گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین راتسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را
من سر نخواهم شدن از وصل تو آریلب تشنه قناعت نکند ماء معین را
میدید اگر لعل تو را چشم سلیمانمی‌داد در اول نظر از دست نگین را
بر خاک رهی تا ننشینی همهٔ عمرواقف نشوی حال من خاک نشین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

کاش آن صنم آماده شدی جلوه‌گری رادر پرده نشاندی صنم کاشغری را
گر جعد تو مویی فکند بر سر آتشاحضار کند روح هوا فوج پری را
از منظر خورشید تو گر پرده برافتدهر ذره کند دعوی صاحب‌نظری را
هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیستگر طوق به گردن فکنی کبک دری را
تا خط تو بر صفحهٔ رخسار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ماوین سلسله سرمایهٔ دیوانگی ما
سر بر دم تیغ تو نهادیم به مردیکس نیست درین عرصه به مردانگی ما
با ما نشدی محرم و از خلق دو عالمسودای تو شد علت بیگانگی ما
آن مرغ اسیریم به دام تو که خوردندمرغان گلستان غم بی دانگی ما
گفتم که کسی نیست به بیچارگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشبمهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب
صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادیگنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب
من از نگه شمع رخت دیده نورزمتا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب
بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهرتا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیردای بی‌خبر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

از جلوه حسنت که بری از همه عیب استآسوده دل آن است که در پردهٔ غیب است
هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامانهم از خط تو باد صبا نافه به جیب است
در مرحلهٔ شوق نه ننگ است و نه ناموسدر مسالهٔ عشق نه مشک است و نه زیب است
موسی چه کند گر نکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاستخورشید فلک از پی فرمان تو برخاست
تا تنگ دهان را به شکر خنده گشودیطوطی به هوای شکرستان تو برخاست
بر افسر شاهان سرافراز نشیندهر گرد که از گوشهٔ دامان تو برخاست
داغی است که در سینهٔ صد چاک نهفتندهر لاله که از خاک شهیدان تو برخاست
در کار فروبسته عشاق فکندندهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاستکار من دل سوخته را ساخته برخاست
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشستسروی است چو با قامت افراخته برخاست
پیداست ز بالیدن بالای بلندشکز بهر هلاک من دلباخته برخاست
چشمش پی خون ریختن مردم هشیارمستی است که با تیغ ستم آخته برخاست
افسوس که از انجمن آن ماه سیه چشمما را همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراستنشنید کس از سروقدان یک سخن راست
هر جا گذری اشک من از دیده پدیدارهر سو نگری روی وی از پرده هویداست
ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امیدماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست
ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهانماییم و بساطی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

تا حلقهٔ زنجیر دل آن زلف دراز استدرهای جنون بر من سودازده باز است
شور دل فرهاد شکر خندهٔ شیرینتاج سر محمود و کف پای ایاز است
چشمی که تویی شاهد او محو تماشاجایی که تویی قبلهٔ او گرم نماز است
زان عمر من و زلف تو کوتاه و بلند استزیرا که به هر ورطه نشیب است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴

 

تا دیدن آن ماه فروزنده محال استفیروزی‌ام از اختر فرخنده محال است
تا زلف پراکندهٔ او جمع نگرددجمعیت دل‌های پراکنده محال است
تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشیبوسیدن آن لعل شکرخنده محال است
مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر باربر دست گدا گوهر ارزنده محال است
گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیستپوشیدن این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

کف بر کف جانانه و لب بر لب جام استدر دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است
آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح استو آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است
من سجده کنم بر تو اگر عین گناه استمن باده خورم با تو اگر ماه صیام است
تو حور و چمن جنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳

 

امشب ز رخش انجمنم خلد برین استحوری که خدا وعده به من داده همین است
رفتن به سلامت ز در دوست گمان استمردن به ملامت ز غم عشق یقین است
گفتم که گرفت آتش عشق تو جهان راگفتا صفت عشق جهان‌سوز چنین است
فریاد که پیوسته ز ابروی تو ما راهر گوشه کماندار بلایی به کمین است
چون زخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

در سینه دلت مایل هر شعلهٔ آهی استدر سیم سفید تو عجب سنگ سیاهی است
جان از سر میدان تو بیرون نتوان بردکز صف زده مژگان تو هر گونه سپاهی است
یک باره نشاید ز کسی چشم بپوشیکاسوده دل از چشم تو گاهی به نگاهی است
فریاد که دل در سر سودای تو ما راانداخت به راهی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

