانتخاب واژه ها وسواس ترین شاعراست.او واژه ها راچنان بامهارت خاصّی کنارهم می چیند که ظرفیتشان اضافه تر شود،حافظ به یقین، واژه ها رادرکارگاه ذهن خویش،غنی سازی می کند تاتوان آنها برای حمل احساسات وعواطف درونی اش افزایش یابد.وی بامهارتی که دارد بسیاری اوقات واژه ها وعبارات راتحت فشارقرارمی دهد وهمان چیزی را که درنظر دارد ازدرونِ واژه استخراج می کند.!
درهمین”سیاه کج” این اتّفاق افتاده ومعناهای،لجاجت، شیطنت،شوخ طبعی وتمسخر نیزبه دنبال موهایِ سرخمیده به ذهن مخاطب متبادرمی شود.براستی که حافظ معمارعبارات ومهندس واژه هاست.
معنی بیت : روزگذشته ازاثرات ویرانگر وغارتگری گیسوانش،کمی شکوه وگِله ای برزبان آوردم، با حالتی طنزآمیز وطعنه دارگفت:(من تقصیری ندارم) این زلف سیاه خمیده ی لجباز، گوش به فرمان من نیست.!
امّا غارتگری طرّه چگونه می تواند باشد؟ وچراحافظ به جای زلف وگیسو ازطرّه استفاده می کند؟
اززمان آغازخلقت،به رغم آنکه همه ی اجزای هستی درتغییروتکامل بوده است، چندپدیده دستخوش ِ تغییر قرار نگرفته، ثابت و استوار پا برجا باقی مانده وهمچنان همانندروز ازل جریان دارند. بی گمان یکی ازاین ها،همین اثراتِ ویران کنندگیِ ِ طرّه یاهمان موهایست که برپیشانی می ریزند! خاصه آنکه اگراین اتّفاقِ سِرّآمیز،دررخسارِ خوبرویی رخ دهد، ویکی ازاین خوش سیماهای دلستان، موهای خود رابه پیشانی بریزد، قطعن توّجهِ هرکس رابخصوص نظربازان عاشق پیشه رابه خودجلب کرده ودست به غارتگری دلهاخواهدزد.!
جالب اینکه دردایره ی معناییِ طرّه، “تازیانه” نیزهست! یعنی ضَرَباتِ ویرانگرِ طرّه،همچون تازیانه برجسم وجان ِ عاشق،فرودآمده وآه ازنَهادَش برمی آوَرد. بانظرداشتِ این توضیحات، می بینیم که شاعر برای قابلِ درک شدنِ غارتگری ، دست به بهترین انتخاب زده است. چراکه واژه های “زلف وگیسو” ویژگیِ “طرّه”راندارند و به این خوبی، انتظار شاعررابرنمی آوَرَند.
اگردلم نشدی پایبندِ طرّه ی او
کی اش قرار دراین تیره خاکدان بودی؟
تا دل هـرزه ‌گرد مـن رفت بـه چـیـن زلف او
زآن سـفـر دراز خـود عَــزم وطـن نمی‌کـنـــد
تا: ازآن زمان
هرزه‌گرد: بیهوده گرد و ولگرد،آنکه همه جا سَرَک می کشد.دراینجا منظور همان نظربازیست. دلِ شاعر نمی تواندآرام وقرارداشته باشد. بی پروا ونظربازست وبرای پیداکردن خوبرویی که طرّه یِ ویرانگری داشته باشد به هرجا(به چین و شکن زلف ِ دلبران) سَرَک می کشد وتا دوردست ها (کشورچین) رفتن نیزبرای اوکاری ساده است.
چین : ایهام دارد : ۱- به معنی “چیدن” ۲- به معنی “شکن” ۳- با توّجه به سفر درازدرمصرع بعدی،به معنی “کشورچین” نیزبکاررفته است. “کشورچین” درقدیم، مصداقی برای دور ودرازبودنِ راه بکارمی رفت. همچنین نقّاشان و نگار خانه های چین نیز شهرت جهانی داشته‌اند.
معنی بیت : از آن زمانی که دل بی قرار وبی پروایِ من در پیچ و تابِ زلف او(معشوق) جای گرفت، انگار که به دیدن نگارخانه‌ی چین رفته باشد، از آن سفر طولانی قصدِ بازگشت به سینه‌ی من که وطن اوست ندارد.! شاعربه زیبایی،حلقه های تودرتوی زلفِ معشوق را به نگارخانه هایِ تماشاییِ چینی هاتشبیه کرده است وبه نوعی به دلِ خویش حق هم می دهد که ازتماشایِ چنین نگارخانه یِ خیالپرور دست برندارد ودل بَرنَکَند.
درجایی دیگر ازاینکه زلفِ معشوق رابه نگارخانه های چینی ها تشبیه کرده، اظهارپوزش وپشیمانی کرده ومی فرماید:
جگرچون نافه ام خون گشت کم زین اَم نمی باید
جزایِ آنکه بازلفت سخن ازچین خطاگفتیم.
یعنی ازاین هم که هستم باید خونین دل ترباشم،خطا کردم که زلف تورا به نگارخانه های چین تشبیه کردم چراکه زلف توتماشایی ترازآنهاست است وباید آنهارابه زلف توتشبیه می کردم.مجازات من بدتر ازاین هم هست،من خطای بزرگی مرتکب شده ام.
پیش کمـانِ ابـروی‌اش لابـه همی کنـم ولی
گوش‌کشیده‌است‌ازآن‌گوش ‌به‌من نمی‌کـنـد
کمان ابرو: ابروبه کمان تشبیه شده،هم به سببِ انحنا هم به سببِ تیراندازی، مژگانِ درازتیرهایی هستندکه ازکمان ابروبه دلِ عاشق فرومی نشینند.
دل که ازناوک مژگان تودرخون می گشت.
بازمشتاقِ کمانخانه ی ابروی توبود.
لابه : زاری و التماس،دراینجاباتوجّه به اینکه ابرو درنظرگاه حافظ به محراب نیزتشبیه می شود.به معنی رازو نیازاست. چنانکه ملاحظه می شود حافظ همه ی جوانبِ را مدِّنظردارد وچندین معنا را درهم می تَند. روشن است که ازبکارگیری “ابرو” محراب رانیز درنظرداشته است.
ابروی دوست گوشه ی محراب دولت است
آنجا بِمال چهره وحاجت بخواه ازاو
گوش کشیدن : ایهام دارد:۱- بی اعتنایی وبی توجّهی کردن به صحبت دیگری،۲- اشاره به کمان کشیدن،که دراین عمل دو گوش ِ کمان به وسیله‌ی زه برای پرتابِ تیرکشیده می شود.شاعربه زیبایی این دورادرهم آمیخته است.
گوش به من نمی کند: به حرف من بی اعتنایی می کند.
معنی بیت : : درمحرابِ ابروانش، زاری و التماس می کنم ، اما ابروانش نه تنهاهیچ اعتنایی که به التماس و زاری من نمی کنند، بعلاوه همانندِ کمانی دو گوشه‌اش به هم آمده و آماده‌ی تیراندازی به سمت من است. ابروانِ هرآدمی درحالتِ غضبناکی چنین شکلی به خودمی گیرد.
خمی که ابرویِ شوخِ تودرکمان انداخت
به قصدجانِ منِ زارِناتوان انداخت.
با همـه عطفِ دامن‌ات آیـدم از صـبـا عـجـب
کـز گـذر تـو خـاک را مشـک ختـن نمی‌کـنـد
عطف دامن : شیرازه،سجاف و چین دامن
بعضی ازشارحان “عطف” را حافظانه ندانسته وبه جای آن “عطر” درنظرگرفته اند. باتوجّه به اینکه درآغلب نسخه های قدیمی”عطف” قیدشده،ماهم باعطف می خوانیم. امّابایداین نکته رادرنظرداشت که ممکن است دراصل”عطر”بوده باشد وباخطای کاتبان وخطّاطانِ نسخه های اولیّه، تبدیل به “عطف” شده باشد. درقدیم که صنعت چاپ نبود،کتاب ها ودیوان های شعر، بدینصورت منتشرمی شد:
یکنفر ازروی نوشته می خوانده وخطّاطان که معمولن افرادکهنسال وکم شنوابودند می نوشتند.دراین روش،قطعن بعضی ازکلمات مانند: “عَطروعَطف” که ازآهنگ مشابهی برخوردار هستند، بیشترازسایرواژه ها درمعرض ِ غلط نویسی قرارمی گیرند ومتاسّفانه چه بسیارواژه هایی که دردیوان حافظ سرنوشتی این چنینی پیداکرده اند. منشاءبسیاری ازاختلافاتِ نسخه های دست نویسِ دیوان حافظ نیزهمین نکته می باشد.
مُشک خُتن: با ضم( ُ) و باکسره( ِ) هر دو صحیح است . اهل فارس به کسر میم و اهل ماوراءالنهر به ضمّ میم می خوانند. عطرمخصوصی که از نافه‌ی آهوی ختن می گرفته‌اند.
معنی بیت با(عطف) : بااینکه ازشیرازه ولابلای چین ِدامن ِ تو رایحه یِ مطبوع و خوشی مشام جان را می نوازد،من درشگفتی فرومانده ام که چراهنگام ِ عبورتو، بادِصبا دست بکار نمی شود وعطر جانپرورتورا به همه جا نمی پَراکند.! حیف نیست عطری که ازتومتصاعد می شود به همه جا پخش نشود؟ بادصباتقصیرمی کند ومن درعجبم که ازنعمتِ گذرِتو، خاکِ زمین راهمچون مُشک خُتن معطر و خوش بو نمی سازد ؟!
دراینجا حافظ بااظهارشگفتی از کوتاهیِ بادصبا،رندانه قصد دارد باتحریکِ کردن ِ بادصباوترغیب کردن ِ معشوق به راه رفتن، به هدفِ خود که همانا،تماشای قدوبالای یار واستشمام ِ شمیم ِ عطرروح پرور اوست برسد.
من ایستاده تاکُنمش جان فدا چوشمع
اوخود گذربه ماچونسیم سحرنکرد.
چون ز نسیـم می‌شود زلف بنفشه پُرشکن
وه که‌دلم چه یاد از آن عهد شکن نمی‌کـنـد
زلف بنفشه : گلبرگهای بنفشه
پُرشکن : پر پیچ و تاب ، پریشان
عهد شکن : پیمان‌گُسل ، شکننده‌ی پیمان. بین شِکن در مصرع اول و دوم آرایه ی جناس تام بر قرار است.همچنین ارتباط معناییِ نزدیکی نیزدارند.زلفِ بنفشه به اندک نسیمی می شکند،عهدوپیمانِ یار نیزبه بهانه های کوچک خیلی زود می شکند.هم ظاهر هم باطن هردوشکن باهمدیگر مرتبط ومشابه هستند.
معنی بیت : آن هنگام که گلبرگهای لطیفِ بنفشه با وزشِ اندک نسیمی، پُرچین وشکن( پریشان) می شود، شگفتا که ، چه یادها من ازپیمان شکستن های معشوق نمی کنم! یعنی زیاد یادمی کنم از عهدشکستن ِ یار. ” چه” درمصرع دوّم به معنی چقدر ونشانه ی فراوانیست.
امروزه هم اینگونه سخن گفتن درمیان مردم رایج است. مانند: چه غصّه ها که نمی خورم! یعنی خیلی غصّه می خورم.
حافظ خور وخوابش یادِ معشوق است و یک لحظه غفلت نمی کند.چه از عهدشکنی یار چه ازمهر ورزی یار،خلاصه همیشه به یادِ اوست.
الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد
مرا روزی مبادآندم که بی یادتوبنشینم.
دل به امیـد روی او همـدم جـان نمی‌شــود
جان به هـوای کوی او خدمت تـن نمی‌کـنـد
همدم : هم نشین
هوا :ایهام دارد:۱- میل ، آرزو ۲-به معنی هوا هردومعنی مدّ نظراست.
معنی بیت : دل به امید ِدیدن روی معشوق، همیشه از سینه بیرون است و به همه جاسَرَک می کشد،گویی که متعلّق به جان من نیست! یک دَم باجان ِمن همنشینی نمی کندو اُنس نمی‌گیرد.؟ و جان هم که ازدل بَدتراست،در آرزوی رفتن به کوی معشوق ،به تن من هیچ خدمتی (جانبخشی) نمی‌کند ، یعنی کُلّاً دل و جان ازدست داده وجسمی بیش نیستم.
این قانون عشق است،دراوّل قدم ِعاشقی دل برباد می رود سپس دین وبعدهم که جان.
دین ودل بردند وقصد جان کنند.
الغیاث ازجورخوبان الغیاث
ساقی سیم‌ساق‌ من گر همه دُرد می‌دهـد
کیست‌که‌تن‌چوجام‌می‌جمله‌دهن نمی‌کـنـد
سیم‌ساق :سیمین اندام،ساقی دراشعارحافظ،فقط شراب دهنده نیست وجایگاه والایی دارد. خوشرو،خوش فکر وخوش رفتاراست ودربسیاری ازغزل ها “ساقی” خودِمعشوق است.
دُرد : ته‌مانده وته نشینِ شده یِ شراب،درقدیم کسانی که استطاعتِ مالی نداشتند، دُرد می نوشیدند.دُرد شرابیست که هنوزصاف نشده است.شراب صاف شده گران تراز دُرد بود.
معنی بیت :
ساقی سیمین تنِ من بااینکه یکسره ته‌مانده‌یِ شراب به همراه رسوبات، می دهد( حوصله ندارد وازروی بی اعتنایی، به عاشقان شرابِ ناصاف می دهد)
امّاهمگان باتمام وجود،مشتاق ِ نوشیدن این دُرد هستند! چه کسی است که برای بهره‌ی بیشتر، تمامی بدنش را همانند جام به دهان تبدیل نکند؟ یعنی همه تن اشان را یکسره دهان می کنند وبااشتیاق، از دست ساقیِ سیم اندام شراب بیشتری می گیرند.
امّاچرا؟
برای اینکه،این عاشقانِ دُردنوش، شراب رادستآویزی قرارداده اند تا ازدستِ سیم ساقِ ساقیِ خوش سیما،چیزی بگیرند. برای آنها مهم نیست که “چه” می گیرند، بلکه مهم این است که از”چه کسی” می گیرند. حتّا اگراین ساقی،جام ِ زهرآگین نیز به این عاشقان بدهندباهمین اشتیاق خواهند گرفت و نوش جان خواهند کرد.
اگرتوزخم زنی بِه که دیگری مَرهم
وگرتوزَهردهی به که دیگری تریاک
دست‌خوشِ جَفامکن آبِ رخم که فیضِ اَبـر
بی‌مَددِسِـرشکِ مـن درِّ عـَدَن نمی‌کـنـد
دست‌خوش : مُبتلا ، زبون ،خوار
آب رخ : آبرو،اعتبار، به معنیِ اشک هم هست.
فیض ِ ابر : استعاره از باران است
درّ : مروارید
عـَدَن :دراصل عَدن به سکونِ دال است و لیکن دراینجا به سببِ اقتضای وزن “عَدَن”خوانده می شود. بهترین نقطه ی بهشت و اقامت گاه آدم وحوّا،قبل ازتبعید به زمین، همچنین ناحیه‌ای است در جنوب غربی شبه جزیره عربستان که مروارید آن مشهور بوده‌است.
معنی بیت : از روی جور وجَفا(بی مهری) اشک مرا اینگونه بی ارزش مکن،حرمتِ آبرو واعتبار مرا نگاهدار. مرا بیش ازاین تحقیر مکن که باران بدون کمک من نمی تواند مُروارید بسازد.( از تاثیرات ِ بارشِ اشکهای من است که مُرواریدهای ِ ناب ساخته می شود نه ازبارشِ باران ).
نمونه برایِ”عَدن” باسکون دال،
بهشت عَدن اگرخواهی بیا با مابه میخانه
که ازپایِ خُمَت یکسر به پای کوثر اندازیم.
کُشته‌یِ‌ غَمزه‌ی تو شد‌حافظِ نا‌شنیده پـنـد
تیغ سزاست هرکه را دَرد، سخن نمی‌کـنـد
بعضی ازشارحان که ازمعنایِ ” درد، سخن نمی کند” ناتوان مانده اند بابی اعتنایی به رسم امانتداری،دست به تغییرزده وبجای درد، “درک” خوانده اند تابدینوسیله دشواری معنا رابرطرف ومشکل راحل کنند!
درست است که باحذف “درد” ونشاندنِ “درک” ،هم خوانش ِ شعر زیباترمی شود وهم دسترسی به معنا آسان ترمی گردد.امّا دراینجا چند نکته ی اساسی هست که نبایست ازنظر دور داشت. اوّل آنکه: خوانش ِ زیبا ودسترسی آسان به معنا ،توجیهِ مناسبی برای اِعمال ِ تغییرنمی باشد وباید بارمزگشایی واندکی تامّل، تلاش کرد تابدون دستکاری درظاهرشعر، به معنای موردِ نظر شاعرنزدیک شد.
دوّم اینکه،اگر “درک”درنظربگیریم گر چه بی هیچ زحمتی،معنای آسان تری حاصل می شود) هرکه سخن را فهم نمی کند باید کشته شود!!!) امّا آیا این معنا حافظانه است؟ وواقعن حافظ براین باوراست که هرکس نتوانست سخن رابفهمدبایدکشته شود؟ آیا درکدام فرهنگ وآئین،مجازاتِ کسی که توانِ درک وفهم نداردمرگ است؟
باشناختی که ازحافظ داریم،حافظ حتّا بادشمنان نیز مدارا راتوصیه کرده وهرگزآرزوی کشتن یاکشته شدنِ کسی رانکرده است. اورسولِ گل ونور وعشق و مهربانیست وچنین آرزویی باجهان بینی ِ اوتطابق ندارد. نمونه های زیادی ازاوسُراغ داریم که به ماتوصیه فرموده: هرگاه کسی به رغم ِ توضیح دادن ِ شما، سخن شما را نفهمید بی هیچ جنگی عبورکنید واورادرجهالتِ خویش رها کنید:
ناصح به طعن گفت که رو ترکِ عشق کن.
محتاج ِجنگ نیست برادر نمی کنم.
یا:
سَرتسلیم من و خاکِ دَر میکده ها
مدّعی گرنکند فهم ِ سخن گوسر وخِشت
سوّم اینکه: اصلن معنایِ “سخن رادرک نکردن” بامصرع اوّلی مطابقتی ندارد زیرا درمصرع اول می فرماید:
حافظِ “ناشنیده پند” کشته ی غمزه ی توشد. به کسی که پند رانشنیده است،نمی توان گفت “سخن رانفهمیده” چراکه اواصلن سخن رانشنیده،چگونه می توانیم بگوئیم سخن را دَرک نکرده است؟!
بنابراین”باوجود “اینکه درک سخن نمی کند” خوانش وآهنگ یبایی دارد امّا به هیچ وجه حافظانه نیست وبا مصرع پیش ازخود تطابقت ندارد وباروحیّه ی لطیف ترازبرگِ گل حافظ نیزسازگارنمی باشد. ضمن ِ آنکه دراغلبِ نسخه های معتبر وقدیمی”درد، سخن نمی کند”ثبت شده است. مامجازنیستیم برای برداشت ِ آسان،واژه ای رابی اجازه ی ِ صاحبِ سخن به سلیقه یِ خویش تغییرداده وخودرا راحت کنیم!
“درد” دراینجا به معنای “اثر” است. کافیست دربرداشت معنا، به جای “درد” (اثر) درنظربگیریم تا معنا حاصل گردد.
درآثاراغلب شاعران بزرگ،مثل عطار نیشابوری ودیگران نیز “درد” بارها به همین شیوه به معنای “اثر” آمده است:
شَرمت نبود زمن زهی چشم
دَردَ ت نکند سخن زهی گوش
یعنی …..سخن درتو اثری ندارد دریغ وافسوس که گوش شنوایی نداری.
می بینیم که وقتی هرشاعری می گوید “سخن درتو اثرنمی کند” بلافاصله به ناشنواییِ مخاطب اشاره می کند. حافظ نیز”ناشنیده پند” رابه همین منظور آورده تا کلیدِ معمّا را دراختیارجویندگانش قرارداده وبه فرمایدکه:
هرکس مانندِ حافظ درگوشهایش پنبه فروکند ونصیحت نپذیرد،بداند که شایسته ی کشته شدنست. مضافاً اینکه این “کشته شدن” در راهِ عشق است وسرانجامی بسیار نیکوست.
“تیغ سِزاست…..”آرزوی مرگ ازروی نفرین برای دیگران نیست که باجهان بینیِ حافظانه مطابقت نکند.چون درآغازسخن،حافظ خودرا به عنوان کسی که “پند نشنیده” معرفی نموده وخودراشایسته یِ زیرتیغ رفتن دانسته است، وسپس چنین نتیجه گیری کرده که : آگاه باشیدهرکس مثل من پندنشنَود، سزاوارتیغ وشایسته یِ کشته شدن خواهدشد.
عاشق به اختیار وازرویِ آگاهی، پندناپذیری را انتخاب می کند نه ازروی کج فهمی وجهالت.! اودراوج قدرت وبااقتدارجازه نمی دهد که نصیحت گر اورااندرز دهد.
واعظ مکن نصیحتِ شوریدگان که ما
باخاکِ کوی دوست به فردوس ننگریم.
یا:
فقیه اگرنصیحت کند که عشق مَباز
پیاله ای بدهش گو دماغ را تَرکن
یا:
برومعالجه ی خودکن ای نصیحت گو
شراب وشاهدِ شیرین که را زیانی داد؟
کشته شدن در راه عشق وسزاوارتیغ شدن،آرزوی عاشق است وبا کشته شدن است که زنده وجاوید می گردد.
زیرشمشیرغمش رقص کنان بایدرفت
کان که شدکُشته ی اونیک سرانجام افتاد.
نتیجه اینکه: اگربگوییم عاشق درکِ سخن نمی کند،نادرست است وبرازنده ی عاشقی نیست.اتفاقاًعاشق سخن را خوب هم درک می کند.مدّعی وزاهد وعابد هستند که سخن رادرک نمی کنند.فقط تنها ایرادی که به عاشق می توان نسبت داد “پندنشنیدنست نه فهم نکردن”.
بایددانست وپذیرفت که حافظ هیچ واژه ای رابه اقتضای وزن بکارنمی گیرد،هیچ واژه ای را به سببِ خوانش ِ زیبابکارنمی گیرد،هیچ واژه ای را که معنای آسان داشته باشد بکارنمی گیرد، هیچ واژه ای راکه باجهان بینی ِ اودر تضاد باشدبکارنمی گیرد.اوشاعر باورها واعتقاداتش است وجهان بینی اش، برایش مهّمتر ازشاعریست. اودرانتخاب واژه،جهان بینی رادر اولوّیت اول قرارمی دهد نه خوانش ِ آسان ومعنای آسان را.اوبامعنای آسان میانه ی خوبی ندارد!
“دَرد، سخن نمی کند” یعنی سخن، اثر نمی کند.
هرکه را: هرکسی را
معنی بیت : حافظ بخاطر اینکه اجازه نداد نصیحت گر اورا پند دهد سرانجام با تیغ ِ عشوه وناز تو کشته شد. آری اینچنین است هرکسی را که دراوسخن اثرنکند سزاوارِ زیرتیغ رفتن است.

هیراد نوشته:

استاد رضا رضایی بسیار سپاس از حاشیه ی کامل و جامع شما .
دردِ سخن نمیکند را معنا کردید و حداقل من یکی را از سردرگمی رهاندید

امیر نوشته:

جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۲
خواجه با ابیات و بیانات این غزل اظهار اشتیاق به دوست نموده و مى گوید:
سرو چمان من چرا میل چمن نمى کند همدم گل نمى شود، یاد سمن نمى کند؟

چه شده که دلارام من از طریق مظاهر برایم جلوه‏گرى ندارد؟ و چرا در چمنزار عالم که مظهر تجلّیات اوست، جلوه نمى نماید تا به دیدارش نایل گردم؟.
در جایى دیگر خبر از رسیدن به این آرزوى خود داده و مى گوید:
برید صبا دوشم آگهى آورد که روز محنت و غم رُو به کوتهى آورد

نسیم زلف تو شد خضر راهم اندر عشق زهى رفیق که بختم به همرهى آورد «۱»

و شاید مى خواهد بگوید: چه شده دل من به زینتهاى ظاهرى عالم طبیعت میلى ندارد و با جمالهاى مظاهر انسى نمى گیرد؟.
شاید علّت، آن است که:
تا دل هرزه گرد من، رفت به چین زلف او ز آن سفر دراز خود، عزم وطن نمى کند

از آن زمان که دلم به دام او مبتلا گشته و دوست را با مظاهر، و در مظاهر، با دیده دل مشاهده کرده‏ام، دیگر به خویش و بدن عنصرى و مظاهر توجّهى ندارم. و چون غرق در مشاهده و تماشاى اویم، نمى‏خواهم به چیز دیگرى متوجّه باشم؛ که:
__________________________________________________
(۱)- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۴۳، ص ۱۳۰/
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۳
«یا أَحْمَدُ! هَلْ تَعْرِفُ ما لِلزّاهِدینَ عِنْدى؟ [الى أَنْ قالَ:] وَ لا أَحْجُبُ عَنْهُمْ وَجْهى.» «۱»

(اى احمد! آیا مى دانى چه چیزى در نزد من براى زاهدان حقیقى مهیّاست؟ [تا اینکه فرمود:] و رویم را از آنان نمى پوشانم [از دیدارم بهره‏مند میگردند]). به گفته خواجه در جایى:
دل من به دَوْر رویت، ز چمن فراغ دارد که چو سرو پاى بنداست و چو لاله داغ دارد

سَرِ ما فرو نیاید، به کمان ابروى کس که درون گوشه گیران، ز جهان فراغ دارد

سر درس عشق دارد، دل دردمند حافظ که نه خاطر تماشا، نه هواى باغ دارد «۲»

پیش کمان ابرویت لابه همى کنم، ولى گوشه کشیده است از آن، گوش به من نمى کند

خلاصه آنکه: من با توجّه به عالم ظاهر و پیوستگى با تعلّقات آن، حاضر نیستم کشته جمال و کمال ابروان دوست شوم؛ ولى از آنجا که او الطاف خفیّه با بندگان دارد، و عنایتش به کشته شدن من تعلق گرفته، کمان ابروان و جمال خود را بیشتر براى کشتنم مهیّا و کشیده مى سازد و اعتنایى به اینکه مایل به کشته شدن نیستم نمى کند. به گفته خواجه در جایى:
عَفَى اللَّهَ چین ابرویش! اگرچه ناتوانم کرد به رحمت هم، پیامى بر سر بیمار مى آورد

سراسر بخشش جانان، طریقِ لطف و احسان بود اگر تسبیح مى فرمود، اگر زُنّار مى‏آورد «۳»

چون ز نسیم مى شود، زلف بنفشه پُر شکن وه! که دلم، چه یاد آن عهد شکن نمى کند

__________________________________________________
(۱)- وافى، ج ۳، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ۳۹/
(۲)- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۱۷۵، ص ۱۵۱/
(۳)- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۲۲۱، ص ۱۸۳/
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۴
وابستگى من به عالم طبیعت سبب مى شود که گاهى دوست مرا در حجاب کثرت نگاه بدارد، و گاهى عنایاتش را شامل من کند، و با نفحاتش پرده از کثرات بردارد و جمال خود را به من بنمایاند؛ ولى من آن نیستم که به عهد شکنى او و اینکه همیشه مرا به دیدارش مسرور نمى دارد، نگاه کنم، باز به مراقبه و توجّه و یادش مشغول مى شوم تا عنایاتش را دریابم.
«إِلهى! کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالخَیْبَةِ مَحْرُوماً، وَ قَدْ کانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِکَ، أَنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً؟» «۱»:
(بار الها! چگونه محروم و نومید از درگاهت برگردم، در صورتى که حسن ظنّم به جود و احسانت آن بود که مرا با نجات دادنت مورد رحمت خود قرار داده و برگردانى؟)
با همه عطر دامنت، آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را، مُشکِ خُتَن نمى کند

محبوبا! در شگفتم از اینکه نفحات جان فزایت وزیدن مى گیرد و صبا براى بندگان عاشق و متوجّهت آن را به هدیه مى آورد و ایشان از عطر دامنت بهره مند نمى‏شوند!.
کنایه از اینکه: اى دوست! چرا مرا به عنایات خود بهره‏مند نمى سازى؟ که:
«إِلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّدیکَ أَبْوابَ رَحْمَتِکَ، وَ لا تَحْجُبْ مُشْتاقیکَ عَنِ النَّظَرِ إِلى جَمیلِ رُؤْیَتِکَ.» «۲»:
(معبودا! درهاى رحمتت را بر روى اهل توحیدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده دیدار نیکویت محجوب مگردان.)
ساقىِ سیمْ ساق من، گر همه زهر «۳» مى‏دهد کیست که تن چو جام مى، جمله دهن نمى کند

__________________________________________________
(۱)- اقبال الاعمال، ص ۶۸۶/
(۲)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۴/
(۳)- و در نسخه‏اى: دُرْد مى دهد.
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۵
کنایه از اینکه: محبوبا! من در برابر عشق به تو و جمالت، تمامى ابتلائات را با آغوش باز پذیرایم؛ که:
«اللّهُمَّ! أنْتَ ثِقَتى فى کُلِّ کَرْبٍ، وَ رَجائى فى کُلِّ شِدَّةٍ [شدیدَةٍ]، وَ أَنْتَ لى فى کُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بى، ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ …» «۱»:
(خدایا! تو در هر ناراحتى شدید مورد اطمینان من؛ و در هر [کار] سختى امید، و در هر پیشآمد، مورد اعتماد و ذخیره من هستى …).
و یا آنکه «۲»: اگر دوستِ سراپا جمالم، مرا از شرابهاى ته‏نشین و تجلّیات آتشین خود بهره‏مند نماید، کیست که براى دیدار و آشامیدن آن جملگى دهن نشود و تمام وجودش براى مشاهده او دیده نگردد؟:
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّن … أَعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِکَ وَ قِلاکَ، وَ بَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فى جِوارِکَ، وَ خَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِکَ، وَ أَهَّلْتَهُ لِعِبادَتِکَ، وَ هَیَّمْتَهُ [هَیَّمْتَ قَلْبَهُ‏] لإِرادَتِکَ، وَ اجْتَبَیْتَهُ لِمُشاهَدَتِکَ، وَ أَخْلَیْتَ وَجْهَهُ لَکَ، وَ فَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّکَ، وَ رَغَّبْتَهُ فیما عِنْدَکَ …» «۳»:
(بار الها! پس مرا از آنانى قرار ده که … از فراق و هجران [و یا شدّت خشمت‏] در پناه خود گرفته، و در جوار خود در مقام صدق و حقیقت جاى دادى، و به معرفت و شناختت مخصوصشان گردانیده، و لایق عبادت و پرستش خویش نمودى، و ایشان [و یا: دلشان‏] را شیفته محبّت و ارادت خود نموده، و براى مشاهده‏ات برگزیدى، و توجّه ایشان را تنها به خود منعطف نموده، و قلبشان را از هرچه جز دوستى خود خالى ساختى، و به آنچه نزد توست، راغب گردانیدى …).
لذا مى گوید:
دل به امید وصل او، همدم جان نمى شود جان به هواى کوى او، خدمتِ تن نمى کند

دل و عالم خیالى و عنصریم، به امید دیدن روى جانان، دیگر با جان نمى آمیزد؛ و جان نیز، به هواى دیدارش با بدن عنصرى سازش و هماهنگى ندارد.
__________________________________________________
(۱)- اقبال الاعمال، ص ۵۶۱/
(۲)- بنابر اینکه به جاى زهر، دُرْد باشد که به معناى شراب تَه‏نشین و بسیار مست کننده است.
(۳)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۸/
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۶
کنایه از اینکه: اى دوست! عشق دیدارت مرا با تمام وجود به تو متوجّه ساخته، عنایتى نما و از هجرانم خلاصى بخش؛ که:
«فَأَنْتَ- لا غَیْرُکَ- مُرادى، وَ لَکَ- لا لِسِواکَ- سَهَرى وَ سُهادى، وَ لِقائُکَ قُرَّةُ عَیْنى، وَ وَصْلُکَ مُنى‏ نَفْسى، وَ إِلَیْکَ شَوْقى، وَ فى مَحَبَّتِکَ وَلَهى، وَ إِلى هَواکَ صَبابَتى.» «۱»:
(پس تویى مقصود و مرادم، و نه غیر تو، و تنها براى توست شب بیدارى و کم خوابى‏ام، و لقایت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد، و شوقم منحصر به تو، و شیفتگى‏ام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست.)
دى گله اى ز طرّه‏اش کردم و از سر فسوس گفت: که این سیاهْ کج، گوش به من نمى کند

شب گذشته، از زلف و کثرات و مظاهر دوست، گله و شکایت نمودم که نمى‏گذارند با تو آشنا شوم و از جمالت بهره اى بگیرم.
فرمود: افسوس که اقتضاى وجود خاکى و کثرات، جز غفلت و حجاب براى کسى که با نظر استقلال به آنها توجّه کند، نیست! اگر من نیز به کثرات بگویم به کسى که مرا مورد توجّه خود قرار داده، بى پرده باش نخواهد بود، مگر اینکه عاشق، خود با نظر استقلال به آنها ننگرد؛ که:
«خَلْقُ اللَّهِ الْخَلْقَ حِجابٌ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُمْ.» «۲»:
(آفریدن خداوند آفریده‏هاى خود را سترى است میان او و مخلوقش)
دست کش جفا مکن آب رُخَم، که فیض ابر بى مدد سرشک من، دُرّ عَدَن نمى کند

معشوقا! این گونه به اشک‏هاى چشمان من بى‏اعتنا مباش، بارانى که در دریاى عَدَن مى بارد، اگر با اشک چشم من ممزوج نباشد، درّ و مروارید نخواهد گشت؛ که:
__________________________________________________
(۱)- بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۱۴۸/
(۲)- التّوحید، ص ۳۷، باب التوحید و نفى التّشبیه، از روایت ۲/
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۷
«أَلْبُکآءُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ، مِفتاحُ الرَّحْمَةِ.» «۱»:
(گریستن از ترس [عظمت‏] خدا، کلید رحمت است.).
و یا کنایه از اینکه: اشک چشم بندگان خاصّ و عنایاتت به ایشان است که بندگان دیگر، بلکه همه عالم را برپا نگاه مى دارى؛ که:
«بِکُمْ تُنْبِتُ الْأَرْضُ أَشْجارَها، وَ بِکُمْ تُخْرِجُ الْأَرْضُ [الْأَشْجارُ] ثِمارَها، وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السّمآءُ قَطْرها وَ رِزْقَها.» «۲»:
(به شما، زمین درختانش را مى رویاند، و به شما، زمین [و یا: درختان‏] میوه‏هایش را بیرون مى‏آورد، و به شما، آسمان باران و روزى‏اش را فرو مى فرستد.).
چرا به اشک دیدگان خواجه، بى عنایتى و او را مورد لطف خود قرار نمى‏دهى؟!
لَخْلَخه «۳» ساى شد صبا، دامن پاکت از چه رو خاکِ بنفشه زار را مشک ختن نمى کند؟

این بیت، از جهت معنا با بیت پنجم (با همه عطر دامنت، آیدم …) یکى است، و تنها از نظر لفظ تفاوت دارد.
خلاصه آنکه: اى دوست! حال که باد صبا نفحات جان بخشت را براى بندگان خاصّت آورده، چرا وجود من و بنفشه زار و همه عاشقانت از آن بهره‏مند نمى گردند و در دامن پاک تو قرار نمى گیرند؟.
به گفته خواجه در جایى:
صبا! خاکِ وجود ما، بدان عالى جناب انداز بُوَد کان شاه خوبان را، نظر بر منظر اندازیم «۴»

__________________________________________________
(۱)- غرر و درر موضوعى، باب البکاء، ص ۳۷/
(۲)- کامل الزیارات، باب ۷۹، زیارت ۲، ص ۱۹۹/
(۳)- گفته‏اند: «لَخْلَخه» گوى عنبرى است که از عود و کافور و مشک و عود قمارى و لادن ساخته مى شود، و نیز به معناى ترکیبى که به جهت تقویت دِماغ ترتیب دهند هم آمده است.
(۴)- دیوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ۳۹۳، ص ۲۹۳/
جمال آفتاب، ج‏۴، ص: ۲۱۸
کشته غمزه تو شد، حافظِ ناشنیده‏پند تیغ، سزاست هر که را، درکِ سخن نمى کند

محبوبا! زهّاد و وعّاظ مرا دعوت به قشر و ظاهر شریعت مى نمودند و از لُبّ و حقیقت که طریق فطرت است، منع مى کردند؛ ولى من در اثر بى‏اعتنایى به گفتار آنان، گرفتار غمزه و صفت جلال و عشوه‏هایت شدم. تیغ سزاست هر که را، درک سخن نمى کند.
در واقع، این امر غایت مطلوب خواجه است، ولى با این بیان مى خواهد گله کند و بگوید: مرا فریفته خود ساختى و سپس محروم از دیدارت نمودى.
و یا منظور این باشد که اگر پند اساتید را شنیده بودم، گرفتار جلال و غمزه و ناز دوست نمى شدم و در هجران بسر نمى بردم و وى با ما عنایتها داشت.

بیداد نوشته:

با درود فراوان به ادب دوستان و سخن شناسان گرامی جهت روشنگری ابیات مورد بحث بخصوص مصرع:
تیغ سزاست هرکه را درد, سخن نمیکند
در اینجا وظیفه خود میدانم کمال سپاس و امتنان خود به محضر شریف جناب آقای رضایی عرض کنم و از اینکه با متانت و کلام در خور ادبیات و شخصیت دوستان بیان فرمودند تا جاییکه اگر اختلاف سلیقه ای هم با بیان ایشان باشد شایسته مینماید که چنانکه در صاحب سخن میباشد کلامی را نوشت که البته نظر ایشان هم از علم و هم حلم بر دل مینشیند و صحت آن را جای شک نیست
اما در خصوص دوست عزیزمان جناب شهریار باید عرض کنم در تمام نوشتهای ایشان چنان عرض اندام نمودند که گویی حضرتشان کاتب وحی بوده اند و هر آنچه میگویند بلاشک صحیح بوده و دیگران حق نپذیرفتنش را ندارند تنها به یک مورد از ایرادی که از دوستان گرفتند که شما پستی را کپی کرده اید و اینجا پیست میکنید اشاره میکنم که تلویحا متذکر شدند شما حرفی از خودتان برای بیان ندارید و از دیگران تقلید میکنید خدمت جناب شهریار عرض میکنم جنابعالی هم همه منبع سخنتان جناب آهی بود و چیزی بیشتر از آن نگفتید در پاسخ به تاکید دوستان بابت معنی کردن شزح مصرع این پاسخ را دادید:
«هر که را (که) سخن (را) دردْ نمی‌کند، تیغ سزا است.»
که اگر شما متوجه شدید منظورتان چه بود انشالله که دیگران هم متوجه شده باشند
دراینجا تنها در نه تکمیل سخنان جناب رضایی که ایشان هر آنچه شرط بلاغ بود فرمودند که در معنی مصرع نظری خود را عرض میکنم باشد که مقبول طبع صاحب نظران افتد
تیغ سزاست هر که را درد, سخن نمیکند
سزاوار تیغ است هرآن کسی را که دردش به سخن نمیآید و درد او را به سخن گفتن وانمیدارد
یا به بیان امروزی تر سزاوار تیغ است کسی که بی عار است و درد دارد و بی تفاوت است و این درد هم در ابیات دیگر این غزل تشریح شده است نیاز به تکرار نیست
کسی که درد او ,وی را به سخن نیاورد حقیقتا مستحق تیغ است چه این درد,درد خود باشد چه درد دیگران

زهرا نوشته:

دوستان بعد از این همه بحث سودمند لطفا درک مرا از درد سخن کردن بخوانید:
درد اصولا نوعی هشدار بیولوژیک است. درد باعث میشود که ما خیلی زودتر از آنکه فرصت از دست برود بر مشکلی در وجود خودمان آگهی یابیم و درصدد درمان باشیم چون درد امان ما را می‌برد و اجازه نمی‌دهد که غفلت کنیم. در واقع درد زبان بدن ماست. و بنده اعتقاد دارم که دردهای روحی و روانی هم چنین سازوکاری دارند.
در قدیم از تیغ زدن و جراحی به‌شدت اجتناب می‌شد و تا جایی که ممکن بود با انواع درمانهای خوراکی و خارجی علاج بیماری می‌کردند. در مواردی که سیستم ایمنی بدن درست کار نکند درد که موهبتی الهی است به ما هشدار نمی‌دهد و کار چنان از کار می‌گذرد که نیاز به شکافتن و تیغ زدن است. میتوان گفت بدن به وسیله درد زودتر و به موقع سخن نگفته است.
اگر بتوان این تفسیر را پذیرفت که تیغ زدن سزای کسی که بدنش با درد سخن نمی‌گوید می‌توان باقی تفاسیر عرفانی را هم پذیرفت. چون کرخت شدن و ایمن شدن در برابر دردهای روحی از بزرگترین مهالک است.

روفیا نوشته:

زهرا جان
بسیار خوب گفتید، کاملا معقول و منطقی.
یعنی هر که سخن دردناک در او درد پدید نمی آورد سزاوار تیغ است، بلکه هم از کرختی درآید هم درمان شود؟
در پزشکی تیغ و جراحی و… را جزو درمانهای تهاجمی یا invasive بر می شمارند و ورزش و دارو و… را از درمانهای محافظه کارانه یا conservative.

کانال رسمی گنجور در تلگرام