ما و هوس شاهد و می تا نفسی هستکی خوش‌تر از این در همه عالم هوسی هست
ای خواجه بهش باش که با آن لب می‌نوشگر باده به اندازه ننوشی عسسی هست
گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باشزیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست
یا قافله سالار ره کعبه ندانستیا آن که به صحرای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیستیاقوت لبت قسمت خونین جگری نیست
المنةالله که به عهد رخ و زلفتبر گردن من منت شام و سحری نیست
پیداست ز نالیدن مرغان گلستانکاسوده ز سودای غمش هیچ سری نیست
فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاهاندر سفر عشق مرا هم سفری نیست
در راه خطرناک طلب گم شدم آخرزیرا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

امروز ندارم غم فردای قیامتکافروخته رخ آمد و افراخته قامت
در کوی وفا چاره به جز دادن جان نیستیعنی که مجو در طلبش راه سلامت
تیری ز کمانخانه ابروش نخوردمتا سینه نکردم هدف تیر ملامت
فرخنده مقامی است سر کوی تو لیکناز رشک رقیبان نبود جای اقامت
چون دعوی خون با تو کنم در صف محشرکز مست معربد نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانتوی سرو چمن پا به گل از سرو چمانت
خرسند شکاری که نشینی به کمینشقربان خدنگی که رها شد ز کمانت
تا آینه از خوبی خود با خبرت کردخود را نگرانی و جهانی نگرانت
مانند تو بر روی زمین نادره‌ای نیستزان خوانده فلک نادرهٔ دور زمانت
مویی که بدان بستگی رشته جهان‌هاستدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

بر دوش تو تا زلف زره‌پوش تو افتادبار دل عالم همه بر دوش تو افتاد
تار سر زلفت ز گران باری دل‌هاصد بار سراسیمه در آغوش تو افتاد
یک سلسله دیوانهٔ آن حلقه زلفندکز بهر چه بر طرف بناگوش تو افتاد
آن دل که نبوده‌ست کسی جز تو به یادشفریاد که یک باره فراموش تو افتاد
آسوده حریفی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتادبس دل که از این سلسله در پای تو افتاد
تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقمبس تن که ز بازوی توانای تو افتاد
هرگز نشود مشتری یوسف مصریشوریده سری کز پی سودای تو افتاد
در دیدهٔ عشاق نه کم ز آب حیات استخاکی که بر آن سایهٔ بالای تو افتاد
آسوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاددلها به تظلم همه در پای تو افتاد
دل در طلب خندهٔ شیرین تو خون شدجان در طمع لعل شکرخای تو افتاد
کوثر به خیال لب میگون تو دم زدطوبی به هوای قد رعنای تو افتاد
یک طایفه هر صبح به امید تو برخاستیک سلسله هر شام به سودای تو افتاد
سودازده‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاداز یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد
من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوشهر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد
گردید امید دلم از ذوق فراموشهرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد
صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدانیک بار اگر یوسف کنعان به چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داداین مهر خدا داده به خاتم نتوان داد
عشاق تو را زجر پیاپی نتوان کردمستان تو را جام دمادم نتوان داد
بر چشم تو نتوان نظر از عین هوس کردآهوی حرم را به خطا رم نتوان داد
هر کس خم ابروی تو را دید به دل گفتدر هیچ کمانی به از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴

 

روزی که خدا کام دل تنگ دلان دادکام دل تنگ من از آن تنگ‌دهان داد
گفتم که مرا از دهنت هیچ ندادندخندید که از هیچ که را بهره توان داد
خرم دل مستی که گه باده‌پرستیبا شاهد مقصود چنین گفت و چنان داد
المنة لله که سبک‌بار نشستمتا ساقی می‌خانه به من رطل گران داد
چون قمری از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتدشاید که نگاهش گه کشتن به من افتد
صد تیشه بباید زدنش بر دل هر سنگتا سایهٔ شیرین به سر کوه کن افتد
واقف شود از حالت دل‌های شکستههر دل که در آن جعد شکن بر شکن افتد
خمیازه گشاید دهن زخم دلم بازچون دیده بدان غمزهٔ ناوک فکن افتد
ترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

هر سر که به سودای خط و خال تو افتدچون سایه همه عمر به دنبال تو افتد
واقف شده از حال شهیدان تو در حشرهر دیده که بر نامهٔ اعمال تو افتد
آن چشم که بندد نظر از منظر خورشیدچشمی است که بر جلوهٔ تمثال تو افتد
آن کار که جز دادن جان چاره نداردکاری است که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی